|
|
|
داروين، خود مسيحيِ متديّن و خداشناس بود؛ ولي نظريّۀ او مستمسك مادّيّين شدباري، داروين كه ميتوان وي را مبدأ و منشأ اين رأي تكاملي در اين دوره دانست، يك نفر انگليسي مسيحي متديّن و پابند به مسيحيّت بود. و در موقع مرگش در حال احتضار، كتاب مقدّس مسيحيان را گرفته بود بر روي سينهاش و محكم چسبانده بود. خودش قائل به خدا بود؛ ولي نظريّات او پس از مردنش مورد سوء استفادههاي بسياري واقع شد. و مادّيّون و خدا ناپرستان آنرا دسيسه و مستمسك خود كرده، تا توانستند جنجال و غوغائي بر پا كردند؛ بطوريكه خود او هم نميخواست چنين شود. اين نظريّه در بين مسيحيان اروپائي ايجاد تشويش و نگراني شديد نمود. زيرا گرچه در انجيل سخني از بدو آفرينش انسان به ميان نيامده است، ولي چون به نصّ انجيل، مطالب تورات همگي صحيح بوده و از جهت عقيده و اخلاق و عمل واجب الاتّباع است؛ بر مسيحيان لازم است تا يك روز از بقاي زمين و آسمان مانده است به كتاب تورات عمل كنند و آنرا منسوخ به شمار نياورند. فلهذا چون نظريّۀ داروين با تصريح تورات در فصل دوّم از سِفْر تكوين كه ميگويد: خداوند آدم را از گل آفريد، و زوجهاش حوّا را از خَلْف او كه كوچكترين ضلع از اضلاع سمت چپ او باشد خلق نمود[104] مخالفت داشت؛ بدينجهت مخالف صريح با عقيده و مذهب كشيشان نصاري شد. درباره خلقت آدم و حوّا و غلبۀ شيطان بر آنها در اصل خلقت، در سفرتكوين تورات مطالبي است كه از حقيقت خارج است و مسلّماً تحريف اين
ص96 كتاب الهي را بدست بشر مسلّم ميدارد، از جمله آنكه خدا را گول زننده و فريبدهنده؛ و شيطان را صادق معرّفي ميكند. و براي ابطال اين مزخرفات كه عقلاً و نقلاً ادلّه و شواهدي بر خلاف دارد، علماء اعلام اسلام همچون آية الله المعظّم شيخ محمّد جواد بلاغي نجفي[105] كتاب «الرِّحلَةُ المَدرَسيّة أو المدرسةُ السّيّارة» را در سه مجلّد تأليف نموده؛ و الحقّ كتاب نفيس و ارزندهايست. آيات قرآن دلالتي بر اشتقاق زوجۀ آدم از او نداردو امّا اينكه زوجۀ آدم را از ضلع چپ آدم آفريد ـ و چنانكه معروف است
ص97 اضلاع چپ مرد (ضلع به معناي استخوانهاي منحني شكل قفسۀ سينه است.) يك عدد از اضلاع زن كمتر است ـ سخني است عاري از واقعيّت. زيرا نه خارجيّت دارد؛ و نه از آيات قرآنيّه دليلي بر طبق آن وارد شده است. )) و آيه مباركه: يَـأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَ'حِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا. [106] «اي مردم در عصمت و مصونيّت پروردگارتان درآئيد؛ آن كه شما را از نفس واحدهاي آفريد، و از آن نفس واحده زوجهاش را آفريد.» دلالت دارد بر آنكه: خلقت مرد و زن از يك جنس ميباشد؛ و از همان شيء و مادّهاي كه آدم را خلق كرد، زن او را نيز خلق كرد. و لفظ مِنْ در خَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا به معناي بعضيّه نيست، بلكه به معناي نشويّه و ابتداي غايت است. و معناي نفس واحده آنچيزيست كه انسانيّت شخص به او قيام دارد؛ و آن عبارت است از: روح و بدن در عالم دنيا، و روح فقط در عالم برزخ. بنابراين معناي آيه اينطور ميشود كه: شما را جميعاً از دو فردي كه با هم متماثل و متشابه بودند آفريد؛ همانند آيه: وَ مِنْ ءَايَـتِهِ ےأَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَ'جًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَ رَحْمَةً. [107] «و از آيات خدا آنستكه: از براي شما از جنس خود شما زنهائي را خلق فرمود، تا با آميزش و مؤانست با ايشان آرامش پيدا كنيد؛ و خداوند در ميان شما و آنها ايجاد مودّت و رحمت نمود.» و همانند آيه: وَ اللَهُ جَعَلَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَ'جًا وَ جَعَلَ لَكُم مِّنْ
ص98 أَزْوَ'جِكُم بَنِينَ وَ حَفَدَةً. [108] «و خداوند قرار داد براي شما از جنسهاي خودتان زنهائي را، و قرار داد براي شما از زنهايتان پسراني را و نوادگاني را.» و همانند آيه: فاطِرُ السَّمَـوَ'تِ وَالارْضِ جَعَلَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَ'جًا وَ مِنَ الانْعَـمِ أَزْوَ'جًا يَذْرَؤُكُمْ فِيهِ. [109] «خداوند پديد آورنده آسمانها و زمين است. براي شما از جنس خودتان زنهائي را قرار داد. و از چهار پايان نيز جفتهائي را قرار داد. شما را بوسيلۀ ازدواج و تناسل كثرت بخشيد!» و همانند آيه: وَ مِن كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ. [110] «و از هر چيز، ما دو جفت (نر و ماده) آفريديم.» رواياتي كه دلالت دارد بر آنكه حوّا از ضلع چپ آدم آفريده شده، معتبر نيستو بنابراين آنچه در بعضي از تفاسير آمده است كه: زوجۀ اين نفس از او جدا و مشتقّ شد، و خداوند زوجه را از بعضي از آن آفريد؛ وِفاقاً با بعضي از اخباري كه وارد است كه خداوند زوجۀ آدم را از ضلعي از اضلاع وي خلق كرد؛ دليلي از آيه براي آن نميتوان يافت. (( [111] )) و در «نهج البيان» شَيباني از عَمرو بن أبي مِقدام از پدرش وارد است كه گويد: از حضرت باقر عليه السّلام پرسيدم كه: خداوند حوّا را از چه چيز آفريد؟ حضرت گفتند: اين مردم در اين مطلب چه ميگويند؟! گفتم: ميگويند: خداوند او را از ضلعي از اضلاع آدم آفريد! حضرت گفتند: دروغ ميگويند. آيا خداوند عاجز است از آنكه بتواند از
ص99 غير ضلع وي بيافريند؟! گفتم: فدايت شوم! خداوند او را از چه چيز آفريد؟! حضرت گفتند: پدرم به من خبر داد از پدرانش كه رسول الله صلّی الله عليه وآله وسلّم فرمود: إنَّ اللَهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي قَبَضَ قَبْضَةً مِنْ طِينٍ، فَخَلَطَهَا بِيَمِينِهِ ـ وَ كِلْتَا يَدَيْهِ يَمِينٌ ـ فَخَلَقَ مِنْهَا ءَادَمَ؛ وَ فَضُلَتْ فَضْلَةٌ مِنَ الطِّينِ فَخَلَقَ مِنْهَا حَوَّآءَ. «خداوند تبارك و تعالي مشتي از گل برگرفت، و آنرا با دست راست خودش در هم آميخت ـ و هر دو دست خداوند راست است ـ پس از آن مشت، آدم را آفريد. مقداري از گل زياد آمد؛ از آن بقيّه، حوّا را آفريد.» مرحوم صدوق از عَمرو مثل اين روايت را آورده است. و در آنجا روايات ديگري است كه دلالت دارند بر آنكه: حوّا از خَلْف[112] آدم كه كوچكترين ضلع از اضلاع از جانب چپ اوست خلق شده است؛ همانطور كه در فصل دوّم از سِفرتكوين تورات آمده است. و اين معني گر چه في حدّ نفسه مستلزم محال نيست، وليكن آيات قرآنيّه از دلالت بر آن خالي است. (( [113] صراحت قرآن بر خلقت آدم از خاكو امّا اينكه خلقت آدم از گل است نه از اجناس ديگري كه قبل از آدم بودهاند، اين صريح آيۀ مباركۀ قرآن است كه: إِنَّ مَثَلَ عِيسَي عِندَ اللَهِ كَمَثَلِ ءَادَمَ خَلَقَهُو مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُو كُن فَيَكُونُ.[114]
ص100 «تحقيقاً مَثل عيسي در نزد خداوند، مثل آدم است كه او را از خاك خلق نمود، و سپس به او گفت: بوده باش! پس او بوده خواهد بود.»
نقد أبوالمجد بر فلسفۀ داروينبنابراين چون نظريّۀ داروين كه خلاف قرآن كريم است به ممالك اسلامي رسيد و به تركيّه (آسياي صغير) و مصر و عراق و ايران رسيد، علماء بزرگ بر ردّ آن تأليفها كردند؛ از جمله عالم كبير و مجتهد و فيلسوف خبير آية الله المعظّم: أبوالمَجد شيخ محمّد رضا اصفهاني فرزند آية الله الخبير و العارف البصير: شيخ محمّد حسين مسجد شاهي[115] فرزند آية الله حاج شيخ محمّد باقر
ص101 اصفهاني فرزند آية الله الاعظم: شيخ محمّد تقيّ اصفهاني صاحب حاشيه بر «معالم» كه بنام «هداية المُسترشِدين» است و او برادر صاحب «فصول»: شيخ محمّد حسين است؛ ردّ جامعي در دو مجلّد به زبان عربي نگاشته و در سنۀ 1331 هجري قمري طبع و نشر داد. اين كتاب به نام «نقد فلسفۀ داروين» است كه در همين سال در مطبعة الولاية در بغداد به طبع رسيد. [116] أبوالمجد شيخ محمّد رضا چون اقامتش در نجف اشرف و كربلاي معلّي بوده است، لهذا كتاب را به زبان عربي نشر كرد، و سپس اين كتاب به فارسي هم ترجمه شد. فكلي ها[1ٰ17] و فرنگي مآبان به مجرّد نشر فرضيّۀ داروين، بدون تحقيق و
ص102 تأمّل و بدون اندك بررسي و تدقيق در صحّت و نادرستي آن، شروع كردند به عربده كشيدن. و به نام آنكه داروين انگليسي است و طبيعي دان است، نام فيلسوف بر آن نهادند، و در روزنامهها و مدارس فرهنگي استعماري، بر دين و مذهب چه مسخرهها كه نكردند! و ميگفتند و مينوشتند كه: قصّۀ آدم و حوّا كه دروغ است دروغ نسل ميمونم و از هر دو جهان آزادم مقالات و رسائل شبلي شميّل مصري در طرفداري از نظريّۀ نشو و ارتقاءشِبلي شُمَيِّل مصري كه در مصر سكونت جسته، و اصلاً از مسيحيان لبنان بوده (و ميلادش 1853 ميلادي و 1269 هجري قمري، و مرگش در 1917 ميلادي و 1335 هجري قمري است) و از مادّيّون و منكران خدا در آن عصر، و دكتري بحّاث در علم طبّ بود، و بر روش فلاسفه در سخنرانيها و نوشتجاتش وارد ميشود؛ او هم به اين نظريّه گردن نهاد، و از طرفداران سرسخت داروين شد. و برخلاف رويّۀ داروين كه مردي خداشناس بود، او يكسره انكار خدا را نمود. شبلي در قريۀ كَفَرشيما در لبنان به دنيا آمد، و در دانشگاه آمريكائيها در بيروت تحصيل كرد، و يكسال در اروپا اقامت گزيد و سپس ساكن مصر شد. ابتداءً در اسكندريّه و پس از آن در صَنطا و سپس در قاهره سكني گزيد. و در آنجا هم به مرض سكتۀ ناگهاني درگذشت. شبلي شميّل در مجلاّت، مقالاتي مينوشت. رسالهاي در نشو و ارتقاء نوشت و طبع كرد. و رسالهاي را به نام « مَجموعةُ مَقالاتٍ » كه در جرائد و مجلاّت مينوشت نيز مستقلاّ به طبع رسانيد. و رساله ديگري به نام
ص103 « ءارآءُ الدُّكتر شُميّل » طبع كرد. و رساله « شرحُ بُخْنِر[118] عَلي مذهبِ دارْوَن» را نيز طبع كرد. و رسالههاي ديگري در طبّ (حاشيه بركتب طبّي قديمي) و غيرها نوشت. گاهي شعر ميگفت، ولي شاعر نبود. و در زبان فرانسه بقدري قوي بود كه از نويسندگان آن محسوب ميشد. [119] شبلي شميّل مردي صريح اللهجه و بیپروا و بدون محابا بود. با آنكه اصلاً مسيحي است و اينك پيرو مكتب داروين شده و علاوه از آن پايش را بالاتر نهاده، ماترياليست شده است؛ و در حقيقت هم داروينيست است و هم ماترياليست ( Materialist & Darwinist ) يعني متجدّد فرنگ ديده، آمريكائي تربيت شده،[120] و روشنفكر دو آتشه؛ ولي در عين حال نسبت به پيغمبر اكرم اسلام، كمال تواضع و فروتني را دارد. [121] أشعار شبلي شميّل دربارۀ رسول اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّماو ابياتي دربارۀ رسول اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم دارد كه شايان دقّت
ص104 است: دَعْ مِنْ مُحَمَّدٍ في سَدَي قُرْءَانِهِ ما قَدْ نَحاهُ لِلُحْمَةِ الْغاياتِ ( 1 ) إنّي وَ إنْ أكُ قَدْ كَفَرْتُ بِدينِهِ هَلْ أكْفُرَنَّ بِمُحْكَمِ الاياتِ ( 2 ) أوْ ما حَوَتْ في ناصِعِ الالْفاظِ مِنْ حِكَمٍ رَوادِعَ لِلْهَوَي وَ عِظاتِ ( 3 ) وَ شَرآئعٍ لَوْ أنَّهُمْ عَقَلوا بِها ما قُيِّدَ الْعِمْرانُ بِالْعاداتِ ( 4 ) نِعْمَ الْمُدَبِّرُ وَ الْحَكيمُ وَ إنَّهُ رَبُّ الْفَصاحَةِ مُصْطَفَي الْكَلِماتِ ( 5 ) رَجُلُ الْحِجَي رَجُلُ السِّياسَةِ وَ الدَّهيّ بَطَلٌ حَليفُ النَّصْرِ وَ الْغاراتِ ( 6 ) بِبَلاغَةِ الْقُرْءَانِ قَدْ غَلَبَ النُّهَي وَ بِسَيْفِهِ أنْهَي عَلَي الْهاماتِ ( 7 ) مِنْ دونِهِ الابْطالُ مِنْ كُلِّ الْوَرَي مِنْ غآئِبٍ أوْ حاضِرٍ أوْ ءَاتِ ( 8 ) [122] 1 ـ واگذار از محمّد در طول و درازاي تارهاي بافت قرآنش كه گسترده و
ص105 ابدي و جاويدان است، آنچه را كه در محدودۀ عرض و پهناي پودهاي بافت اين كتاب قصد كرده است! (يعني فكر تو به اهداف و غايات دستورات قرآن كه در هر زمان و مكان چون پودهاي محدود و مشخّص قرآن است، تا همينطور جلو برود و برسد به انتهاي زمان كه چون تارهاي قرآن است؛ نميرسد. بنابراين انديشۀ محدودت را از تمنّاي وصول به كُنه قرآن بردار، و قرآن را بخود واگذار!) 2 ـ و من اگر چه به دين او كافرم و مسلمان نيستم، وليكن آيا ميتوانم به آيات محكمهاي كه در قرآنش آمده است كفر ورزم؟ 3 ـ و آيا ميتوانم به آن پندها و اندرزها و موعظههائي كه در آن آيات، در قالب پاكترين عبارات و شكوهمندترين كلمات، براي جلوگيري از پيروي هواي نفس آمده است كفر ورزم؟ 4 ـ و آيا ميتوانم كفر ورزم به آن قوانين و دستوراتي كه اگر مردم آنرا ميفهميدند و ادراك ميكردند، هيچگاه اساس تمدّنشان و پايۀ عمران و آباداني و مصلحت عامّه و حسن احوال رعيّتشان را وابسته به عادتهاي ديرين و امور متكرّره و آداب و رسوم سابقۀ خود نمينمودند (بلكه فقط بر اساس خير و صلاح و انسانيّت و شرف مينمودند)؟ 5 ـ محمّد بهترين مدير مدبّر، و حكيم چاره ساز بود. و او خلاّق و پرورندۀ فصاحت و سخنان برگزيده بود. 6 ـ او تنها مرد عقل و درايت و فهم و كياست بود. يگانه مرد سياست و انديشمندي و فطانت بود. او يگانه شجاع و يكّه تاز روزگار است كه در تاراج و درهم شكستن سپاه كفر، هم پيمان با ظفر و پيروزي بود. 7 ـ محمّد با بلاغتي كه در قرآن داشت، بر تمام عقول بشر پيشي گرفت. و با شمشير برّندهاش سرهاي دشمنان دين و انسانيّت و بشريّت را در زير سايۀ خود داشت.
ص106 8 ـ تمام شيرمردان بيشۀ علم و درايت و پهلوانان رزم و شجاعت در تمام دورههائي كه بر انسانيّت گذشته است، چه از كسانيكه الآن حاضرند و يا زمانشان سپري شده و غائبند و يا آنانكه هنوز نيامدهاند؛ همگي در مقامي پائينتر و در رتبه و درجهاي پستتر از مقام و منزلت او قرار دارند. شبلي شميّل دربارۀ حضرت أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام ميگويد: الامامُ عَليُّ بْنُ أبي طالِبٍ عَظيمُ الْعُظَمآءِ. نُسْخَةٌ مُفْرَدَةٌ لَمْ يَرَ لَها الشَّرْقُ وَ لا الْغَرْبُ صورَةً طِبْقَ الاصْلِ؛ لا قَديمًا وَ لا حَديثًا. [123] «امام عليّ بن أبي طالب بزرگ بزرگان است. تنها نسخهاي است كه نه مشرق زمين و نه مغرب زمين، نه در گذشتۀ دور و نه در دوران اخير، بدانسان صورتي كه مطابق با اصل باشد؛ بخود نديد هاست.» مقالات شبلي شميّل در جواب از شبهات و إشكالات كرومر به دين اسلامدر كتاب «سيري در انديشۀ سياسي عرب» گويد: )) ولي از سوي ديگر در بسياري از نوشتههاي او ] شميّل [ نشانههائي از گرايش به دين مييابيم. او چون خود در اصل مسيحي بود، سخنانش در دفاع از مسيحيّت چندان شگفت آور نمينمايد؛ آنچه شگفت آور است ستايشهاي او از حقيقت آموزشهاي اسلام است. در مقالهاي به عنوان قرآن و عمران به گفتههاي لُرْد كِرومِر فرماندار انگليسي مصر در حملۀ به اسلام پاسخ داده است. كرومر گفته بود كه: «اسلام به حكم ماهيّت خود با پيشرفت و تمدّن ناسازگار است. و از اينرو ريشۀ واماندگي مسلمانان را بايد در خود اسلام جست». اين سخنان بالطّبع، مصريان را سخت برآشفته و روزنامهها را واداشته
ص106 بود كه مقالاتي بر ضد كرومر منتشر كنند. شميّل در پاسخ به سخنان كرومر نخست ميكوشد كه هماننديهاي اسلام و مسيحيّت را نشان دهد؛ به اين منظور ميگويد كه: غايت همۀ دينهاي بزرگ، رستگاري انسان، دادگري و مهرباني و هم سودي مردمان است. اسلام و مسيحيّت هر يك به راهي در پي اين مقصود ميكوشند. اسلام تهيدستان را در اموال توانگران شريك ميگرداند، و مسيحيّت از انسان ميخواهد كه در خدمت به همنوع، خويشتن را يكسره فراموش كند. اسلام دين كوشش است و مسيحيّت دين بينش. اوّلي به محسوسات توجّه دارد و دوّمي به مجرّدات. ولي از شگفتيها آنستكه: اينك وضع معكوس شده؛ پيروان اسلام از كوشش و جنبش باز ايستادهاند، و پيروان مسيحيّت در زندگي عملي به راه افراط رفتهاند. شميّل از اين نكته نتيجه ميگيرد كه حقيقت اديان ربطي به چگونگي تمدّن يا بگفتۀ او عمران جامعۀ پيروان آنها ندارد، و شيوۀ زندگي پيروان هيچ ديني را نبايد هميشه دليلي بر درستي يا نادرستي عقائد ديني آنان دانست. و حال آنكه ايراداتي كه كرومر به اسلام ميگيرد، مربوط به رفتار مسلمانان در تاريخ است نه خود اسلام. (( [124] بحث و إشكال در مورد فرضيّۀ داروينباري، اينك بحث در چند مرحله واقع ميشود: اوّل آنكه: بر فرض صحّت فرضيّه داروين و آنكه بگوئيم اصل انسان از ميمون است و اصل ميمون از حيوانات و طبقات قبل از خود تا برسيم به حيوانات دريائي و تك ياختههاي اوّلين، و بگوئيم كه آنجا مبدأ حيات بوده است و سپس حيات در اثر تكامل مادّه بدينطريق رو به تكامل گذارده است، تا پس از صدها ميليون سال، حيات فعلي را در عالم بشريّت بصورت كنوني
ص108 مينگريم؛ اين مطلب چه ربطي به گفتار مادّيّون دارد كه انكار خدا را ميكنند؟ اگر اصل انسان از آدم باشد، خالق خداست؛ چه در آن زمان و چه از آن زمان تا اين زمان. و اگر اصل انسان ميمون باشد و هَلُمَّ جَرّاً تا طبقات قبلي و تكسلّولها، باز هم خالق خداست؛ چه در آن زمان و چه از آن زمان تا اين زمان. اشكال مادّيّين در پديد آورندۀ حيات است. الهيّون ميگويند: مادّۀ بدون فهم و شعور نميتواند پديد آورندۀ حيات باشد كه قوّه است و بر مادّه سيطره دارد و آنرا در تحت نفوذ و حكم خود ميگرداند و ميچرخاند و ايجاد ميكند و نابود ميسازد. مادّيّون ميگويند: حيات، معلول مادّه است و اثر طبعي و طبيعي آنست. در اين گفتگو و نزاع چهفرق ميكند كه مبدأ حيات را نفخ حضرت پروردگار در گل خمير و مادّۀ پيدايش آدم و زوجهاش بگيريم، و يا در تك سلّول پرورش يافته در لجنها و مردابها و منداب ها؟ بنابراين، ابتناء نزاع الهيّون و مادّيّون را بر فرضيّۀ ثبوت و يا بر نظريّۀ تكامل نهادن، كاملاً بیوجه است. فرضيّۀ داروين مستلزم اثبات نظريّۀ مادّيّين نيستدليل مهمّ الهيّون عليه مادّيّون آنستكه: اگر مادّه مولِّد حيات بود، نبايد عالم رو به تكامل رود. تكثير در ياختهها و سلّولهاي اوّليّه نبايد موجب تصاعد قوّه، و حركت مادّه به نحو تصاعدي و مخروطي رو بقدرت و علم و حيات گردد. اگر سلّول اوّليّه از وسط نصف شد، و آن نيمه نيز دو تا شد، و چهار تا هشت تا شد، و همينطور تا مانند بدن انسان كه ميلياردها سلّول دارد؛ بايد يك بدن انسان فقط با اين هيكل، مجسّمهاي بزرگ بيش نباشد. امّا اين قدرت و عظمت، و اين شعور و ادراك سلّولهاي كليه و قلب و كبد، و اين ربط و ارتباط دهشت انگيز، و اين وحدت و اتّحاد شگفت آميز كه يك سلّول چشم را به يك
ص109 سلّول ناخن پا ارتباط ميدهد؛ و بالنّتيجه اين ميلياردها مادّه سلّولِ جدا جدا و سنگين و كثيف را يكي نموده و سبك كرده و به يك اراده بحركت در آورده است؛ از كجا آمده است؟ يك سلّول + صد ميليارد سلّول، مساويست با يكصد ميليارد و يك سلّول. غلط است كه بگوئيم: مساويست با نفس و قدرت و علم و حيات يكنفر انسان، و يك شخص ذي اراده و اختياري كه اين ميلياردها سلّول را از اينجا به آنجا ميبرد و از آنجا به اينجا ميكشد. و بناءً علَيهذا فرضيّۀ داروين ابداً با نظريّۀ مادّيّين ربطي ندارد. و اينكه مادّيّون از آن ميخواهند بهره گيرند، در فنّ حكمت و منطق، مغالطهاي بيش نيست. و با هو و جنجال نميتوان پايههاي برهان را از قياسهاي صحيحه بر پا نمود. دوّم آنكه: فرضيّۀ داروين تمام نشد، و هنوز بصورت فرضيّه باقي است. بصورت قانون و قاعده در نيامده است. او فرضيّۀ خود را بر اساس انتخاب طبيعي كه در اثر تنازع در بقاء موجودات زنده در محيط زيست، بواسطۀ نبودن غذا و مايحتاج عيش و زندگي و كوچك بودن محيط براي ادامۀ حيات بنا كرد. و اين فرضيّه مورد قبول واقع نشد، و مورد اشكال و ايراد طبيعي دانان و زيست شناسان شد؛ بطوريكه خود او در زمان حياتش مجبور شد بعضي از چيزهاي ديگر را نيز در تكامل مؤثّر بداند. سوّم آنكه: منتهي شدن نسل بشر به ميمون، فقط فرضيّۀ اوست، نه سائر دانشمندان علوم طبيعي. او ميگويد: من رابط و رابطه ميان بشر و حلقات قبلي را ميمون ميدانم؛ و دلائلي براي اين معني ذكر كرده است كه زيست شناسان نپذيرفتهاند و آن ادلّه را مردود دانستهاند. و بنابراين قائل به حلقه مفقوده
ص110 شدهاند، يعني ميمون نميتواند حلقۀ رابط باشد. آن حلقۀ رابط اينك براي ما معلوم نيست. و چون در آثار ارضي از فسيلها و غيره چيزي بدست نيامده است؛ در صورت نظريّۀ تكامل بايد بگوئيم: آن حلقۀ رابط در جهان بوده است، ولي مفقود الاثر است. آن چه بوده است و كدام حيوان با چه مشخّصاتي بوده است؛ هيچ معلوم نيست، و كسي هم ادّعاي شهود نكرده است. بنابراين، زيست شناسان تا اين حلقۀ رابط را پيدا نكنند، و نشان ندهند، و به اثبات نرسانند كه واسطۀ بشر و سائر حلقهها بوده است؛ ابداً نظريّۀ تكاملي نميتواند بصورت مسألۀ علمي مطرح گردد. اينك هر چه هست فرضيّه است. فرضيّهاي كه اگر حلقۀ رابط هم تمام بود و معلوم بود، پس قانون تكامل كامل بود. در حكمت متعاليه، آفريدن خدا از راه سنّت تكامل و يا از غير آن يكسان استچهارم آنكه: اگر حلقۀ رابط هم پيدا بود، باز سلسلۀ نسل بشر را به طبقات حيوان پيشين نميتوانست اثبات نمايد. زيرا اثبات سلسلۀ نسب به آن حيوانات تك سلّولي، بنا به رأي و نظريّۀ مادّيّون كه خدائي نيست و عالم و قادر و زندهاي نيست كه تمام جهان مادّه را به ارادۀ فعليّۀ خود بگرداند و اداره كند، تمام بود. امّا به نظريّه و فلسفۀ الهيّون تمام نميشود. زيرا الهيّون ميگويند: خداوند عليم و قدير و حيّ و خالق، با ارادۀ خود عالم را ايجاد كرد؛ و الآن هم با همان حيات و علم و قدرت و تدبير خود ميگرداند و اداره مينمايد. در اينصورت تمام تغييرات در عالم، چه آنهائي كه روي اسباب ظاهريّه باشد، مثل حركت خورشيد و ماه و پيدايش فصول و آمدن باران از آسمان و روئيدن درختان سرسبز و گياهان و حبوبات و غيرها؛ و چه آنهائي كه روي اسباب ظاهريّه نباشد، مثل شقّ القمر[125] و تكلّم حضرت عيسي در هنگام تولّد[126] و
ص111 مرده زنده كردن آنحضرت و كورمادر زاد را بينا كردن و مرض پيسي را ـ كه تابحال جهان دانش نتوانسته است آنرا علاج كند ـ شفا دادن[127] و عصا بر سنگ زدن و دوازده چشمه فوران نمودن[128] و عبور از رود نيل كردن و خشك شدن آب در حال عبور و سپس بهم بر آمدن و فرعون و فرعونيان را غرق نمودن[129] و
ص112 يدبيضا نشان دادن[130] و همچنين سائر معجزات و خارق عاداتي كه از انبياي عظام و ائمّۀ گرام و سائر اولياي حقّ ذوي العزَّة و الاحترام صورت گرفته و ميگيرد؛ همه و همه از خداست و بس. اسباب ظاهريّه كه گفتهاند: أبَي اللَهُ أنْ يُجْريَ الامورَ إلاّ بأسْبابِها[131] در دست خداست؛ و او خودش مسبّب الاسباب است. بدين معني كه تسبيب اسباب ميكند؛ نه آنكه حضرتش مغلوب و محكوم سبب باشد، و كاري را نتواند انجام دهد مگر از سبب اختصاصي آن. اين عقيده، صد در صد ضدّ توحيد است. در اينصورت براي او چه فرق ميكند از راه توالد و تناسل كسي را بيافريند، و يا از راه ديگر مانند حضرت آدم و حضرت عيسي بن مريم. همهاش معجزه است؛ هم آفريدن طفل از راه استيلاد، و هم دميدن روح بواسطۀ جبرائيل در شكم مريم و يا بوسيلۀ ارادۀ قاهرۀ خودش در گل آدم. ابداً تفاوتي نيست. و مشكل و آسان هم ندارد. همگي بر يك وَتيره و يك روش و يك سنّت است، گر چه در نزد محجوبان مختلف جلوه كند. ما از قائلين به فرضيّۀ تكامل ميپرسيم: شما درباره ناقه صالح كه از كوه
ص112 بيرون آمد، و آناً خلقت شد چه ميگوئيد؟! آيا آنهم پدر و مادري داشته، و از راه تناسل به وجود آمده؛ و ناچار بايد نسبش را به تك ياختههاي مردابها برسانيد؟! آيا دربارۀ زنده شدن عصاي موسي بصورت اژدها، و تعقيب فرعون و فرعونيان چه ميگوئيد؟! آيا آنهم پدر و مادري داشته و از راه تناسل بوجود آمده، و بايد حيات و زندگيش را به تك سلّولها برسانيد؟! قائل شدن به خداي محصور در نظام مادّه، همان مادّيگري استحقيقت امر اينستكه اينگونه قائلين به تكامل با مادّيّون تفاوتي ندارند. مادّيّون لفظاً انكار خدا را ميكنند، ولي قائلين به تكامل معنيً انكار نموده و خدا را از اثر مياندازند، و از كرسيّ عظمت ساقط مينمايند. قائل شدن به آن خدائي كه از نظام مادّه و آثار آن و لوازم لاتنفكّ آن نتواند تكان بخورد و تجاوز كند، اين همان معني و مفاد أصالت مادّه و الوهيّت آنست كه مادّيّون ميگويند. مادّيّون غير از اين چيزي نميگويند كه: مادّۀ ازلي در نظام صحيح و متقن خود حركت كرد، و اين عالم بديع و شگفت را بوجود آورد. اين بعينه كلام كساني است كه خدا را در أعمال مادّه، مجبور و محبوس مينمايند. دين توحيد، انسان را به خداوند مختار و ذي اراده و اختيار كه تمام نظام مادّه در تحت سلطه و اقتدار و بر اساس علم و قدرت اوست دعوت ميكند، كه با يك ارادۀ خود عالم را از نو در هر لحظه ميآفريند؛ و در هر لحظه بهم ميزند. آياتي را كه در قرآن راجع به معجزات رسولان الهي است، تأويل ميكنند. شيطان را به ميكرب تفسير مينمايند. شما مگر مجبوريد كه شعر بگوئيد، و در قافيهاش بمانيد؟! مگر مجبوريد تفسير بنويسيد؛ آنگاه روي ذوق و سليقۀ خود، بدون قرينه و شاهد خارجي، تفسير به رأي نموده و معجزات انبياء را از زنده كردن مرغان به اراده حضرت ابراهيم و غيرها همه را به نظر خود تفسير بنمائيد؟! اگر خدا روز قيامت از شما
ص114 بپرسد: به چه دليلي دست در كتاب من برديد، و اينگونه معاني سخيفه را معاني آيات كريمۀ من شمرديد؛ چه جواب ميدهيد؟! ما نميگوئيم: امر تكامل و سنّت تكامل امكان ندارد، بلكه امكان دارد؛ و در صورت تحقّقش خداوند عامل است. ما ميگوئيم: قدرت خدا را منحصر در سنّت تكامل نمودن غلط است. هم خدا ميتواند عيسي را بدون پدر در شكم مريم بپرورد؛ و هم آدم و حوّا را از گل خلق كند؛ و هم ميتواند از راه تكامل ايجاد فرمايد. هر دو مسأله يكي است. در اينصورت اگر ديديد كه امام عليه السّلام با يك اراده خود، نقش شيري را از روي پرده، شير درّنده و ژيان خارجي ساخت و به هرون و مأمون حمله ور شد، نگوئيد: اين روايات ضعيف است! زيرا ما در علوم زيستشناسي خود از تطبيق فسيلها و از حالات جنين شناسي و تشريح تطبيقي، به شيري كه سلسلۀ نسبش تا تك ياختۀ سلّول مرداب برسد برخورد نكرده ايم! عزيز من! همۀ اشكالها در اينجاست كه شما ميخواهيد قدرت خدا را منحصر كنيد و نام سنّت سنيّه و نهج تكاملي عجيب و شگفت انگيز بر آن نهاده، ليكن سر از قدرت خدا باز نهيد. و عيناً به پيروي از مكتب مادّيّون كه غالب زيست شناسان و طبيعيدانان جهان را تشكيل ميدهند بگوئيد: از اين سنّت و نظامي كه ما تشخيص دادهايم، ابداً راه مفرّي نيست؛ و هر كس به هر شكل و به هر صورت بخواهد از اين علوم بگريزد ناچار در دامن همين علوم خواهد افتاد. اين كلام غلط است. اين منطق غلط است. خداوند به ارادۀ قاهرۀ خود در هر آن، هجده هزار عالم، بلكه هزاران هزار عالم خلق ميكند و نابود ميسازد. آنوقت در خلقت آدم را از گل فرو ميماند كه جناب داروين به مذاقش مناسب نيامده است؟!
ص115 حال كه چنين است، ما بايد تابع دليل اثباتي باشيم، بعد از امكان دليل ثبوتي. فلهذا ميگوئيم: اگر حلقۀ مفقوده هم پيدا شد، و زيست شناسان مانند 4 = 2 * 2 نشان دادند كه حلقهاي قبل از انسان بوده است كه سلسلۀ نسل بشر را به حلقات سابق بر آن اثبات ميكند؛ در اينجا از كجا معلوم ميشود كه خلقت آدم از سلسلۀ توالد و تناسل پيشين بوده است، و يا از دميدن روح خدا در گل؛ بعد از آنكه گفتيم و ثابت نموديم كه هر دو طريق ممكن است؟! شتر ممكن است هم به طريق توالد از حيوان نر و مادهاي بوجود آيد، و هم ممكن است به اراده و اعجاز حضرت صالح پيامبر از كوه سر برآورد و تكوين گردد. در اينصورت چون هر دو طريق از نقطۀ نظر حكمت متعاليه و فلسفۀ توحيديّه ابداً تفاوتي ندارد، از كجا بگوئيم كه اين شتر از كوه نيست، و معجزه نيست؛ و از راه زاد و ولَد بوجود آمده است؟! اينجاست كه فرق ميان منكر و مؤمن، و كافر و موحّد، و متعهّد و سَرسَري معلوم ميشود. آنكه به گفتار صالح پيغمبر گوش فراداد و آنرا نَاقَةُ اللَهِ[132] شمرد، موحّد است و عاقبت بخير؛ و آنكه گفتار او را نپذيرفت و آنرا هم مانند سائر شتران به حساب آورد، مشرك است و متمرّد و در انتظار عذاب خداوندي. بر فرض پيدا شدن حلقۀ مفقوده، باز سنّت تكامل اثبات نميشودباري گفتار در اينجاست كه با فرض تحقّق حلقۀ مفقوده، و اثبات انتهاء
ص116 نسل بشر به طبقات قبلي و حيوانات پيشين، اين اثبات فقط در دائرۀ امكان است، نه وقوع خارجي. زيرا در برابر اين طريق از منتهي شدن به سلسلۀ اعقاب گذشته و قبل از انسان، طريق ديگري هم در مرحلۀ بحث و تدريس كلاسيكي امكان تحقّق دارد و آن، پيدايش مبدأ نسل بشر از آدم و زوجش به طريق دفعيّت و تحقّق ارادۀ قاهرۀ حضرت ربّ قدير عليم، بر نهج ساختمان وجودي آنها از خاك، بدون تبدّل نوعي از نوعي ديگر بوده باشد. و تا راه اين امكان مسدود نگردد، التزام به تحقّق آدم و حوّا سرسلسلۀ نسل بني آدم، از أطوار انواع ماضيه بلا وجه خواهد بود. و چون هم طبق اصول علميّه، و هم طبق تصريح آيۀ قرآن به آنكه تمام سلسلۀ نسل بشر امروزي واقع در كرۀ خاك، منتهي به يك مرد و يك زن ميشوند؛ و در ميان اينها از سائر موجودات، چه از فرشتگان و يا از جنّيان و يا از حيوانات، دخالتي در پيدايش نسل اوّلين آنها نداشته است؛[133] بنابراين بايد گفت: در صورت تماميّت ادلّۀ زيستشناسان، و بر فرض تحقّق حلقۀ مفقوده؛ آن سلسله از انسان و يا موجوداتي كه بعد از حلقۀ اخيره موجود شدهاند، ممكن است بواسطۀ عوارض خارجي كه در طول صدها ميليون سال در زمين تحقّق پيدا كرده است؛ از آتشفشانيها و سيلها و طوفانها و زلزلههاي جهاني و أمثالها كه يك نظير آن در طوفان نوح متحقّق شد و غير از نسل نوح پيامبر تمام انسانهاي روي زمين را غرق نمود، همگي از بين رفته باشند و اين سلسلۀ بشر که
ص117 بني آدمند و منتهی به آدم و حوّا ميگردند، دفعةً به امر پروردگار ايجاد شده، و يا اگر در خلقتشان از خاك، زمان متدرّجي هم وجود داشته است مسلّماً از نسل حيوان ديگري بنحو توالد و تناسل نبوده باشند. و براي ابطال اين امكان تحقّق (نه خود تحقّق) هيچگونه دليلي چه در فلسفۀ كلّيّه و چه در علوم زيستشناسي نداريم. اگر زيستشناسان مطلبي برخلاف اين گفته دارند ارائه دهند! كلام ابن سينا در لزوم ممكن دانستن مطالبي كه بر امتناعش برهان اقامه نشده استشيخ الرَّئيس أبوعلي سينا ميگويد: )) كُلُّ ما قَرَعَ سَمْعَكَ مِنَ الْغَرآئِبِ فَذَرْهُ في بُقْعَةِ الامْكانِ، ما لَمْ يَذُدْكَ عَنْهُ قآئمُ الْبُرْهان.(( [134] «هر مطلبي از غرائب و عجائب كه سندان گوش تو را كوبيد، تا وقتي كه برهاني عليه آن استوار نشده است و تو را از آن مطلب دور نساخته است، آنرا در بقعۀ امكان باقي گذار!» و در آخر «إشارات» گويد:(إ )يّاكَ أنْ يَكونَ تَكَيُّسُكَ وَ تَبَرُّؤُكَ عَنِالْعآمَّةِ، هُوَ أنْ تَنْبَريَ مُنْكِرًا لِكُلِّ شَيْءٍ. فَذَلِكَ طَيْشٌ وَ عَجْزٌ. وَ لَيْسَ الْخَرْقُ في تَكْذيبِكَ ما لَمْ يَسْتَبِنْ لَكَ بَعْدُ جَليَّتُهُ، دونَ الْخَرْقِ في تَصْديقِكَ ما لَمْ تَقُمْ بَيْنَ يَدَيْكَ بَيِّنَةٌ! بَلْ عَلَيْكَ الاِعْتِصامُ بِحَبْلِ التَّوَقُّف.
ص118 وَ إنْ أزْعَجَكَ اسْتِنْكارُ ما يوعاهُ سَمْعُكَ، ما لَمْ تَتَبَرْهَنِ اسْتِحالَتُهُ لَكَ؛ فَالصَّوابُ أنْ تَسْرَحَ أمْثالَ ذَلِكَ إلَي بُقْعَةِ الإمْكانِ، ما لَمْ يَذُدْكَ عَنْهُ قآئِمُ الْبُرْهان. (( [135] «و مبادا كه اظهار و ابراز هوش و كياستت، و تخلّص و رهائيت از افكار عامّه، تو را بر آن وادارد كه پيوسته اعتراض نموده، و هر چيزي را انكار نمائي! زيرا كه اين حالت، سبكي و كم عقلي و انحراف از طريق و عجز و زبوني تو را ميرساند. و پارگي و شكافي كه در تكذيب تو در امري حاصل ميشود كه هنوز حقيقتش بر تو آشكار نشده است، از پارگي و شكافي كه در تصديق تو به امري حاصل ميشود كه هنوز بيّنه و برهانش براي تو استوار نشده است كمتر نميباشد. بلكه در اين مواقع بر تست كه به ريسمان توقّف متمسّك گردي، و از تصديق و تكذيب كنار بروي. و اگر استنكار و طلب امتناع و محال شمردن چيزي كه گوشَت آنرا در خود گرفته است، تو را در اضطراب و قَلق انداخت؛ تا هنگامي كه محال بودن آن براي تو مُبَرهن نشده است، صواب آنستكه امثال اين امور را در زمينۀ امكان رها كني و آزاد بسپاري؛ تا وقتيكه برهان قاطع تو را از پذيرش آن باز نداشته است.» اين بود دليل ما براي امكان ثبوتي خلقت آدم و حوّا بدون داشتن پدر و مادري از طبقۀ پيشين. امكان ثبوتي و دليل اثباتي براي خلقت دفعي و إعجازي انسانو امّا دليل اثباتي ما كه اين امكان را تحقّق ميبخشد، قرآن كريم است كه ظهور قريب به نصّ آياتش بر اين حقيقت دلالت دارد. همچون آيه مباركه 59، از
ص119 سوره 3: آل عمران: خلقت عيسي إعجازي بود، همانند خلقت آدم كه از خاك بودإِنَّ مَثَلَ عِيسَي عِندَ اللَهِ كَمَثَلِ ءَادَمَ خَلَقَهُو مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُو كُن فَيَكُونُ. «تحقيقاً مثال خلقت عيسي در نزد خداوند، مثال آدم است كه وي را از خاك آفريد و سپس به او گفت: بوده باش! و بنابراين او خواهد بود.» اين آيه صراحت دارد كه خلقت آدم از خاك است. و خلقت عيسي را در تولّد اعجازيش بدون پدر، تشبيه به خلقت اعجازي آدم از خاك مينمايد كه به مجرّد كلمه كُنْ كه از حضرت ربّ العزّة صادر شد، او بوجود آمد. يعني خلقت عيسي در شكم مادر بدون تماسّ مادرش مريم با مردي، دلالت بر الوهيّت وي ندارد. هر دو موجود، چه او و چه پدرش آدم أبوالبشر، بدون پدر خلق شدهاند. و اگر نداشتن پدر دليل بر خدائي او بود، بايد در آدم كه بدون پدر و بلكه بدون مادر از مجرّد خاك آفريده شد قائل بر خدائي او شويد! و چون نميشويد، در عيسي هم نبايد بشويد! آيات پيش از اين آيه، بطور تفصيل، بشارت ملائكه را به مريم ميدهند برآنكه خداوند به وي كلمهاي را عطا مينمايد كه نامش مسيح عيسي بن مريم است، و وجيه در دنيا و آخرت و از مقرّبان درگاه خداوند است، و در گهواره و در سنّ كهولت در هر دو حال سخن ميگويد؛ و از صالحان است. مريم ميگويد: اي پروردگار من! چگونه من بچّه ميآورم، در حاليكه مرا مردي مسّ ننموده است؟! خداوند ميفرمايد: اينست مطلب! خداوند هرچه را كه بخواهد خلق ميكند. و زمانيكه امري را بخواهد ايجاد كند، فقط به آن ميگويد: بوده باش! و در اينصورت آن امر خواهد بود. در اينجا قرآن مجيد يكايك از معجزات حضرت عيسي بن مريم علي نبيّنا وآله و عليه الصّلوة و السّلام را برميشمرد.
ص120 و بعداً در مقابل نصاراي نجران كه ادّعاي الوهيّت وي را مينمودند؛ و در يك آيه پس از همين آيه: فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَآءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَ أَبْنَآءَكُمْ وَ نِسَآءَنَا وَ نِسَآءَكُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَهِ عَلَي الْكَـٰذِبِينَ.[136] كه آنها را در اين مُدّعا نفي كرده و به مباهله و لعن دعوت ميكند؛ بطور ايجاز و اختصار، مجمل آن تفصيلي را كه سابقاً بيان نموده بود، در خلقت اعجازي عيسي مانند حضرت آدم ذكر ميكند، كه راه حجّت و برهان را بر آنها ببندد. و بنابراين معناي آيه اينطور ميشود كه: كيفيّت آفرينش عيسي نظير كيفيّت آفرينش آدم است كه اجزاي وي را از خاك جمع كرد و سپس به آن گفت: كُنْ! در اينحال بشري تمام عيار بدون پدر تكوّن يافت. و اين بيان در حقيقت به دو حجّت منحلّ ميگردد كه هر كدام از آنها بهتنهائي كافي بر نفي الوهيّت مسيح ميباشند: اوّل آنكه: عيسي مخلوق خداست كه وي را به لباس بشر آفريد، گر چه بدون پدر باشد. و هر كس كه اينچنين باشد، بندۀ خداست نه خدا. دوّم آنكه: آفرينش مسيح از آفرينش آدم زيادتي ندارد. اگر سنخيّت
ص121 خلقت او اقتضاء كند كه به الوهيّت وي بتوان قائل شد، بايد اين اقتضاء در خلقت آدم هم بوده باشد؛ با آنكه نصاري دربارۀ آدم چنين اعتقادي ندارند. بنابراين دربارۀ عيسي هم از جهت مماثلت و مشابهت نبايد اعتقاد داشته باشند. و از آيه پيداست كه خلقت عيسي همانند خلقت آدم، آفرينش طبيعي در عالم است، و اگر چه خارق سنّت جاريۀ در نسل است كه طفل براي پيدايشش نياز به پدر دارد. و از كلمه فَيَكُونُ اراده حكايت حال ماضي استفاده ميشود. و اين جمله مضارع منافات با كلمه كُنْ كه دلالت بر عدم تدريج دارد، ندارد. چرا كه تمام موجودات چه تدريجيّة الوجود و چه دفعيّة الوجود، مخلوق خدا هستند و با امر خدا كه همان كلمه كُنْ است متكوّن ميگردند؛ همانطور كه ميفرمايد: إِنـَّمَآ أَمْرُهُو إِذَآ أَرَادَ شَيْـًا أَن يَقُولَ لَهُو كُن فَيَكُونُ. [137] «اينست و جز اين نيست، امر خداوند اينست كه چون اراده كند چيزي را، به او بگويد: بشو و بوده باش! و بر اثر اين گفتار، آن چيز ميشود و بوده خواهد بود.» و معلوم است كه: تدريج كه در بسياري از اشياء تدريجيّة الوجود تحقّق دارد، به قياس و نسبت با خصوص اسباب تدريجيّة الحصول آنهاست؛ و گرنه چنانچه همين امور تدريجيّه با حضرت باري تعالي مقايسه گردد، در آن مقام منيع هيچ مهلت و تدريج نيست؛ همچنانكه ميفرمايد: وَ مَآ أَمْرُنَآ إِلَّا وَ' حِدَةٌ كَلَمْحِ بِالْبَصَرِ. [138]
ص122 «و امر ما نيست مگر واحد، مثل اندازۀ يك چشم بر هم نهادن.» و روي اين بيان كلمه فَيَكُونُ با كلمه كانَ هيچ تفاوتي ندارد. و كلمه كُنْ دلالت دارد بر آنكه خداوند در آفرينش اشياء نيازي به اسباب ندارد، تا كيفيّت حال آن چيزي را كه ميخواهد بيافريند، نسبت به ذات اقدسش به امكان و استحاله، و آساني و سختي، و قرب و بعد (بواسطه اختلاف اسباب و عللي كه در ايجاد آن چيز دخالت دارند) اختلاف پذيرد. آن چيزي را كه خداوند بخواهد و اراده كند؛ بگويد: كُنْ، كانَ. يعني تحقّق و وجود خارجي پيدا كرده است، بدون احتياج به اسباب عادي كه در پيدايش آن دخالت داشته باشند. |