بسم الله الرحمن الرحيم

کتاب ولايت فقيه در حکومت اسلام / جلد چهارم / قسمت اول: وجوب جهاد به امر ولایت فقیه، حرمت جهاد به امر حاکم ظالم، اصلاح جامع...

پایگاه علوم و معارف اسلام، حاوي مجموعه تاليفات حضرت علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسيني طهراني قدس‌سره

 

صفحه اول پایگاه فهرست کتابها فهرست موضوعی جستجو

صفحه قبل


ص 1

 

درس‌ سي‌ و هفتم‌: عدم‌ جواز جهاد در ركاب‌ إمام‌ جائر


ص 3

أعُوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحِيمِ

وَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَي‌ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ

وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي‌ أعْدَآئِهِمْ أجْمَعِينَ مِنَ الآنَ إلَي‌ قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ

وَ لَا حَوْلَ وَ لَاقُوَّةَ إلَّابِاللَهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ

در خبر عبدالله‌ بن‌ مُغيره‌ آمده‌ بود كه‌: محمّد بن‌ عبدالله‌ از حضرت‌ امام‌ رضا عليه‌ السّلام‌ از اين‌ خبر سؤال‌ كرد و من‌ هم‌ گوش‌ ميدادم‌ كه‌ مي‌گفت‌: پدر من‌ براي‌ من‌ حديث‌ كرد از أهل‌ بيتش‌ از آبائه‌ عليهم‌ السّلام‌ (ظاهراً از آبائه‌ عليهم‌السّلام‌ يا حضرت‌ صادق‌ و يا حضرت‌ باقر عليهما السَّلام‌ بوده‌اند) كه‌ بعضي‌ پيش‌ آن‌ حضرت‌ گفتند: در ولايت‌ ما لشكرگاه‌ و رباط‌ است‌؛ يعني‌ آنجائي‌ كه‌ ساخلوي‌ لشكر و محلّ تجمّع‌ جَيش‌ است‌ براي‌ اينكه‌ به‌ هر نقطه‌اي‌ كه‌ بخواهند حمله‌ كنند؛ و به‌ آن‌ موضع‌ قزوين‌ ميگويند: و دشمناني‌ هم‌ هستند كه‌ به‌ آنها ديلم‌ ميگويند. آيا در اينصورت‌ براي‌ ما جائز است‌ كه‌ برويم‌ جهاد كنيم‌، يا نگهداري‌ سنگر كنيم‌؟!

آنحضرت‌ در جواب‌ سائل‌ فرمودند: بر شما باد كه‌ حجّ خانۀ خدا را بجاي‌ آوريد! دو مرتبه‌ حديث‌ را إعاده‌ كرد، باز حضرت‌ فرمودند: بر شما باد به‌ اين‌ خانۀ خدا، پس‌ حجّ آن‌ را بجاي‌ آوريد. آيا خوشايند نيست‌ براي‌ احدي‌ از شما كه‌ در خانۀ خود باشد و از آنچه‌ خداوند به‌ او عنايت‌ كرده‌ از سعه‌ و أموال‌، بر عيالش‌ إنفاق‌ كند و منتظر أمر ما باشد (يعني‌ منتظر قيامت‌ و حكومت‌، و منتظر إمارت‌ و رياست‌ و إمارت‌ ما باشد). پس‌ اگر أمر و قيام‌ ما به‌ او رسيد، مانند


ص 4

كسي‌ است‌ كه‌ با رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ در جنگ‌ بدر شركت‌ كرده‌ است‌؛ و اگر بميرد در حاليكه‌ منتظر أمر ما باشد، مثل‌ كسي‌ است‌ كه‌ با قائم‌ ما در چادر و فُسطاط‌ او ميباشد؛ حضرت‌ بين‌ دو سبّابۀ خود را جمع‌ كردند و فرمودند: مي‌گويم‌ اينطور!

سپس‌ حضرت‌ جمع‌ كردند بين‌ سبّابه‌ و وُسطاي‌ خود را و گفتند: نميگويم‌ اينطور! براي‌ اينكه‌ سبّابه‌ و وسطي‌ يكي‌ از ديگري‌ أطول‌ است‌.

(وسطي‌ از سبّابه‌ أطول‌ است‌؛ يعني‌ اگر بگويم‌ آن‌ شخص‌ با حضرت‌ قائم‌ در فسطاط‌ چنين‌ است‌، لازم‌ مي‌آيد كه‌ بگويم‌ حضرت‌ قائم‌، مقامش‌ از اين‌ شخص‌ كه‌ منتظر أمر ماست‌ بيشتر است‌. يعني‌ من‌ مي‌خواهم‌ بگويم‌: آن‌ شخص‌ مَع‌ قَآئِمِنا كَالسَّبّابَتَيْنِ لايَفْضُلُ أحَدُهُما عَلَي‌ الآخَرِ.)

اين‌ روايت‌ را محمّد بن‌ عبدالله‌ عن‌ آبائه‌ براي‌ حضرت‌ رضا عليه‌ السّلام‌ نقل‌ مي‌كند، فَقَالَ أَبُوالْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: صَدَقَ؛ حضرت‌ رضا عليه‌ السّلام‌ تصديق‌ كردند و فرمودند: اين‌ راوي‌ درست‌ مي‌گويد و مطلب‌ همينطور است‌.

سوّم‌: در موثَّقۀ سَماعَه‌ از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ آمده‌ است‌ كه‌:

بازگشت به فهرست

توبيخ‌ عبّاد بصري‌ حضرت‌ سجّاد عليه‌ السّلام‌ را بر ترك‌ جهاد، و بجا آوردن‌ حجّ

قَالَ: لَقِيَ عُبَّادٌ الْبَصْرِيٌّ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي‌ طَرِيقِ مَكَّةَ، فَقَالَ لَهُ: يَا عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ! تَرَكْتَ الْجِهَادَ وَ صُعُوبَتَهُ وَأَقْبَلْتَ عَلَي‌ الْحَجِّ وَ لِينَتِهِ! إنَ اللَهَ عَزَّوَجَلَّ يَقُولُ: إِنَّ اللَهَ اشْتَرَي‌' مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَ'لَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَـٰتِلُونَ فِي‌ سَبِيلِ اللَهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي‌التَّوْرَيـٰةِ وَ الإنجِيلِ وَالْقُرْءَانِ وَ مَنْ أَوْفَي‌' بِعَهْدِهِ مِنَ اللَهِ فَأسْتَبْبِشرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي‌ بَايَعْتُم‌ بِهِ وَ ذَ'لِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.[1]

سماعه‌ مي‌گويد: «إمام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السّلام‌ فرمود: عُبّاد بصري‌ در راه‌ مكّه‌ به‌ حضرت‌ زين‌ العابدين‌ عليه‌ السّلام‌ برخورد كرد و به‌ آن‌ حضرت‌ گفت‌: اي‌ عليّ بن‌ الحسين‌! تو جهاد و مشكلات‌ آن‌ را رها كردي‌ و به‌ حجّ روي‌ آوردي‌


ص 5

 و نرمي‌ و سهولت‌ و آرامش‌ حجّ را ترجيح‌ دادي‌! در حالتي‌ كه‌ خداوند عزّوجلّ مي‌گويد: خداوند از مؤمنين‌ جانهاي‌ آنها و مالهاي‌ آنها را در مقابل‌ بهشت‌ خريداري‌ نموده‌ است‌؛ اين‌ مؤمنين‌ در راه‌ خدا جهاد مي‌كنند، مي‌كشند و كشته‌ مي‌شوند؛ و اين‌ معامله‌ و اشترائي‌ كه‌ خدا با مؤمنين‌ كرده‌ است‌ (پيمان‌ و ميعادي‌ است‌ كه‌ خدا بر خود نهاده‌ است‌) و خود به‌ پيمان‌ و تعهّد حقّ، متعهّد اين‌ معامله‌ شده‌ است‌؛ و اين‌ پيمان‌ در تورات‌ و إنجيل‌ و قرآن‌ بيان‌ شده‌ است‌.

بنابراين‌، چه‌ كسي‌ بيش‌ از پروردگار متعهّد به‌ وفاي‌ چنين‌ عهد محكم‌ و مستحكمي‌ است‌ كه‌ خداوند با مؤمنين‌ بسته‌ و خود متعهّد به‌ وفاي‌ آن‌ شده‌ و در اين‌ كتب‌ آسماني‌ نازل‌ فرموده‌ است‌؟! پس‌ بشارت‌ باد شما را به‌ اين‌ بيعي‌ كه‌ با خدا مي‌كنيد! (يعني‌ جانها و مالهاي‌ خود را مي‌فروشيد و در مقابل‌ آن‌ بهشت‌ مي‌خريد) و اين‌ رستگاري‌ بزرگ‌ و نجات‌ و ظفر عظيمي‌ است‌.»

فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ بْنُ الْحُسَيْنِ صَلَوَاتُ اللَهِ عَلَيْهِمَا: أَتِمَّ الايَةَ!

وقتي‌ عبّاد آيه‌ را تا اينجا خواند حضرت‌ به‌ او فرمودند: «بقيّۀ آيه‌ را بخوان‌!»

فَقَالَ: التَّـٰٓئِِبُونَ الْعَـٰبِدُونَ الْحَـٰمِدُونَ السَّـٰئِحُونَ الرَّ'كِعُونَ السَّـٰجِدُونَ الامِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَالْحَـٰفِظُونَ لِحُدُودِ اللَهِ وَ بَشّـِرِ الْمُؤْمِنِينَ.[2]

«آن‌ مؤمنين‌ كساني‌ هستند كه‌ تائب‌ به‌ سوي‌ خدا هستند و أهل‌ عبادتند، و پيوسته‌ حمد و سپاس‌ خدا را بجا مي‌آورند و به‌ سياحت‌ مي‌روند (و از تماشاي‌ آثار جمال‌ و جلال‌ پروردگار در بيابانها و كوهها و مناظر اين‌ عالم‌ به‌ خدا تقرّب‌ مي‌جويند) و أهل‌ ركوعند و أهل‌ سجودند، و أهل‌ أمر بمعروف‌ و نهي‌ از منكرند، و حافظين‌ حدود خدا هستند (از مقرّرات‌ و أحكام‌ و قوانين‌ خدا پاسداري‌ مي‌كنند) و مؤمنين‌ را بشارت‌ بده‌.»

بازگشت به فهرست


ص 6

پاسخ‌ و استدلال‌ روشن‌ حضرت‌ بگفتار او از دنباله‌ همان‌ آيه‌َ مورد استشهاد

فَقَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ صَلَوَاتُ اللَهِ عَلَيْهِمَا: إذَا رَأَيْنَا هَـٓؤُلآءِ الَّذِينَ هَذِهِ صِفَتُهُم‌ فَالْجِهَادُ مَعَهُمْ أَفْضَلُ مِنَ الْحَجِّ.

«حضرت‌ رضا جواب‌ عبّاد را به‌ اين‌ نحو دادند: زماني‌ كه‌ ما ببينيم‌ أفرادي‌ را كه‌ أوصاف‌ آنها اينچنين‌ است‌ كه‌ در قرآن‌ بيان‌ شده‌، پس‌ جهاد با آنها أفضل‌ است‌ از حجّ.»

بايد توجّه‌ نمود كه‌ منظور و مقصود حضرت‌ سجّاد عليه‌ السّلام‌ چيست‌! حضرت‌ مي‌خواهد بفرمايد: اين‌ كساني‌ كه‌ اينطرف‌ و آنطرف‌ مي‌روند و به‌ نام‌ خدا زير پرچم‌ مروان‌ و عبدالملك‌ بن‌ مروان‌ و غيرهم‌ جهاد مي‌كنند، اين‌ جهاد در راه‌ خدا نيست‌؛ اين‌ آدم‌ كشي‌ و مال‌ مردم‌ گرفتن‌ است‌! اين‌ سيطره‌ بر أموال‌ و نفوس‌ است‌! اينها حافظ‌ حدود خدا نيستند؛ اينها بر طبق‌ آيات‌ خدا جهاد نمي‌كنند؛ اينها أمانشان‌ درست‌ نيست‌؛ غنيمتي‌ را كه‌ مي‌گيرند درست‌ قسمت‌ نمي‌كنند و يكسره‌ غنائم‌ را به‌ أفراد خود اختصاص‌ مي‌دهند؛ ستم‌ مي‌كنند؛ زنان‌ را از بين‌ مي‌برند؛ آتش‌ مي‌زنند؛ و اين‌ لشكركشي‌ و كشورگشائي‌ عليه‌ قانون‌ قرآن‌ و إسلام‌ است‌؛ اينها توسعۀ مملكت‌ است‌. آنوقت‌ تو به‌ من‌ مي‌گوئي‌ بيايم‌ و زير لواي‌ اينها جهاد كنم‌؟!

اگر من‌ با اينها جهاد كنم‌، علم‌ و درايت‌ خود را تسليم‌ آنها كرده‌ام‌؛ و درتحت‌ أفكار آنها خود را تنازل‌ داده‌ام‌. يعني‌ مِن‌ جميع‌ الجهات‌ به‌ آنها كمك‌ كرده‌ام‌؛ كمك‌ به‌ شخصي‌ كه‌ جهاد نمي‌كند و كشتار او به‌ نام‌ جهاد براي‌ توسعۀ قدرت‌ و حكومت‌ و ظلم‌ و ستم‌ و گسترش‌ مملكت‌ است‌؛ مثل‌ قتال‌ جهانخواران‌ و پادشاهان‌ سفّاك‌ كه‌ بنام‌ جهاد و بنام‌ إسلام‌ است‌! تو به‌ اين‌ نام‌ فريفته‌ شدي‌ و مرا هم‌ سرزنش‌ مي‌كني‌ كه‌ چرا حجّ انجام‌ مي‌دهم‌ و جهاد نمي‌كنم‌؟! من‌ از خدا ميخواهم‌ كه‌ جهاد كنم‌؟ تو بمن‌ أفرادي‌ را كه‌ واجد أوصافي‌ كه‌ در قرآن‌ مجيد بيان‌ شده‌ است‌ نشان‌ بده‌ تا من‌ هم‌ بروم‌ و زير پرچشمان‌ جهاد كنم‌. ولي‌ مي‌بيني‌ كه‌ اينها اينطور نيستند و اين‌ صفات‌ أصلاً در آنها نيست‌. آنوقت‌ اگر من‌ بروم‌ و با


ص 7

آنها جهاد كنم‌، به‌ هر مقداري‌ كه‌ در ركاب‌ و زير لواي‌ آنها جنگ‌ كنم‌، كشته‌ بشوم‌ و يا بكشم‌، كمك‌ به‌ ظلم‌ و كمك‌ به‌ إمارت‌ و حكومت‌ آنها كرده‌ام‌؛ كمك‌ به‌ جبّاريّت‌ و استبداد آنها كرده‌ام‌؛ كمك‌ به‌ از بين‌ رفتن‌ دين‌ و قانون‌ و سنّت‌ خدا كرده‌ام‌؛ و خداوند به‌ ما چنين‌ دستوري‌ نداده‌ است‌ كه‌ به‌ اين‌ نحو در زير لواي‌ آنها جهاد كنيد. فقط‌ صدر آيه‌ را قرائت‌ نكن‌، ذيل‌ آنرا نيز در نظر آور!

يكي‌ گفت‌: آن‌ آقايي‌ كه‌ بالاي‌ منبر بود أصلاً قائل‌ به‌ خدا نيست‌؛ گفتند: چرا؟! گفت‌: چون‌ مي‌گويد: لَاإلَهَ، هيچ‌ خدائي‌ نيست‌! در حالي‌ كه‌ اين‌ آقا بالاي‌ منبر مي‌گفته‌ است‌: لَاإلَهَ إلَّااللَهُ؛ و اين‌ شخص‌ چون‌ در مسجد بوده‌ است‌ لَاإلَهَ را شنيده‌، أمّا وقتي‌ خواسته‌ پايش‌ را از صحن‌ شبستان‌ بيرون‌ بگذارد، إلَّااللَهُ را نشنيده‌، و گفته‌ است‌: اين‌ آقا مي‌گويد: لَاإلَهَ.

اين‌ درست‌ نيست‌. كلام‌ خدا صدر و ذيل‌ دارد؛ خدا به‌ إنسان‌ نمي‌گويد كه‌ زير پرچم‌ باطل‌ و جور و ستم‌ برود؛ خدا إنسان‌ را أمر نمي‌كند كه‌ عليه‌ إدراكات‌ و عقل‌ و تفكّر خودش‌ قدم‌ بردارد.

حضرت‌ مي‌فرمايد: من‌ كه‌ عليّ بن‌ الحسينم‌، صرف‌ نظر از تمام‌ جهات‌ إمارت‌ و رياست‌ و إمامت‌، اگر حاكم‌ عادلي‌ پيدا شودكه‌ واجد اين‌ صفات‌ مذكورۀ در قرآن‌ باشد، مي‌روم‌ و به‌ او كمك‌ مي‌كنم‌ و جنگ‌ مي‌كنم‌.

چهارم‌: وَ في‌ خَبَرِ أبي‌ بَصيرٍ عَنْ أبي‌ عَبْدِاللَهِ [ عَلَيْهِ السَّلامُ ] عَنْ ءَابَآئِهِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ، الْمَرْويِّ عَنِ «العِلَلِ» وَ «الْخِصالِّ» قالَ: قَالَ أَمِيرُالْمُؤمِنينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: لَايَخْرُجُ الْمُسْلِمُ فِي‌ الْجِهَادِ مَعَ مَنْ لَايُؤْمَنُ فِي‌ الْحُكْمِ وَ لَايُنْفِدُ فِي‌ الْفَيْ،ِ أَمْرَاللَهِ عَزَّ وَجَلَّ. فَإنَّهُ إنْ مَاتَ فِي‌ ذَلِكَ الْمَكَانِ كَانَ مُعِينًا لِعَدُونِّنَا فِي‌ حَبْسِ حَقِّنَا وَ الإشَاطَةِ بِدِمَآئِنَا[3]، وَ مِيتَتُهُ مِيْتَةٌ جَاهِلِيَّةٌ.

«در «علل‌» و «خصال‌» أبي‌ بصير از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ از


ص 8

پدرانشان‌ عليهم‌ السّلام‌ روايت‌ مي‌كند كه‌: أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ فرمود: هيچ‌ فرد مسلماني‌ در تحت‌ حكومت‌ كسي‌ كه‌ در حكمش‌ مأمون‌ نيست‌ بجهاد نمي‌رود، مگر انكه‌ در حبس‌ حقّ ما و ريختن‌ خون‌ ما شركت‌ كرده‌ است‌؛ و اگر بميرد به‌ مردن‌ أهل‌ جاهليّت‌ مرده‌ است‌.»

يعني‌ آن‌ رئيس‌ لشكر در أحكامي‌ كه‌ صادر مي‌كند، دل‌ إنسان‌ آرام‌ نيست‌ و متزلزل‌ است‌ كه‌ آيا حكم‌ به‌ حقّ مي‌كند يا به‌ باطل‌؟! در اينجا اين‌ را بكش‌، آنجا او را بزن‌، اين‌ را اسير كن‌، آن‌ را گردن‌ بزن‌، اين‌ مال‌ را بگير، واجب‌ الإجراء مي‌باشد يا نه‌؟ اين‌ إنسان‌ مأمون‌ نيست‌، و اين‌ حكم‌ مورد أمن‌ و آرامش‌ دل‌ نيست‌؛ چون‌ شخصي‌ است‌ كه‌ از او حكمهاي‌ خلاف‌ ديده‌ شده‌ است‌، پس‌ جهاد با اين‌ فرد جائز نيست‌.

خارج‌ نمي‌شود مسلماني‌ در جهاد با كسيكه‌ در حكمش‌ مأمون‌ نيست‌؛ و در غنيمتي‌ كه‌ مي‌گيرد أمر خدا را إجرا نمي‌كند. غنائمي‌ كه‌ بدست‌ مي‌آيد بايد طبق‌ أمر خدا قسمت‌ شود؛ اين‌ فرد روي‌ سليقۀ خودش‌ قسمت‌ مي‌كند. يك‌ فرد مسلمان‌ در چنين‌ جهادي‌ نمي‌تواند شركت‌ كند؛ و اگر مسلماني‌ با يك‌ چنين‌ شخصي‌ به‌ جهاد رفت‌، دشمن‌ ما را در حبس‌ حقّ ما و ريختن‌ و هدر دادن‌ خون‌ ما إعانت‌ نموده‌ است‌. بنابراين‌، چنانچه‌ مرگ‌ او فرا برسد، خواهد مُرد به‌ مردن‌ مردمان‌ جاهليّت‌.

بازگشت به فهرست

خبر «تحف‌ العقول‌» در حرمت‌ خون‌ريزي‌ از كفّار در دار تقيّه‌ و حكومت‌ جائر

پنجم‌: وَ خَبَرِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ شُعْبَةِ، الْمَرْويِّ عَنْ «تُحَفِ الْعُقُولِ» عَنِ الرِّضا عَلَيْهِ السَّلَامُ في‌ كِتابِهِ إلَي‌ الْمَأْمونِ: وَالْجِهَادُ وَاجِبٌ مَعَ إمَامِ عَادِلٍ؛ وَ مَنْ قَاتَلَ فَقُتِلَ دُونَ مَالِهِ وَ رَحْلِهِ وَ نَفْسِهِ فَهُوَ شَهِيدٌ. وَ لَايَحِلُّ قَتْلُ أَحَدٍ مِنَ الْكُفَّارِ فِي‌ دَارِ التَّقِيَّةِ إلَّاقَاتِلٌ أَوْ بَاغٍ؛ وَ ذَلِكَ إذَا لَمْ تَحْذَرْ عَلَي‌ نَفْسِكَ. وَ لَاأَكْلُ أَمْوَالِ النَّاسِ مِنَ الْمُخَالِفينَ وَ غَيْرِهِمْ. وَالتَّقِيَّةُ فِي‌ دَارِ التَّقِيَّةِ وَاجِبَةٌ؛ وَ لَاحَنْثَ عَلَي‌ مَنْ هَلَكَ تَقِيَّةً يَدْفَعُ بِهَا ظُلْمًا عَنْ نَفْسِهِ.

در نامه‌اي‌ كه‌ ـ طبق‌ اين‌ خبر ـ حضرت‌ إمام‌ رضا عليه‌ السّلام‌ براي‌ مأمون‌


ص 9

مي‌نويسند آمده‌ است‌ كه‌: جهاد واجب‌ است‌ با إمام‌ عادل‌؛ بنابراين‌، كسي‌ كه‌ براي‌ نگهداري‌ مال‌ و مسكن‌ خودش‌ و براي‌ نگهداري‌ جان‌ خود جهاد و مقاتله‌ كند و كشته‌ شود، اين‌ فرد شهيد است‌. وليكن‌ حلال‌ نيست‌ كشتن‌ يكي‌ از كفّار در دار تقيّه‌ مگر اينكه‌ آن‌ كافر، قاتل‌ يا متعدّي‌ و متجاوز باشد.

دار تقيّه‌ داريست‌ كه‌ حاكمي‌ جائر بر آن‌ مسلّط‌ شده‌ و أوامر و نواهي‌ زير فرمان‌ اوست‌؛ و در اينصورت‌ إنسان‌ بايد خونها را حفظ‌ كند. تقيّه‌ يعني‌ حفظ‌ كردن‌: (وَقَي‌ يَقي‌ وِقايَةً و وَقّيًا و واقيَةً و وَقَّي‌) فُلانًا: صانَهُ وَ سَتَرَهُ عَنِ الاذَي‌. (تَقَي‌ يَتْقي‌ تُقًي‌ و تِقآءً و تَقيَّةً) بِمَعْنِي‌ اتَّقَي‌. (اتَّقَي‌ اتِّقآءً وَ تَوَقَّي‌ تَوَقِّيًا) فُلانًا: حَذَرَهُ وَ خافَهُ؛ تَجَنَّبَهُ. از او حذر كرد؛ خودش‌ را حفظ‌ كرد.

دار تقيّه‌ يعني‌ آن‌ خانه‌اي‌ كه‌ إنسان‌ در آنجا بايد مواظب‌ باشد و خودش‌ را از شرّ دشمن‌ حفظ‌ كند. در وقتي‌ كه‌ إمام‌ عادل‌ بر سر كار است‌ تقيّه‌ نيست‌ و هر خوني‌ كه‌ بدستور او ريخته‌ شود، اين‌ خون‌ بجا ريخته‌ شده‌ است‌ ولو اينكه‌ حكم‌ كند همۀ كفّار را بكشيد. آنجا جاي‌ تقيّه‌، يعني‌ جاي‌ حفظ‌ خون‌ نيست‌؛ و اگر كسي‌ خلاف‌ قول‌ او رفتار كند گناه‌ كرده‌ است‌. و أمّا اگر حاكم‌ جائري‌ بر سر كار است‌ كه‌ أوامرش‌ بر أساس‌ حقّ نيست‌، و چه‌ بسا أوامر او خلاف‌ باشد، و غالباً هم‌ خلاف‌ است‌ (و اُصولاً أصل‌ وجود حاكم‌ جائر خلاف‌ است‌) بنابراين‌، آن‌ خونهائي‌ كه‌ ريخته‌ شود به‌ ناحقّ است‌ ولو از كفّار و مشركين‌ باشد. ريختن‌ خون‌ كفّار و مشركين‌ جائي‌ صحيح‌ است‌ كه‌ به‌ نظر حاكم‌ عادل‌ باشد؛ اگر حاكم‌، جائر باشد إنسان‌ حقّ كشتن‌ كفّار را هم‌ ندارد؛ اين‌ را مي‌گويند: دار تقيّه‌، يعني‌ خانه‌اي‌ كه‌ بايد در آن‌ خونها حفظ‌ شود.

حضرت‌ به‌ مأمون‌ ميفرمايد: كشتن‌ هيچيك‌ از كفّار در دار تقيّه‌ حلال‌ نيست‌ مگر آن‌ كافري‌ كه‌ فردي‌ را كشته‌ باشد و قصاصاً او را بكشند؛ و يا به‌ مرد مسلماني‌ تعدّي‌ كند كه‌ در اينصورت‌ او را مي‌كشند. وَ ذَلِكَ إذَا لَمْ تَحْذَرْ عَلَي‌ نَفْسِكَ، البته‌ جواز قتل‌ كفّار در جائيست‌ كه‌ از آنها بر نفس‌ خود خائف‌ نباشي‌، و


ص 10

إلاّ قتل‌ آنها جائز نيست‌. و همچنين‌ جائز نيست‌ خوردن‌ أموال‌ مخالفين‌ و غير مخالفين‌ در تحت‌ لواي‌ حاكم‌ جائر.

و تقيّه‌ هم‌ در دار تقيّه‌ واجب‌ است‌ وقتي‌ كه‌ دار، دار تقيّه‌ است‌ و حاكم‌ آنجا حاكم‌ جائر است‌، و اگر إنسان‌ تقيّه‌ نكند خونش‌ و ناموسش‌ و همه‌ چيزش‌ را به‌ باد داده‌ است‌؛ در اينصورت‌ حفظ‌ خون‌ در چنين‌ مرحله‌اي‌ از واجبات‌ است‌. و اگر إنسان‌ از روي‌ تقيّه‌ قسم‌ بخورد و مقصودش‌ حفظ‌ نفس‌ خود باشد مرتكب‌ گناه‌ نشده‌ است‌ و كفّاره‌ هم‌ ندارد.

بازگشت به فهرست

خبر سمندري‌ در لزوم‌ جهاد در جائي‌ كه‌ هر فرد مسلمان‌ بتواند به‌ ذمّه‌ و عهد خود وفا نمايد

ششم‌: روايت‌ محمّد بن‌ عبدالله‌ سَمَندَري‌ است‌ كه‌ مي‌گويد: قُلْتُ لاِبِي‌ عَبْدِاللَهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إنِّي‌ أَكُونُ بِالْبَابِ (يَعْنِي‌ بَابٍ مِنَ الابْوَابِ) فَيَنَادُونَ: السِّلَاحِ! فَأَخْرُجُ مَعَهُمْ؟!

مي‌گويد: من‌ بحضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ عرض‌ كردم‌ كه‌: من‌ در باب‌ هستم‌ (يكي‌ از اين‌ مكانهائي‌ كه‌ متعلّق‌ به‌ حكومت‌ است‌) و در آنجا ندا مي‌كنند و صدا مي‌زنند كه‌ بيائيد و سلاح‌ بگيريد (شمشير و نيزه‌ و غيره‌ تقسيم‌ مي‌كنند) و براي‌ جنگ‌ حركت‌ كنيد! و مردم‌ هم‌ براي‌ جنگ‌ حركت‌ مي‌كنند؛ آيا جائز است‌ در اين‌ جنگ‌ شركت‌ كنم‌؟!

فَقَالَ: أَرَأَيْتَكَ إنْ خَرَجْتَ فَأَسَرْتَ رَجُلاًفَأَعْطَيْتَهُ الامَانَ وَ جَعَلْتَ لَهُ مِنَ الْعَهْدِ مَا جَعَلَهُ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ ] وَسَلَّمَ [ لِلْمُشْرِكِينَ، أَكَانَ يَفُونَ لَكَ بِهِ؟! قَالَ: لَاوَاللَهِ جُعِلْتُ فِدَاكَ؛ مَا كَانَ يَفُونَ لِي‌. قَالَ: فَلَاتَخْرُجْ. ثُم‌ قَالَ لِي‌: أَمَا إنَّ هُنَاكَ السَّيْفُ.

حضرت‌ فرمود: به‌ من‌ بگو ببينم‌ كه‌ اگر با اينها بسوي‌ جهاد خارج‌ شدي‌ و يك‌ مردي‌ را به‌ إسارت‌ گرفتي‌ و به‌ او أمان‌ دادي‌، همانطور كه‌ پيغمبر به‌ يكي‌ از مشركين‌ عهد و أمان‌ مي‌داد، و او در اينصورت‌ محفوظبود و ديگر كسي‌ حقّ كشتن‌ او را نداشت‌ (در زمان‌ پيغمبر هر مسلماني‌ كه‌ يك‌ مشركي‌ را أسير مي‌گرفت‌ و به‌ او أمان‌ مي‌داد، تمام‌ لشكر از بالا و پائين‌، رئيس‌ و مرؤوس‌ اين


ص 11

‌ أمان‌ را محترم‌ مي‌شمردند) آيا أمان‌ تو هم‌ مانند أمان‌ پيغمبر محترم‌ است‌؟! گفت‌: نه‌ بخدا قسم‌ ـ فدايت‌ شوم‌ ـ اين‌ كار را نمي‌كنند و وفا هم‌ نمي‌كنند؛ چه‌ بسا آنكه‌ را من‌ أمان‌ داده‌ام‌ مي‌كشند. حضرت‌ فرمود: بنابراين‌، با آنها خارج‌ نشو! بعد فرمود: در آنجا شمشير است‌؛ يعني‌ ظلم‌ است‌، كشتن‌ است‌، عدالت‌ و دعوت‌ به‌ قرآن‌ و حقّ نيست‌. آن‌ جهادي‌ محترم‌ است‌ كه‌ در آن‌ أمان‌ باشد. هر أماني‌ محترم‌ است‌ و بر تمام‌ أفراد لازم‌ است‌ كه‌ به‌ آن‌ اعتنا كنند، كما اينكه‌ پيغمبر طبق‌ آيات‌ قرآن‌ به‌ أمان‌ مؤمنين‌ و مسلمين‌ اعتنا مي‌نمود، و غنيمتي‌ كه‌ إنسان‌ مي‌گيرد بايد طبق‌ قاعدۀ قرآن‌ باشد؛ أمّا اينها خروج‌ و كشتار است‌، نه‌ جهاد.

هفتم‌: خَبَر الْحَسَنِ بْنِ الْعَبّاسِ بْنِ الْجَوْشيِّ عَنْ أبي‌ جَعْفَرٍ الثّاني‌ عَلَيْهِالسَّلَامُ في‌ حَديثٍ طَويلٍ في‌ بَيانِ (إنَّا أَنْزَلْنَاهُ) قَالَ: وَ لَاأعْلَمُ فِي‌ هَذَا الزَّمَانِ جِهَادًا إلَّاالْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ وَ الْجوَارَ.[4]

در اين‌ خبر هم‌ حضرت‌ إمام‌ محمّد تقيّ عليه‌ السّلام‌ ضمن‌ بيان‌ مفصّلي‌ در تفسير سورۀ إنَّا أَنْزَلْنَاهُ مي‌فرمايد: من‌ در اين‌ زمان‌ جهادي‌ را نمي‌شناسم‌ و سراغ‌ ندارم‌ در عالم‌ متحقّق‌ شود مگر حجّ و عمره‌ و جِوار (پناه‌ دادن‌ مسلم‌).

بازگشت به فهرست

خبر عبدالملك‌ در اينكه‌: جهاد حاكمان‌ وقت‌ اگر خير بود در آن‌ از حضرت‌ سبقت‌ نمي‌گرفتند

هشتم‌: خبر عبدالملك‌ بن‌ عمر است‌؛ قَالَ: قَالَ لِي‌ أَبُو عَبْدِاللَهِ عَلَيْهِالسَّلَامُ: يَا عَبْدَ الْمَلِكِ! مَا لِي‌ لَاأَرَاكَ تَخْرُجُ إلَي‌ هَذِهِ الْمَوَاضِعِ الَّتِي‌ يَخْرُجُ إلَيْهَا أَهْلُ بِلَادِكَ؟! قَالَ: قُلْتُ: وَ أَيْنَ؟ قَالَ: جُدَّةَ وَ عُبَّادَانَ وَالْمَصِيصَةِ وَ قَزْوِينَ. فَقُلْتُ: انْتِظَارًا لاِمْرِكُمْ وَ الاِقْتِدَآءَ بِكُمْ! فَقَالَ: إي‌ وَاللَهِ! لَوْ كَانَ خَيْرًا مَا سَبَقُونَا إلَيْهِ.

عبدالملك‌ بن‌ عمر مي‌گويد: حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ بمن‌ فرمودند: اي‌ عبدالملك‌! چرا من‌ تو را نمي‌بينم‌ كه‌ با مردم‌ خارج‌ شوي‌ بسوي‌ اين


ص 12

‌ مواضعي‌ كه‌ أهل‌ شهرها و هموطنان‌ تو خارج‌ مي‌شوند و بسوي‌ اين‌ مواضع‌ مي‌روند؟!

عرض‌ كردم‌: مقصودتان‌ چيست‌؟! كجا را در نظر داريد!! حضرت‌ فرمودند: جُدَّه‌ (جَدَّه‌ با فتحۀ جيم‌ غلط‌ است‌. جُدَّه‌ با ضمّه‌، شهري‌ است‌ كنار بحر أحمر و تا مكّه‌ فاصلۀ كمي‌ دارد.) و عُبّادان‌ و مَصيصَه‌ و قزوين‌ (در اين‌ نواحي‌ است‌ كه‌ لشكرها را تقسيم‌ مي‌كنند). گفتم‌: علّت‌ اينكه‌ من‌ خارج‌ نمي‌شوم‌ انتظار امر شما و قيام‌ و حكومت‌ شماست‌، تا در زير لواي‌ شما باشم‌ و بشما اقتدا نموده‌ باشم‌.

حضرت‌ فرمود: إي‌ وَاللَهِ! راست‌ گفتي‌! اگر اين‌ جهادي‌ كه‌ اينها مي‌كنند خير بود آنها از ما پيشي‌ نمي‌گرفتند؛ در حاليكه‌ ما در اين‌ جهاد پيش‌ قدم‌ هستيم‌ و در اين‌ أمر خير، مقدّميم‌.

معلوم‌ ميشود در آن‌ جهاد خبري‌ نيست‌، بلكه‌ شرّ محض‌ است‌ و خير در نزد ماست‌ كه‌ به‌ اين‌ جهادها دست‌ نمي‌زنيم‌.

قَالَ: قُلْتُ لَهُ: كَانَ ] نَوَاطٌ [ يَقُولُونَ لَيْسَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ جَعْفَرٍ خِلَافٌ إلَّاأَنـَّهُ لَايَرَي‌ الْجهَادَ.

عرض‌ كردم‌ كه‌ نواط‌ مي‌گويند: بين‌ ما و بين‌ جعفر هيچ‌ خلافي‌ نيست‌ مگر اينكه‌ آنحضرت‌ جهاد را واجب‌ نمي‌داند، ولي‌ ما جهاد را واجب‌ مي‌دانيم‌.

فَقَالَ: أَنَا لَاأَرَاهُ؟! بَلَي‌ وَاللَهِ إنِّي‌ لَارَاهُ وَلَكِنْ أَكْرَهُ أَنْ أَدَعَ عِلْمِي‌ إلَي‌ جَهْلِهِمْ.

حضرت‌ فرمود: من‌ جهاد را واجب‌ ندانم‌؟! بله‌ قسم‌ به‌ خدا من‌ جهاد را واجب‌ مي‌دانم‌ وليكن‌ كراهت‌ دارم‌ از اينكه‌ علم‌ خود را به‌ جهل‌ آنها بسپارم‌.

يعني‌ من‌ أوّل‌ مسلمانم‌؛ أوّل‌ مجاهد في‌ سبيل‌ الله‌ هستم‌؛ أوّلين‌ برافرازندۀ آيات‌ قرآن‌ براي‌ قيام‌ و جهادم‌؛ ولي‌ اين‌ جهادي‌ كه‌ اينها مي‌كنند از روي‌ جهالت‌ است‌، از روي‌ نابينائي‌ است‌، از روي‌ ناداني‌ است‌، از روي‌ عمي‌ و


ص 13

كوري‌ است‌. و من‌ اگر بخواهم‌ با اين‌ أفراد جهاد كنم‌ بايد تمام‌ إدراكات‌ خود را از بين‌ ببرم‌ و تابع‌ محض‌ ضلالت‌ و جهل‌ آنها بشوم‌؛ مگر از كسي‌ اينكار ساخته‌ است‌؟ مگر كسي‌ كه‌ داراي‌ قوّۀ مفكّره‌ است‌ مي‌تواند زير آراء ظلم‌ و بطلان‌ و جهل‌ برود؟! پس‌ موقعيّت‌ خارجي‌ براي‌ من‌ إيجاب‌ جهاد نمي‌كند، نه‌ اينكه‌ من‌ جهاد را واجب‌ نمي‌دانم‌.

مرحوم‌ صاحب‌ «جواهر» پس‌ از نقل‌ اين‌ روايت‌ مي‌فرمايد: إلَي‌ غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ النُّصُوصِ الَّتي‌ مُقْتَضاها كَصَريحِ الْفَتاوَي‌ عَدَمُ مَشْروعيَّةِ الْجِهادِ مَعَ الْجآئِرِ وَ غَيْرِه‌.

مي‌فرمايد: مقتضاي‌ اين‌ نصوص‌ و غير آن‌ همانند سائر آن‌ نصوص‌ ـ مثل‌ صريح‌ فتاواي‌ بزرگان‌ علماي‌ شيعه‌ رضوان‌ الله‌ عليهم‌ ـ عدم‌ مشروعيّت‌ جهاد با حاكم‌ جائر است‌.

بَلْ في‌ «الْمَسالِكِ» وَ غَيْرِها عَدَمُ الاِكْتِفآءِ بِنآئِبِ الْغيبَةِ، فَلا يَجوزُ لَهُ تَوَلّيهِ.

بلكه‌ در «مسالك‌» و غير آن‌ گفته‌ است‌: در زمان‌ غيبت‌ اگر چه‌ قائل‌ به‌ ولايت‌ فيقه‌ هم‌ بشويم‌ فائده‌ ندارد، و بايد حتماً إمام‌ عصر و إمام‌ معصوم‌ باشد.

بَلْ في‌ «الرّياض‌» نَفْيُ عِلْمِ الْخِلافِ فيهِ حاكِيًا لَهُ عَنْ ظاهِرِ «الْمُنْتَهَي‌» وَ صَريحِ «الْغُنْيَةِ» إلَّامِنْ أحْمَدَ في‌ الاوَّلِ؛ قَالَ: وَ ظاهِرُهُما الإجْماعُ مُضافًا إلَي‌ ما سَمِعْتَهُ مِنَ النُّصوصِ الْمُعْتَبِرَةِ وُجودَ الإمام‌.

بلكه‌ در «رياض‌» ادّعاي‌ نفي‌ خلاف‌ كرده‌ و حكايت‌ نموده‌ است‌ اين‌ مطلب‌ را از ظاهر «منتهي‌» و صريح‌ «غنيه‌»، أمّا در «منتهي‌» از إجماع‌، فقط‌ أحمد را استثناء كرده‌ است‌. در «رياض‌» فرموده‌: ظاهر «منتي‌» و «غنيه‌» إجماع‌ است‌ بر عدم‌ جواز جهاد در صورتيكه‌ إمام‌ عصر و إمام‌ معصوم‌ نباشد؛ مضافاً به‌ آن‌ نصوصي‌ كه‌ در آنها جهاد را فقط‌ اختصاص‌ به‌ إمام‌ داده‌ است‌.

ايشان‌ مي‌فرمايد: لَكِنْ إنْ تَمَّ الإجْماعُ الْمَزْبورُ فَذاكَ، وَ إلَّاأمْكَنَ الْمُناقَشَةُ فيهِ بِعُمومِ وَلايَةِ الْفَقيهِ في‌ زَمَنِ الْغِيبَةِ الشّامِلَةِ لِذَلِكَ الْمُعْتَضَدَةِ بِعُمومِ


ص 14

أدِلَّةِ الْجِهَادِ، فَتَرَجَّحَ عَلَي‌ غَيْرِهَا.[5] انتهي‌ موضع‌ الحاجة‌.

مي‌فرمايد: اگر إجماع‌ مدّعي‌ ثابت‌ شود فَبِها، و إلاّجاي‌ مناقشه‌ است‌ كه‌ أوّلاً بگوئيم‌: ولايت‌ فقيه‌ در زمان‌ غيبت‌ شامل‌ مصالح‌ عامّۀ مسلمين‌ بوده‌ و معتضَد به‌ عموم‌ أدلّۀ جهاد است‌؛ و أدلّۀ جهاد هم‌ إطلاق‌ و عموميّت‌ دارد و مؤيّد عموميّت‌ حدود اختيار ولايت‌ فقيه‌ است‌؛ و در اينصورت‌ بر إطلاقاتي‌ كه‌ در آن‌، ظهور إمام‌ عصر قيد شده‌ است‌ رجحان‌ پيدا مي‌كند؛ و بالنّتيجه‌ مقصود از آن‌، حاكم‌ عادل‌ است‌ نه‌ إمام‌ عصر.

و محصّل‌ مطلب‌ اينست‌ كه‌: معلوم‌ نيست‌ إجماع‌ مدّعَي‌ ثابت‌ شود (همانطوري‌ كه‌ ايشان‌ بعنوان‌ إنّ تَمَّ فرموده‌اند) زيرا إجماعُ المحصَّلِ غيرُ حاصلٍ والمنقولُ غيرُ حجّةٍ؛ إجماع‌ محصّل‌ ثابت‌ نيست‌ و منقول‌ هم‌ حجّيّت‌ ندارد.

در اينجا هم‌ غير از إجماع‌ منقول‌ چيزي‌ نقل‌ نشده‌ است.

بازگشت به فهرست

أدلّه‌ عامّه‌ ولايت‌ فقيه‌ براي‌ ايجاب‌ جهاد در زمان‌ غيبت‌ قائم‌ و استوار است‌

و عموم‌ أدّلۀ ولايت‌ فقيه‌ كه‌ قبلاً بحث‌ شده‌ است‌ دلالت‌ مي‌كند بر اينكه‌ تمام‌ شؤون‌ ولايت‌ إمام‌ براي‌ فقيه‌ أعلم‌ و أشجع‌ و أقوي‌، و آن‌ كسي‌ كه‌ با وليّ خود يعني‌ إمام‌ عصر متّصل‌ است‌ و مي‌تواند از آبشخوار ولايت‌ إشراب‌ بشود، ثابت‌ و محقّق‌ است‌؛ و چنين‌ شخصي‌ مي‌تواند أمر و نهي‌ كند. و عموم‌ أدلّۀ علم‌ و إطلاقات‌ أدلّۀ جهاد هم‌ إلي‌ يوم‌ القيامة‌ بر جاي‌ خودش‌ پا برجاست‌.

بنابراين‌، أدلّۀ جهاد در زمان‌ غيبت‌ و حضور تفاوتي‌ ندارد، و در زمان‌ ولايت‌ فقيه‌ عادل‌، در صورتي‌ كه‌ حكومت‌ بر او استوار باشد (يعني‌ حاكم‌ مبسوط‌ اليد باشد) مي‌تواند إقامۀ جهاد كند. بلكه‌ يكي‌ از واجبات‌ بر او إقامۀ جهاد است‌؛ و همانطوري‌ كه‌ بحث‌ شد: بر حاكم‌ لازم‌ است‌ لاأقلّ در هر سال‌ يكمرتبه‌ جهاد انجام‌ دهد تا اينكه‌ جهاد تعطيل‌ نشود. و عزّت‌ إسلام‌ بر أساس‌ جهاد است‌؛ و وقتي‌ جهاد از بين‌ برود مردم‌ حكم‌ مرده‌ را پيدا مي‌كنند و ذلّت‌ و عدم‌ تحرّك‌ بر آنها حاكم‌ مي‌شود. و چقدر رسول‌ خدا از جهاد مستبشر بود! و


ص 15

چقدر جهاد براي‌ آنحضرت‌ خوشايند بود! جهاد يعني‌ حيات‌؛ جهاد آدمكشي‌ نيست‌؛ جهاد مسلمان‌ كردن‌ شخص‌ كافر و إرائۀ قرآن‌ و إرائه‌ و إقامۀ نماز و أمربمعروف‌ و نهي‌ از منكر در سراسر عالم‌ است‌. و اين‌ از بهترين‌ خصالي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ مجيد ـ بنحو الإطلاق‌ والعموم‌ ـ مؤمنين‌ را به‌ آن‌ أمر مي‌كند.

بنابراين‌، هيچ‌ وجهي‌ ندارد كه‌ ما جهاد را اختصاص‌ به‌ خود إمام‌ عصر عليه‌ السّلام‌ بدهيم‌ و در زمان‌ غيبت‌ باب‌ جهاد را مسدود كنيم‌؛ بلكه‌ جهاد با تمام‌ شرائط‌ و آداب‌ برجاي‌ خود باقي‌ است‌؛ ولي‌ البتّه‌ بايد تحت‌ نظر وليّ فقيه‌ جامع‌ الشّرائط‌ صورت‌ بگيرد. اگر فقيه‌ عادلي‌ با تمام‌ آن‌ خصوصيّات‌ باشد و مردم‌ هم‌ با او بيعت‌ كنند و حكومت‌ برقرار شود، آن‌ فقيه‌ بر حسب‌ مقتضياتي‌ كه‌ميداند به‌ جهاد أمر ميكند؛ و اگر مقتضي‌ ندانست‌ طبعاً أمر نمي‌كند.

بايد دانست‌: مقصود از تحقّق‌ جهاد در زمان‌ غيبت‌ اين‌ نيست‌ كه‌ وليّ فقيه‌ هر روز أمر به‌ جهاد كند؛ بلكه‌ منظور اين‌ است‌ كه‌ أمر جهاد به‌ دست‌ اوست‌؛ و هر وقتي‌ كه‌ صلاح‌ بداند به‌ جهاد أمر مي‌كند؛ وقتي‌ هم‌ كه‌ صلاح‌ نمي‌داند أمر نمي‌كند. كلام‌ هم‌ در جهاد است‌ نه‌ دفاع‌؛ و دفاع‌ در هر صورت‌ واجب‌ است‌.

وليكن‌ بحث‌ ما در اين‌ است‌ كه‌ يكي‌ از وظائف‌ حكومت‌ إسلام‌ و ولايت‌ إيجاد وزارت‌ جهاد است‌، كه‌ بايستي‌ مسلمانها را تربيت‌ و به‌ فنون‌ جنگ‌ آشنا نمايد و آنها را به‌ جهاد به‌ كفّار براي‌ مسلمان‌ نمودن‌ آنان‌ بفرستد. اين‌ از وظائف‌ حكومت‌ إسلام‌ است‌ و حتماً حكومت‌ إسلام‌ بايد چنين‌ وزارتخانه‌اي‌ داشته‌ باشد.

رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ جهاد را خيلي‌ دوست‌ داشتند و درجهاد خيلي‌ مسرور و مبتهج‌ بودند. چون‌ جهاد دعوت‌ به‌ حيات‌ است‌، دعوت‌ به‌ مبدأ است‌، دعوت‌ به‌ وطن‌ أصلي‌ است‌. گويا رسول‌ خدا در روي‌ زمين‌، خود را با تمام‌ أفراد غريبه‌ مي‌بيند، مگر آن‌ كسيكه‌ إسلام‌ بياورد؛ كه‌ او ديگر أهل‌ وطن‌ است‌. و لذا رسول‌ خدا عاشق‌ بود بر اينكه‌ كسي‌ را مسلمان


ص 16

‌ كند. حتي‌ از كيفيّت‌ برداشتن‌ شمشير و تير و حركت‌ دادن‌ لشكر در بعضي‌ از همين‌ تواريخ‌ مطالبي‌ ديده‌ مي‌شود كه‌ موجب‌ تعجّب‌ إنسان‌ ميگردد، كه‌ تا چه‌ حدّ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ حتّي‌ نسبت‌ به‌ اسبي‌ كه‌ او را براي‌ جهاد مي‌بردند إبراز إحساسات‌ مي‌نمودند. روي‌ آن‌ اسب‌ دست‌ مي‌كشيد، دستمال‌ مي‌ماليد، پيراهن‌ خودش‌ را مي‌انداخت‌، با رِداي‌ خود خاك‌ را از روي‌ آن‌ اسب‌ مي‌گرفت‌؛ گويا با اسب‌ گفتگو مي‌كرد (آن‌ اسبي‌ كه‌ بر آن‌ سوار مي‌شدند و با آن‌ مي‌جنگيدند).

بازگشت به فهرست

رسول‌ خدا از شيهه‌ اسب‌ مجاهد حظّ مي‌برند

واقِديّ در «مَغازي‌» نقل‌ مي‌كند: رسول‌ خدا كه‌ به‌ جنگ‌ تبوك‌ رفته‌ بودند، أَهْدَي‌ رَجُلٌ مِنْ قُضاعَةَ إلَي‌ النَّبيِّ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ ] وَءَالِهِ [ وَ سَلَّمَ فَرَسًا «دربين‌ راه‌ يكي‌ از مردم‌ قضاعه‌ اسبي‌ را به‌ رسول‌ خدا هديه‌ كرد» فَأَعطاهُ رَجُلاًمِنَ الانْصَارِ وَ أمَرَهُ أنْ يَرْبِطَهُ حِيالَهُ، اسْتِئْناسًا بِصَهيلِهِ.

«حضرت‌ آن‌ اسب‌ را به‌ يكي‌ از أنصار بخشيدند و گفتند: اين‌ اسب‌ مال‌ تو، وليكن‌ هميشه‌ او را نزديك‌ ما ببند كه‌ صداي‌ شيهه‌اش‌ را بشنويم‌؛ ما از صدای شيهۀ اسب‌ خيلي‌ خوشمان‌ مي‌آيد و با صداي‌ شيهۀ اسب‌ مأنوسيم‌.»

فَلَمْ يَزلْ كَذَلِكَ حَتَّي‌ قَدِمَ رَسولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ ] وَءَالِهِ [ وَسَلَّمَ الْمَدينَةَ، فَفَقَدَ صَهيلَ الْفَرَسِ فَسَأَلَ عَنْهُ صاحِبَهُ، فَقالَ: خَصَيْتُهُ يَا رَسولَ اللَهِ.

«اين‌ مرد پيوسته‌ در راه‌، آن‌ اسب‌ را نزديك‌ إقامتگاه‌ پيغمبر مي‌بست‌ و آن‌ اسب‌ هم‌ دائماً شيهه‌ مي‌كشيد، تا اينكه‌ وارد مدينه‌ شدند و ديگر صداي‌ صهيل‌ اسب‌ بگوش‌ پيغمبر نرسيد؛ پيغمبر از صاحبش‌ سؤال‌ كردند: چرا اين‌ اسب‌ صدا نمي‌كند؟! گفت‌: خَصَيْتُهُ يا رَسولَ اللَهِ! من‌ أخته‌اش‌ كردم‌.» رسول‌ خدا هيچ‌ تعرّضي‌ به‌ او ننمودند وليكن‌ از مطالبي‌ كه‌ در پاسخ‌ فرمودند معلوم‌ مي‌شود كه‌ چقدر آنحضرت‌ ناراحت‌ شدند! (ميخواهند بگويند: من‌ بتو اسب‌ دادم‌، اسب‌ نر، كه‌ دائماً شيهه‌ بكشد و صدا كند و صدايش‌ بيابان‌ و دشت‌ را پر كند؛ صداي‌ صهيل‌ و شيهۀ اسبان‌ تازي‌ با مردان‌ غازي‌ در ميدان‌ كارزار دل‌ كفّار و


ص 17

مشركين‌ را مي‌لرزاند و مي‌ترساند و هر شيهۀ اسبي‌ حكم‌ چند شمشير برّان‌ را دارد؛ تو آمدي‌ اخته‌اش‌ كردي‌؛ چرا اينكار را كردي‌؟! من‌ كه‌ نخواستم‌ اسب‌ أخته‌ بتو بدهم‌؛ من‌ اسب‌ نر بتو دادم‌ كه‌ شيهه‌ بزند.»

البتّه‌ رسول‌ خدا هيچ‌ نگفتند، و او بواسطۀ إهداء رسول‌ خدا صاحب‌ اسب‌ شد و هر كاري‌ كه‌ ميخواست‌ مي‌توانست‌ بكند؛ وليكن‌ رسولخدا كه‌ گفتند اين‌ اسب‌ را بگير و پيوسته‌ نزديك‌ من‌ ببند، يعني‌ اينكه‌ صدايش‌ بمن‌ برسد و من‌ با شنيدن‌ صداي‌ او مبتهج‌ و مسرور شوم‌؛ ولي‌ او آمد و اين‌ بلا را بسر اسب‌ آورد.)

قالَ رَسولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ [ وَءَالِهِ] وَسَلَّمَ: فَإنَّ الْخَيْلَ فِي‌ نَواصِيهَا الْخَيْرُ إلَي‌ يَومِ الْقِيَمَةِ.

«رسول‌ خدا فرمودند: در پيشاني‌ اسبهاي‌ نر خير نوشته‌ شده‌ است‌ تا روز قيامت‌. يعني‌ پيوسته‌ اين‌ حيوان‌ مركز تراوش‌ خير است‌.»

اتَّخِذُوا مِنْ نَسْلِهَا وَ بَاهُوا بِصَهِيلِهَا الْمُشْرِكِينَ. «شما از آن‌ نسل‌ بگيريد و بگذاريد بچّه‌ بياورد (اسب‌ نر بايد بچّه‌ بياورد) و با صدا و شيهه‌اش‌ به‌ مشركين‌ افتخار كنيد! اين‌ عظمت‌ شماست‌ در ميدان‌ جنگ‌.»

أعْرَافُهَا أدْفَآؤُهَا وَ أَذْنَابُهَا مَذَابُّهَا.

«يالهاي‌ اسب‌ كه‌ بر گردنش‌ افتاده‌ است‌ در حكم‌ پتو و لحافي‌ است‌ كه‌ اين‌ حيوان‌ را حفظ‌ مي‌كند؛ و دُمش‌ موجب‌ از بين‌ بردن‌ حيواناتي‌ است‌ كه‌ بر او جمع‌ مي‌شوند؛ و با او دور مي‌كند از خود، آنچه‌ را كه‌ ناملايم‌ است‌.»

بازگشت به فهرست

مجاهدين‌ في‌سبيل‌ الله‌ در روز قيامت‌ بر منبرهائي‌ از نور بر فراز أهل‌ موقف‌اند

وَالَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ إنَّ الشُّهَدَآءَ لَيَأْتُونَ يَوْمَ الْقِيَمَةِ بِأَسْيَاقِهِمْ عَلَي‌ عَوَاتِقِهِمْ لَا يَمُرُّونَ بِأَحَدٍ مِنَ الانْبِيَآءِ إلَّاتَنَحَّي‌ عَنْهُمْ؛ حَتَّي‌ إنَّهُمْ لَيَمُرُّونَ بِإبْرَاهِيمَ الْخَلِيلِ (خَلِيلِ الرَّحْمَنِ) فَيَتَنَحَّي‌ لَهُمْ حَتَّي‌ يَجْلِسُوا عَلَي‌ مَنَابِرَ مِنْ نُورٍ.

«قسم‌ به‌ آن‌ كسي‌ كه‌ جان‌ من‌ در دست‌ اوست‌، شهيدان‌ راه‌ خدا در روز قيامت‌ وارد صحنۀ قيامت‌ مي‌شوند در حالتي‌ كه‌ شمشيرها بر روي‌ شانه‌هاي‌ خود گذاشته‌اند و با اين‌ كيفيّت‌ وارد محشر مي‌شوند؛ و بر أحدي‌ از أنبياء عبور


ص 18

نمي‌كنند إلاّاينكه‌ آن‌ پيغمبر از ايشان‌ كناره‌ مي‌گيرد و به‌ آنها راه‌ مي‌دهد؛ تا اينكه‌ مرور مي‌كنند بر إبراهيم‌ خليل‌ (خليل‌ الرّحمن‌) او هم‌ براي‌ اينها راه‌ مي‌گشايد، يعني‌ كنار مي‌رود و راه‌ را براي‌ اينها باز مي‌كند؛ و اينها همينطور مي‌آيند تا بر روي‌ منبرهايي‌ از نور مي‌نشينند.»

يَقُولُ النَّاسُ: هَـٓؤُلَاءِ الَّذِينَ أُهْرِيقُوا دِمَآءَهُمْ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ؛ فَيَكُونُ كَذَلِكَ حَتَّي‌ يَقْضِيَ اللَهُ عَزَّ وَجَلَّ بَيْنَ عِبَادِهِ. «مردم‌ مي‌گويند: اينها كساني‌ هستند كه‌ خونهاي‌ خود را براي‌ ربّ العالمين‌ ريخته‌اند؛ همينطور آنها روي‌ آن‌ منابر از نور مي‌مانند تا اينكه‌ خداوند بين‌ بندگان‌ خود حكم‌ و قضاوت‌ كند.»

قَالُوا: وَ بَيْنَا رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ [وَءَالِهِ] وَسَلَّمَ بِتَبُوكَ قَامَ إلَي‌ فَرَسِهِ الظَّرِبِ فَعَلَّقَ عَلَيْهِ شِعَارَهُ وَ جَعَلَ يَمْسَحَ ظَهْرَهُ بِرِدَآئِهِ.

«گفتند: هنگامي‌ كه‌ رسول‌ خدا در راه‌ تبوك‌ حركت‌ مي‌كرد، بعضي‌ از أوقات‌ بر مي‌خاست‌ و بسوي‌ اسب‌ ظَرِبْ مي‌رفت‌ (اسب‌ ظرب‌، آن‌ اسبي‌ است‌ كه‌ مي‌گويند هم‌ چاق‌ است‌ و هم‌ كوتاه‌) و لباس‌ زير خود را مي‌كند و روي‌ سر و گردن‌ او مي‌انداخت‌ تا از شدّت‌ گرما يكقدري‌ تخفيف‌ پيدا كند، يا آفتاب‌ به‌ او نخورد؛ و با رداي‌ خود به‌ پشت‌ اين‌ اسب‌ مي‌ماليد.»

قيلَ يَا رَسُولَ اللَهِ: تَمْسَحُ ظَهْرَهُ بِرِدَآئِكَ؟! «گفته‌ شد: اي‌ رسول‌ خدا پشت‌ اين‌ اسب‌ را با رادي‌ خودت‌ مسح‌ مي‌كني‌؟!» قَالَ: نَعَمْ؛ وَ مَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ جِبْرِيلَ أَمَرَنِي‌ بِذَلِكَ؛ مَعَ أَنِّي‌ قَدْ بِتُّ اللَيْلَةَ وَ إنَّ المللَـٓئِكَةَ لَتُعاتِبُني‌ فِي‌ حَسِّ الْخَيْلِ وَ مَسْحِهَا.

«رسول‌ خدا فرمود: آري‌، تو چه‌ ميداني‌! شايد جبرئيل‌ بمن‌ أمر كرده‌ است‌ كه‌ اينكار را انجام‌ بدهم‌؛ علاوه‌ من‌ ديشب‌ در خواب‌ ديدم‌ كه‌ ملائكه‌ دربارۀ گرد افشاندن‌ از بدن‌ اسبها و مسح‌ كردن‌ آنها مرا مؤاخذه‌ مي‌كنند، كه‌ خودت‌ بايد به‌ سراغ‌ اسبت‌ بروي‌ و خاك‌ و گرد و غبار را از اسب‌ دور كني و اسبت‌ را مسح‌ كني‌ و دست‌ بكشي‌.»


ص 19

وَ قَالَ: أَخْبَرَنِي‌ خَلِيلِي‌ جِبْرِيلُ: أَنـَّهُ يَكْتُبُ لِي‌ بِكُلِّ حَسَنَةٍ أَوْ فَيْتُهَا إيَّاهُ حَسَنَةً.

«خليل‌ من‌ جبرئيل‌ بمن‌ خبر داد: هر حسنه‌اي‌ كه‌ من‌ به‌ اين‌ اسب‌ انجام‌ بدهم‌، خداوند براي‌ من‌ يك‌ حسنه‌ مي‌نويسد.»

وَ إنَّ رَبِّي‌ عَزَّ وَجَلَّ يَحُطُّ عَنِّي‌ بِهَا سَيِّئَةً. «و خداوند يك‌ سيّئه‌ هم‌ از سيّئات‌ من‌ بواسطۀ اين‌ عمل‌ از من‌ بر مي‌دارد و آن‌ سيّئه‌ را از بين‌ مي‌برد.»

وَ مَا مِنِ امْرِي‌ٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ يَرْبِطُ فَرَسًا فِي‌ سَبِيلِ اللَهِ فَيُوَّفِّيَهُ بِعَلِيفِهِ يَلْتَمِسُ بِهِ قُوَّتَهُ إلَّاكِتَبَ االلَهُ لَهُ بِكُلِّ حَبَّةٍ حَسَنَةٍ، وَ حَطَّ عَنْهُ بِكُلِّ حَبَّةٍ سَيّئَةً.

«هيچ‌ مسلماني‌ نيست‌ كه‌ اسبي‌ را در راه‌ خدا ببندد و با خود بكشد و به‌ اندازۀ كافي‌ و وافي‌ به‌ علوفۀ او رسيدگي‌ كند و مقصود او ااين‌ باشد كه‌ آن‌ اسب‌ قدرت‌ بگيرد، مگر اينكه‌ خداوند به‌ إزاء هر دانه‌ايكه‌ به‌ آن‌ اسب‌ داده‌ حسنه‌اي‌ براي‌ او مي‌نويسد، و به‌ إزاء هر دانه‌اي‌ كه‌ به‌ آن‌ اسب‌ داده‌ يك‌ سيّئه‌ از سيّئات‌ او را برمي‌دارد.

قِيلَ: يَا رَسولَ اللَهِ وَ أَيُّ الْخَيْلِ خَيْرٌ؟!

«عرض‌ شد: اي‌ پيغمبر، كدام‌ يك‌ از أقسام‌ اسبها بهترند؟»

قَالَ: أَدْهَمُ، أَقْرَحُ، أَرْثَمُ، مُحَجَّلُ الثُّلْثِ، مُطْلَقُ الْيَمِينِ؛ فَإنْ لَمْ يَكُنْ أَدْهَمُ فَكُمَيْتٌ عَلَي‌ هَذِهِ الصِّفَةِ.[6] «حضرت‌ فرمود: آن‌ اسب‌ قرمزي‌ كه‌ رنگش‌ به‌ سياهي‌ بخورد و در پيشانيش‌ سفيدي‌ بوده‌ باشد و لب‌هاي‌ بالا و دماغش‌ و پاهايش‌ تا ثُلث‌ ساق‌ سفيد بوده‌، همراه‌ با يمن‌ و بركت‌ رها شده‌ باشد؛ و اگر اسبي‌ به‌ اين‌ رنگ‌ پيدا نشد، آن‌ اسب‌ قرمزي‌ كه‌ رنگش‌ به‌ زردي‌ متمايل‌ باشد و او را كُمَيت‌ مي‌گويند (در صورتي‌ كه‌ اين‌ صفات‌ نيز در آن‌ بوده‌ باشد) از همۀ اسبها بهتر است‌.»

اللَهُمَّ صَلِّ عَلَي‌ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّد

بازگشت به فهرست


ص 21

 

درس‌ سي‌ و هشتم‌: وجوب‌ جهاد، تحت‌ ولايت‌ فقيه‌ إلهي‌ از خود گذشته‌ و به‌ خدا پيوسته‌


ص 23

أعُوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحِيمِ

وَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَي‌ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ

وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي‌ أعْدَآئِهِمْ أجْمَعِينَ مِنَ الآنَ إلَي‌ قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ

بحث‌ مهمّي‌ كه‌ بايد در اينجا مطرح‌ شود اين‌ است‌ كه‌: آيا أصل‌ تشكيل‌ حكومت‌ إسلامي‌ و تصدّي‌ وليّ فقيه‌ يك‌ أمر لازمي‌ است‌ يا لازم‌ نيست‌؟ و آيا أمر برپاداشتن‌ ولايت‌ فقيه‌ بر مؤمنين‌ و مسلمين‌ واجب‌ نيست‌؟ و تعيين‌ حاكم‌ شرع‌ در زمان‌ غيبت‌ كه‌ إمام‌ معصوم‌ در پردۀ استتار است‌ محلّي‌ ندارد؟ و آيا اين‌ أمر اختصاص‌ به‌ خود آن‌ حضرت‌ دارد؟ و در صورت‌ غيبت‌، تصدّي‌ مقام‌ إمامت‌ و آمريّت‌ و ولايت‌ براي‌ هر كس‌ أيًّا ما كانْ غصب‌ مقام‌ إمامت‌ و وصايت‌ و خلافت‌ محسوب‌ مي‌شود؟ و بنابراين‌، تشكيل‌ حكومت‌ بهر نحو، حكومتي‌ در مقابل‌ حكومت‌ او و ولايتي‌ در مقابل‌ ولايت‌ اوست‌؟ و نه‌ تنها اين‌ أمر، أمر مُستحسني‌ نيست‌، بلكه‌ مذموم‌ هم‌ مي‌باشد؛ چون‌ غصب‌ مقام‌ خلافت‌ و غصب‌ مقام‌ وصايت‌ است‌؟

و بر همين‌ أساس‌، بسياري‌ از أخباريّين‌ قائل‌ شده‌اند كه‌ در زمان‌ غيبت‌ ولايتي‌ نيست‌ و حدود هم‌ نبايد جاري‌ شود و تشكيل‌ نماز جمعه‌ هم‌ حرام‌ است‌. و بعضي‌ از فقهاء هم‌ كه‌ در وجوب‌ نماز جمعه‌ تشكيك‌ كرده‌اند و احتمال‌ حرمت‌ داده‌اند بر همين‌ أساس‌ است‌ كه‌ نماز جمعه‌ اختصاص‌ به‌ إمام‌ معصوم‌ يا إذن‌ خاصّ از قِبَل‌ او دارد. بنابراين‌، بدون‌ تصدّي‌ وي‌ يا منصوب‌ از قِبل‌ وي‌


ص 24

 حرام‌ است‌ و تشكيل‌ نماز جمعه‌ جائز نيست‌.

در اينصورت‌ يا أصلاً نماز جمعه‌ خواندن‌ حرام‌ است‌، يا اگر كسي‌ احتياطاً نماز جمعه‌ را بخواند بايد نماز ظهر را هم‌ بخواند؛ چون‌ با وجود قطع‌ به‌ اشتغال‌ ذمّه‌ يقين‌ به‌ فراغ‌ حاصل‌ نشده‌ است‌. و فراغ‌ ذمّه‌ در جائي‌ حاصل‌ مي‌شود كه‌ إنسان‌ در طرفين‌ شبهه‌ احتياط‌ كند و آن‌، نماز جمعه‌ و نماز ظهر است‌.

و بعضي‌ پا را از اين‌ فراتر گذاشته‌ و گفته‌اند: طبق‌ رواياتي‌ كه‌ در دست‌ است‌، در زمان‌ غيبت‌ فساد در عالم‌ زياد مي‌شود و منكرات‌ رو به‌ فزوني‌ گذاشته‌، ظلم‌ و جور عالم‌ را فرا مي‌گيرد؛ و قيام‌ حضرت‌ وقتي‌ است‌ كه‌ زمين‌ پر از شرك‌ و ظلم‌ شده‌ باشد؛ آنوقت‌ يَمْلَا اللَهُ بِهِ الارْضَ قِسْطًا وَ عَدْلاً بَعْدَ مَا مُلِئَتْ ظُلْمًا وَ جَوْرًا. بنابراين‌، هرچه‌ فساد بيشتر شود فرج‌ نزديكتر مي‌شود.

حتّي‌ بعضي‌ از عوام‌ مي‌گويند: چه‌ بهتر اينكه‌ فساد بيشتر شود تا حضرت‌ زودتر ظهور كنند. و هر قدمي‌ يا قلمي‌ كه‌ براي‌ إصلاح‌ برداشته‌ شود، جز اينكه‌ قدمي‌ عليه‌ آنحضرت‌ است‌ نخواهد بود؛ زيرا ظهور آنحضرت‌ را به‌ تأخير مي‌اندازد. و ما كه‌ عاشق‌ زيارت‌ آنحضرت‌ هستيم‌ بايد كاري‌ كنيم‌ كه‌ آنحضرت‌ زودتر ظهور كنند؛ و با عمل‌ صالح‌ ما و أمر بمعروف‌ و نهي‌ از منكر در خارج‌ صلاح‌ پيش‌ مي‌آيد، و هر چه‌ صلاح‌ پيش‌ بيايد ظهور آنحضرت‌ به‌ تأخير مي‌افتد.

تا جائي‌ كه‌ ميگويند: هر مقدار كه‌ رؤساي‌ ظلم‌ و جور بيشتر بر ما تعدّي‌ كنند و كفر عالم‌ را فرا بگيرد و پرچم‌ يهود و نصاري‌ بر سر ما باشد مسأله‌اي‌ نيست‌، چون‌ بَعْدَ مَا مُلِئَتْ ظُلْمًا وَ جَوْرًا خواهد بود. پس‌ بايد اين‌ را به‌ فال‌ نيك‌ گرفت‌ زيرا ظهور حضرت‌ نزديك‌ است‌.

در همين‌ زمان‌ پهلوي‌ بعضي‌ مي‌گفتند: اين‌ بي‌حجابي‌ كه‌ آمد ظهور حضرت‌ را نزديك‌ كرد؛ و إنسان‌ داعي‌ ندارد و نبايد اُصولاً بر خلاف‌ اين‌ مَمشي‌ رفتار كند و مردم‌ را أمر به‌ حجاب‌ نموده‌، يا براي‌ حجاب‌ زنها قيام‌ نمايد؛ زيرا كه‌ اين‌ كارها ظهور را به‌ تأخير مي‌اندازد.


ص 25

أمّا مرحوم‌ آية‌ الله‌ حاج‌ آقا حسين‌ قمّي‌ رحمة‌ الله‌ عليه‌ از عراق‌ آمدند و با محمّدرضا پهلوي‌ معاهده‌ بستند كه‌ حجاب‌ بايد آزاد شود، و مردم‌ از بي‌حجابي‌ إجباري‌ در أمان‌ باشند، رحمة‌الله‌ عليه‌ رحمةً واسعه‌.

ايشان‌ سيّد غيور و پابرجائي‌ بود، وايستادگي‌ كرد و زنها را از إسارت‌ آنها بيرون‌ آورد. چندين‌ سال‌ بود كه‌ زنها چادر بسر نكرده‌ بودند و بعضي‌ هم‌ چادرها را با كفن‌هاي‌ خود بسته‌ بودند؛ چون‌ مي‌دانستند تا هنگامي‌ كه‌ بميرند روزي‌ نخواهد آمد كه‌ دومرتبه‌ حجاب‌ برگردد. و آن‌ مرد ايستادگي‌ كرد و پنج‌ مادّه‌ را از تصويب‌ دولت‌ گذراند كه‌ يكي‌ از آن‌ پنج‌ مادّه‌ آزادي‌ حجاب‌ بود، تا اينكه‌ زنها آزاد باشند و أفرادي‌ كه‌ مي‌خواهند چادر سرشان‌ كنند مجبور به‌ بي‌حجابي‌ نباشند.

اكنون‌ شاهد اينجاست‌ كه‌ در همان‌ زمان‌ عدّه‌اي‌ مخالفت‌ مي‌كردند و مي‌گفتند: اين‌ سيّد آمده‌ است‌ ظهور إمام‌ زمان‌ را به‌ تأخير اندازد! يا أخيراً كه‌ در همين‌ مجالس‌ دومرتبه‌ زمزمۀ بي‌حجابي‌ بود، أشرف‌ پهلوي‌ گفته‌ بود: من‌ نمي‌گذارم‌ زحمات‌ پدرم‌ هدر برود؛ و همان‌ كاري‌ كه‌ شده‌ بود (مدارس‌ و دانشگاهها بي‌حجاب‌ شدند) دو مرتبه‌ بايد انجام‌ شود! و وزارت‌ فرهنگ‌ هم‌ براي‌ إقدام‌ به‌ اين‌ كار دست‌ به‌ كار شده‌ بود؛ و بعضي‌ هم‌ واقعاً خوشحال‌ بوده‌ و مي‌گفتند: اين‌ كار به‌ ظهور إمام‌ زمان‌ كمك‌ مي‌كند و تعجيل‌ در ظهور مي‌شود!

و من‌ خود از واعظي‌ شنيدم‌ كه‌ يكساعت‌ در بالاي‌ منبر بحث‌ مي‌كرد و به‌ أدلّۀ مُتقنۀ شرعيّه‌ إثبات‌ مي‌كرد كه‌ دنيا مال‌ دنياپرستان‌ است‌. أئمّه‌ را به‌ دنيا داري‌، به‌ رياست‌، به‌ آمريّت‌، به‌ حاكميّت‌ چكار؟! دخالت‌ در اُمور سياسي‌ و اجتماعي‌ مردم‌ و رياست‌ بر مردم‌ و أمر و نهي‌ أصلاً مربوط‌ به‌ قضيّۀ إمامت‌ نيست‌. و قضيّۀ إمامت‌ و ولايت‌ در مسير ديگري‌ است‌. و قيام‌ حضرت‌ سيّدالشّهداء عليه‌ السّلام‌ أصلاً براي‌ مبارزۀ با يزيد نبوده‌ است‌، به‌ هيچ‌ وجه‌ من‌الوجوه‌، حضرت‌ از طرف‌ پروردگار مأموريّتي‌ داشتند كه‌ بيايند و در كربلا


ص 26

كشته‌ بشوند؛ و بر أساس‌ ميعادي‌ كه‌ خداوند با آن‌ حضرت‌ در عهد ألست‌ نهاده‌ بود، حضرت‌ در همان‌ مسير حركت‌ كردند و به‌ فوز شهادت‌ رسيدند!

حقّاً بايد از نفهمي‌ و جهالت‌ به‌ خدا پناه‌ برد؛ كه‌ چقدر إنسان‌ بايد جاهل‌ باشد، چقدر بايد از قرآن‌ و سنّت‌ دور افتد كه‌ طرز تفكّرش‌ درست‌ همان‌ طرز تفكّري‌ باشد كه‌ دشمنان‌ براي‌ ما ترسيم‌ كرده‌اند، و خواسته‌اند ما را به‌ اين‌ طرز تفكّر متفكّر كنند!

بازگشت به فهرست

ردّ أدلّه‌ قائلين‌ به‌ عدم‌ جواز حكومت‌ إسلام‌ و جهاد و جمعه‌ و إجراءحدود در زمان‌ غيبت‌

اين‌ مسكينان‌ نمي‌دانند كه‌ ظهور حقيقي‌ إمام‌ زمان‌ عليه‌ السّلام‌ تنها ظهور شخصي‌ و جسمي‌ و عيني‌ نيست‌. ظهور إمام‌ زمان‌ يعني‌ ظهور دين‌، يعني‌ ظهور صدق‌، يعني‌ ظهور عدالت‌، يعني‌ ظهور توحيد. و به‌ هر درجه‌اي‌ كه‌ دين‌ در ميان‌ مردم‌ ظهور پيدا كند آن‌ حضرت‌ ظهور پيدا كرده‌است‌؛ و به‌ هر درجه‌اي‌ كه‌ مردم‌ راست‌ بگويند و بر أساس‌ عدالت‌ رفتار كنند، حقيقت‌ آن‌ حضرت‌ ظهور پيدا كرده‌ است‌؛ و به‌ هر درجه‌اي‌ كه‌ مردم‌ گرفتار معصيت‌ و جنايت‌ شوند، حقيقت‌ آن‌ حضرت‌ بيشتر غائب‌ شده‌ است‌. آنوقت‌ با اين‌ أعمال‌، عوض‌ اينكه‌ خود را به‌ ظهور نزديك‌ كنند دور مي‌كنند؛ و بر خلاف‌ كتاب‌ و سنّت‌ عمل‌ مي‌كنند. و فقط‌ به‌ عشق‌ اينكه‌ ما عاشق‌ إمام‌ زمان‌ هستيم‌ به‌ يك‌ دعاي‌ ندبه‌ و گريه‌ كردن‌ اكتفا مي‌كنند؛ بعد دست‌ به‌ هر كاري‌ كه‌ بگوئيد مي‌زنند و از گرانفروشي‌ و احتكار و از سائر اُمور مادّي‌ و طبيعي‌ كه‌ نهي‌ شده‌ است‌ دست‌ بردار نيستند؛ و دلخوشند به‌ اينكه‌ اين‌ كافي‌ است‌.

با اينكه‌ اين‌ كافي‌ نيست‌. دعاي‌ ندبه‌ بايد خوانده‌ شود؛ ولي‌ بايد با دعاي‌ ندبه‌ فكر خود را به‌ حقيقت‌ إمام‌ زمان‌ نزديك‌ كرد، نه‌ اينكه‌ دور كرد و به‌ گريۀ ظاهري‌ اكتفا نمود و خود را در پوشش‌ جهالت‌ در مسيري‌ حركت‌ داد كه‌ خلاف‌ رضاي‌ آن‌ حضرت‌ است‌.

علي‌ كلّ تقدير، اين‌ منطقي‌ است‌ كه‌ الآن‌ هم‌ ممكن‌ است‌ بعضي‌ كم‌ و بيش‌ به‌ آن‌ پايبند باشند و بگويند: هر قيامي‌ قبل‌ از قيام‌ حضرت‌ قائم‌ عجّل‌ الله‌


ص 27

تعالي‌ فرجه‌ الشّريف‌ صورت‌ بگيرد، آن‌ قيام‌ باطل‌ است‌، أيًّا ما كان‌؛ و هيچكس‌ دست‌ به‌ كار خير و عدالت‌ نبايد بزند ـ ولو به‌ نحو موجبۀ جزئيّه‌ ـ چون‌ خلاف‌ نظريّۀ آن‌ حضرت‌ است‌.

بازگشت به فهرست

بطلان‌ گفتار كساني‌ كه‌ إقدام‌ بر إصلاح‌ جامعه‌ را موجب‌ تأخير در ظهور مي‌دانند

اكنون‌ بحث‌ ما در اين‌ جهت‌ است‌ كه‌ أوّلاً: كلّياتي‌ كه‌ در قرآن‌ مجيد و سنّت‌ است‌ بما چه‌ مي‌گويد؟ و ثانياً: وظيفۀ ما در زمان‌ غيبت‌ چيست‌؟ و ثالثاً: روايات‌ و آيات‌ و تواريخ‌ مستندي‌ كه‌ در اين‌ قضيّه‌ داريم‌ چه‌ مي‌باشد؟ و آيا واقعاً مطلب‌ همين‌ است‌ كه‌ اينها مي‌گويند يا نه‌؟! بلكه‌ إيجاد حكومت‌ إسلام‌ و ولايت‌ فقيه‌ و تبعيّت‌ از فقيه‌ عادل‌ أعلم‌ از ضروريّات‌ دين‌ است‌ و هر كسي‌ كه‌ در اين‌ أمر اهتمام‌ نورزد نماز و روزه‌اش‌ قبول‌ نيست‌؛ حجّ و أمر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكرش‌ قبول‌ نيست‌؛ و تشكيل‌ حكومت‌ إسلام‌ از أهمّ وظائف‌ مسلمين‌ است‌.

بازگشت به فهرست

إطلاق‌ و تشديد آيات‌ قرآن‌ در لزوم‌ قيام‌ به‌ حقّ و گسترش‌ قسط‌ در جامعه‌

ما در قرآن‌ مجيد آياتي‌ بر وجوب‌ أمر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر و قيام‌ به‌ قسط‌ داريم‌؛ و اين‌ آيات‌ إطلاق‌ داشته‌ و ا