|
|
|
أشعار بوصيري در مجد و عظمت رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّممُحَمَّدٌ سَيِّدُ الْكَوْنَيْنِ وَ الثَّقَلَيْن وَ الْفَريقَيْنِ مِنْ عَرْبٍ وَ مِنْ عَجَمِ ( 1 ) دَعا إلَي اللَهِ فَالْمُسْتَمْسِكونَ بِهِ مُسْتَمْسِكونَ بِحَبْلٍ غَيْرِ مُنْفَصِمِ ( 2 ) ص 352 فاقَ النَّبِيّينَ في خَلْقٍ وَ في خُلُقٍ وَ لَمْ يُدانوهُ في عِلْمٍ وَ لا كَرَمِ ( 3 ) وَ كُلُّهُمْ مِنْ رَسولِ اللَهِ مُلْتَمِسٌ غَرْفًا مِنَ الْبَحْرِ أوْ رَشْفًا مِنَ الدّيَمِ ( 4 ) وَ واقِفونَ لَدَيْهِ عِنْدَ حَدِّهِمِ مِنْ نُقْطَةِ الْعِلْمِ أوْ مِنْ شَكْلَةِ الْحِكَمِ ( 5 ) فَهْوَ الَّذي تَمَّ مَعْناهُ وَ صورَتُهُ ثُمَّ اصْطَفاهُ حَبِيبًا بارِيُ النَّسَمِ ( 6 ) مُنَزَّهٌ عَنْ شَريكٍ في مَحاسِنِهِ فَجَوْهَرُ الْحُسْنِ فيهِ غَيْرُ مُنْقَسِمِ ( 7 ) دَعْ ما ادَّعَتْهُ النَّصارَي في نَبيِّهِمِ وَ احْكُمْ بِمَا شِئْتَ مَدْحًا فيهِ وَ احْتَكِمِ ( 8 ) فَانْسِبْ إلَي ذاتِهِ ما شِئْتَ مِنْ شَرَفٍ وَ انْسِبْ إلَي قَدْرِهِ ما شِئْتَ مِنْ عِظَمِ ( 9 ) فَإنَّ فَضْلَ رَسولِ اللَهِ لَيْسَ لَهُ حَدٌّ فَيُعْرِبَ عَنْهُ ناطِقٌ بِفَمِ (0 1 ) لَوْ ناسَبَتْ قَدْرَهُ ءَاياتُهُ عِظَمًا أحْيا اسْمُهُ حينَ يُدْعَي دارِسَ الرَّمَمِ ( 11 ) لَمْ يَمْتَحِنّا بِما تَعْيا الْعُقولُ بِهِ حِرْصًا عَلَيْنَا وَ لَمْ نَرْتَبْ وَ لَمْ نَهِمِ ( 12 ) 1 ـ محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم ، سيّد و سرور و سالار دو عالمِ ظاهر و باطن ، و دو جماعت جنّ و انس ، و دو گروه از عرب و عجم است . 2 ـ خلائق را به سوي خدا دعوت نمود . بنابراين ، تمسّك كنندگان به او ص 353 تمسّك كنندگان به ريسمان غير پارهاي هستند . 3 ـ از جميع پيغمبران برتري گرفت ، هم در آفرينش و هم در اخلاق . و پيامبران نتوانستند به او نزديك شوند ، نه در علم و دانش ، و نه در مجد و بزرگواري. 4 ـ تمامي پيامبران از رسول خدا طلب ميكنند ، بقدر كف دستي آب از درياي واسع ، و يا بقدر يك مكيدن از آب بارانهاي مداوم و مستمرّ . 5 ـ و همگي در حظّ و مقدار نصيبشان در حضور رسول الله ايستادهاند ، همچون مقدار نقطهاي در برابر علم بيكران ؛ و بمثابۀ شكلي از حكمتها و اسرار بيپايان . 6 ـ پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم ؛ اوست كه اوّلاً صورت و معني او تمامي گرفت . و بعد از آن خداوندِ حيات بخشندۀ نفوس ، او را برگزيده ، براي مقامات قرب و ولايت و نبوّت اختيار فرمود . 7 ـ در نيكوئيها و محاسني كه در وي وجود دارد ، از داشتن شريك ، پاك و منزّه است . چرا كه جوهرۀ حسن ، و خلاصۀ محاسن و محامد كه در او خداوند به وديعت نهاده است ، قابل انقسام نيست . 8 ـ واگذار آنچه را كه مسيحيان دربارۀ پيغمبرشان ادّعا مينمايند ! و قيام و حكم كن به آنمقداري كه از مدح و منقبت دربارۀ او ميخواهي ! و در اين موضوع با مسيحيان حاضر براي محاكمه شو ؛ و آنان را بدين محاكمه فرا خوان ! 9 ـ به ذات و حقيقت رسول خدا آنچه را كه از شرف ميخواهي نسبت بده. و به قدر و منزلت آنحضرت آنچه را كه از عظمت ميخواهي نسبت بده ! 0 1 ـ زيرا كه فضل و شرف وي داراي حدّي نيست كه گويندهاي با دهان خود بتواند از آن پرده برگيرد . 11 ـ اگر آيات و معجزاتي كه راجع به رسول الله است ، با عظمت قدر و ص 354 منزلت او نسبت داده شود ، كافي است كه فقط اسم او را چون بر استخوانهاي پوسيدۀ مردگان بخوانند ، زنده شوند و حيات تازه گيرند . 12 ـ خداوند دربارۀ وصول به حقيقت پيغمبر اكرم ، ما را به آنچه عقلهايمان از آن خسته و سنگين شود ، امتحان و تكليف نكرده است . بجهت شدّت محبّتي كه بما داشته است ؛ كه مبادا شكّ و ترديد كنيم و يا در ظرف تحيّر و سرگرداني واقع شويم . أَعْمَي الْوَرَي فَهْمُ مَعْناهُ فَلَيْسَ يُرَي في الْقُرْبِ و الْبُعْدِ مِنْهُمْ غَيْرُ مُنْفَحِمِ ( 1 ) كَالشَّمْسِ تَظْهَرُ لِلْعَيْنَيْنِ مِنْ بُعْدٍ صَغيرَةً وَ تَكِلُّ الطَّرْفُ مِنْ اُمَمِ ( 2 ) وَ كَيْفَ يُدْرِكُ فِي الدُّنْيا حَقيقَتَهُ قَوْمٌ نيامٌ تَسَلُّوا عَنْهُ بِالْحُلُمِ ( 3 ) فَمَبْلَغُ الْعِلْمِ فيهِ أنَّهُ بَشَرٌ وَ أنَّهُ خَيْرُ خَلْقِ اللَهِ كُلِّهِمِ ( 4 ) 1 ـ ادراك و فهميدن معني و واقعيّت رسول الله ، جميع ماسِوَي را كور كرده است . بنابراين ، چه در نزديك و چه در دور ، از ميان تمام خلائق احدي يافت نميشود مگر اينكه از فهم و ادراك او عاجز است . 2 ـ زيرا كه مثال وي مثال خورشيد است كه در دو چشم انسان از دور كوچك به نظر ميرسد ؛ و از نزديك تابش آن چشم را خسته و عاجز ميكند و از كار مياندازد . 3 ـ و چگونه ميتوانند در دنيا حقيقت او را دريابند جماعتي كه خوابند ؛ و خود را به صورتهاي رؤيا و مشاهدات خواب آرامش ميدهند ؟! 4 ـ بنابراين آخرين مرحلۀ بلوغ فهم و ادراك آنستكه بگوئيم : او بشر ص 355 است؛ و او بهترين خلائق خداوند است . دَعْنِي وَ وَصْفِيَ ءَاياتٍ لَهُ ظَهَرَتْ ظُهورَ نَارِ الْقِرَي لَيْلا عَلَي عَلَمِ ( 1 ) لَمْ تَقْتَرِنْ بِزَمانٍ وَ هْيَ تُخْبِرُها عَنِ الْمَعادِ وَ عَنْ عادٍ وَ عَنْ إرَمِ ( 2 ) دامَتْ لَدَيْنا فَفاقَتْ كُلَّ مُعْجِزَةٍ مِنَ النَّبِيّينَ إذْ جآءَتْ وَ لَمْ تَدُمِ ( 3 ) 1 ـ واگذار مرا از اينكه بتوانم توصيف كنم آيات قرآني را كه براي او ظاهر شد ؛ مانند ظهور و روشنائي آتشي را كه براي ميهماني شعلهور ميشود ، آنهم در شب تار ، آنهم بر بالاي كوه . 2 ـ آن آيات كه از خداست ، و زمان ماضي و حال و استقبال ندارد ، تو را خبر ميدهد از آينده و از گذشته كه بر قوم عاد و برقوم إرم چه آمده است ! 3 ـ قرآن براي ما بعنوان معجزۀ باقيه دوام دارد . بنابراين بر جميع معجزاتي كه پيغمبران آوردهاند و دوام ندارد ، تفوّق و برتري دارد . لَا تَعْجَبَنْ لِحَسودٍ راحَ يُنْكِرُها تَجاهُلا وَ هْوَ عَيْنُ الْحاذِقِ الْفَهِمِ ( 1 ) قَدْ يُنْكِرُ الْعَيْنُ ضَوْءَ الشَّمْسِ مِنْ رَمَدٍ وَ يُنْكِرُ الْفَمُّ طَعْمَ الْمآءِ مِنْ سَقَمِ ( 2 ) [1] 1 ـ البتّه تو تعجّب مكن از حسودي كه با آنكه حاذق و با فهم است ، ص 356 تجاهل كرده و در مقام انكار او بر ميآيد . 2 ـ زيرا گاهي چشم بواسطۀ درد و آب ريزشي كه دارد ، نور خورشيد را منكر ميشود ؛ و شخص مريض به علّت مرض ، مزۀ آب را منكر ميگردد . لغات و اصطلاحات بديعۀ قرآنيّهدر قرآن كريم لغات و اصطلاحات بديعي يافت ميشود كه نه تنها در كتب سماوي ديگر نيست ، بلكه بسياري از آنها در لسان عرب و اشعار و ادبيّات آنها قبل از اسلام نيز معمولٌ به نبوده است . مثلاً كلمۀ حقّ كه در حضرت باري تعالي شأنه و بر موجودات و واقعيّات از اعتقادات و افعال و اقوال استعمال نموده است ، بدين تعبير از لطافت و ظرافت معني در جميع موارد ، از مختصّات قرآن است . معناي «حقّ» و مشتقّات آن در قرآنما در اينجا موارد استعمال آنرا از كتاب مُتقن راغب اصفهانيّ به نام «المُفرَداتُ في غَريبِ القُرءَان» ذكر ميكنيم . او ميگويد : حقّ : أصْلُ الْحَقِّ الْمُطابَقَةُ وَ الْمُوافَقَةُ كَمُطابَقَةِ رِجْلِ الْبابِ فيحَقِّهِ ، لِدَوَرانِهِ عَلَي اسْتِقامَةٍ . «اصل معني حقّ ، مطابقت و موافقت است مانند مطابقه نمودن پاشنه ، در «حقّ» آن ؛ يعني در جاي خودش . چون وقتيكه در ، در پاشنۀ خود حركت كند ، بر طرز صحيح و مستقيم دوران ميكند (بخلاف آنكه اگر از آن محور اصلي بگردد ، ديگر دوران مستقيم ندارد ؛ بنابراين ، آن محلّ پاشنۀ در را حقّ الباب نامند).» و حقّ بر چند وجه گفته ميشود : اوّل : به ايجاد كنندۀ چيزي به سببي كه حكمت اقتضا نمايد . و بهمين جهت به خداوند متعال حقّ گفته ميشود . خداوند در قرآن ميگويد : وَ رُدُّوٓا إِلَي اللَهِ مَوْلَٰيهُمُ الْحَقِّ . «و به سوي خدا كه مولاي حقّ آنانست بازگردانيده شدند.» و مختصري بعد از آن آمده ص 357 است: فَذَ'لِكُمُ اللَهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَـٰلُ فَأَنَّي' تُصْرَفُونَ . [2] «و بازگردانيده شدهاند به سوي مولاي حقّشان ... پس اوست خداوند ، پروردگار شما كه حقّ است . پس ، از حقّ كه بگذريم جز گمراهي چه چيز ميتواند باشد ؟ پس شما به كجا ميگرديد؟!» دوّم : به چيز ايجاد شدۀ به مقتضاي حكمت ، حقّ گويند . و بهمين لحاظ گفته ميشود : فعل خداوند تعالي همهاش حقّ است . و خداوند ميفرمايد : هُوَالَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَآءً وَ الْقَمَرَ نُورًا تا آنكه ميفرمايد : مَا خَلَقَ اللَهُ ذَ'لِكَ إِلَّا بِالْحَقِّ . [3] «خداوند است كه خورشيد را درخشان و ماه را نوراني قرار داد ... خداوند آنها را نيافريده است مگر بحقّ.» و دربارۀ قيامت ميفرمايد : وَ يَسْتَنبِئُونَكَ أَحَقٌّ هُوَ قُلْ إِي وَ رَبِّيٓ إِنَّهُو لَحَقٌّ ـ [4] لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ . [5] و قوله عزّوجلّ : الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ ـ [6] وَ إِنَّهُو لَلْحَقُّ مِن رَّبّـِكَ . [7] «و از تو كسب اطّلاع ميكنند كه : آيا آن حقّ است ؟! بگو : آري و سوگند به پروردگارم كه آن حقّ است ـ و كتمان ميكنند حقّ را.» و گفتار خداوند عزّوجلّ : «حقّ از پروردگار تست ـ و حقّاً آن حقّ است از پروردگار تو!» ص 358 سوّم: اعتقاد به چيزي كه اين اعتقاد با آن چيز في نفسه مطابق است ، مثل اينكه بگوئيم : اعتقاد فلان در بعث و ثواب و عقاب و بهشت و آتش حقّ است . خدا ميفرمايد : فَهَدَي اللَهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ . [8] «پس خداوند هدايت نمود آنان را كه ايمان آوردهاند ، در آنچه را كه آنها بر سر آن اختلاف داشتند از حقّ.» چهارم : به كردار و گفتاري كه بر حسب لزوم ، و بقدر لزوم ، و در وقت لزوم صادر ميشود ؛ مثل اينكه بگوئيم : فِعْلُكَ حَقٌّ وَ قَوْلُكَ حَقٌّ «كردار تو حقّ است ؛ و گفتار تو حقّ است» . خدا ميفرمايد : كَذَ'لِكَ حَقَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ ـ [9] حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لَامْلأ نَّ جَهَنَّمَ . [10] «اينچنين است كه كلمۀ پروردگارت حقّ شد ـ حقّ است گفتاري كه از من است كه : هر آينه جهنّم را پر ميكنم.» و امّا گفتار خداي عزّوجلّ كه ميگويد : وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَآءَهُمْ [11]«اگر حقّ از آراء و افكار توخاليِ آنها متابعت كند» ممكن است كه مراد از حقّ در اينجا الله تعالي بوده باشد ؛ و ممكن است مراد حكمي باشد كه به مقتضاي حكمت است . و گفته ميشود : أَحْقَقْتُ كَذا ؛ يعني آنرا حقّاً اثبات و تثبيت كردم . و يا حكم كردم به اينكه حقّ است . ص 359 و گفتار خداي متعال : لِيُحِقَّ الْحَقَّ [12] «براي اينكه تثبيت كند حقّ را» . احقاق حقّ در اين آيه بر دو گونه است : اوّل : به اظهار ادلّه و آيات ؛ همچنانكه ميفرمايد : وَ أُولَـٰـئِكُمْ جَعَلْنَا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطَـٰنًا مُّبِينًا . [13] «و ما براي شما عليه آن گروه ، دليل و برهان روشن قرار داديم» يعني حجّت قويّ . دوّم : به كامل نمودن شريعت ، و انتشارش در ميان جميع مردمان . مثل گفتار خداوند متعال : وَ اللَهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَـٰفِرُونَ ـ [14] هُوَ الَّذِيٓ أَرْسَلَ رَسُولَهُو بِالْهُدَي' وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُو عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ . [15] و[16] «و خداوند تمام كننده و كامل نمايندۀ نور خود است ؛ و اگر چه كافرين را خوشايند نباشد ـ اوست آنكه رسول خود را با هدايت و دين حقّ فرستاد ، تا او را بر تمام اديان غلبه و برتري دهد.» در آيۀ مباركۀ الْحَقُّ مِن رَّبكَ ، كه در دو جاي قرآن وارد است ؛ و نيز در آيۀ وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ ، لفظ مِنْ به معني ابتداي غايت است ؛ كه در مثل اين و امثال اين عبارات ، بر معني نشويّه منطبق ميشود . و دلالت بر حقيقت و واقعيّتي بسيار مهمّ ميكند كه عبارت باشد از اينكه : پروردگار عظيم ، مركز حقّ و تراوش آنست . و آنچه در عالم وجود از موافقت و مطابقت با اصالت و واقعيّت است ، از خداست . و چون داراي ألف و لام جنس است ، دلالت بر حصر حقّ از جانب پروردگار متعال دارد . يعني اين جنس هر كجا پيدا شود ، از ص 360 حضرت ربّ است جلّ و علا . پس تمام حقائق و خارجيّات و آنچه از آثار و شؤون آنهاست ، همه از ربّ عظيم سرچشمه گرفته و ناشي شده است . در سورۀ مباركۀ إسراء اين آيه وارد است : وَ إذَآ أَرَدْنَآ أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَـٰهَا تَدْمِيرًا . [17] «و زمانيكه ما بخواهيم اهل قريهاي را هلاك سازيم ، به متجاوزين و مُسرفين آنها امر ميكنيم تا با فسق و مخالفت امر ما در آن قريه ، از حقّ عدول كنند ؛ در اينصورت كلمۀ عذاب بر آنها متحقّق ميشود . پس ايشان را بكلّي هلاك ميكنيم.» چون خداوند انسان را مجبور به گناه نميكند بلكه حتماً در گناه و عنوان آن ، اختيار انسان دخيل است ؛ بدين قرينه مراد از أَمَرْنَا اين نيست كه آنها را امر به گناه و فسق ميكنيم ؛ زيرا كه وَ لَا يَرْضَي' لِعِبَادِهِ الْكُفْرَ [18]«خداوند كفر را براي بندگانش نميپسندد» . بلكه مراد اينست كه : ايشان را امر به طاعات ميكنيم و آنها مخالفت نموده ، فسق ميورزند و دچار عذاب ميشوند . در تفسير آيۀ : أُولَـٰٓئكَ الَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُو مراد از حَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ اينست كه : كلمۀ عذاب و انتقام بر آنها بواسطۀ انطباق عملشان با عصيان و تجرّي تثبيت ميگردد . و نظير اين آيه ، آيۀ سورۀ أحقاف است : وَ الَّذِي قَالَ لِوَ'لِدَيْهِ أُفٍّ لَّكُمَآ أَتَعِدَانِنِيٓ أَنْ أُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِن قَبْلِي وَ هُمَا يَسْتَغِيثَانِ اللَهَ وَيْلَكَ ءَامِنْ إِنَّ وَعْدَ اللَهِ حَقٌّ فَيَقُولُ مَا هَـٰذَآ إِلَّا أَسَـٰطِيرُ الاوَّلِينَ * أُولَـٰٓئكَ الَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فِيٓ أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن ص 361 قَبْلِهِم مِّنَ الْجِنِّ وَ الْإِنسِ إِنَّهُمْ كَانُوا خَـٰسِرِينَ . [19] «و آن كسيكه به پدر و مادرش گفت : اُفّ باد بر شما ! آيا شما مرا وعده ميدهيد كه زنده شده از قبر خارج ميشوم ، در حاليكه قرنها افراد بشر قبل از من رفتهاند و برنگشتهاند ؟ و پدر و مادر استغاثه بخدا مينمودند و خطاب به پسر كه اي واي بر تو اي فرزند ، ايمان بياور ! زيرا وعدۀ خدا حقّ است ! و او ميگفت : اين وعدۀ به معاد نيست مگر افسانه و نوشتۀ پيشينيان . اين افراد هستند كه كلمۀ عذاب خدا بر ايشان تثبيت شد (مطابقت و موافقت كلمۀ عذاب با كردار آنان) در ميان امّتهائيكه قبل از ايشان از جنّ و انس گذشتند ، بدرستيكه حقّاً آنان مردمي زيانكارند.» حضرت علاّمه آية الله طباطبائي رضوان الله عليه فرمودهاند : وَ الَّذِي قَالَ لِوَ'لِدَيْهِ مبتدا است و خبرش أُولَـٰٓئكَ الَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ ميباشد ، زيرا وَ الَّذِي قَالَ لِوَ'لِدَيْهِ در معني جمع است. [20] و نيز فرمودهاند : اين آيه دربارۀ عبدالرّحمن بن أبيبكر نازل شده است. بدين ترتيب كه در تفسير «الدّرّ المنثور» با سند خود از عبدالله روايت ميكند كه او گفت : من در مسجد بودم در وقتيكه مروان خطبه ميخواند و ميگفت : خداوند به أميرالمؤمنين معاويه دربارۀ يزيد رأي و نظريّۀ نيكوئي عنايت نموده است كه او را خليفۀ پس از خود بنمايد . و اگر او را خليفه كند ، قبل از او أبوبكر و عمر نيز تعيين خليفه نمودهاند . عبدالرّحمن بن أبي بكر گفت : أ هِرْقِليَّةٌ ؟! آيا اينطريقۀ هِرْقِل امپراطور روم است كه فرزند خود را خليفه مينمايند ؟! قسم بخدا كه أبوبكر در احدي از ص 362 فرزندانش ، و در احدي از اهل بيتش قرار نداده است . امّا معاويه آنرا بجهت تكريم فرزندش قرار داده است . مروان گفت : آيا تو آن كس نيستي كه به پدر و مادرش گفت : أُفٍّ لَّكُمَا «اُفّ باد بر شما»؟! عبدالرّحمن گفت : آيا تو پسر آن لعنت شده نيستي كه رسول خدا صلّيالله عليه و آله پدرت را لعنت نمود ؟! اين گفتگو را عائشه شنيد و گفت : اي مروان ! تو به عبدالرّحمن چنين و چنان گفتي ؟! [21] قسم بخدا دروغ گفتي ! آيه دربارۀ او نازل نشده است . دربارۀ فلان ، پسر فلان نازل شده است . ص 363 و نيز در «الدّرّ المنثور» آورده است كه : ابنجَرير از ابنعبّاس در اين آيۀ مباركه تخريج كرده است كه او گفته است : اين مورد آيه ، پسري از أبوبكر بوده است. حضرت استاد علاّمه قدّس الله نفسه ميفرمايد : من ميگويم : اين مطلب نيز از قَتاده و سَديّ روايت شده است ؛ و قصّۀ روايت مروان و تكذيب عائشه مشهور است. آنگاه فرمودهاند : در تفسير «روح المَعاني» بعد از ردّ كردن روايت مروان گفته است : بعضي همچون سهيلي در كتاب «أعلام» با مروان در اينكه اين آيه دربارۀ عبدالرّحمن فرود آمده است ، موافقت نمودهاند . و سپس افزوده است كه : برفرض اينكه دربارۀ عبدالرّحمن هم نازل شده باشد ، تعيير و تعييب و تنقيص معني ندارد ؛ بالاخصّ كه از مروان سر زند . زيرا عبدالرّحمن اسلام آورد ، و از افاضل و أبطال صحابه بود . و در جنگ يمامه و غير آن ، مشهوداتي كه از وي ظاهر شد ما را از بحث در اسلام او مستغني ميدارد . وَ الإسْلا مُ يَجُبُّ ما قَبْلَهُ . «و اسلام آوردن كسي ، موجب قطع و بريدگي اعمال سابق او ميشود.» بنابراين اگر كافري اسلام آورد ، سزاوار نيست دربارۀ گفتار پيشينش او را تعيير و تعييب كنند. در اينجا گفتار آلوسي در «روح المعاني» خاتمه مييابد . استفادۀ علاّمۀ طباطبائي از تعبير «حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ»حضرت علاّمه در اينجا بكلام آلوسي نظر داشته و آنرا ردّ كردهاند . بدينگونه كه : روايات واردۀ در اينمقام اگر صحيح باشد ، هيچ مفرّ و گريزي از تصريح شهادت آيه به كفر عبدالرّحمن نيست . چون آيه ميگويد : أُولَـٰٓئكَ الَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ تا إِنَّهُمْ كَانُوا خَـٰسِرِينَ . «بر ايشان كلمۀ عذاب تثبيت شد.» تا اينكه ميگويد : «تحقيقاً ايشان از ص 364 زيانكاران بودهاند.» و در اينصورت آنچه را كه آلوسي در مقام دفاع از او ذكر كرده است بهيچوجه فائدهاي ندارد. [22] مركز و محور اشكال حضرت علاّمه بر آلوسي كلمۀ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ است ، زيرا اين گفتار ميرساند كه : تثبيت و موافقت و مطابقت كلمۀ عذاب خداوند بر او در جملۀ كسانيكه قبل از او از جنّ و انس آمدهاند و آنها را از خاسرين و زيانكاران قرار داده است ، ايجاب ميكند كه او بر كفر باقي بوده و ايمان او صوري بوده است . و اسلام آوردن و دخول در معركۀ يمامه و غيره شاهد بر خلاف نيست . زيرا بسياري از مسلمانان غير واقعي در امثال اين معارك بواسطۀ غلبۀ اسلام و رياست خود و موقعيّت خود ، حاضر ميشدهاند . و با وجود نزول اين آيه دربارۀ او ، براي افعال خير و اسلام درست او توجيهي نميتوان نمود . [23] پاورقي [1] ـ منتخباتي از قصيدۀ معروف و مشهور به بُرْدَه است؛ و بوصيري با تفصيل و مقدّماتي آنرا سروده است. اين قصيده با ضميمۀ «معلّقات سبع» در يك مجموعه، طبع سنگي شده است. [2] ـ قسمتي از آيۀ0 3 و آية 32 ، از سورۀ0 1 : يونس [3] ـ صدر آيۀ 5 ، از سورۀ0 1 : يونس [4] ـ صدر آيۀ 53 ، از سورۀ0 1 : يونس [5] ـ قسمتي از آيۀ 146 ، از سورۀ 2 : البقرة [6] ـ صدر آيۀ 147 ، از سورۀ 2 : البقرة؛ و صدر آيۀ0 6 ، از سورۀ 3 : ءَالعمران [9] ـ صدر آيۀ 33 ، از سورۀ0 1 : يونس [10] ـ قسمتياز آيۀ 13 ، از سورۀ 32 : السّجدة [11] ـ صدر آيۀ 71 ، از سورۀ 23 : المؤمنون [12] ـ صدر آيۀ 8 ، از سورۀ 8 : الانفال [13] ـ ذيلآيۀ 91 ، از سورۀ 4 : النّسآء [14] ـ ذيلآيۀ 8 ، از سورۀ 61 : الصّفّ [15] ـ صدر آيۀ 33 ، از سورۀ 9 : التّوبة؛ و صدر آيۀ 28 ، از سورۀ 48 : الفتح؛ و آيۀ 9 ، از سورۀ 61 : الصّفّ [16] ـ «مفردات» طبعسنۀ 1381 ـ قاهره، مادّۀ حقّ ، ص 125 [17] ـ آيۀ 16 ، از سورۀ 17 : الإسرآء [18] ـ قسمتياز آيۀ 7 ، از سورۀ 39 : الزّمر [19] ـ آيۀ 17 و 18 ، از سورۀ 46 : الاحقاف [20] ـ «الميزانفيتفسير القرءَان» ج 18 ، ص0 22 [21] ـ مراد از «شجرۀ ملعونه» در قرآن ، بني اُميّه هستند سيّد عليخان مدني شيرازيدر شرح «صحيفۀ سجّاديّه» موسوم به «رياض السّالكين» از طبع مؤسّسۀ نشر اسلامي، ج 1 ، ص 165 گويد : فخرالدّين رازي در تفسير شجرۀ ملعونۀ در قرآن، از ابنعبّاس آورده است كه: مراد از شجرۀ ملعونه در قرآن بنياُميّه هستند : حَكَم بن أبيالعاص و فرزندانش. ابنعبّاس گفت: رسولخدا صلّي الله عليه و آله در عالم رؤيا ديد كه فرزندان مروان يكي پس از ديگري از منبر او بالا ميروند . اين رؤيا را به أبوبكر و عمر كه در منزل آنحضرت با او خلوت كرده بودند حكايت كرد . چون آن دو متفرّق شدند ، رسولخدا شنيد كه حَكَم از رؤياي رسولخدا خبر ميدهد . بر رسولخدا بسيار سخت آمد؛ و عمر را بر اين افشاءِ سرّ متّهم نمود . و سپس معلوم شد كه حَكَم در پنهاني ميآيد ، و از اخبار رسولالله استراق سمع ميكند . رسولخدا صلّي الله عليه و آله او را از مدينه اخراج كردند . و از جمله مطالبي كه اين قضيّه را تأكيد ميكند ، گفتار عائشه است به مروان: لَعَنَ اللَهُ أباكَ وَ أنتَ فيصُلْبِهِ ؛ فَأنْتَ بَعْضُ مَنْ لَعَنَ اللَهُ.* «خداوند پدرت را لعنت كرد وقتي كه تو در صلب او بودي؛ پس تو بعضي از كسي هستي كه خدا او را لعنت كرده است!» * ـ «تفسير كبير فخر رازي» ج0 2 ، ص 237 (تعليقه) [22] ـ «الميزانفيتفسير القرءَان» ج 18 ، ص 225 و 226 [23] ـ إجماع شيعه بر اينكه پدران و مادران معصومين ، بايد موحّد باشند وليكن در اينجا مطلبي هست كه شايان دقّت است. و آن اينست كه: مادرِ مادر حضرت امام جعفرصادق عليه السّلام دختر همين عبدالرّحمن بن أبيبكر بوده است. و بنابر اجماع شيعه بر آنكه بايد پدران و مادران امامان معصوم، موحّد باشند ، بايد نطفۀ مادر مادر حضرت كه از عبدالرّحمن است پاك و آلودۀ به شرك نباشد. و اين در صورتي است كه خود عبدالرّحمن مسلمان باشد. مگر آنكه بگوئيم: اسلام آوردن دختر عبدالرّحمن براي ظرفيّت حمل نطفۀ امام كافي است گرچه خود پدر كافر باشد . مانند حضرت شهربانو و حضرت نرجس خاتون كه چون خودشان مسلمان بودند ، شرك پدرانشان ضرري نميرساند . توضيح آنكه: علماءِ اعلام و از جمله آيةالله حاج سيّد محسن امين عاملي در «أعيانالشّيعة» طبع سوّم، ج 4 ، قسم ثاني، ص 29 از سيرۀ حضرت امام جعفرصادق عليهالسّلام آورده است كه: ما در آنحضرت اُمّ فَرْوَة دختر قاسم بن محمّد بن أبيبكر است. و مادرش يعني جدّۀ حضرت، أسماء دختر عبدالرّحمن بن أبيبكر است . و اينست معني گفتار آنحضرت كه: إنَّ أبابَكْرٍ وَلَّدَني مَرَّتَيْنِ.* و در اين باره سيّد شريف رضيّ گويد : و حُزنًا عتيقًا و هو غايةُ فخركم بمولِد بنتِ القاسمِ بنِ محمّدِ باري قاسم بن محمّد از اصحاب گرانقدر حضرت امام زين العابدين عليه السّلام بوده است؛ و يكي از فقهاءِ سبعۀ مدينه بوده و از ثقات و معتمدين بوده، و در بيت فقه نشو و نما كرده است. اُمّ فروه از زنان جليله بوده است؛ و حضرت صادق دربارۀ او فرمودهاند : كانَتْ أُمّي مِمَّن ءَامَنَتْ وَ اتَّقَتْ وَ أحْسَنَتْ وَ اللَهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ . باري قاسم بن محمّد با دختر عموي خود أسماء دختر عبدالرّحمن ازدواج كرده و از آن دو ، اُمّ فروه اين زن جليله متولّد شده است. و أسماء زن مسلمان بوده است و كفر پ |