|
|
|
أعراب بتپرست، در برابر إعجاز قرآن حربهاي جز سحر ناميدن آن نداشتندتاريخ گواه است كه عربهاي جاهليّت (پيش از اسلام) كه اغلب چادرنشين و از رسوم مدنيّت بيبهره و از بيشتر مزاياي زندگي كاملاً محروم بودهاند، در قدرت بيان و بلاغت كلام، موقع و مقام بزرگي داشتهاند؛ چنانكه ص 250 در صفحات تاريخ هرگز براي آنان نميتوان رقيبي پيدا كرد. در بازار ادبيّات عرب، سخن شيوا بالاترين ارزشها را داشت؛ و سخنان زيبا و اديبانه را بسيار احترام ميگذاشتند. و همانطور كه بتها و خدايان خويش را در خانۀ كعبه نصب ميكردند، اشعار دلربا و دلنشين سخنوران و شعراي درجۀ يك را به ديوار كعبه ميآويختند. و با آنكه زباني با آن وسعت، و با آنهمه علائم و دستورهاي دقيق را بدون كمترين غلط و كوچكترين اشتباهي بكار ميبردند و در آرايش و پيرايش كلام بيداد ميكردند، در روزهاي نخستين كه آياتي از قرآن كريم به پيغمبر اكرم صلّيالله عليه و آله و سلّم نازل گرديد و براي مردم تلاوت شد، غلغلهاي در ميان اعراب و سخنوران آن قوم انداخت. و بيان جذّاب و بسيار شيرين و پر معني قرآن، چنان در قلبها جاي كرده و صاحبدلان را شيفتۀ خود ساخت كه هر سخن شيوائي را فراموش كردند و شعرهاي آبداري كه از استادان سخن به نام «مُعَلّقات» به كعبه آويخته شده بود، پائين آوردند. اين سخنان خدائي با زيبائي و دلربائي بیپايان خود هر دلي را مجذوب ميساخت، و با نظم شيرين خود مهر خاموشي به دهان شيرين زبانان ميزد. ولي از سوي دگر براي اقوام مشرك و بتپرست بسيار تلخ و ناگوار بود. زيرا با بيان رسا و منطق محكم خود، آئين توحيد را روشن و مدلّل ميساخت، و روش شرك و بتپرستي را به شدّت نكوهش ميكرد. و بتهائي را كه مردم، خدايان ميناميدند و دست نياز به سوي آنها دراز ميكردند و در پيشگاه آنها قربانيها مينمودند و بالاخره بجاي خدا آنها را ميپرستيدند، تحقير كرده و آنها را مجسّمههاي سنگي و چوبي بيجان و بدون اثر و خاصيّت معرّفي مينمود. عربهاي وحشي را كه كبر و نخوت سراپاي آنان را فرا گرفته، و زندگاني ص 251 خود را بر اساس خونخواري و راهزني بنا نهاده بودند، به آئين حقّ پرستي و احترام عدالت و انسانيّت دعوت ميكرد. از اينرو عربهاي بت پرست از راه ستيز و مبارزه پيش آمدند، و براي خاموش كردن اين مشعل فروزان هدايت به هر وسيلهاي دست ميزدند؛ ولي هرگز از كوشش نابكارانۀ خود جز نوميدي سودي نميبردند. در اوائل بعثت، پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم را پيش يكي از فصحا بنام وليد كه از سخن شناسان معروف عرب بود بردند. آنحضرت آياتي چند از اوّل سورۀ حمٓ سجده تلاوت نمود. وليد با كبر و غروري كه داشت بادقّت گوش ميداد تا آنحضرت به آيۀ شريفۀ: فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنذَرْتُكُمْ صَـٰعِقَةً مِّثْلَ صَـٰعِقَةِ عَادٍ وَ ثَمُودَ [*] رسيد. همينكه اين آيه را تلاوت فرمود، حال وليد دگرگون گرديده، لرزه بر اندامش افتاد، بطوريكه از خود بيخود گرديد، و مجلس بهم خورده جماعت متفرّق شدند. بعد از آن، عدّهاي پيش وليد آمدند و گله آغاز كردند كه ما را پيش محمّد سرافكنده و رسوا كردي! گفت: نه بخدا قسم! شما ميدانيد كه من از كسي نميترسم، و طمعي نيز ندارم؛ و ميدانيد كه اديب و سخن شناسم. سخناني كه از محمّد شنيدم شباهتي به سخنان مردم ندارد. سخناني است جذّاب و دلفريب؛ نه شعرش ميتوان ناميد نه نثر. پر مغز و ريشهدار است. و اگر من ناگزيرم كه در اينباره قضاوتي كرده سخني بگويم، سه روز به من مهلت ص 252 دهيد تا فكري بنمايم! پس از سه روز كه نزد وي آمدند، وليد گفت: سخنان محمّد سحر و جادو است كه دلها را فريفتۀ خود ميسازد. مشركان به راهنمائي وليد، قرآن را سحر و جادو ناميده، از شنيدن آن پرهيز ميكردند؛ و مردم را نيز از گوش دادن به آن منع ميكردند. و گاهي كه پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم در مسجد الحرام به تلاوت قرآن ميپرداخت، آوازها را بلند كرده، كف ميزدند تا ديگران صداي آنحضرت را نشنوند. با اينهمه چون در برابر بيان شيوا و دلرباي قرآن دل داده بودند، بيشتر اوقات از تاريكي شب استفاده كرده، پشت ديوار خانۀ آنحضرت اجتماع ميكردند و به تلاوت قرآن گوش ميدادند؛ آنگاه آهسته به يكديگر ميگفتند: اين سخن را سخن مخلوق نميتوان گفت. خداي متعال به اين معني اشاره نموده ميفرمايد: نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَ إِذْ هُمْ نَجْوَي'ٓ إِذْ يَقُولُ الظَّـٰلِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلاً مَّسْحُورًا .[1] يعني ما بهتر ميدانيم كه: آنان وقتيكه به تلاوت تو گوش ميدهند ؛ قرآن را با چه گوش ميشنوند . و بهتر ميدانيم كه: اين ستمكاران ميگويند: اين مرد جادو زده است ؛ آنوقت برگشته آهسته بگوش همديگر ميگويند . گاهي كه پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم نزد كعبه به تلاوت قرآن و دعوت مردم ميپرداخت ، سخنوران عرب كه ميخواستند از جلو آنحضرت بگذرند ، خم ميشدند كه ديده و شناخته نشوند ؛ چنانكه خداي متعال ص 253 ميفرمايد: أَلَآ إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ . [2] يعني آنان خم ميشدند كه خود را از پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم پنهان كنند. [3] تنها قرآن كريم ، قطعيّ الصّدور استباري ، اين عظمت فقط از مختصّات قرآن كريم است كه اوّلاً: عين عبارات و كلمات آن وحي است نه تنها معاني آن . و ثانياً: آن كلمات بدون اندك تغيير و تحريفي بما رسيده است . و در هر دوره با كتابت و حفظ و نقل آن به ديگران ، هر جيلي به جيل بعدي ، و هر عصري به عصر متأخّر از خود تحويل داده است . و اين نبوده است مگر بواسطۀ جهاد عظيم مسلمين در حفظ آن از زمان رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم تا امروز ، و بواسطۀ وعدۀ معجز آساي الهي در همين كتاب خداوندي بر تعهّد به حفظ و نگهداريش . امّا كتب يهود و نصاري اعمّ از تورات و انجيل و سائر رسائلشان ، و كتاب تَلْمود يهوديان هيچيك مانند قرآن نيستند . اوّلاً : همانطور كه سابقاً ذكر كرديم: معاني و مفاهيم تورات و انجيل وحي آسماني است بر حضرت موسي و حضرت عيسي علي نبيّنا و آله و عليهما الصّلوة و السّلام ، نه الفاظ و عباراتش . الفاظ و عبارات همه از خود آنهاست كه معاني را به ميل خود در قالب عبارت در ميآوردند ؛ به استثناءِ الواحي كه بر موسي نازل شده است . و ثانياً: مطالب حضرت موسي در تورات و انجيل از بين رفته است . و ص 254 اين كتب فعليّه بنام تورات و انجيل بعداً نوشته شده است . و از خبر واحدي كه داراي سندي هم نميباشد ، بيشتر قوّت ندارد . امّا چون قرآن مجيد اصل تورات و انجيل را امضا ميكند ، و همچنين اجمالاً يادآور ميشود كه بعضي از پارههاي آنها در اين تورات و انجيل يافت ميشود ؛ لذا بايد اينها را كتب مدسوسه ، يعني كتابهاي حقّي كه با باطل آميخته شده است ناميد . آيهاي كه دلالت دارد بر آنكه بعضي از تورات حقّه در نزد يهوديان موجود است ، اين آيه است: وَ كَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَ عِندَهُمُ التَّوْرَيةُ فِيهَا حُكْمُ اللَهِ ثُمَّ يَتَوَلَّوْنَ مِن بَعْدِ ذَ'لِكَ وَ مَآ أُولَـٰٓئكَ بِالْمُؤْمِنِينَ . [4] «و چگونه تو را حَكَم قرار ميدهند ، با وجود آنكه در ميان خودشان تورات كه در آن حُكم خدا هست وجود دارد ؛ و سپس از آن روي ميگردانند ؟! و آنجماعت از مؤمنين نميباشند.» و آيهاي كه دلالت ميكند بر آنكه بعضي از انجيل حقّ ، در دست نصاري موجود است ، اين آيه است: وَ مِنَ الَّذِينَ قَالُوٓا إِنَّا نَصَـٰرَي'ٓ أَخَذْنَا مِيثَـٰقَهُمْ فَنَسُوا حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَ'وَةَ وَ الْبَغْضَآءَ إِلَي' يَوْمِ الْقِيَـٰمَةِ وَ سَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللَهُ بِمَا كَانُوا يَصْنَعُونَ . [5] «و از كسانيكه ميگويند: ما نصاري هستيم ، ما عهد و ميثاقشان را گرفتيم ؛ سپس مقداري از بهرۀ انجيل را كه به آن متذكّر شدند فراموش كردند . و ما ص 255 درميانشان عداوت و دشمني را تا روز قيامت افكنديم . و بزودي خداوند آنان را به آنچه دأب و روششان اينطور بود كه انجام ميدادند متنبّه و متوجّه ميكند.» و دلالت اين دو آيه بر اشتمال تورات و انجيل فعلي بر بعضي از احكام حقّه ، ظاهر است . كتب يهود و نصاري ، نظير كتب أخبار و تواريخ ماستكتب يهود و نصاري نظير كتب أخبار و تواريخ ماست . مردم آنها را گرد آورده و كتاب نمودهاند . كتاب تورات و انجيل مانند «روضة الصّفآء» و «تاريخطبري» و «سيرۀ ابن هشام» است كه از احوال موسي و عيسي و غيرهما بيان ميكند . و اينكه ميگويند: كتاب موسي [6] عليه السّلام ، يعني كتابي كه در شرح حال وي نوشتند ؛ نه آنكه خود موسي عليه السّلام نوشت . و كتاب مسيح عليهالسّلام ، يعني شرح زندگي او ، نه تأليف او . و كتاب يوشَع ، يعني كتابي كه در شرح و ترجمۀ احوال او نوشته شده است ، نه آنكه خود يوشع تحرير كرده باشد. مثل آنكه ما ميگوئيم: «مختار نامه» ، يعني كتابي كه در شرح احوال و قيام مختار نوشتهاند . با تمام اين احوال ، كتب احاديث ما از تورات و انجيل كه آنها را كتب سماوي ميدانند معتبرتر است . چون در احاديث ما روايات متواتر و مستفيض بسيار است ، و آنها كه اينطور نيستند ، غالباً سند متّصل دارند ؛ و حال راويان و ترجمۀ آنها مسطور و معلوم و مضبوط است . امّا تورات و انجيل نه قطعيّالصّدور است، و نه سند متّصل دارد . براي شرح و تفصيل حقيقت امر ، ناچاريم در هر يك از دو كتاب تورات و انجيل و كيفيّت تحوّلات و تغييراتي كه در آنها روي داده جداگانه بحث كنيم . ص 256 بحث تفصيلي دربارۀ حجّيّت و اعتبار «تورات» ؛ تورات فعلي سند متواتر نداردامّا دربارۀ تورات ، حضرت آية الله علاّمۀ طباطبائي قدّس الله تربتهالشّريفة در تحت عنوان: «كتابي كه اهل كتاب بدان انتساب دارند كدام است و چگونه است؟» فرمودهاند: از جهت سنّت و روايت ، گرچه مجوس از اهل كتاب شمرده ميشوند و لازمۀ اين مطلب آنستكه آنها يا كتاب مخصوصي داشته باشند ، و يا به يكي از كتبي كه قرآن نام ميبرد ، مثل كتاب نوح ، و صحف إبراهيم ، و تورات موسي ، و انجيل عيسي ، و زبور داود منتسب باشند ؛ ليكن قرآن ذكري از شأن آنها نميكند، و كتابي را نيز از آنها نام نميبرد . و در قرآن ذكري از أوستا كه كتاب آنهاست ، نيست . و در ميان آنها نيز ذكري از نام سائر كتب نميباشد . اهل كتاب در لسان قرآن ، و كتب آنانو قرآن در اطلاقاتش كه أهل الكتاب را نام ميبرد ، فقط ارادۀ يهود و نصاري را دارد ؛ بجهت كتابي را كه خداوند بر ايشان نازل نموده است . در نزد يهود از كتب مقدّسه ، سي و پنج كتاب است كه از جملۀ آنها تورات موسي است كه مشتمل بر پنج كتاب[7] (سِفْر) است ؛ و از جملۀ آنها كتب مورّخين است كه دوازده كتاب [8] است ؛ و از جمله كتاب أيّوب ، و از جمله زبور داود ، و از جمله سه كتاب سليمان [9] ، و از جمله كتب نُبوّات كه هفده كتاب ص 257 است. [10] و قرآن از ميان اين كتب فقط تورات موسي و زبور داود عليهما السّلام را ذكر نموده است. [11] داستان و سرگذشت تورات فعلي كه در دست مردم استو سپس در بحث تاريخي گفتهاند: داستان و سرگذشت تورات فعلي كه در دست مردم است ، بدين شرح است كه: بني اسرائيل همان أسباط از آل يعقوب هستند كه اوّلاً زندگي قبيلهاي و بياباني داشته ، پس از آن فراعنه آنها را به مصر كوچ دادند . فراعنۀ مصر با آنان معاملۀ اسير مملوك مينمودند ؛ تا اينكه خداوند آنها را به وسيلۀ حضرت موسي عليه السّلام از فرعون و ظلمي كه به آنها ميكرد نجات بخشيد . مسير زندگي آنان در زمان موسي مسير اطاعت و حيات در تحت نظر امام بود كه موسي بود . و پس از موسي ، يوشع عليهما السّلام ، و سپس امورشان به دست قضاتي مانند إيهود و جِدعون و غيرهما سپرده شد . و پس از آن عصر سلطنت و پادشاهي در ميانشان شروع شد . و اوّلين پادشاهي كه در آنها پيدا شد شائول بود . و او همانست كه قرآن شريف وي را طالوت نام ميبرد . و پس از او حضرت داود و سليمان بودند . و پس از آن كشورشان تقسيم شد ، و قدرتشان منشعب گرديد . و با وجود ص 258 اين ، شاهان بسياري مثل رُحبُعام و أبيام و يِرُبُعام و يهوشافاط و يهورام و غيرهم كه مجموعاً سي و چند نفر شاه بودند در ميان آنها حكومت نمودند . امّا پيوسته بعد از انقسام كشورشان ، قدرتشان رو به ضعف ميرفت ؛ تا اينكه شاهان بابل بر آنها غلبه كردند [12] و اورشَليم را كه بَيت المَقْدِس بود ص 259 تصرّف نمودند . و اين امر در حدود ششصد سال قبل از مسيح بود . از بين رفتن تورات اصلي بدست بُختُ نَصّرپادشاه بابل در آن هنگام بُخْتُ نَصَّر (نبوكَد نصّر) بود، پس از اين واقعه ، يهود از اطاعت او سرپيچي كردند . و او لشگريان خود را فرستاد تا آنجا را محاصره نمودند . سپس شهر را فتح نمودند و خزينههاي پادشاه را به غارت بردند . و خزينههاي هَيكل (مسجد أقصي) را نيز غارت كردند . آنگاه از مردان ثروتمند و نيرومند و اهل فنّ و صنعت آنها را به مقدار دههزار نفر گرد آورده و با خودشان به بابل آوردند . و در اورشليم كسي ديگر باقي نماند مگر ضعيفان و مستمندان . و بخت نصّر ، صِدْقيا را كه آخرين پادشاه از بني اسرائيل است بر آنها گماشت ؛ و شرط كرد كه در تحت اطاعت بخت نصّر بوده باشد . قريب ده سال بر اين منوال گذشت تا آنكه صدقيا قدري قوّت گرفت و با يكي از فراعنۀ مصر مربوط شد . و بنابراين بلندپروازي نموده ، و از تحت طاعت بخت نصّر خود را خارج نمود . اين امر موجب خشم شديد بخت نصّر گرديد ، و لشگريانش را به سوي آنجا گسيل داشت و شهرهايشان را محاصره كرد . يهوديان به قلعههايشان پناه ص 260 برده ، در آنجا تحصّن گزيدند ؛ و اين تحصّن قريب يكسال و نيم بطول انجاميد تا در ميانشان مرض وَبا و قحطي پيدا شد . بخت نصّر بر محاصرهاش پافشاري كرد تا قلعهها را گشود . و اين واقعه در سنۀ پانصد و هشتاد و شش قبل از مسيح است . بخت نصّر آنها را كشت و خانه و ديارشان را خراب كرد ، و بيت الله را خراب كرد . و هر آيه و علامت ديني يافتند همه را فاني كردند . و هيكلشان (مسجد اقصي) را به تلّي و تپّهاي از خاك مبدّل ساختند . در اين ميان كتاب تورات ، و صندوقي كه محلّ حفظ و نگهداري آن بود بكلّي مفقود شد . قريب پنجاه سال بر اين منوال گذشت كه بني اسرائيل در بابل ، به عنوان اسارت اقامت داشتند ؛ و از كتابشان تورات عين و اثري نبود . و از عبادتگاه و مسجدشان جز تپّههاي مرتفع و تلهاي خاك هيچ مشهود نبود . تا زمانيكه كورش كه از سلاطين فارس بود بر تخت سلطنت نشست ، و آن وقايع در ميان وي و بابليها واقع شد ؛ و بابل را فتح كرد و داخل آن شد ، اسيران بنياسرائيل را آزاد كرد . تورات فعلي را «عَزرا» جمعآوري نمودعَزْراي معروف از بنياسرائيل را كه از مقرّبان وي بود ، بر آنها رياست داده ، و به او اجازه داد تا كتاب تورات را كه از بين رفته است از نو بنويسد . و هيكلشان (مسجد اقصي) را بنا نمايد . و آنها را به همان سيره و آداب اوّليّهشان بازگرداند . رجوع عزرا به بيت المقدس در سنۀ چهارصد و پنجاه و هفت پيش از مسيح بود . بعد از اين زمان ، عزرا كتب عهد عتيق را گرد آورده و تصحيح نمود . و اين همان توراتيست كه اينك در ميانشان دائر است . [13] ص 261 و بنابراين جريان ، بعد از تدبّر در اين واقعه ، مشهود است كه: تورات دائر امروز مقطوع السّند است ؛ و بهيچ واسطه به حضرت موسي عليه السّلام متّصل نيست ، مگر بواسطۀ يكنفر (كه عزراست) كه ما اوّلاً: او را نميشناسيم . و ثانياً: كيفيّت اطّلاعش را بر تورات نميدانيم . و ثالثاً: به مقدار امانت او واقف نيستيم . و رابعاً: معرفت بر مأخذ و مصدر جمعآوري او از اسفار تورات نداريم . و خامساً: نميدانيم از روي كدام مستند صحيح ، اغلاط واقعه و يا دائرۀ تورات را تصحيح نموده است ؟! [14] و اين واقعۀ مشؤوم به دنبال خود ، اثر مشؤوم ديگري را آورد ؛ و آن اينكه عدّهاي مورّخين اهل بحث از غربيها وجود اصل موسي و آثارش را انكار كردند و گفتند: موسي يك شخص خيالي است كه واقعيّت خارجي ندارد . و نظير آنرا نيز دربارۀ عيسي بن مريم عليهم السّلام گفتند . امّا اين مطلب براي يك مسلمان قابل قبول نيست . زيرا قرآن شريف به وجود آن پيامبر عليه السّلام تصريح كرده ، ص 262 و با دلالت نصّ و وضوح از او خبر داده است. [15] آنچه را كه حضرت استاد در اين جا ذكر فرمودهاند ، راست و درست است . و حتّي داستان كورش و فتح بابل و آزاد كردن و ارسال اسيران يهود را به بيت المقدس همگي صحيح است . امّا جمعآوري عزرا تورات را ، و بناي هيكل (مسجد الاقصي) و فرستادن او را بدانجا ، به امر كورش نبوده است ؛ بلكه از وفات كورش به مدّت مديدي با فاصلۀ شصت و هشت سال بودهاست . از اسارت يهود تا نوشتن مجدّد تورات ، يك قرن و نيم فاصله بوداسارت بنياسرائيل بدست بخت نصّر در سنۀ 6 0 6 قبل از ميلاد بوده است ، و كورش بابل را در سنۀ 38 5 قبل از ميلاد فتح نمود . و اين فاصلۀ 8 6 سال، قريب هفتاد سالي است كه يهود در اسارت بودند . امّا فوت كورش در سنۀ 5 2 5 قبل از ميلاد بوده ؛ و حركت عزرا از بابل به بيت المقدس در سنۀ 7 45 قبل از ميلاد است . و بنابراين رفتن عزرا به اورشليم و جمعآوري تورات نيز مدّت شصت و هشت سال (8 6 ) يعني قريب هفتاد سال پس از مرگ كورش بوده است . و بنابراين ، از زمان اسارت يهود بدست بخت نصّر كه در سنۀ 6 0 6 قبل از مسيح بوده ، تا آمدن عزرا و نوشتن و جمعكردن تورات ، و بناءِ مسجد الاقصي كه در سنۀ 7 45 قبل از مسيح است ، يكصد و چهل و نه سال ، يعني قريب يكصد و پنجاه سال ، يعني يك قرن و نيم فاصله بوده است . توضيح اين مطلب آنست كه: «قاموس كتاب مقدّس» در احوال دانيال پيغمبر از جمله ميگويد: دانيال (يعني خدا حاكم من است) كلدانيان وي را به بَلْطَشَصَّر موسوم نمودهاند . او در 6 0 6 سال قبل از مسيح به بابل به اسيري برده ص 263 شد . و با رفقاي خود: حَنينا و ميشائيل و عَزَريا [16] محض اقامت در بارگاه نبوكد نصّر (بخت نصّر) انتخاب شد . در اين اثنا بخت نصّر رؤيائي ديده ، دانيال بواسطۀ تعبير آن رؤيا عطيّه و بهرۀ پيغمبري خود را آشكار فرموده ، كارش بالا گرفت ؛ و بحكومت بابل و به رياست سلسلۀ علماء و كَهَنه سرافراز گشت . بعد از آنكه مِديها و فارسيان بابل را فتح نمودند ، دارايُش هخامنش كه بعد از بَلْشَصَّر سلطنت نمود ، دانيال را مورد اكرام خود قرار داد . دانيال تا هنگام وفاتش مورد عنايت و الطاف كورش بود . در اين اوقات با جدّ و جهد تمام دعا مينمود و روزه ميداشت ؛ و مشورت و نصيحت ميكرد كه يهود را به وطن خودشان مراجعت دهد . زيرا كه زمان موعود رسيده ، و وقت منقضي شده ؛ و همواره در اين اميد عمر ميگذرانيد . امّا معلوم نيست كه بار ديگر به اُورشليم معاودت فرمود يا نه ؟ زيرا در آن وقت كه سال 6 3 5 قبل از مسيح بود ، او هشتاد سال متجاوز داشت. [17] خواب بخت نصّر و تعبير دانيال پيغمبر و امّا خواب بخت نصّر و تعبير معروف دانيال ، طبق نوشتۀ آية الله شعراني از اينقرار است: در زمانيكه دانيال پيغمبر از بني اسرائيل در اسارت بابل بود ، بختنصّر پادشاه بابل خوابي ديد ؛ از آن بترسيد . و دانشمندان بابل را براي تعبير خواب طلبيد ؛ آنها آمدند . ص 264 بخت نصّر گفت: خوابي ديدهام . بايد هم خواب را بگوئيد و هم تعبير آنرا ! دانشمندان گفتند: هيچكس نميتواند هم خواب و هم تعبير آنرا بگويد ! تو خواب را بيان كن ، تا ما تعبير كنيم ! بخت نصّر خشمگين گرديد و گفت: اگر خواب را نگوئيد ، همۀ شما را ميكشم ! آنها فرو ماندند ؛ و بخت نصّر بكشتن آنها فرمود . مير غضب آنها را بيرون برد تا بكشد ، و دانيال هم در ميان آنها بود ؛ و مهلت طلبيد تا مقصود مَلِك را انجام دهد . و از آنجا رفته به درگاه خداوند تعالي زاري كرد تا راز پادشاه بر او مكشوف گرديد . و نزد ميرغضب رفت و گفت: من مطلب پادشاه را ميگويم و تو حكماي بابل را هلاك مساز . و نزد شاه رفت و گفت: تو وقتي در بستر رفتي ، در اين انديشه بودي كه كار جهان به چه ميانجامد؟! و در خواب ديدي: مجسّمۀ بزرگي سرش از زر ، و سينه و بازويش از سيم ، و شكم و رانش از برنج ، و ساقهايش بخشي از گل و بخشي از آهن بود ! و ديدي كه سنگي افكنده شد ، بيآنكه اندازۀ آن معلوم باشد ؛ و بر ساق آن مجسّمه خورد و آنرا شكست و فرو ريخت ؛ و همه سر تا پا متلاشي شد . و آن سنگ كه اين مجسّمه را زده بود كوه بزرگي شد و همۀ زمين را پر ساخت ! بخت نصّر تصديق كرد . و دانيال گفت: تعبير اينست كه: هر قطعه از مجسّمه اشارت به دولتي است كه روي كار آيد . سر آن تمثال كه زر بود دولت تست . و پس از تو دولتي پستتر آيد از سيم . و پس از آن مملكتي از برنج پستتر . و بعد از آنها جهان به دو بخش شود ، مانند دو ساق آن تمثال: يكي چون آهن نيرومند و ديگري چون گِل سُست . و در ايّام آن ملوك خداي از آسمان دولتي بفرستد كه هرگز زائل نشود ، و همه را كوفته و مغلوب كند ، و ابداً برقرار باشد ... ص 265 ملك به دانيال گفت: راستي خداي شما خداي خدايان ، و خداوند ملوك و كشف كنندۀ رازهاست ؛ چونكه به كشف نمودن اين راز قادر شدي !... آية الله شعراني گويد: ما خبر خواب را اندكي مختصر كرديم . و چنانكه معلوم است ، دولت اوّل دولت بخت نصّر و پادشاهان بابل است ؛ و دولت دوّم دولت هخامنشيان ؛ و دولت سوّم دولت إسكندر ؛ و دولت چهارم كه بر دو بخش شد ، نيمي ايران است كه از آهن بود ، و نيمي دولت روم كه گل بود. و آن سنگ كه اين مجسّمه را شكست و همۀ روي زمين را گرفت دولت اسلام است . و آن دولتها هر يك خداي خاصّ داشتند ، و هر يك روي كار آمد خداي خود را معبود مردم ساخت ؛ امّا دولت اسلام همۀ خدايان را شكست ، و يك خدا براي همه ، و يك دين براي همه آورد . و انبياء هر چه ميبينند ، آميخته بجهت ديني ميبينند. [18] گفتار «قاموس كتاب مقدّس» دربارۀ نوشتن عزرا تورات رادر «قاموس كتاب مقدّس» گويد: عَزرا (لفظ عزرا بمعني كمك و امداد است): او كاهن و هادي معروف عبرانيان ، و كاتب ماهر شريعت ، و هم شخصي عالم و قادر و امين بود . و چنان مينمايد كه در بارگاه سلطان ايران درجه و اعتبار تامّي داشته ؛ و در مدّت هشتاد سالي كه در حكايت او مذكور است ، اكثري از زمان سلطنت كورُس (كيخسرو) ، و نيز تمامي سلطنت كَمبايسيس و اسمِرديس (يعني لُهراسب) ، و هم سلطنت داريوس هِستاسْپيس (يعني گُشتاسب) ، و هم سلطنت زُرْكْسيس (يعني اسفنديار) و نيز هشت سال از سلطنت ارتَك زركسيس لانگي مينس يعني اردشير دراز دست سپري شد . عزرا از اين پادشاه آخرين نوشتجات و فرامين و نقود ، و هر امداد و اعانتي كه لازم بود يافته ، به سركردگي و پيشوائي جماعت بزرگي از اسيران ص 266 مراجعت كنندۀ به اورشليم ، در سال 7 45 قبل از مسيح روان گشت . و در اينجا بسياري از رفتار قوم ، و نيز پرستش جماعتي از ايشانرا اصلاح نموده ، كنائس چندي تأسيس نمود كه عليالدّوام تلاوت نوشتجات مقدّسه و دعا در آنجا مستدام باشد . و عموماً معتقدند كه: بعد از اين وقايع ، كتب تواريخ و عزرا و قسمتي از نحميا را تصنيف نمود . و تمامي كتب عهد عتيق را كه حال قانون ما ميباشد جمعآوري و تصحيح فرمود . و در اين عمل از نَحميا و بلكه هم از مَلاكي امداد يافت . كتاب عزرا ، قدري از آن در كلداني نوشته شد ، و مشتمل تاريخ و مراجعت يهوديان از زمان كورش ميباشد . پس شصت سال بعد از آن حكايت اعمال خود را بيان ميكند . و اين حكايت واقعاتي است كه در سال 456 قبل از مسيح واقع شد. [19] و نيز او ميگويد: كورس (آفتاب) مؤسّس سلطنت فارس و فاتح ممالك ديگر است . و خداوند متعال وي را از براي اجراي مقاصد خيريّه كه نسبت به قوم يهود در نظر داشت برگزيد ؛ چنانكه أشعياي نبيّ نبوّت فرمود . خلاصه وي پور كَمْبُسيس و برادرزادۀ داريوش مِدي سياكْسَرِس بود . و در شخص خودش قوّت ممالك فارس و مدي جمع بود . و مشهورترين شهرهائي كه مفتوح ساخت ، يكي بابل است كه در سال 38 5 قبل از مسيح مفتوح گشت . و از آن پس امر به رجوع يهود نمود ؛ درحاليكه مدّت هفتاد سال در اسيري بابل بسر برده بودند . و از خزانۀ خاصّه ، مالي فراوان از براي دوباره برآوردن آن بخشيد . ص 267 و دانيال در اينوقت در ديوانخانۀ كورس بود . و كورس بواسطۀ زخمي كه در جنگ ، در سال 5 2 5 قبل از مسيح به وي وارد آمده بود بدرود جهان گفت.[20] باري ، از مجموع آنچه در اينجا آورديم معلوم شد كه: براي اسراي بنياسرائيل به اورشليم از بابل ، دو دفعه حركت اتّفاق افتاد: يكي در زمان كورش بود كه پس از هفتاد سال اسارت آنها را روانه نمود . و در اين زمان دانيالنبيّ در بابل بود و هشتاد سال عمر كرد ؛ و او مراجعت نكرد . و امّا عزرا مقداري از سلطنت كورس را ادراك كرده است ؛ و او با مهاجرين اسير به اورشليم نيامد . دفعۀ دوّم در زمان أردشير درازدست بود كه از آن واقعۀ اوّل هشتاد سال گذشته بود . و اين مهاجرت به سرپرستي عزرا بر جماعتي از بني اسرائيل به امر و كمك مالي و امداد أردشير درازدست صورت گرفت . و اين عزرا قدري از سلطنت كورس و تمام سلطنت لهراسب ، و گشتاسب، و إسفنديار و أردشير را ادراك نموده است . و اين هجرت پس از يكصد و پنجاه سال كه از حملۀ بخت نصّر به اورشليم و خرابي بيت المقدس و هيكل و فقدان تورات و صندوق آن گذشته بود ، واقع شده است . و اگر طبق كلام اين مورّخين ، فقدان تورات و خرابي هيكل را در حملۀ دوّم بخت نصّر كه در سنۀ 6 8 5 قبل از ميلاد صورت گرفت بدانيم ، تا زمان مراجعت عزرا و نوشتن تورات كه در سنۀ 7 45 قبل از ميلاد بوده است ، يكصدو سي سال تمام فاصله بوده است . باري اين تحقيقي بود كه حضرت استاد در پيرامون عدم حجّيّت و اعتبار تورات فرمودند . و ما قدري مشروحتر بيان كرديم . ص 268 و امّا آن توراتي كه در صندوق بوده و مفقود شده است از چه چيز بوده است ؟! آيا همان الواح زمرّدين بوده است كه خداوند بر حضرت موسي در كوهطور ، پس از ميعاد چهل شب فرو فرستاد ؟ يا از روي آن نوشته شده ، و در صندوق نهاده بودند ؟ شرح و تفصيل آن جاي ديگر است . اين شرحي بود راجع به عدم قطعيّ الصّدور بودن تورات كه بحمدالله در كمال وضوح معلوم شد كه: تورات فعلي جز يك خبر واحد غير مستند داراي اعتبار و ارزش علمي نيست . بحث تفصيلي دربارۀ حجّيّت و اعتبار «إنجيل» ؛ إنجيل فعلي نيز مانند تورات ، سند ندارد و غير از قرآن راهي براي إثبات وجود مسيح و إنجيل واقعي او نداريمو امّا دربارۀ انجيل كه نيز بيان شد: آنهم مانند تورات قطعيّ الصّدور نيست ، حضرت استاد در تفسير خود ، در تحت عنوان: «داستان مسيح و انجيل» بياني دارند كه ما آنرا در اينجا ميآوريم: قوم يهود در تاريخ نگاري و ضبط حوادث و وقايعي كه در اعصار و قرون گذشتۀ بر آنها وارد شده است ، اهتمام داشتهاند ؛ و با اين حال اگر انسان كتابهايشان را تتبّع كند و نوشتهجاتشان را تفحّص كند ، نامي از مسيح ، عيسيبن مريم عليهما السّلام نميبيند . نه از او و نه از كيفيّت تولّدش ، و نه از ظهورش و دعوتش ، و نه از سيره و روشش ، و نه از آياتي كه خداوند بر دست او جاري نموده است ، و نه از خاتمۀ زندگيش: از مردن و يا كشته شدن و يا به دار آويختنش ، و غير اينها . سبب اين امر چيست ؟! علّت اينكه امر عيسي را پنهان كردند ، و يا امر عيسي بر آنها پنهان شد چه بوده است ؟! قرآن دربارۀ ايشان ميگويد كه آنها در ولادت عيسي ، مريم را بهتان زدند و متّهم به زنا نمودند . و آنها مدّعي كشتن عيسي شدند . قالَ اللَهُ تَعالَي: وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلَي' مَرْيَمَ بُهْتَـٰنًا عَظِيمًا * وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَهِ وَ مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَلَـٰكِن شُبِّهَ لَهُمْ ص 269 وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِّنْهُ مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَ مَا قَتَلُوهُ يَقِينًا . [21]
«و به سبب كفرشان و گفتارشان بر مريم ، افتراء و تهمت بزرگي را . و به سبب گفتارشان كه: ما مسيح عيسي بن مريم رسول خدا را كشتيم . در حاليكه ايشان وي را نكشتند و به دار نيز نياويختند ؛ وليكن امر بر آنان مشتبه گرديد . و حقّاً و تحقيقاً آنانكه در امر عيسي اختلاف كردهاند در شكّ و ترديدند . آنها علم و يقين به كشتنش ندارند ؛ فقط از پندارها و گمانها پيروي مينمايند . و يقيناً و بطور حتم و مسلّم وي را نكشتهاند.» بنابراين ، مدّعاي ايشان در قتل مسيح مستند به چيست ؟! آيا در داستانها و حكايات قومي خودشان گفتاري دائر و دارج است بدون آنكه در كتابي مضبوط باشد ؟ البتّه در نزد هر قومي احاديث و گفتارهائي چه از واقعيّات و چه از اساطير غير قابل اعتبار موجود است ، كه تا وقتي كه منتهي به مآخذ صحيحه و مصادر قويمه نگردد معتبر نيست . يا ايشان از مسيحيان ، ذكر مكرّر مسيح و ولادت و ظهور و دعوتش را شنيدهاند ، و افواهاً از آنها اخذ نموده ، و مريم را بهتان زدهاند ، و ادّعاي كشتن مسيح را نمودهاند ؟ ما هيچ راهي به روشن شدن اين موارد نداريم . مگر آنكه قرآن ـ همانطور كه از تدبّر در آيۀ سابقه ظاهر است ـ صريحاً به آنها نسبت نميدهد مگر ادّعاي كشتن را ؛ نه ادّعاي دار زدن را . و قرآن ميگويد: آنها در ريب و شكّ هستند ؛ و در آنجا ميان خودشان اختلاف دارند . اين نظريّۀ يهوديان دربارۀ حضرت مسيح بود . ص 270 انجيل اصلي موجود نيست ؛ و أناجيل اربعه نوشتۀ افراد استو امّا حقيقت آنچه در نزد مسيحيان است (از داستان مسيح و امر انجيل و بشارت) آنستكه: داستان وي و آنچه راجع به اوست ، منتهي ميشود به كتب مقدّسۀ آنها كه عبارتند از: اناجيل اربعه كه شامل انجيل مَتَّي و مرقُس و لوقا و يوحَنّا ، و كتاب اعمال رسل كه لوقا نوشته است ، و چند رسالهاي از پولس ، و پُطرُس ، و يعقوب ، و يوحنّا و يهودا . و اعتبار همۀ اين كتابها منتهي ميشود به اناجيل ؛ و ما بايد بدان اشتغال ورزيم: امّا انجيل متّي : قديمترين اناجيل است كه نوشته و منتشر گرديدهاست. بعضي گفتهاند كه در سنۀ 38 ميلادي تصنيف شده است ؛ و ديگران گفتهاند: ما بين سنۀ 0 5 إلي سنۀ 0 6 [22] ميلادي تصنيف شده است . و علي كلا التّقديرَين ، بعد از مسيح تأليف شده است . محقّقين از قدماي علماي نصاري و از متأخّرين آنها بر آنند كه: اصل انجيل به زبان عِبرانيّ نوشته شده است و سپس به يونانيّ و غيرها ترجمه شده است . امّا نسخۀ اصليّۀ عبرانيّه ، مفقود است . و امّا ترجمۀ آن ، نه حال ترجمهاش و نه حال مترجمش هيچكدام معلوم نيست . [23] و امّا انجيل مرقس : مرقس شاگرد پطرس بوده است ؛ و خودش از حواريّون نبوده است . و چه بسا گفته شده است كه: او انجيلش را به اشاره و امر پطرس نوشته است و قائل به الوهيّت مسيح نبوده است . [24] و بهمين جهت بعضي گفتهاند: او انجيلش را براي اهل عشائر و دهاتيها ص 271 نوشته است . و مسيح را به رسول و پيامبري از جانب خدا كه تبليغ شرايع خدا را مينموده است ، توصيف كرده است . [25] و علي كلّ تقدير ، او انجيل خود را در سنۀ 1 6 ميلاديّه نوشته است . و امّا انجيل لوقا : اين لوقا نه از حواريّون بوده است ، و نه مسيح را ديده است . و نصرانيّت را از پولس تلقّي كرده است . پولس مردي يهودي بود كه عليه نصرانيّت تعصّب شديد داشت . و مؤمنين به مسيح را اذيّت و آزار ميرسانيد ، و امورشان را دگرگون ميساخت . ناگهان چنين اتّفاق افتاد كه او ادّعا كرد كه مصروع شده ، و در حالت صرع و بيهوشي ، مسيح او را لمس كرده و ملامت نموده ، و از بدرفتاري او بر متابعين مسيح ، او را منع و زجر كرده است . و او ايمان به مسيح آورده و مسيح او را فرستاده است تا به انجيلش بشارت دهد . و اين پولس همان كسي است كه اركان نصرانيّت حاضر را با تمام خصوصيّاتش مشيّد ساخته است . [26] و بناي تعليم خود را بر آن نهاده است كه: ايمان به مسيح در نجات آدمي كفايت ميكند ، و عمل لازم نيست . و خوردن گوشت ميته و گوشت |