بسم الله الرحمن الرحيم

   كتاب نورملكوت قرآن / جلد اول / قسمت دوم: حكم قصاص در اسلام، حدّ دزد و شرايط آن، تفسير آيه لايحب الله الجهر بالسوء، حكم حضو...

پایگاه علوم و معارف اسلام، حاوي مجموعه تاليفات حضرت علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسيني طهراني قدس‌سره

 

صفحه اول پایگاه فهرست کتابها فهرست موضوعی جستجو

صفحه قبل

خرده‌ گرفتن‌ ويل‌ دورانت‌ بر قانون‌ انجيل‌ در عدم‌ جعل‌ قصاص‌

ويل‌ دورانت‌ مي‌گويد: اسلام‌ نگفت‌ كه‌: بدي‌ را به‌ نيكي‌ پاداش‌ دهد «هر كه‌ به‌ شما تعدّي‌ كند مانند آن‌ تعدي‌اي‌ كه‌ بشما مي‌كند به‌ او تعدّي‌ كنيد» (سورۀ‌ بقرۀ آيۀ 194) [1] «و هر كه‌ از پي‌ ستم‌ ديدن‌ انتقام‌ گيرد، راه‌ تعرّضي‌ بر عليه‌ آنها نيست‌» (سورۀ شوري‌ آية41). [2]

اين‌ اخلاقي‌ است‌ كه‌ شايسته‌ مردان‌ است‌؛ درست‌ مانند آنچه‌ در عهد قديم‌ آمده‌ است‌؛ و فضائل‌ مردانه‌ را تأييد مي‌كند؛ چنانكه‌ مسيحيّت‌ فضائل‌ زنانه‌ را تأييد مي‌كند.

در همۀ تاريخ‌، ديني‌ جز اسلام‌ پيوسته‌ پيروان‌ خود را به‌ نيرومند بودن‌ دعوت‌ نكرد؛ و هيچ‌ دين‌ ديگري‌ در اين‌ زمينه‌ مانند اسلام‌ موفّق‌ نبوده‌ است‌. [3]


ص 39

از اين‌ گفتار او پيداست‌ كه‌ با تعبير به‌ اخلاق‌ زنانه‌ بودن‌ دستور انجيل‌ مي‌خواهد بر آن‌ خرده‌ بگيرد؛ و آنرا ناشي‌ از ضعف‌ و قواي‌ انفعال‌ داند؛ بر خلاف‌ اسلام‌ كه‌ دستوراتش‌ همه‌ ناشي‌ از قوّت‌ و موضع‌ مستحكم‌، و قواي‌ فعل‌ است‌.

عدم‌ اجراء حدود در شريعت‌ فعلي‌ إنجيل‌، و أرباب‌ كليسا، و فقدان‌ قانوان‌ قصاص‌، موجب‌ شده‌ است‌ كه‌: فحشاء و منكرات‌، و روابط‌ نامشروع‌ بين‌ آنها بيشتر از بسياري‌ ملل‌، و بيشتر از ملّت‌ يهود، رواج‌ پيدا نموده‌ است‌؛ چنانكه‌ شاعري‌ لطيف‌ گر چه‌ بصورت‌ لطيفه‌ اين‌ أبيات‌ را سروده‌ است‌، و ليكن‌ كشف‌ از معناي‌ عميقي‌ در اين‌ مورد، و أشباه‌ و أمثال‌ آن‌ دارد؛ او مي‌گويد:

كشيشي‌ را شنيدم‌ در كليسا                سخن‌ مي‌گفت‌ از احكام‌ عيسي‌

كسي‌ تان‌ گر زند سيلي‌ به‌ رخسار                  مياشوبيد بر وي‌ هيچ‌، زنهار

اگر بر راست‌ زد چپ‌ پيش‌ داريد                    و گر چپ‌، راست‌ را نزديكش‌ آريد

ز جا برخاست‌ ماهي‌ عنبرين‌ موي ‌                    گشود از يكدگر لعل‌ سخنگوي‌

كه‌ بهر سيلي‌ اين‌ حكم‌ مبين‌ است‌؟         و يا در بوسه‌ هم‌ حكم‌ اين‌ چنين‌ است‌؟[4]

باري‌ استحكام‌ مجتمع‌ انساني‌، و قوام‌ تمدّن‌ بشري‌، و وصول‌ به‌ مدارج‌ و معارج‌ حياتي‌، متوقّف‌ بر جعل‌ حكم‌ قصاص‌ است‌، خواه‌ در اثر ترس‌ و بيم‌ مردم‌ از آن‌، ايشان‌ دست‌ به‌ جنايت‌ نزنند؛ و بالنّتيجه‌ در خارج‌ اين‌ حكم‌ لباس‌ عمل‌ نپوشد؛ و خواه‌ مرتكب‌ جنايتي‌ شده‌، و اين‌ حكم‌، مِصداق‌ پيدا نموده‌ و متحقّق‌ گردد؛ در هر صورت‌ حكم‌ قصاص‌، جامعه‌ را نيرو مي‌بخشد؛ و حيات‌ مي‌دهد؛ و عزّت‌ و استقلال‌ ارزاني‌ مي‌دارد.

بازگشت به فهرست

اجراي‌ حكم‌ قصاص‌، موجب‌ عدم‌ پيدايش‌ جنايت‌ در اجتماع‌ است‌

و از همه‌ اينها مهمتر و بالاتر، موجب‌ ترك‌ جنايت‌ مي‌شود و در پي‌ آن‌ ديگر قصاصي‌ در خارج‌ صورت‌ نمي‌گيرد. يعني‌ اين‌ حكم‌ در كلّيّت‌ و عموميّت‌ خود، سبب‌ مي‌شود كه‌ مِصداق‌ تحقّقي‌ در اُمور جزئيّه‌ براي‌ آن‌ حاصل‌ نشود؛ و هر


ص 40

يك‌ از احكام‌ جزائي‌ فايده‌شان‌ عدم‌ تحقّق‌ جنايت‌ در مجتمع‌ است‌، كه‌ در نتيجه‌ موجب‌ عدم‌ تحقّق‌ آن‌ حكم‌ جزائي‌ مي‌شود.

اسلام‌ كه‌ فرموده‌ است‌: دست‌ دزد بايد بريده‌ شود، براي‌ آنست‌ كه‌ كسي‌ دزدي‌ نكند؛ و در اينصورت‌ دست‌ هيچكس‌ بريده‌ نخواهد شد. بنابراين‌ اگر جامعۀ اسلامي‌ سير كرديم‌، و دست‌ كسي‌ را بريده‌ نيافتم‌، نبايد بگوئيم‌: در اينجا‌ حكم‌ قطع‌ يد سارق‌ عمل‌ نمي‌شود؛ و اين‌ حكم‌ منسوخ‌ است‌؛ بلكه‌ بايد بگوئيم‌: چون‌ اين‌ حكم‌ كاملاً عمل‌ مي‌شود، و مو به‌ مو اجراء مي‌گردد، دزدي‌ يافت‌ نمي‌شود، دست‌ بريده‌اي‌ به‌ چشم‌ نمي‌خورد.

اسلام‌ كه‌ فرموده‌ است‌: شخص‌ قاتل‌ را وَليّ دم‌ مقتول‌ مي‌تواند قصاص‌ كند، و بكشد. براي‌ آنست‌ كه‌: قتلي‌ صورت‌ نگيرد؛ و قاتلي‌ پيدا نشود؛ تا كشته‌ شود؛ نه‌ براي‌ آنست‌ كه‌ پيوسته‌ قتل‌هائي‌ صورت‌ گيرد؛ و قاتل‌ها را اعدام‌ نمايند. اين‌ حكم‌ براي‌ جلوگيري‌ از قتل‌ است‌؛ و بهترين‌ و عالي‌ترين‌ طريق‌ براي‌ آن‌ است‌.

از اينجا به‌ دست‌ مي‌آوريم‌: سخافت‌ و بي‌مايگي‌ گفتار كساني‌ را كه‌ مي‌گويند: دست‌ دزد را بريدن‌، جز اضافه‌ كردن‌ يك‌ مرد بدون‌ دست‌ در جامعه‌، چه‌ فائده‌اي‌ دارد؟! قاتل‌ يكنفر از افراد جامعه‌ را كشته‌ است‌؛ و زياني‌ بدين‌ بزرگي‌ وارد كرده‌ است‌، حالا اگر ما او را هم‌ بكشيم‌، يكفرد ديگر از جامعه‌ را معدوم‌ و نابود ساخته‌ايم‌؛ و از افراد جمعيّت‌ در نتيجه‌ دو نفر از بين‌ رفته‌اند.

ما در اينجا نمي‌گوئيم‌: اگر دست‌ يكنفر دزد بريده‌ شود، و مردم‌ ببينند، ديگر دزدي‌ نمي‌كنند؛ بلكه‌ مي‌گوئيم‌: اگر بنا بشود دست‌ دزد را ببرند؛ مردم‌ دزدي‌ نمي‌كنند. بنابراين‌ يگانه‌ راه‌ جلوگيري‌ از دزدي‌، و سلب‌ أمنيّت‌ اجتماعي‌، و رفع‌ نگراني‌، و تشويش‌ و دلهرۀ مادراني‌ كه‌ در شب‌ تار در كنار كودكان‌ شيرخوارۀ خود خفته‌اند؛ آنست‌ كه‌ براي‌ اين‌ حكم‌ بناي‌ عمل‌ گذاشته‌ بود. و إلاّ حَبس‌، و زندان‌، و غرامت‌، و تبعيد در اينجا بكار نمي‌آيد. و زندان‌ها نه‌ آنكه‌ موجب‌ جلوگيري‌ از


ص 41

دزدي‌ نمي‌شوند؛ خودشان‌ دزدپرور مي‌شوند.

با بناي‌ اجراي‌ حكم‌ قصاص‌ نسبت‌ به‌ قاتل‌، كسي‌ مقتول‌ نمي‌شود؛ تا قاتل‌ را قصاص‌ كنند. و بنابراين‌ نه‌ فرد اوّل‌، و نه‌ فرد دوّم‌ از بين‌ رفته‌اند. و هر دو به‌ سلامت‌ عمر طولاني‌ نموده‌، از مواهب‌ حيات‌ متمتّع‌ مي‌گردند.

امّا اگر حكم‌ قصاص‌ اجراء نشود، قتل‌ أولي‌ كه‌ مُسّلماً صورت‌ گرفته‌ است‌، و اين‌ قاتل‌ متجرّي‌ دست‌ به‌ قتل‌هاي‌ متعدّد ديگري‌ مي‌زند؛ همانطور كه‌ تجربه‌ نشان‌ داده‌ است‌. و علاوه‌ ساير افراد اجتماع‌ هم‌ در اثر آنكه‌ مي‌بينند قاتل‌ مرتكب‌ جنايت‌ شد؛ و پاداش‌ قصاص‌ را نديد؛ آنها هم‌ متجرّي‌ مي‌شوند، و دست‌ به‌ قتل‌ مي‌گشايند.

و در اين‌ صورت‌ با عدم‌ قصاص‌ قاتل‌، كه‌ خود تنها يكفرد است‌، مي‌بينيم‌ كه‌ افراد عديده‌اي‌ كشته‌ شده‌اند؛ و به‌ عوض‌ يك‌ تن‌، افراد كثيري‌ سر به‌ خاك‌ مرگ‌ فرو برده‌، و بدون‌ جرم‌ و گناهي‌ پا از عالم‌ هستي‌ بيرون‌ نهاده‌اند.

در اينجاست‌ كه‌ اين‌ عبارت‌ شگفت‌ و شگرف‌ قرآن‌ كريم‌، مُتَلالاً جلوه‌ مي‌كند كه‌:

وَ لَكُم‌ فِی‌ الْقِصَاصِ حَيَوةً یَا أَولی‌ الالْبَـٰـبِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ. [5]

(اي‌ خردمندان‌ عالم‌، و اي‌ انديشمندان‌ جهان‌ علم‌ و ادراك‌ و بينش‌؛ در اجراي‌ حكم‌ قصاص‌، شما جامعۀ خود را به‌ حيات‌ و زندگي‌ واقعي‌ كشانيده‌اند؛ و حقيقت‌ عيش‌ و حيات‌ را در سايۀ اين‌ حكم‌ به‌ چنگ‌ آورده‌ايد! جعل‌ اين‌ حكم‌ به‌ اميد آنست‌ كه‌ شما از قتل‌ بپرهيزيد، و دست‌ به‌ كشتن‌ نيالائيد؛ و افراد جمعيّت‌ شما از گزند قتل‌هاي‌ جنائي‌ عمديّ در مصونيّت‌ و حفظ‌ بمانند).

بازگشت به فهرست

پاسخ‌ به‌ اطبّائي‌ كه‌ در بريدن‌ دست‌ دزد ترديد داشتند

روزي‌ جماعتي‌ از أطبّاي‌ بيمارستان‌ قائم‌ شهر مشهد مقدّس‌، كه‌ حقير مدّتي‌ در آنجا بستري‌ بوده‌ام‌؛ و بدين‌ مناسبت‌ سوابق‌ آشنائي‌ و دوستي‌ ميان‌ ما و


ص 42

آنها برقرار است‌؛ در منزل‌ بديدن‌ من‌ آمدند؛ و در بين‌ مذاكرات‌ يك‌ نفر از آنها گفت‌: شخص‌ دزدي‌ را به‌ بيمارستان‌ آوردند، تا دست‌ او را ببرند، ما گفتيم‌: ما لباس‌ سفيد طبابت‌ را براي‌ اين‌ در تن‌ نموده‌ايم‌ كه‌ انگشتان‌ قطع‌ شده‌ را پيوند زده‌، و با عمل‌ جراحي‌ بهبود بخشيم‌، نه‌ آنكه‌ با كارد و چاقوي‌ انگشتان‌ سالمي‌ را ببرّيم‌ و قطع‌ نمائيم‌! آيا اين‌ پاسخ‌ ما درست‌ بوده‌ است‌؛ يا نه‌؟!

اين‌ حقير به‌ آنها گفتيم‌: صد در صد غلط‌ بوده‌ است‌. اين‌ گفتار شما مغالطه‌ است‌، و كلام‌ شعري‌ است‌ كه‌ بر اساس‌ توهّمات‌ و خيالات‌ پوچ‌ صادر شده‌ است‌. و بر اساس‌ برهان‌ و تعقّل‌ نيست‌!

همگي‌ آنها كه‌ قريب‌ پانزده‌ نفر بودند؛ و از جمله‌ چندين‌ جرّاح‌ و رئيس‌ و نائب‌ رئيس‌ هم‌ در ميان‌ آنها بودند، تعجّب‌ نمودند، و خود را آماده‌ دفاع‌ و جانب‌ داري‌ از اين‌ گفتار نمودند.

حقير عرض‌ كردم‌: من‌ اوّلاً يك‌ سئوال‌ از شما مي‌كنم‌، و آن‌ اين‌ است‌ كه‌: آيا شما هيچ‌ انگشتي‌ را به‌ هيچوجه‌ من‌ الوجوه‌ قطع‌ نمي‌كنيد؛ و يا انگشتان‌ سالم‌ را؟ مثلاً اگر مريضي‌ انگشتانش‌ به‌ مرض‌ سياه‌ زخم‌، و يا شقاقلوص‌، مبتلا شده‌ باشد؛ آيا آنرا هم‌ نمي‌بُريد؟ و يا اينكه‌ وظيفۀ طبابت‌ شما در اينجا اينست‌ كه‌: آنها را قطع‌ کنيد!

گفتند: در صورت‌ ابتلاي‌ بهر مرض‌ مسري‌ كه‌ در انگشتان‌ پديد آيد؛ و موجب‌ سرايت‌ به‌ بقيۀ اعضاء شود، و سلامت‌ بيمار را در خطر افكند؛ بايد انگشتان‌ او را قطع‌ نمود!

حقير عرض‌ كردم‌: پاسخ‌ شما همين‌ است‌ كه‌ خودتان‌ داديد؛ شرع‌ اسلام‌ انگشت‌ دزد را مي‌برد؛ نه‌ انگشت‌ شخص‌ امين‌ را. اگر انگشت‌ دزد بريده‌ نگردد؛ بيماري‌ دزدي‌ به‌ دست‌ها و شانه‌ها، و به‌ تمام‌ بدن‌ و پيكر جامعه‌ مي‌رسد؛ و همه‌ جامعه‌ را مريض‌ و فاسد مي‌نمايد. و عنوان‌ دزدي‌ را بيمايه‌ و سهل‌ مي‌كند؛ و علاوه‌ بر دزدپروري‌، أمنيّت‌ و آسايش‌ مرد و زن‌ را بخطر مي‌آورد؛ و دسترنج‌ مال‌ و كسب‌


ص 43

آنها را بدون‌ هيچ‌ مجوّزي‌ با كمال‌ تعدّي‌ و هَتْك‌، در پنهان‌ مي‌ربايد و مي‌برد. اوّلاً بدون‌ دليل‌ سرمايۀ عمر افراد را به‌ تجاوز و قهر مي‌گيرد؛ و ثانياً آنها را حسرت‌ زده‌، و نوميد از عيش‌ و زندگي‌، از زندگي‌ معتدلي‌ كه‌ داشته‌اند؛ همچون‌ داماد و عروسي‌ كه‌ در اطاق‌ فراش‌ انداخته‌، و شروع‌ به‌ زندگاني‌ نويني‌ نموده‌اند، مي‌كند. و ثالثاً امنيّت‌ خاطر و فراغت‌ خفتن‌ و تأمين‌ اجتماعي‌ آنها را در مجتمع‌ سلب‌ مي‌كند؛ و رابعاً خودش‌ را كه‌ بايد يكفرد مؤمن‌ و متعهّد باشد، بصورت‌ يك‌ جنايتكار در آورده‌؛ در إزاء خدمت‌ به‌ مجتمع‌ در نوبۀ خود، عضو فاسد و زائد و سربار گرديده‌؛ ما حصل‌ سرمايۀ بدست‌ آمده‌ آنها را عدواناً و غَصباً تباه‌ نموده‌، و نفس‌ خود را آلوده‌ و از حدّ انسانيّت‌، بر سر حدّ بهميميّت‌ و سَبُعِيّت‌ كه‌ كارشان‌ دريدن‌ و بردن‌ و نابود كردن‌ مي‌باشد ساقط‌ كرده‌ است‌.

آيا اين‌ مفاسد، در حكم‌ سياه‌ زخمي‌ نيست‌ كه‌ براي‌ جلوگيري‌ از شيوع‌ و انتشار آن‌ به‌ فوريّت‌ انگشتان‌ را مي‌برند؟! وظيفۀ طبيب‌ و جرّاح‌، بريدن‌ و خارج‌ كردن‌ عضو فاسد، و زخم‌ و جراحت‌ كشنده‌ است‌؛ جرّاحي‌ غدّۀ مغزي‌ و غدّۀ سرطاني‌ است‌. اگر بنظر شارع‌ حكيم‌، انگشتان‌ دزد بمنزلۀ غدّۀ مهلكه‌ قرار گرفت‌؛ بر هر طبيب‌ متعهّد لازم‌ است‌ كه‌ براي‌ حفظ‌ پيكر جامعه‌، به‌ بيرون‌ آوردن‌ اين‌ غدّه‌ مبادرت‌ نمايد.

اين‌ از نقطۀ نظر فلسفه‌ و حكمت‌ تشريع‌ قطع‌ يد سارق‌، كه‌ خداوند حكيم‌ در قرآن‌ كريم‌ مي‌فرمايد:

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا جَزآءً بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِنَ اللَهِ وَ اللَهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ وَ مَن‌ تَابَ مِن‌ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللَهِ يَتُوبُ عَليه اِنّ الله غَفُورٌ رَحِيمٌ. [6]

(مرد دزد را، و زن‌ دزد را، پس‌ ببُريد دستهايشان‌ را، در پاداش‌ عملي‌ كه‌ انجام‌ داده‌اند. اين‌ كار موجب‌ عبرت‌، و بر حذر داشتن‌ دگران‌ از اين‌ عمل‌ مي‌شود،


ص 44

كه‌ خداوند اين‌ عبرت‌ و تحذير را مقرّر نموده‌ است‌.[7] و خداوند داراي‌ عزّت‌ و استقلال‌، و داراي‌ حكمت‌ و استحكام‌ است‌ (كه‌ فتوري‌ و ضعفي‌ در او نيست‌) و كسي‌ كه‌ بعد از ستمي‌ كه‌ نموده‌، اگر توبه‌ كرده‌، و خود را بصلاح‌ و درستي‌ كشاند، پس‌ خداوند او را مي‌بخشد و بسوي او رجوع می‌كند و خداوند آمرزنده‌ و مهربان‌ است‌).

يعني‌ اين‌ عقوبتي‌ كه‌ معيّن‌ شده‌ است‌ براي‌ عبرت‌ اوست‌؛ بنابراين‌ اگر دزدي‌ پشيمان‌ شود، و از كردۀ خود توبه‌ كند، خداوندِ مهربان‌ در قيامت‌ پاداشش‌ نمي‌كنند، و او را مي‌آمرزد؛ و خداوند غفور و رحيم‌ است‌.

بازگشت به فهرست

شرائط‌ بريدن‌ دست‌ دزد، در حكم‌ قطع‌ يد سارق‌

و أمّا از نقطۀ نظر خصوصيّات‌، و شرائط‌ اجراء اين‌ حدّ، بايد دانست‌ كه‌: آن‌ نسبت‌ به‌ هر دزدي‌ و به‌ هر گونه‌ و كيفيّتي‌ از دزدي‌ صورت‌ نمي‌گيرد. بلكه‌ قطع‌ يد سارق‌ در صورتي‌ است‌ كه‌: دوازده‌ شرط‌ در او جمع‌ شده‌ باشد:

أوّل‌: آنكه‌ دزد بايد به‌ سن‌ بلوغ‌ رسيده‌ باشد. بنابراين‌ طفل‌ غير بالغ‌ اگر سرقت‌ كند اينگونه‌ از حدّ دربارۀ او اجراء نمي‌شود؛ بلكه‌ حاكم‌ شرع‌ وي‌ را تعزير مي‌كند.

دوّم‌: آنكه‌ عاقل‌ باشد؛ و ديوانه‌ در حال‌ جنون‌ خود اگر سرقت‌ كند حدّي‌ بر او نيست‌.

سوّم‌: آنكه‌ از روي‌ اختيار باشد. اگر كسي‌ را مجبور به‌ دزدي‌ كنند، حكم‌ قطع‌ يد بر او نيست‌.

چهارم‌: آنكه‌ از حِرز باشد يعني‌ جاي‌ سربسته‌ و قفل‌ زده‌ شده‌. و بنابراين‌ اگر كسي‌ مالي‌ را از صحرا، و جادّه‌، و حمام‌، و مسجد و نظير اين‌ اماكن‌ كه‌ محلّ رفت‌ و آمد است‌؛ بدزدد، دست‌ او را نمي‌برند.


ص 45

پنجم‌: آنكه‌ خودش‌ هَتْك‌ حَرز كند، يعني‌ خودش‌ قفل‌ را بشكند؛ و يا ديوار خانه‌ را سوراخ‌ كند. دراين‌ صورت‌ اگر شخص‌ ديگري‌ قفل‌ را بشكند، و اين‌ سارق‌، مال‌ را بربايد، حكم‌ قطع‌ براي‌ او نيست‌.

ششم‌: آنكه‌ اين‌ دزدي‌ از روي‌ شبهه‌ مِلكيّت‌ و مأذونيّت‌ در تصرّف‌ نباشد. بنابراين‌ اگر كسي‌ بگمان‌ آنكه‌ چيزي‌ مال‌ اوست‌ و يا اذن‌ تصرّف‌ آنرا دارد؛ و يا حاكم‌ دربارۀ او چنين‌ شبهه‌اي‌ را بنمايد، حدّ بر او جاري‌ نيست‌.

هفتم‌ : آنكه‌ مال‌ دزديده‌ شده‌ بايد رُبع‌ دينار طلاي‌ خالص‌ سكّه‌ زده‌ شده‌، و يا بقدر قيمت‌ آن‌ باشد. و اگر از اين‌ مقدار كمتر باشد دست‌ سارق‌ را نمي‌برند. و ربع‌ دينار به‌ قيمت‌ امروز ما كه‌ يك‌ سكّه‌ آزادي‌ شانزده‌ هزار تومان‌ است‌؛ بالغ‌ بر دو هزار تومان‌ است‌.

زيرا صاحب‌ جواهر در كتاب‌ زكوة‌ جواهر ادّعاي‌ اجماع‌ نموده‌ است‌ كه‌: يك‌ دينار طلا، يك‌ مثقال‌ شرعي‌ وزن‌ دارد. انتهي‌ [8] و چون‌ مي‌دانيم‌ كه‌ يك‌


ص 46

مثقال‌ صيرفيّ معمول‌ در بازار ما، بقدر يك‌ ثلث‌ از مثقال‌ شرعي‌ سنگين‌تر است‌. يعني‌ مثقال‌ صيرفيّ مساوي‌ است‌ با 13+ 1 مثقال‌ شرعي‌؛ و مثقال‌ شرعي‌ 4/3 مثقال‌ صيرفيّ است‌. و چون‌ مثقال‌ صيرفي‌ وزنش‌ 24 نخود است‌ وزن‌ مثقال‌ شرعي‌ 18 نخود خواهد بود.

از طرفي‌ وزن‌ دقيق‌ يك‌ سكّۀ آزادي‌ را 25/36 نخود معيّن‌ كرده‌اند[9]؛ يعني‌ يك‌ مثقال‌ و نيم‌ و ربع‌ نخود صيرفيّ. فعليهذا وزن‌ يك‌ سكّه‌ آزادي‌، معادل‌ با دو مثقال‌ و ربع‌ نخود شرعي‌ مي‌گردد.

بنابراين: 2/يك سكّه آزادي (36) = وزن يك مثقال شرعي (18)

قيمت‌ يك‌ مثقال‌ شرعي‌ 8000=2/16000 تومان‌ = قيمت‌ يك‌ مثقال‌ شرعي‌.

2000تومان=4/8000 قيمت‌ ربع‌ مثقال‌ شرعي‌.

و روي‌ اين‌ حساب‌ دزدي‌ كه‌ كمتر از اين‌ مقدار را بدزدد؛ حكم‌ حدّ قطع‌ سارق‌ دربارۀ او جاري‌ نمي‌شود.

هشتم‌ آنكه‌ بايد دزدي‌ سِرّا باشد؛ يعني‌ مخفيانه‌. يعني‌ اگر دزد در حضور مالك‌ چيزي‌ بدزد؛ حدّ قطع‌ يد بر او جاري‌ نيست‌.

نهم‌ آنكه‌ دزدي‌ از پدر نسبت‌ به‌ مال‌ پسرش‌ نباشد؛ و در اين‌ صورت‌ حكم‌ جاري‌ نيست‌.

دهم‌ آنكه‌ دزدي‌ از غلام‌ نسبت‌ به‌ مال‌ آقا و مولايش‌ نباشد، و در اينصورت‌ حكم‌ جاري‌ نيست‌.


ص 47

يازدهم‌ آنكه‌ دزدي‌ در عامِ مَجاعة‌ نباشد؛ يعني‌ در سال‌ خشكي‌ و تنگي‌ كه‌ قحطي‌ پيش‌ آمده‌ است‌؛ نبوده‌ باشد. و چنانچه‌ دزدي‌ در اين‌ سال‌ها چيزي را‌ بدزدد؛ حكم‌ قطع‌ يد دربارۀ او نيست‌.

دوازدهم‌ ارجاع‌ دزد به‌ حاكم‌ به‌ درخواست‌ غَريم‌، يعني‌ كسي‌ كه‌ مال‌ او را دزديده‌اند، بوده‌ باشد. بنابراين‌ اگر غريم‌ از حقّ خود بگذرد، و دزد را ارجاع‌ به‌ حاكم‌ ندهد، حدّي‌ دربارۀ وي‌ اجرا نمي‌گردد.

اينها شرائطي‌ است‌ كه‌ فقهآء در كتب‌ فقهيّۀ خود ذكر نموده‌اند؛ و بنابراين‌ قطع‌ يد سارق‌ در موارد بسيار اندكي‌ تحقّق‌ مي‌يابد، و آن‌ در جائي‌ است‌ كه‌ هر دوازده‌ شرط‌ متحقّق‌ باشد؛ آنهم‌ در صورتي‌ كه‌ سرقت‌ و دزدي‌ دزد، در نزد حاكم‌ شرع‌، يعني‌ مجتهد جامع‌ الشّرائط‌ به‌ اقرار و اعتراف‌ خود سارق‌ و يا به‌ بيّنه‌ و شهادت‌ دو نفر مرد متّقي‌ و عادل‌، به‌ ثبوت‌ برسد؛ و گرنه‌، حاكم‌ حكم‌ به‌ اجراء حدّ دربارۀ وي‌ نمي‌كند. و بريدن‌ دست‌ هم‌، عبارت‌ است‌ از بريدن‌ چهار انگشت‌ دست‌ راست‌ فقط‌: خِنصِر و بِنصر و وسطي‌ و مُسبِّحه‌ (سبّابه‌) و بايد انگشت‌ ابهام‌ را كه‌ شصت‌ است‌ باقي‌ گذارند؛ و تمام‌ كف‌ دست‌ نيز بايد باقي‌ بماند.

بازگشت به فهرست

ملاقات‌ أبوالعلاء معرّي‌ با علم‌ الهدي‌، و مناظرۀ شعري‌ در بريدن‌ دست‌ دزد

در روضات‌ الجنّات‌، در شرح‌ حال‌ و ترجمۀ أبوالعُلاء مُعرِّي‌ آورده‌ است‌ كه‌: در اوقاتي‌ كه‌ از شام‌ به‌ بغداد براي‌ ادراك‌ محضر علم‌ الهدي‌ سيّد مرتضي‌، مسافرت‌ كرده‌ بود؛ روزي‌ در مجلس‌ وي‌ از روي‌ اعتراض‌ به‌ مقتضاي‌ إلحادي‌ كه‌ در دين‌ داشت‌، اين‌ بيت‌ را انشاء كرد:

يَدٌ بِخَمْسِ مَئينٍ عَسْجُدٍ وُدِيَتْ         مَا بَالُهَا قُطِعَتْ فِي‌ رُبُعِ دِينَار

يعني‌: دستي‌ كه‌ ديه‌ و عوض‌ بريدن‌، و قطع‌ نمودن‌ آنرا در شرع‌، پانصد دينار طلاي‌ مسكوك‌ خالص‌ معيّن‌ كرده‌اند؛ چه‌ بر سرش‌ آورده‌ است‌ كه‌: بايد در برابر دزديدن‌ بقدر يكربع‌ دينار بريده‌ شود؟!

سيّد مرتضي‌ علم‌ الهدي‌، پاسخ‌ وي‌ بدين‌ بيت‌ انشاء فرمود:

عِزُّ الامَانَةِ أغْلَاهَا وَ أَرْخَصَهَا         ذُلُّ الْخِيَانَةِ فَافَهْم‌ حِكْمَةَ الْبَارِي‌[10]


ص 48

يعني‌ عزّت‌ و بزرگداشت‌ امانت‌، آنرا گرانقيمت‌ نمود؛ وليكن‌ ذِلّت‌ و پستي‌ خيانت‌ آنرا ارزان‌ قيمت‌ كرد؛ پس‌ حكمت‌ خداوند را فهم‌ كن‌!

و در روايتي‌ است‌ كه‌ سيّد مرتضي‌ بدين‌ گونه‌ پاسخ‌ داد كه‌:

حَرَاسَةٌ الدَّمِ أغْلَاهَا وَ أَرْخَصَهَا         حَرَاسَةُ الْمَالِ فَانظُرْ حِكْمَةَ الْبَارِي‌

يعني‌ براي‌ آنكه‌ خون‌ مردم‌ محفوظ‌ بماند، آنرا گران‌ قيمت‌ نمود؛ و براي‌ آنكه‌ مال‌ مردم‌ محفوظ‌ بماند، آنرا ارزان‌ قيمت‌ كرد؛ اينك‌ تو حكمت‌ خداوند خالق‌ را درياب‌ و تماشا كن‌.

و يكي‌ از حُضّار مجلس‌ سيّد، پاسخ‌ او را بدين‌ بيت‌ داد كه‌:

هُنَاكَ مَظْلُومَةٌ غَالَتْ بِقِيمَتِهَا         وَهَهُنَا ظَلَمَتْ هَانَتْ عَلَي‌ الْبَارِي‌

يعني‌ در وقتي‌ كه‌ دستي‌ را ببرند، آن‌ دست‌ مظلوم‌ واقع‌ شده‌ بود؛ لهذا قيمتش‌ گران‌ شد؛ و در دزدي‌ نمودن‌ اين‌ دست‌ ظالم‌ قرار گرفت‌؛ لهذا بر خداوند خالق‌ بي‌ارزش‌ و بي‌ارج‌ درآمد.

و يكي‌ ديگر از حضّار مجلس‌ بدين‌ گونه‌ جواب‌ داد كه‌: لَمَّا كَانَت‌ أمِينَةً كَانَت‌ ثَمِينَةً؛ فَلَمَّا خَانَتْ هَانَتْ.

يعني‌ در وقتي‌ كه‌ اين‌ دست‌ أمين‌ بود؛ گرانقدر و گران‌ قيمت‌ بود؛ و چون‌ خيانت‌ كرد، پست‌ شد و ديگري‌ اين‌ مفاد را به‌ نظم‌ درآورد كه‌:

خِيَانَتُهَا أَهَانَتْها وَ كَانَت ‌         ثَمِيناًعِندَمَا كَانَتْ أَمِيناً

يعني‌: خيانت‌ آن‌ او را پست‌ كرد؛ و در هنگامي‌ كه‌ امين‌ بود؛ ثمين‌ و بر ارزش‌ بود[11]! و [12]


ص 49

و روي‌ اين‌ بيان‌، قوانين‌ جزائيّه‌ در رديف‌ قوانين‌ عباديّه‌ و اجتماعيّه‌ و مَدَنيّه‌، براي‌ اجتماع‌ ضروري‌ است‌؛ و وظيفۀ طبيب‌ است‌ كه‌ در اجراي‌ هر دو نوع‌ قانون‌، از آنچه‌ را كه‌ راجع‌ به‌ اوست‌ تخلّف‌ نورزد. زيرا هر دو نوع‌ آن‌ مانند دو بال‌ پرنده‌اي‌ است‌ كه‌ پرواز بواسطه‌ هر دو متحقّق‌ مي‌شود؛ و گرنه‌ تنهابا يك‌ بال‌ پرنده‌ به‌ پرواز در نمي‌آيد؛ و دستخوش‌ صيد صيّاد، و بازيچۀ كودكان‌ كوي‌ و برزن‌ مي‌گردد. و حيات‌ خود را به‌ ممات‌ مبدّل‌ مي‌كند؛ و پيروزي‌ و روزبهي‌ خود را به‌ تيره‌بختي‌ و مسكنت‌ مي‌سپرد.[13] از اينجاست‌ كه‌ قرآن‌ كريم‌ از قصاص‌ تعبير به‌ حَيات‌ فرموده‌ است‌؛ عجيب‌ كلمه‌اي‌ است‌؛ كلمه‌ حيات‌ كه‌ در اينجا بكار آمده‌ است‌.

بازگشت به فهرست

در مفاد و لطائف‌ آيۀ: وَ لَكُم‌ فِي‌ القِصَاصِ حَيَوةٌ

حضرت‌ استاد علاّمۀ طباطبائي‌ مدّ ظلّه‌ العالي‌، در تفسير اين‌ آيه‌ مباركه‌ از قرآن‌: وَ لَكُم‌ فِی‌ القِصَاصِ حَيَوةٌ يَا أُولِی‌ الألْبَـٰبِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ[14]. فرموده‌اند: اشاره‌ است‌ به‌ حكمت‌ تشريع‌ قصاص‌؛ و دفع‌ توهّم‌ تشريع‌ عفو و يا ديه‌، و دفع‌ بيان‌ مزيّت‌ و مصلحتي‌ كه‌ در عفو است‌، و آن‌ انتشار رحمت‌ و ايثار رأفت‌ است‌، بطوريكه‌ عفو براي‌ مصلحت‌ مردم‌ نزديكتر باشد.

و حاصل‌ مفاد اين‌ عبارت‌ آنست‌ كه‌: اگر چه‌ در عفو، اعمال‌ رحمت‌ و


ص 50

تخفيفي‌ است‌؛ وليكن‌ مصلحت‌ عمومي‌ به‌ قصاص‌ بستگي‌ دارد. زيرا چيزي‌ غير از قصاص‌ نمي‌تواند متضمّن‌ و متعهّد حيات‌ اجتماعي‌ گردد، عفو و يا ديه‌ و يا هر چيزي‌ ديگري‌ كه‌ فرض‌ شود، توانِ قوام‌ قصاص‌ را ندارند؛ و هر كسي‌ كه‌ داراي‌ عقل‌ باشد بدين‌ معني‌ حكم‌ مي‌كند. لَعَلَّكُم‌ تَتَّقُونَ يعني‌ اميد است‌ كه شما از قتل‌ پرهيز كنيد؛ و اين‌ جمله‌ بمنزله‌ تعليل‌ است‌ براي‌ تشريع‌ قصاص‌.

و چنين‌ ذكر نموده‌اند كه‌: جملۀ «وَ لَكُم‌ فِی‌ الْقِصَاصِ حَيَوةٌ» با ايجاز و اختصارش‌، و كمي‌ حروف‌ و سليس‌ و روان‌ بودن‌ لفظش‌، و پاكي‌ و صفاي‌ تركيبش‌، از بليغ‌ترين‌ آيات‌ قرآن‌ در بيان‌ مقصود و معني‌ است‌؛ و از بلندترين‌ آيات‌ در بلاغت‌ و رساندن‌ آن‌ حقيقت‌ است‌.

و اين‌ عبارت‌ در خود، ميان‌ قوّت‌ در استدلال‌، و جمال‌ و زيبائي‌ و لطف‌ در معني‌، و در نازكي‌ و رقّت‌ دلالت‌، و ظهور مدلول‌، را جمع‌ كرده‌ است‌. و قبل‌ از قرآن‌ براي‌ بُلَغاي‌ عالم‌، عباراتي‌ دربارۀ قتل‌ و قصاص‌ آمده‌ بود كه‌ از جهت‌ بلاغت‌ و جزالت‌ اُسلوب‌، و نظم‌ آنها موجب‌ شگفت‌ بود مثل‌ اينكه‌: قَتْلُ البَعْضِ إحياءٌ للْجَمِيع‌ (كشتن‌ بعضي‌، موجب‌ زنده‌ نمودن‌ همه‌ است‌).

و مثل‌ اينكه‌: أكْثِرُوا الْقَتْلَ لِيَقلِّ الْقَتْلُ (كشتن‌ را زياد كنيد تا كشتن‌ كم‌ شود!)

و مثل‌ اينكه‌: الْقَتلُ أنفَي‌ لِلْقَتلُ (كشتن‌، بهتر كشتن‌ را از بين‌ مي‌برد) و اين‌ جمله‌ از همۀ آن‌ جملات‌ سابق‌ بر آن‌، بيشتر موجب‌ تعجّب‌ بود.

امّا همين‌ كه‌ اين‌ آيه‌ از قرآن‌ آمد، همه‌ آنها را نفي‌ كرد، و در بوتۀ نسيان‌ و فراموشي‌ سپرد:

وَ لَكُم‌ فِی‌ الْقِصَاصِ حَيَوةٌ زيرا اين‌ آيه‌، حروفش‌ كمتر؛ و تلفّظش‌ سهل‌تر است‌، و كلمه‌ قصاص‌ در آن‌ معرفه‌ آمده‌ است‌، و كلمۀ حيوة‌ نكره‌، و براي‌ آنكه‌ دلالت‌ كند كه‌: نتيجۀ حاصلۀ از قصاص‌، وسيعتر و عظيم‌تر از خودِ قصاص‌ است‌. و علاوه‌ اين‌ عبارت‌ مشتمل‌ است‌ بر بيان‌ نتيجه‌؛ و بر بيان‌ حقيقت‌ مصلحت‌ كه‌ آن‌


ص 51

حيات‌ است‌. وعلاوه‌ نيز متضمّن‌ حقيقت‌ معنائي‌ است‌ كه‌ غايت‌ و فائده‌ قصاص‌ را مي‌رساند؛ و آن‌ اينست‌ كه‌: قصاص‌ جامعه‌ را به‌ سوي‌ حيات‌ مي‌كشاند؛ امّا كلمۀ قتل‌، اين‌ معني‌ را نمي‌دهد؛ چونكه‌ قتلي‌ كه‌ از روي‌ عُدوان‌ سر زده‌ باشد؛ مؤدّي‌ به‌ سوي‌ حيات‌ نيست‌.

و علاوه‌ بر اينها نيز مشتمل‌ است‌، بر چيزهاي‌ ديگري‌ غير از قتل‌ كه‌ مؤذّي‌ به‌ حيات‌ است‌؛ مثل‌ اقسام‌ قصاص‌ در غير مورد قتل‌.

و علاوه‌ مشتمل‌ است‌ بر معناي‌ اضافي‌ ديگري‌؛ و آن‌ مفهوم‌ متابعت‌ و دنبال‌ بودن‌ است‌، كه‌ از قصاص‌ بدست‌ مي‌آيد، و نه‌ از كلمۀ قتل‌. زيرا از عبارت‌ الْقَتلُ أنْفَي‌ لِلْقَتْلِ عنوان‌ اينكه‌ اين‌ قتل‌ به‌ دنباله‌ و در اثر قتل‌ اوّل‌ است‌، مستفاد نمي‌شود.

و علاوه‌ مشتمل‌ است‌ بر ترغيب‌ و تحريض‌ بر قصاص‌؛ زيرا دلالت‌ دارد بر آنكه‌: در قصاص‌، حياتي‌ است‌ كه‌ براي‌ مردم‌ ذخيره‌ شده‌ است‌؛ و آنها از آن‌ غافل‌ مي‌باشند. آنان‌ مالك‌ اين‌ حيات‌ هستند؛ و بايد آنرا بدست‌ آورند. مثل‌ آنكه‌ بگوئي‌: از براي‌ تو، در فلان‌ مكان‌، و يا در نزد فلان‌ كس‌، مالي‌ و ثروتي‌ است‌.

و علاوه‌ در اين‌ عبارت‌ اشاره‌است‌ بر اينكه‌: گويندۀ اين‌ كلام‌ نيّتي‌ و قصدي‌ ندارد مگر منافع‌ خودشان‌ را، و مراعات‌ مصلحت‌ آنها را، بدون‌ آنكه‌ از اين‌ عمل‌ منفعتي‌ به‌ خودش‌ عائد گردد؛ چون‌ كه‌ مي‌گويد: وَ لَكُم‌ (و از براي‌ شماست‌).

اين‌‌ها وجوهي‌ بود از لطائفي‌ كه‌ آيه‌ بر آنها اشتمال‌ دارد، و بعضي‌ وجوهي‌ دگر ذكر نموده‌اند كه‌ شخص‌ متتبع‌ بر آنها بر خورد مي‌كند. مطلبي‌ كه‌ هست‌ آنست‌ كه‌: اين‌ آيه‌ طوري‌ است‌ كه‌ هر چه‌ در آن‌ بيشتر تدبّر نمائي‌، جمال‌ خود را در تجليّات‌ خود بهتر مي‌رساند؛ و غلبۀ نور و درخشش‌ آن‌ ترا فرا خواهد گرفت‌. وَ كَلِمَةُ اللَهِ هِی‌ الْعُلْيَا. [15]


ص 52

(و گفتار و كلمۀ خدا، آن‌ گفتار و كلمۀ بلند مقام‌ و رفيع‌ المنزلة‌ است‌.)

باري‌ سخن‌ در گرفتن‌ حقّ و قصاص‌ بود كه‌ در قرآن‌ مجيد در عين‌ آنكه‌ عفو و إغماض‌ را شيوۀ پسنديده‌، و شيمه‌ حسنه‌ مي‌داند؛ و بر آن‌ ترغيب‌ و تحريض‌ مي‌نمايد؛ معذلك‌ أصل‌ حقّ انتقام‌ در برابر شخص‌ متعدّي‌ و متجاوز را چه‌ در تجاوز به‌ جان‌، و چه‌ در تجاوز به‌ مال‌، و چه‌ در تجاوز به‌ عِرض‌ و آبرو، و چه‌ در تجاوز به‌ ناموس‌، معتبر و مسلّم‌ مي‌داند. و در سنت كه مبيّن قرآن است از كسي كه در راه دفاع و گرفتن حقوق خود كشته شود، تعبير به شهيد شده است‌.

سُيوطيّ در جامع‌ الصَّغير خود با سند حَسن‌، از سعيد بن‌ زيد، از كتاب‌ مسند احمد حنبل‌، و نسائي و ابي داود و ترمذي‌، و صحيح‌ ابن‌ حيّان‌، از رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ روايت‌ مي‌كند كه‌ فرمود:

مَن‌ قُتِلَ دُونَ مَالِهِ فَهُوَ شَهِيدٌ [16]. وَ مَن‌ قُتِلَ دُونَ دَمِهِ فَهُوَ شَهِيد. وَ مَن‌ قُتِلَ دُونَ دِينِهِ فَهُوَ شَهِيدٌ. وَ مَن‌ قُتِلَ دُونَ أَهْلِهِ فَهُوَ شَهِيدٌ. [17]

(كسي‌ كه‌ در راه‌ پاسداري‌ از مال‌ خود كشته‌ شود، شهيد است‌. و كسي‌ كه‌ در راه‌ حفظ‌ جان‌ خود كشته‌ شود، شهيد است‌. و كسي‌ كه‌ در راه‌ نگهداري‌ از دين‌ خود كشته‌ شود، شهيد است‌. و كسي‌ كه‌ در راه‌ حفظ‌ و نگهباني‌ اهل‌ و عيال‌ خود كشته‌ شود، شهيد است‌.)

كُلينيّ در كافي‌ در باب‌ قَتْلِ لُصّ (جواز كشتن‌ دزد را در حال‌ دزدي‌) با سند خود از أبوبصير روايت‌ نموده‌ است‌ كه‌: من‌ از حضرت‌ أباجعفر محمّد باقر عليه‌ السّلام‌، دربارۀ كسي‌ كه‌ در راه‌ حفظ‌ مالش‌ كشته‌ شود؛ سئوال‌ كردم‌، حضرت‌ فرمود: رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمود: مَنْ قُتِلَ دُونَ مَالِهِ فَهُوَ


ص 53

بِمَنْزِلَةِ شَّهِيدٍ الحديث‌. [18]

(كسي‌ كه‌ در راه‌ پاسداري‌ و حفظ‌ مالش‌ كشته‌ شود؛ او به‌ منزلۀ شهيد است‌.) تا آخر حديث‌.

بازگشت به فهرست

مَن‌ قُتِلَ مظ‌لَمَتِهِ فَهو بمنزلة‌ الشَّهيد

و نيز كُلينيّ در باب‌ مَن‌ قُتِلَ دُونَ مَظْلَمَتِهِ (كسي‌ كه‌ در راه‌ دفاع‌ از ظلمي‌ كه‌ به‌ او رسيده‌ است‌؛ كشته‌ شود) با سند متّصل‌ خود، از عبدالله‌ بن‌ سنان‌، از حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السّلام‌ روايت‌ مي‌كند كه‌ فرمود: رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرموده‌ است‌: مَن‌ قُتِلَ دُونَ مظْلِمَتِهِ فَهُوَ شَهِيدٌ. [19]

(كسي‌ كه‌ در راه‌ ستمي‌ كه‌ مي‌خواهد به‌ او برسد: در مقام‌ دفاع‌ برآيد، و كشته‌ شود، شهيد است‌).

و با همين‌ سند از أبو مريم‌ از حضرت‌ امام‌ محمّد باقر عليه‌ السّلام‌ روايت‌ نموده‌ است‌ كه‌ فرمود: رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرموده‌ است‌: مَن‌ قُتِلَ دُونَ مَظْلِمَتِهِ فهو شَهِيدٌ.

سپس‌ فرمود: اي‌ أبو مريم‌! آيا مي‌داني‌ معناي‌ اين‌ كه‌: كسي‌ در راه‌ ظلمي‌ كه‌ مي‌خواهد به‌ او برسد؛ چيست‌؟!

من‌ عرض‌ كردم‌: فدايت‌ شوم‌. معنايش‌ آنست‌ كه‌: انسان‌ در راه‌ حفظ‌ أهل‌ و عيال‌ خود؛ و در راه‌ حفظ‌ مال‌ خود، و أمثال‌ اينها، كشته‌ گردد.

حضرت‌ فرمود: يَا أَبَا مَرَيمَ! إنَّ مِنَ الْفِقْهِ عِرْفَانُ الْحَقِّ. [20]

(اي‌ أبو مريم‌! فقيه‌ آن‌ كسي‌ است‌ كه‌ مواضع‌ قتال‌ را در أمثال‌ اين‌ موارد بشناسد؛ آنگاه‌ متعرّض‌ شود. زيرا در بعضي‌ از موارد ترك‌ تعرّض‌ سزاوارتر است‌).

و سيوطيّ نيز در جامع‌ الصَّغير از سُنَن‌ نسائي‌؛ و از ضياء، از سويد بن‌ مقرن‌ با سند صحيح‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌: رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌


ص 54

فرمود: مَن‌ قُتِلَ دُونَ مَظْلِمَتِهِ فَهُوَ شَهِيدٌ. [21]

اين‌ از يكطرف‌؛ و از طرف‌ ديگر، اسلام‌ خون‌ كسي‌ را كه‌ در صدد تعدّي‌ و تجاوز به‌ مال‌ مردم‌، به‌ دزدي‌ و سرقت‌، و يا در صدد فجور به‌ نواميس‌ آنها بوده‌ است‌؛ هَدَر كرده‌ است‌. و در اين‌ صورت‌ اگر صاحب‌ منزل‌ در صدد دفاع‌ از دزد برآيد؛ و يا در راه‌ حفظ‌ از ناموس‌ خود، در كشمكش‌ و گيرو دار دفاع‌، دزد و شخص‌ متعدّي‌ را بكشد، در محكمۀ اسلام‌ محكوم‌ نيست‌. زيرا خون‌ اين‌ شخص‌ متجاوز هَدَر و بلا قيمت‌ است‌.

كُلينيّ با سند متّصل‌ خود، از حضرت‌ امام‌ موسي‌ بن‌ جعفر أبي‌ الحسن‌ الكاظم‌ عليه‌ السّلام‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌: آن‌ حضرت‌ دربارۀ مردي‌ كه‌ در خانۀ ديگري‌ براي‌ دزدي‌ و يا براي‌ أعمال‌ منافي‌ عفت‌ رفت‌؛ و صاحبخانه‌ او را كشت‌.

آيا در اينصورت‌ مي‌توان‌ صاحبخانه‌ را به‌ قصاص‌ خوني‌ كه‌ از آن‌ شخص‌ وارد ريخته‌ است‌، كشت‌؟! يا نمي‌توان‌ كشت‌؟!

حضرت‌ گفتند: نه‌.

اعْلَم‌ أنَّ مَنْ دَخَلَ دَارَ غَيْرِهِ فَقَدْ أَهْدَرَ دَمَهُ؛ وَ لَا يَجِبُ عَلَيْهِ شَي‌ءٌ. [22]

(بدان‌: كسي‌ كه‌ داخل‌ در خانۀ غير شود، براي‌ دزدي‌ و يا فجور، خودش‌ خون‌ خود را باطل‌ كرده‌ است‌، و مباح‌ و جائز گردانيده‌ است‌. و در اينصورت‌ بر صاحبخانه‌ كه‌ وي‌ را كشته‌ است‌، باكي‌ نيست‌ و ذمّۀ او به‌ قصاص‌، و يا ديه‌، و امثال‌ اينها مشغول‌ نمي‌شود.)

و از همين‌ راه‌ است‌ كه‌ قرآن‌ كريم‌، گفتار زشت‌ و بيان‌ معايب‌ و سيّئات‌ كسي‌ را كه‌ ظلم‌ كرده‌ است‌، بر شخص‌ مظلوم‌ جائز شمرده‌ است‌؛ و به‌ مظلوم‌ اجازه‌ داده‌ است‌ كه‌: با صداي‌ بلند فرياد برآورد: و زشتيهاي‌ ظالم‌ را از جهت‌


ص 55

ستمي‌ كه‌ به‌ وي‌ رسانيده‌ است‌، بازگو كند؛ و براي‌ ظالم‌ آبروئي‌ در ميان‌ جامعه‌ نگذارد. و اين‌ حقّا بزرگترين‌ مقامي‌ است‌ كه‌ براي‌ دفع‌ ستم‌ از ستمگر، براي‌ شخص‌ ستم‌ ديده‌، قرآن‌ مجيد مقرّر نموده‌ است‌:

لَا يُحِبُّ اللَهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَن‌ ظُلِمَ وَ كَانَ اللَهُ سَمِيعًا عَلِيمًا * إِن‌ تُبْدُوا خَيرًا أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُو عَن‌ سُوءٍ فَإِنَّ اللَهَ كَانَ عَفُوًا قدِيرًا. [23]

(خداوند دوست‌ ندارد كسي‌ به‌ سخنان‌ زشت‌ صداي‌ خود را بلند كند؛ مگر آن‌ كس‌ كه‌ به‌ او ستمي‌ رسيده‌ است‌. و خداوند پيوسته‌ شنوا و داناست‌. اگر شما كار خيري‌ را كه‌ مي‌كنيد، ظاهر و آشكار كنيد؛ و يا آنرا پنهان‌ و مخفي‌ بداريد؛ و يا از كار زشت‌ دگران‌ درگذريد؛ و إغماض‌ نمائيد؛ پس‌ البتّه‌ خداوند هميشه‌ صفتش‌ اينست‌ كه‌ از بدي‌ها و زشتي‌ها در مي‌گذرد؛ با آنكه‌ هر گونه‌ قدرت‌ بر انتقام‌ و پاداش‌ دارد.)

بازگشت به فهرست

تفسير آيۀ: لَا يُحِبُّ اللَهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَن‌ ظُلِمَ

حضرت‌ علاّمۀ طباطبائي‌ قدّس‌ الله‌ سرّه‌ الشّريفه‌، در تفسير اين‌ آيۀ مباركه‌ فرموده‌اند: از جملۀ بعد كه‌ عفو از زشتي‌ و سوء را ترغيب‌ نموده‌ است‌، استفاده‌ مي‌شود كه‌ استثناء در جملۀ إِلَّا مَن‌ ظُلِمَ استثناء منقطع‌ است‌.

زيرا از جملۀ مستثني‌ منه‌ استفاده‌ مي‌شود كه‌: خداوند دوست‌ ندارد كه‌ شخص‌ مظلوم‌ و غير مظلوم‌ صداي‌ خود را در بازگو نمودن‌ معايب‌ و زشتي‌هاي‌ شخص‌ ظالم‌ و غير ظالم‌، بلند كند. و بطور كلّي‌، هيچكس‌ نبايد سخن‌ خود را در برشمردن‌ معايب‌ ديگري‌ بلند كند. و از اين‌ جمله‌ استفادۀ عدم‌ محبوبيّت‌ مي‌شود. و چنانچه‌ استثنائي‌ بر آن‌ وارد شود؛ اگر مفادش‌ استثناي‌ متّصل‌ باشد؛ استفاده‌ محبوبيّت‌ فرياد برآوردن‌ مظلوم‌ در عيب‌ گوئي‌ از ظالم‌ مي‌شود.

امّا از آنجائي‌ كه‌ در آيۀ بعدي‌ عفو و إغماض‌ از هر زشتي‌ را نيكو و محبوب‌ مي‌شمارد؛ معلوم‌ مي‌شود كه‌: استثناء منفصل‌ است‌؛ و مفادش‌ جواز است‌ و عدم‌


ص 56

حرمت‌؛ نه‌ محبوبيّت‌ و استحباب‌ و يا وجوب‌.

و بنابراين‌ هيچگاه‌ جهري‌ به‌ گفتار زشت‌ محبوب‌ نيست‌؛ مگر از شخص‌ مظلوم‌ در برابر ظالم‌ كه‌ باكي‌ ندارد و اين‌ جهر به‌ قول‌ جائز و رواست‌.

و از قرآئن‌ مقاميّه‌ بدست‌ مي‌آيد كه‌: مراد از جهر به‌ گفتار زشت‌ اوّلاً در خصوص‌ زشتي‌هائي‌ است‌ كه‌ از ظالم‌ به‌ مظلوم‌ رسيده‌ است‌؛ نه‌ مطلق‌ هر عيب‌ و زشتي‌ كه‌ در ظالم‌ وجود دارد. و ثانياً اين‌ جهر به‌ گفتار بايد به‌ جهت‌ دفاع‌ و جلوگيري‌ از ظلم‌ باشد؛ نه‌ به‌ جهت‌ مطلق‌ عيب‌ گوئي‌ كردن‌، و زشتيها را برشمردن‌. [24]

بازگشت به فهرست

قيام‌ زنان‌ ايران‌ بر عليه‌ حكومت‌ پهلوي‌، مصداق‌ لَا يُحِبُّ اللَهُ الْجَهْرِ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَن‌ ظُلِمَ بود

ما در زمان‌ خود يك‌ نمونۀ بارز از اين‌ جَهر به‌ گفتار زشت‌ و إعلان‌ به‌ سيّئات‌، و بديهاي‌ ظالم‌ را ديديم‌، كه‌ خيلي‌ روشن‌ و آشكارا نداي‌ مظلوم‌ را در برابر تعديّات‌ ظالم‌ حكايت‌ مي‌نمود:

و آن‌ داستان‌ ريختن‌ زنهاي‌ مؤمنه‌ با چادرهاي‌ خود به‌ خيابان‌ها، در انقراض‌ حكومت‌ جآئرانه‌ دودمان‌ پهلوي‌ بود. حكومت‌ پهلوي‌ از هر گونه‌ ستم‌ و جنايت‌ و خيانت‌ به‌ نفوس‌ و اموال‌، و أغراض‌، و نواميس‌ مردم‌ مسلمان‌ دريغ‌ ننمود. از جمله‌ آنكه‌ حجاب‌ زنهاي‌ مسلمان‌ را برداشت‌. و سُفور و فحشاء و پرده‌دري‌ و أعمال‌ منافي‌ عفّت‌ را با زور و سر نيزه‌ به‌ مردم‌ تحميل‌ كرد.

چند زن‌ لخت‌ و عريان‌ غرب‌ زده‌، و غرب‌ ديده‌ را به‌ عنوان‌ سمبل‌ تمدّن‌ و آزادي‌ با افكار پليد و فاسد به‌ روي‌ كار آورده‌؛ و زمام‌ تبليغات‌ مدارس‌ و وسائل‌ ارتباط‌ جمعي‌ (رسانه‌هاي‌ گروهي‌) و بودجه‌ دارائي‌ و اوقاف‌ را در اختيارشان‌ گذارده‌؛ و آنها خود را زنان‌ اصيل‌ و آزاد ايران‌ معرّفي‌ كرده‌؛ و چنين‌ وانمود كردند كه‌: از حيا و عصمت‌ و عفّت‌ و علم‌ و أدب‌ و هنر و دين‌ و اخلاق‌ در ايران‌ خبري‌ نيست‌. و زنان‌ مؤمنه‌ و متديّنه‌ و با سواد محجوبه‌، چنان‌ در اقليّت‌ هستند كه‌ جز در قعر خانه‌ها، و مجالس‌ روضه‌خواني‌، و بعضي‌ از محلاّت‌ فقير و ضعيف‌، و دور از


ص 57

تمدّن‌ جائي‌ ندارند؛ و آنچه‌ از علم‌ و ادب‌ و فرهنگ‌ و تمدّن‌ است‌، اختصاص‌ به‌ خودشان‌ دارد، و دربسته‌ و سربسته‌ منحصر به‌ آنهاست‌.

و با ضيق‌ مجال‌ و ارعاب‌ و ارهاب‌ قدرتمندانۀ سياست‌ غربي‌، چنان‌ راه‌ صدا و نفس‌ را بر مردم‌ بستند كه‌ كسي‌ را جرأت‌ از دم‌ زدن‌ نبود. زنان‌ مسلمان‌ ايران‌ كه‌ هزار سال‌ در دامان‌ خود مردان‌ دلير و عالم‌ و برومند تربيت‌ نموده‌؛ و اينك‌ هم‌ از همان‌ روش‌ و منهاج‌ پيروي‌ مي‌كنند؛ أبداً حقّ تكلّم‌ و گفتگو و دفاع‌ از حقوق‌ أوّليّه‌ و مسلمّۀ خود را نداشتند؛ و آن‌ گروه‌ بي‌حجاب‌، زمان‌ امور را چنان‌ بدست‌ گرفته‌ بودند كه‌ مدارس‌ را منحصر، و تمام‌ دختران‌ و نوادگان‌ اين‌ زنان‌ اصيل‌ را قهراً و خواهي‌ نخواهي‌ بدان‌ صوب‌ مي‌كشاندند؛ و بر اساس‌ تمدّن‌ غرب‌، و فرهنگ‌ استعمار كافر، مي‌چرخانيدند؛ و بار مي‌آوردند.

اين‌ يك‌ ظلم‌ بود، و ظلم‌ دگر عدم‌ اجازه‌ دفاع‌ از حقوق‌ بود؛ كه‌ زنان‌ مسلمان‌ را چنان‌ محدود نموده‌ بود، كه‌ همه‌ بايد اين‌ ستم‌ها را تحمّل‌ كنند؛ و همه‌ نيز حقّ دم‌ زدن‌، و گفتن‌، و از حقوق‌ خود دفاع‌ كردن‌ را از دست‌ بدهند.

در اينجا درست‌ در انقلاب‌ مردم‌، و قيام‌ عمومي‌ بر عليه‌ حكومت‌ جائره‌، زنان‌ مسلمان‌ نيز به‌ خيابانها و كوچه‌ها ريخته‌؛ و فرياد برآوردند؛ و با صداي‌ درشت‌ و خَشن‌، معايب‌ و زشتي‌هاي‌ حكومت‌ پهلوي‌ را بازگو كردند. و از ستمي‌ كه‌ پنجاه‌ سال‌ بر آنها رفته‌ بود؛ پرده‌ برداشتند. و با صفوف‌ خود، و چادرهاي‌ سياه‌؛ و حجاب‌ خود اعلام‌ كردند كه‌: اكثريّت‌ مائيم‌؛ آنهم‌ اكثريت‌ قريب‌ به‌ تماميّت‌. كه‌ هم‌ دين‌ و ايمان‌، و هم‌ حيا و عفّت‌، و هم‌ علم‌ و ادب‌، و هم‌ تحمّل‌ و صبر در ترتيب‌ امور منزل‌، و به‌ ثمر رساندن‌ اولاد، و نسل‌ مسلمان‌ از آن‌ ماست‌.

اسلام‌ فرياد زنان‌ را نمي‌پسندد؛ و جَهْر به‌ گفتار سوء را بر آنان‌ روا ندارد؛ و از خانه‌ بيرون‌ ريختن‌، و تشكيل‌ تظاهرات‌ و ميتينگ‌ها، و دادن‌ شعارها را براي‌ آنان‌ امضاء نمي‌كند.

اينها كارهاي‌ سوئي‌ است‌ كه‌ از نظر اسلام‌ نسبت‌ به‌ طائفۀ نسوان‌ انجام‌


ص 58

مي‌گيرد. ولي‌ در صورت‌ دفاع‌ از حقوق‌ خود، و براي‌ جلب‌ و بازيافتن‌ حقوق‌ از دست‌ رفتۀ خود، و براي‌ رفع‌ ستم‌ و ظلمي‌ كه‌ از ناحيۀ ظالمان‌ استعمارگر به‌ آنها مي‌رسد، شعار دادن‌، تظاهرات‌ را كه‌ مصداق‌ واقعي‌ و حقيقي‌ لَا يُحِبُّ اللَهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَن‌ ظُلِمَ باشد؛ اين‌ فرياد و ضَجّه‌ و غوغا از ايشان‌ قبول‌ است‌؛ و امري‌ جائز، و بدون‌ مانع‌ قلمداد شده‌؛ و مورد امضاء و تصديق‌ قرار گرفته‌ است‌.

و بطور كلّي‌ براي‌ جواز قيام‌ و اقدام‌ عليه‌ حكومت‌ ظالمانه‌ و جائرانه‌، چه‌ دربارۀ مردان‌، و چه‌ دربارۀ زنان‌؛ راجع‌ به‌ شعارها، و فريادهاي‌ كوبنده‌، و شكنندۀ ظلم‌ ظالمين‌، و دفع‌ مفسدين‌، بهترين‌ دليل‌ از قرآن‌ كريم‌، همين‌ آيۀ مباركه‌ است‌. زيرا جَهْر همانطور كه‌ راغب‌ اصفهاني‌ در مادّۀ جَهَر آورده‌ است‌: به‌ ظهور چيزي‌ در اثر افراط‌ در حسّ بصَر، و يا افراط‌ در حسّ سَمْع‌ گفته‌ مي‌شود. امّا در بصر مانند آنكه‌ بگوئي‌: رَأَيْتُهُ جِهَاراً. و خدا مي‌فرمايد: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّی‌ نَرَی‌ اللَهَ جَهْرَةً. [25]

و أَرِنَا اللَهَ جَهْرَةً.[26] تا آنكه‌ مي‌گويد: و امّا سَمْع‌ از اين‌ قبيل‌ است‌ گفتار خداوند كه‌: سَوَاءٌ مِنكُمْ مَن‌ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بهِ. [27] و [28]

بنابراين‌ هر گونه‌ تظاهرات‌، و دادن‌ شعارهاي‌ بلند، بجهت‌ دفع‌ ستم‌ ستمگر


ص 59

و بر شمردن‌ تعديّات‌ و تجاوزات‌ وي‌، داراي‌ ريشۀ قرآني‌ است‌.

و ليكن‌ بايد دانست‌ كه‌ راجع‌ به‌ زنان‌ كه‌ حجاب‌ و عفّت‌، و خانه‌داري‌، و بارداري‌، و بلند نكردن‌ صداي‌ خود را نزد نامحرم‌، از امور ممدوحه‌ و پسنديده‌ است‌؛ وا ظهار و گفتار زشتي‌ها ظالم‌ نيز دربارۀ آنان‌ با آنكه‌ داراي‌ عنوان‌ زشتي‌ و سوء است‌، ولي‌ دربارۀ ظالم‌ به‌ خصوص‌ استثناء شده‌ است‌؛ و در اين‌ مورد بخصوص‌ زشتي‌ و عيبي‌ ندارد.

يعني‌ بطور استثنائي‌ و به‌ عنوان‌ ثانوي‌، زن‌ حقّ دارد صداي‌ خود را بلند كند؛ و در برابر مردان‌ پرخاش‌ خود را از ظالم‌ در ظلمي‌ كه‌ وي‌ رسيده‌ است‌، جَهْراً و عَلَناً اعلام‌ نمايد؛ نه‌ آنكه‌ هر وقت‌، و همه‌ جا و به‌ هر شرطي‌ مي‌تواند در ميتينگ‌ها شركت‌ كند؛ و خطبه‌ بخواند، و دوش‌ به‌ دوش‌ مردان‌ قدم‌ بردارد. اين‌ عمل‌ خلاف‌ اسلام‌ است‌؛ و خلاف‌ بُنيه‌ و سازمان‌ فطري‌ و خلقي‌ زن‌، و خلاف‌ مصالح‌ و عوائد اوست‌.

بازگشت به فهرست

خطبۀ فاطمۀ زهرآء و زينب‌ كبري‌، و فاطمۀ بنت‌ الحسين‌، در ميان‌ مردان‌، در شرائط‌ استثنائي‌ است‌

بلند نمودن‌ زن‌ صداي‌ خود را در شرائط‌ عادي‌، در ميان‌ مردان‌، در سخنرانيها و شركت‌ در مجالس‌ و محافل‌ مردان‌، و يا مجالس‌ و محافلي‌ كه‌ در آن‌ زن‌ و مرد وجود دارند؛ خلاف‌ نصوص‌ صريحۀ واردۀ در اسلام‌ است‌[29]. و بايد بسيار متوجّه‌ بود كه‌: خداي‌ ناكرده‌، مبادا ما در راه‌ پيشرفت‌ و تكامل‌ اسلامي‌ خود، گامهايي‌ برداريم‌ كه‌ ما را به‌ عقب‌ ببرد؛ و به‌ سوي‌ قهقراء و جاهليّت‌ بكشاند؛ و به‌ عوض‌ ثمرۀ زيبا و ميوۀ شيرين‌ حيات‌ اسلام‌ كه‌ بايد بدست‌ آوريم‌؛ و در سايۀ درخت‌ پر ثمر آن‌ بيارميم‌؛ خداي‌ ناكرده‌ همان‌ أعمال‌، و شيوه‌هاي‌ كفر، و رسوم‌ و آداب‌ جاهلي‌، و بربري‌، و غربي‌، به‌ نام‌ اسلام‌ و به‌ نام‌ سردار رشيد و دلاور، و يگانه‌ زن‌ عالم‌ بشريّت‌، و شيرزن‌ دلاور صحنه‌هاي‌ مبارزۀ


ص 60

با كفر والحاد، يعني‌ زينب‌ كبري‌ سلام‌ الله‌ عليها، در ما بظهور برسد؛ و ما در شرائط‌ عادي‌، زنان‌ را در مجالس‌ مردان‌ براي‌ تعليم‌ و تربيت‌، و يا براي‌ تفسير و تاريخ‌، و يا براي‌ موعظه‌ و سخنراني‌ و غيرها شركت‌ دهيم‌؛ آنگاه‌ بگوئيم‌؛ چه‌ اشكالي‌ دارد؟ فاطمه‌ زهراء هم‌ به‌ مسجد رفت‌، و در برابر مردان‌ خطبه‌ خواند؛ دختر عزيزش‌: زينب‌ هم‌ در خيابان‌هاي‌ كوفه‌، در برابر سيل‌ جمعيّت‌ مردان‌ خطبه‌ خواند؛ و هم‌ در شام‌، در مجلس‌ يزيد، در برابر مردان‌، خطبه‌ خواند و حرف‌ زد و سخن‌ گفت‌. و نوادۀ ارجمندش‌: فاطمه‌ بنت‌ الحسين‌ نيز در كوفه‌ خطبه‌ خواند. [30]


ص 61

اين‌ اشتباه‌ بزرگ‌، و خبط‌ غير قابل‌ معذرتي‌ است‌ كه‌ بر أذهان‌ ما وارد مي‌شود؛ و يكنوع‌ مغالطه‌ايست‌ كه‌ از ناحيۀ افكار شيطاني‌ و گرفتار هواي‌ نفس‌، بجاي‌ برهان‌ در فنّ مخاطبات‌ خود را جا مي‌زند.

آخر كسي‌ بدين‌ ياوه‌ سرايان‌ كه‌ مدّعي‌ اسلام‌ شناسي‌ هستند؛ نمي‌گويد: اگر خطبه‌ خواندن‌، و سخنراني‌ نمودن‌ زن‌ در شرائط‌ عادي‌ هم‌ جايز بود؛ پس‌ چرا همين‌ دخت‌ پيامبر: صدّيقۀ كبري‌ فاطمۀ زهراء سلام‌ الله‌ عليها، در زمان‌ حيات‌ پدرش‌: رسول‌ الله‌، يك‌ سخنراني‌ هم‌ در مسجدنكرد! چرا در مسجد، و غير مسجد، مجلس‌ درس‌ تشكيل‌ نداد! و براي‌ همۀ اصحاب‌، أعمّ از مرد و زن‌، تفسير قرآن‌ و سيرۀ پدرش‌ را بيان‌ نكرد! چرا نه‌ او، و نه‌ غير او، از زنان‌ مدينه‌ در ميان‌ مردان‌ يك‌ سخنراني‌ ننمودند؟ و يك‌ مجلس‌ درس‌، موعظه‌ و حديث‌، تفسير از آنها؛ و نه‌ از زنان‌ مكّه‌، و نه‌ از زنان‌ كوفه‌ و بصره‌ ديده‌ نشد!!

عزيز من‌! چشمت‌ را باز كن‌! گول‌ نخوري‌: از مطالبي‌ كه‌ ما در بحث‌ و بيان‌ از آيۀ كريمه‌: لَا يُحِبُّ اللَهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَولِ إِلَّا مَن‌ ظُلِمَ نموديم‌ خوب‌ بدست‌ آمد كه‌: خطبه‌ حضرت‌ زهراء سلام‌ الله‌ عليها، در مسجد، براي‌ دفاع‌ از حقّ


ص 62

خود در اثر ستمي‌ كه‌ بر وي‌ از ناحيۀ دستگاه‌ مدّعي‌ خلافت‌ پدرش‌: رسول‌ الله‌ وارد شده‌ بود؛ بوده‌ است‌ و بس‌. او فرياد و ضجّه‌ و غوغاي‌ خود را جهاراً در مسجد بر عليه‌ ظالم‌ بلند كرد؛ و أبوبكر و عمر را محكوم‌ نمود. و مفتضح‌ ساخت‌؛ بطوريكه‌ بعد از چهارده‌ قرن‌ ما گفتار او را در اين‌ سخنراني‌، در كتب‌ مخالفين‌ هم‌ مي‌خوانيم‌؛ و بر آن‌ رشادت‌، و عظمت‌ و منطق‌ قوي‌، و برهان‌ قويم‌ او آفرين‌ مي‌گوئيم‌.

عمل‌ او يك‌ عمل‌ قرآني‌ بود؛ و ريشۀ قرآني‌ داشت‌؛ كه‌ هر كس‌ چه‌ زن‌ و چه‌ مرد، در صورتيكه‌ به‌ او ظلمي‌ برسد؛ حقّ دارد در برابر ظالم‌ بايستد، و قيام‌ كند. و جهاراً سيّئات‌ و زشتيهائي‌ كه‌ از ظلم‌ او به‌ وي‌ رسيده‌ است‌ بر شمرد.

اين‌ كار را كرد؛ و جهاراً خطبه‌ خواند؛ و اثبات‌ مدّعاي‌ خود را نمود، و سپس‌ به‌ منزل‌ برگشت‌؛ و ديگر ديده‌ نشد خطبه‌اي‌ بخواند؛ و در ميان‌ جماعت‌ مردان‌، لحنِ صداي‌ خود را بلند كند.

پس‌ كجا كسي‌ مي‌تواند به‌ خود چنين‌ جرأتي‌ را بدهد كه‌ بگويد: اين‌ عمل‌ استثنائي‌ بي‌بي‌ دو عالم‌؛ دليل‌ بر جواز سخنراني‌هاي‌ زنان‌ در محافل‌ مردان‌ در صورت‌ عادي‌ و شرائط‌ غير استثنائي‌ مي‌باشد؟!

دخترش‌ افتخار زنان‌ عالم‌: زينب‌، در كوفه‌، در وقتي‌ كه‌ در كجاوۀ اسارت‌ مي‌رفت‌، خطبه‌ خواند و سخنراني‌ كرد؛ و قوي‌ اللّهجه‌، و طليق‌ اللّسان‌ سخن‌ گفت‌؛ و ظلم‌ دستگاه‌ بني‌ اُميّه‌، و پستي‌ و زبوني‌ كوفيان‌ بی‌اراده‌ و رذل‌ را بر شمرد. و بايد خطبه‌ بخواند، و سخن‌ بگويد و سيّئاتشان‌ را بر ملا كند، و حقّانيّت‌ برارد رشيد و امام‌ به‌ حقّ خود را به‌ گوش‌ جهان‌ برساند. اين‌ حقّي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ به‌ او داده‌ است‌؛ و اين‌ رسالتي‌ است‌ كه‌ در اين‌ سفر عظيم‌ و هولناك‌، از جانب‌ برادرش‌ به‌ وي‌ محوّل‌ گرديده‌ است‌. با همۀ اين‌ أحوال‌ مي‌يابيم‌ كه‌ زينب‌ در همان‌ خطبۀ معروفه‌، خطاب‌ به‌ يزيد نموده‌ و با عبارات‌: قَد هَتَكْتَ سُتورَهُنَّ وَ أبْدَيْتَ وُجوهَهُنَّ و أمثالهما او را بر ايجاد چنين‌ صحنه‌اي‌ سرزنش‌ مي‌كند.

آن‌ وقت‌ شما مي‌خواهيد: اين‌ موقعيّت‌ خطير و عظيم‌، و اين‌ دفاع‌ از حقّ، بر ملا ساختن‌ ظلم‌ بني‌ اميّه‌ و دودمان‌ ضدّ دين‌ و ضدّ انسانيّت‌، كه‌ بدان‌ طرز فجيع‌ و فظيع‌، در صحراي‌ كربلا بوقوع‌ پيوست‌؛ با خطبه‌ خواندن و سخنراني‌ نمودن‌ جنس‌


ص 63

لطيف‌ زنان‌، در مجالس‌ بزم‌، يا صداي‌ ظريف‌ و لحن‌ نمكين‌ آنها كه‌ صيّاد دل‌هاست‌، قياس‌ كنيد؟ أبداً أبداً. اين‌ قياس‌ مع‌ الفارق‌؛ نه‌ يك‌ فارق‌؛ بلكه‌ هزار فارق‌ دارد.

اين‌ عمل‌ زينب‌ عمل‌ استثنائي‌ بود، كه‌ در كوفه‌ و شام‌ در مجلس‌ يزيد پرخاش‌ كرد و سخن‌ گفت‌. نه‌ قبل‌، و نه‌ بعد، از زينب‌ ديده‌ نشد كه‌: در ميان‌ مردان‌ سخن‌ بگويد؛ او دخت‌ شيرمردان‌، و دخت‌ مركز عفّت‌ و حياست‌، از دو پستان‌ زهراء شير نوشيده‌، و در دامان‌ وي‌ پرورش‌ يافته‌ است‌.

زينب‌ كبري‌ پنجاه‌ و پنج‌ سال‌ داشت‌ كه‌ در صحراي‌ كربلا حضور يافت‌. زيرا از حضرت‌ سيّد الشهّداء عليه‌ السّلام‌ دو سال‌ كوچكتر بود. و چون‌ وفاتش‌ در ماه‌ رجب‌ سنۀ شصت‌ و دو يعني‌ يكسال‌ و نيم‌ بعد از واقعۀ عاشورا مي‌باشد؛ بنابراين‌ عمرش‌ نيز قريب‌ عمر برادرش‌: حسين‌ عليه‌ السّلام‌ بود. [31]

زينب‌ سلام‌ الله‌ عليها، در اين‌ مدّت‌ طولاني‌ در مدينه‌ بود؛ و يكبار ديده‌ نشد كه‌ در مجالس‌ مردان‌ شركت‌ كند؛ و سخنراني‌ نمايد؛ و براي‌ آنان‌ و يا براي‌ مجالسي‌ كه‌ زن‌ و مرد هر دو صنف‌ وجود دارند، تفسير و حديث‌ بيان‌ كند.

با آنكه‌ عالمۀ اهل‌ بيت‌ بود، و حضرت‌ سجّاد عليه‌ السّلام‌ به‌ او گفت‌: يَا عَمَتاهُ أَنتِ بِحَمْدِ اللَهِ عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ وَ فَهِيمَةٌ غَيْرُ مفَهَّمَةٍ.[32] (اي‌ عمّه‌ جان‌! تو بحمدالله‌


ص 64

زن‌ عالمي‌ هستي‌ كه‌ ديگري‌ به‌ تو علم‌ نياموخته‌ است‌؛ و زن‌ با فهم‌ و درايتي‌ هستي‌ كه‌ كسي‌ تو را تفهيم‌ ننموده‌ است‌!)

زينب‌ مجالس‌ زنانه‌ در مدينه‌ داشت‌؛ و زنان‌ را تربيت‌ به‌ قرآن‌ و حديث‌ و


ص 65

تفسير و أخلاق‌ مي‌نمود؛ مجالس‌ او معروف‌ بود. اگر سخنراني‌ زينب‌ در كوفه‌ و شام‌، در حال‌ اسارت‌، دليل‌ بر جواز مطلق‌ سخنراني‌، و هر گونه‌ موعظه‌ و خطابه‌ بود؛ پس‌ چرا نظير اين‌ سخنراني‌ در ميان‌ مردان‌ در آن‌ مدينه‌ پهناور آنروز كه‌ مركز علم‌ بود؛ حتّي‌ براي‌ يكبار هم‌ از او واقع‌ نشد؟!

و نظير همين‌ مطلب‌ است‌ گفتار فاطمۀ بنت‌ الحسين‌ در كوفه‌، برابر هزاران‌ نفر، پس‌ از خطبه‌ و گفتار عمّه‌اش‌ زينب‌.

گويا كشفِ جواز سخنراني‌ زنان‌ در محافل‌ مردان‌؛ بدست‌ اين‌ آقايان‌ اسلام‌ شناس‌؛ قدري‌ دير رسيده‌ است‌؛ وگر نه‌ زودتر از اين‌، زنان‌ را در مجالس‌ و محافل‌ مردان‌ وارد مي‌ساختند؛ و مردان‌ را از اين‌ محروميّت‌ زودتر در مي‌آوردند.

گويند: مردي‌ به‌ سفر رفته‌ بود؛ چون‌ از سفر بازگشت‌، زنش‌ را مريض‌ و والده‌اش‌ را مرده‌ يافت‌. با مواصلت‌ و مضاجعت‌، زنش‌ بهبود يافت‌. افسوس‌ مي‌خورد كه‌: دير رسيدم‌ و گرنه‌ والده‌ را هم‌ شفا داده‌ بودم‌.

ترسم‌ نرسي‌ به‌ كعبه‌ اي‌ أعرابي‌ كين‌ ره‌ كه‌ تو مي‌روي‌ به‌ تركستان‌ است‌

از همۀ اينها گذشته‌، پرخاش‌، و احتجاج‌، و خطبۀ بي‌بي‌ دو عالم‌، سيّدۀ نساء العالمين‌؛ و دخترش‌ زينب‌ كبري‌ عليهما صلوات‌ الله‌، در مسجد پيغمبر، و در كوفه‌ و شام‌، بر اساس‌ تضييع‌ حقّ شخص‌ خودشان‌ نبوده‌ است‌؛ تا از آن‌ درگذرند، و عفو و اغماض‌ را بر اساس‌ سجاياي‌ اخلاقي‌، و محاسن‌ صفات‌ انساني‌ مقدّم‌ دارند.

بازگشت به فهرست

خطبۀ حضرت‌ زهراء و زينب‌ در مدينه‌ و كوفه‌ و شام‌، براي‌ دفاع‌ از حقّ عموم‌ مسلمين‌ بود

آن‌ خطبه‌ها بر اساس‌ مصلحت‌ عامّه‌، و بيدارباش‌ أفهام‌ و افكار جامعه‌، در آن‌ نسل‌، و در نسل‌هاي‌ آينده‌ بوده‌ است‌؛ كه‌ خيانت‌ و جنايت‌ بر پيكر اسلام‌ وارد شده‌ بود؛ در مدينه‌ پس‌ از رحلت‌ رسول‌ الله‌، در سقيفۀ بني‌ ساعده‌، محل‌ خليفه‌گيري‌، صراحتاً با قرآن‌، و سنّت‌ و منهاج‌ رسول‌ خدا، و با تمام‌ زحمات‌ و مساعي‌ آن‌ حضرت‌ در دوران‌ حياتشان‌، معارضه‌ و مبارزه‌ شد؛ در كربلا دستگاه‌ نامعدلت‌ و بيدادگري‌ بني‌ اميّه‌، پيكر امام‌ زمان‌، و أولاد و ذراري‌، و أرحام‌ و


ص 66

اصحابش‌ را از دم‌ تيغ‌، به‌ جرم‌ نداي‌ حقّ درگذراند؛ و أهلش‌ را اسير بيابانها نمود؛ و تازه‌ حضرت‌ سيّد الشّهداء عليه‌ السّلام‌ را يك‌ مرد مخالف‌، و سركش‌ و متمرّد، از فرمان‌ حكومت‌ مركزي‌ جلوه‌ داده‌، و بر يورش‌ خود، بر او و خاندانش‌ مباهات‌ مي‌نمودند.

در اينجا عفو اغماض‌ معني‌ ندارد. سكوت‌ در حكم‌ امضاء و تقرير و تصديق‌ به‌ جنايات‌ آنهاست‌؛ سكوت‌، بر روي‌ مظالم‌ و تعديّات‌ و تجاوزاتشان‌، صحّه‌ مي‌گذارد؛ و عمل‌ زشت‌ آنان‌ را نيكو جلوه‌ ميدهد.

اينجا بايد داد زد؛ فرياد كشيد، جنايات‌ را بر شمرد، حركت‌ كرد؛ نه‌ تنها در خيابان‌ها و كوچه‌ها، كه‌ از كربلا تا به‌ كوفه‌؛ و از كوفه‌ تا به‌ شام‌؛ و از شام‌ تا به‌ مدينه‌؛ و سپس‌ هم‌ در مدينه‌ آرام‌ ننشست‌. زنان‌ را هر روز دور خود جمع‌ نمود، و از احوال‌ و گزارش‌ها، و جريانات‌ واقعه‌، يك‌ يك‌، و مو به‌ مو برشمرد؛ تا به‌ جائي‌ برسد كه‌ هنوز زماني‌ دير از وقعۀ كربلا نپائيده‌ است‌، كه‌ حاكم‌ مدينه‌ پيغام‌ داد؛ زينب‌ بايد از مدينه‌ بيرون‌ برود؛ و گرنه‌ سقف‌ خانه‌هاي‌ اهل‌ بيت‌ و فرزندان‌ عليّ را بر سرشان‌ خراب‌ مي‌كنيم‌. [33]


ص 67

باري‌ اين‌ يك‌ نمونه‌ از عمل‌ به‌ قرآن‌، و اصالت‌ و جاوداني‌ بودن‌ تعليمات‌ آن‌ بود كه‌ بدين‌ گونه‌ مشروح‌ شد. يعني‌ در جائي‌ كه‌ مقتضيّات‌ و شرائط‌ ايجاب‌ عفو و گذشت‌ را ننمايد؛ و انسان‌ لازم‌ باشد به‌ هر وسيله‌اي‌ كه‌ باشد، با چنگ‌ و ناخن‌ و دندان‌، با فرياد و صَيحه‌ و ضجّه‌، در برابر شخص‌ متعدّي‌ و ستمگر بايستد و قيام‌ كند، بايد بنمايد.

بازگشت به فهرست

دنباله متن

صفحه اول پایگاه فهرست کتابها فهرست موضوعی جستجو

پاورقي


[1] ـ الشَّهْرُ الحَرَام‌ بِالشَّهْرِ الحَرَام‌؛ و الحُرُمَاتُ‌ قِصَاصٌ‌، فَمَنِ‌ اعْتَدَی‌ عَلَيْكُمْ‌ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ‌ بِمِثْلِ‌ مَا اعْتَدَی‌ عَلَيْكُمْ‌ و اتَّقُوا الله‌ و اعْلَمُوا إنّ الله‌ مع‌ المتّقين‌.

[2] ـ و لَمَن انْتَصَرَ بَعدَ ظُلْمِه فَاولئِكَ مَا عَلَيهِم مِنْ سَبِيل

[3] ـ تاريخ‌ تمدّن‌، عصر ايمان‌، ترجمه‌ أبوالقاسم‌ پاينده‌، ج‌ 11، فصل‌ نهم‌، قرآن‌ و اخلاق‌، ص‌ 51.

[4] ـ از آقاي‌ محترم‌ أحمد اشتري‌ است‌.

[5] ـ آيۀ 179، از سورۀ 2: بقره‌.

[6] ـ آيۀ 38 و 39، از سورۀ 5: مائده‌.

[7] ودراين كلمه،خوب فائده حد سارق كه بريدن دست اوست،نشان داده شده است.زيرا بلفظ نكالاً من الله آورده است و نكال اسم است براي چيزي كه عبرت براي غير قرار داده ميشود.از مادّۀ نكل ینكل نكولاً ـ رءاه بفلان ازباب نصر ينصر، يعني صنع به صنيعا" يحذر غيره اذا رءاه.

[8] ـ در جواهر فرموده‌ است‌: يك‌ دينار طلا، يك‌ مثقال‌ شرعي‌ است‌؛ ولي‌ يك‌ درهم‌ يك‌ مثقال‌ نيست‌؛ بلكه‌ 10/7 مثقال‌ شرعي‌ است‌. و يك‌ درهم‌ 6 دانِق‌ (دانگ‌) است‌ و هر دانق‌ 8 حبّۀ شعير از دانه‌هاي‌ جوي‌ متوسّط‌ در كوچكي‌ و بزرگي‌؛ و در سبكي‌ و سنگيني‌. بنابراين‌ هر درهم‌ 48 حبّۀ شعير (دانۀ جو) است‌ و هر مثقال‌ شرعي 7/4 68(شصت و هشت و چهار هفتم)حبّۀ شعير است‌. چون‌ 7/684=7/10*48 يعني‌ شصت‌ و هشت‌ دانۀ جو و چهار هفتم دانۀ جو.

و بعضي‌ كه‌ مي‌گويند: درهم‌ نصف‌ مثقال‌ و خمس‌ مثقال‌ است‌؛ همين‌ است‌؛ چون‌ 10/7=5/1+2/1 و مثقال‌ شرعي‌ يك‌ درهم‌ و سه‌ هفتم‌ درهم‌ است‌. چون:

مثقال‌ 10/7= 1 درهم‌.

مثقال‌ 1 x

3/7+1 =10/7 =10/7*1*1=x

و در زكوة‌ طلا مثقال‌ شرعي‌ معتبر است‌ يعني‌ نصاب‌ بايد به‌ بيست‌ مثقال‌ شرعي‌ برسد. و در زكوة‌ نقره‌، درهم‌ شرعي‌ معتبر است‌ يعني‌ بايد نصاب‌ به‌ دويست‌ درهم‌ شرعي‌ برسد يعني‌ معادل‌ 140 مثقال‌ شرعي‌، چون‌ 140=10/200*7 و چون‌ مثقال‌ صيرفي‌ مساوي‌ با 3/1 1 مثقال‌ شرعي‌ و مثقال‌ شرعي‌ 4/3 مثقال‌ صيرفي‌ است‌ بنابراين‌ نصاب‌ طلا معادل‌ با 15 مثقال‌ صيرفي‌ و نصاب‌ نقره‌ معادل‌ با 105 مثقال‌ صيرفي‌ است‌.

[9] ـ يكي‌ از دوستان‌ اهل‌ خبره‌، وزن‌ دقيق‌ سكّه‌ آزادي‌ را معادل‌ 25/36 نخود معيّن‌ كرد. يعني‌ يك‌ مثقال‌ و نيم‌ و ربع‌ نخود، وزن‌ نيم‌ سكّۀ آزادي‌ را 21 نخود؛ وزن‌ ربع‌ آنرا 4/10 نخود، معيّن‌ نمود.

[10] سيّد نعمة‌ الله‌ جزائري‌ در كتاب‌ «زُهَر الرّبيع‌» از طبع‌ انتشارات‌ ناصرخسرو، ص‌ 382 اين‌ داستان‌ را آورده‌ است‌، و بيت‌ « هُناك‌ مظلومة‌ غالتْ بقيمتها » را از شافعي‌ ذكر كرده‌ است‌، و لايخفَي‌ مافيه‌. زيرا ميان‌ زمان‌ شافعي‌ با أبوالعلاء و سيّد مرتضي‌ بيش‌ از يك‌ قرن‌ فاصله‌ است‌. شافعي‌ معاصر هارون‌الرّشيد و حضرت‌ كاظم‌ عليه‌ السّلام‌ بوده‌ است‌ و علم‌ الهدي‌ پس‌ از ختم‌ زمان‌ غيبت‌ صغري‌ بوده‌ است‌.

[11] ـ روضات‌ الجنات‌، طبع‌ حروفي‌ ج‌ 1، ص‌ 271 و اين‌ داستان‌ را نيز در نامۀ دانشوران‌ ناصري‌، ج‌ 2 ص‌ 211 ذكر نموده‌ است‌.

[12] ـ و مجموع‌ پاسخهاي‌ داده‌ شدۀ از اعتراض‌ أبوالعلاء روي‌ اين‌ بيان‌ به‌ سه‌ امر بازگشت‌ مي‌كند كه‌ هر يك‌ از آنها جداگانه‌ مي‌توانند علّت‌ و سبب‌ بريدن‌ دست‌ دزد قرار گيرند؛ اوّل‌ قيمت‌ و ارزش‌ امانت‌ و بي‌قيمتي‌ و بي‌بهائي‌ خيانت‌ است‌. دوّم‌ براي‌ جلوگيري‌ از ظلم‌ و مبارزۀ با تجاوز و عدوان‌ است‌ كه‌ در صورت‌ مظلوم‌ واقع‌ شدن‌ بها دارد؛ و بهاي‌ آنرا از ستمگر مي‌ستانند؛ و در صورت‌ ظالم‌ واقع‌ شدن‌ آنرا مي‌برند و قطع‌ مي‌كنند. سوّم‌ براي‌ برقراري‌ قانون‌ حفظ‌ و حراست‌ خون‌هاي‌ مردم‌ و حفظ‌ و حراست‌ اموال‌ آنهاست‌ كه‌ اگر كسي‌ دست‌ كسي‌ را ببُرد و خون‌ آنرا بريزد؛ در صورت‌ خطا و در صورت‌ عمد و رضاي‌ دست‌ بريده‌ به‌ گرفتن‌ ديده‌،و گذشت‌ از قصاص‌، بايد نصف‌ ديۀ كامل‌ را بپردازد؛ و اگر كسي‌ سرقت‌ كند بايد دستش‌ بريده‌ شود.

[13] ـ بايد دانست‌ كه‌ بريدن‌ انگشتان‌ دزد را همانطور كه‌ ديديم‌ در صورتي‌ است‌ كه‌ تمام‌ آن‌ شرائط‌ نامبرده‌ محقّق‌ شود؛ وامّا اگر يكي‌ و يا بعضي‌ از آن‌ شرائط‌ محقّق‌ نشده‌ باشد؛ حاكم‌ دزد را با تعزير يعني‌ با زندان‌ و تازيانه‌ تنبيه‌ مي‌كند و بطور كلّي‌ هر جا اجراء حدّ بواسطۀ خللي‌ در شرائط‌ آن‌ متوقّف‌ گردد و گناه‌ و جنايت‌ بدون‌ آن‌ شرط‌ نزد حاكم‌ ثابت‌ شود؛ حاكم‌ شخص‌ مرتكب‌ را تعزير مي‌نمايد.

[14] ـ آيۀ 179، از سورۀ 2: بقره‌.

[15] ـ الميزان‌ في‌ تفسير القرآن‌ ج‌ 1، ص‌ 442 و ص‌ 443 و اين‌ آيه‌، آيۀ 40، از سورۀ 9: توبه‌ مي‌باشد.

[16] ـ اين‌ فقره‌ را در سفينة‌ البحار، مادّۀ شهد، ج‌ 1، ص‌ 720 از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ از بحار مجلسي‌، طبع‌ كمپاني‌، ج‌ 4، ص‌ 143 نقل‌ نموده‌ است‌.

[17] ـ الجامع‌ الصّغير، طبع‌ چهارم‌، از مطبعۀ مصطفي‌ البابي‌ الحلبي‌، مصر، ج‌ 2، ص‌ 178.

[18] ـ كافي‌، طبع‌ حيدري‌، ج‌ 7، ص‌ 296. وقاضي‌ قضاعي‌ در «شرح‌ فارسي‌ شهاب‌ الاخبار» كلمات‌ قصار پيغمبر خاتم‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ كه‌ با مقدّمه‌ و تصحيح‌ و تعليق‌ سيّد جلال‌ الدّين‌ حسيني‌ اُرمَوي‌ محدّث‌ به‌ طبع‌ رسيده‌ است‌، و در آن‌ 794 كلمه‌ از كلمات‌ حضرت‌ را آورده‌ است‌، در ص‌ 145 به‌ شمارۀ 278 آورده‌ است‌: مَنْ قُتِلَ دونَ مالِهِ فَهُوَ شَهيدٌ. «هر كه‌ كشته‌ شود از بهر نگاه‌ داشتن‌ مالش‌، او شهيد بود.»

و به‌ شمارۀ 279 آورده‌ است‌: وَ مَنْ قُتِلَ دونَ أهْلِهِ فَهُوَ شَهيدٌ. «و هر كه‌ كشته‌ شود از بهر نگاه‌ داشتن‌ اهلش‌ او شهيد است‌.»

و به‌ شمارۀ 0 28 آورده‌ است‌: وَ مَنْ قُتِلَ دونَ دينِهِ فَهُوَ شَهيدٌ. «و هر كه‌ كشته‌ شود از بهر نگاه‌ داشتن‌ دينش‌ او شهيد است‌.»

[19] ـ فروع‌ كافي‌، طبع‌ حيدري‌، ج‌ 5، ص‌ 52، حديث‌ شمارۀ اوّل‌ و شمارۀ دوّم‌.

[20] همان مصدر

[21] ـ جامع‌ الصغير، ج‌ 2، ص‌ 178.

[22] ـ فروع‌ كافي‌، ج‌ 7، كتاب‌ الدّيات‌، باب‌ من‌ لادية‌ له‌؛ ص‌ 294، روايت‌ شانزدهم‌.

[23] ـ آيۀ 148 و 149، از سورۀ 4: نساء.

[24] ـ الميزان‌ في‌ تفسير القرآن‌، ج‌ 5، ص‌ 129؛ خلاصه‌ و محصّل‌ مفاد گفتار علاّمه‌ در تفسير اين‌ آيه‌.

[25] ـ بعضي‌ از آيۀ 55، از سورۀ 2: بقره‌: وَ إِذْ قُلْتُم‌ يَا مُوسَی‌ لَن‌ نُؤْمِن‌ لَكَ حَتَّی‌ نَرَی‌ اللَهَ جَهْرَةً (و ياد بياوريد اي‌ قوم‌ يهود زماني‌ را كه‌ شما به‌ موسي‌ گفتيد كه‌: ما أبداً به‌ تو ايمان‌ نمي‌آوريم‌ مگر زماني‌ كه‌ با چشمان‌ خود، خدا را بطور وضوح‌ و آشكارا ببنيم‌).

[26] ـ بعضي‌ از آيۀ 153، از سورۀ 4: نساء: فَقَدْ سَأَلَوا مُوسَی‌ أَكْبَرَ مِن‌ ذَلِكَ فَقَالُوا أَرِنَا اللَهُ جَهرَةً (پس‌ به‌ تحقيق‌ يهوديان‌ از موسي‌ مطلبي‌ بزرگتر از اين‌ را خواستار شدند، آنجا كه‌ گفتند: خدا را به‌ ما عياناً بطور واضح‌ و هويدا نشان‌ بده‌).

[27] ـ آيۀ 10، از سورۀ 13: رعد: سَوآءٌ مِنكُم‌ مَن‌ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَن‌ جَهَرَ بِهِ وَ مَن‌ هُوَ مُسْتَخفٍ بِالَّيْلِ وَ سَارِبٌ بِالنَّهَارِ. (در نزد خداوند تفاوتي‌ ندارند آن‌ كس‌ كه‌ از شما سخن‌ به‌ پنهاني‌ گويد؛ و يا به‌ جهر و بلندي‌ صدا، سخن‌ گويد؛ و آن‌ كس‌ كه‌ در شب‌ تار پنهان‌ است‌؛ و يا آنكه‌ در روز روشن‌ به‌ دنبال‌ كار خود در حركت‌ باشد).

[28] ـ المفردات‌ في‌ غريب‌ القرءان‌، طبع‌ مطبعۀ مصطفي‌ الباني‌ ص‌ 101.

[29] ـ براي‌ اطّلاع‌ وسيع‌ از اين‌ مطلب‌، بايد به‌ كتاب‌ رسالۀ بديعه‌ في‌ تفسير آيۀ: الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی‌ النّـِسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَهِ بَعْضُهُمْ عَلَی‌ بَعْضكه‌ به‌ لسان‌ عربي‌ توسّط‌ مؤلّف‌ نگارش‌ يافته‌ است‌؛ و به‌ ترجمۀ آن‌ به‌ زبان‌ پارسي‌ مراجعه‌ شود.

[30] ـ بدانكه‌ ارباب‌ مقاتل‌ براي زنان كاروان‌ اسارت‌ حضرت‌ سيّد الشهداء عليه‌ السّلام‌ در كوفه‌ سه‌ خطبه‌ نقل‌ كرده‌اند: يكي‌ از حضرت‌ زينب‌ سلام‌ الله‌ عليها، و ديگري‌ از فاطمۀ صغري‌، و سوّمي‌ از اُمّ كلثوم‌ بنت‌ عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ عليه‌ السّلام‌. از اينجا معلوم‌ مي‌شود كه‌: در كاروان‌ از دختران‌ حضرت‌ سيّد الشهداء عليه‌ السّلام‌، دو فاطمه‌ بوده‌ است‌؛ يكي‌ فاطمه‌ بزرگتر كه‌ ملقّب‌ به‌ كبري‌ بوده‌؛ و حضرت‌ او را به‌ حسن‌ مثنّی‌ فرزند امام‌ حسن‌ عليه‌ السّلام‌ تزويج‌ كردند. و ديگري‌ فاطمه‌ كوچكتر كه‌ ملّقب‌ به‌ صغري‌ بوده‌؛ و حضرت‌ او را به‌ قاسم‌ بن‌ الحسن‌ تزويج‌ كردند. و اينكه‌ يكي‌ از علماء گفته‌ است‌: آن‌ حضرت‌ يك‌ دختر به‌ نام‌ فاطمه‌ بيشتر نداشت‌ و آنرا به‌ حسن‌ مثنّي‌ تزويج‌ كرد، و فاطمۀ ديگري‌ نداشت‌ تابه‌ قاسم‌ بدهد، اين‌ گفتار، تمام‌ نيست‌. زيرا لقب‌ صغري‌ براي‌ فاطمه‌ دليل‌ بر تعدّد فاطمه‌ نام‌ در اولاد آن‌ حضرت‌ است‌. مگر كسي‌ بگويد ممكن‌ است‌ لقب‌ صغري در مقابل‌ فاطمه‌ كبري‌ يكي‌ از دختران‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ است‌ كه‌ از او بزرگتر بود؛ و او در قافله‌ اسيران‌ بود، و براي‌ امتياز اين‌ دو اسير به‌ صغري و كبري‌ لقب‌ دادند. اين‌ احتمال‌ گر چه‌ ممكن‌ است‌؛ ولي‌ احتمال‌ أوّل‌ قوي‌تر است‌. زيرا معمولاً كبري‌ و صغري‌ كه‌ اوّل‌ از ألقاب‌ بوده‌ و ثانياً حكم‌ اسم‌ و علم‌ را پيدا مي‌كند. در اهل‌ بيت‌ واحد، و خانۀ واحد است‌. و چون‌ حضرت‌ سيّد الشّهداء عليه‌ السّلام‌ مادرشان‌ را بسيار دوست‌ داشتند، نام‌ فاطمه‌ را بر روي‌ دختران‌ خود مكرّراً گذارده‌اند، همچنانكه‌ پدرشان عليّ را بسيار دوست‌ داشته‌اند و نام‌ عليّ را بر روي‌ پسران‌ خود مكرّر نهاده‌اند. همچنانكه‌ نام‌ پسر بزرگ‌ را علي‌ اكبر و نام‌ حضرت‌ سجّاد كه‌ كوچكتر بود علي‌ اصغر (در نفس‌ المهموم‌ ص‌ 280 از مناقب‌ از يحيي‌ بن‌ حسن‌ روايت‌ مي‌كند كه‌: يزيد به‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ عليه‌ السلام‌ گفت‌: وا عجباً لا أبيك‌! سَمَّي‌ عليّاً و عليّاً. فقال‌: انَّ أبي‌ أحبَّ أباه‌ فسمّي‌ باسمه‌ مراراً). اي‌ شگفت‌ از پدر تو! چگونه‌ پسران‌ خود را به‌ نام‌ علي‌ مكرراً نام‌ نهاده‌ است‌؟ حضرت‌ فرمود: پدر من‌ پدرش‌ را دوست‌ داشت‌ فلهذا مكرراً نام‌ وي‌ را بر اولادش‌ گذارد و عليهذا دو دختر از دختران‌ آن‌ حضرت‌ به‌ فاطمه‌ مسّمي‌ بوده‌اند: كبري‌ و صغري‌. و اين‌ فاطمه‌ صغري‌ در مقابل‌ فاطمۀ كبري‌ دختر رسول‌ خدا نيست‌. زيرا در خانۀ واحد و بيت‌ واحد، لقب‌ كبري‌ و صغري‌ را براي‌ تميز و عدم‌ اشتباه‌ مي‌آورند. و در دو بيت‌ اشتباه‌ نمي‌شود و معهود نيست‌. و امّا علي‌ اكبر و علي‌ اصغر، چنانچه‌ از تواريخ‌ بدست‌ مي‌آيد سنّ علي‌ اكبر از بيست‌ و پنج‌ سال‌ متجاوز بوده‌ است‌. او در زمان‌ خلافت‌ عثمان‌ متولّد شده‌ است‌؛ و داراي‌ عائله‌ و فرزند بوده‌ است‌؛ و قرائن‌ بر بزرگتر بودن‌ او نسبت‌ به‌ حضرت‌ سجّاد عليه‌ السّلام‌ بسيار است‌. شيخ‌ محقّق‌ ابن‌ ادريس‌ در كتاب‌ سرآئر، در باب‌ زيارات‌ در پايان‌ كتاب‌ حجّ ذكر فرموده‌؛ و مرحوم‌ محدّث‌ قمي‌ كلام‌ او را در نفس‌ المهموم‌ در ص‌ 192 و ص‌ 193 نقل‌ كرده‌ و تأييد نموده‌ است‌ و ردّاً بر شيخ‌ مفيد كه‌ قتيل‌ روز عاشورا را علي‌ اصغر در ارشاد گفته‌ است‌ جملات‌ قارع‌ و كوبنده‌ دارد؛ كه‌ مرحوم‌ آية‌ الله‌ حاج‌ شيخ‌ ابوالحسن‌ شعراني‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ در كتاب‌ دمع‌ السجوم‌ از ص‌ 163 تا ص‌ 165 ترجمۀ آنرا با اضافاتي‌ ذكر فرموده‌ است‌. و امّا سن‌ حضرت‌ امام‌ زين‌ العابدين‌ در روز عاشورا بيست‌ و سه‌ سال‌ بوده‌ است‌. و امّا طفل‌ شيرخوار حضرت‌ را كه‌ با پيكان‌ شهيد شد، اين‌ حقير در كتب‌ مقتل‌ به‌ نام‌ علي‌ نديده‌ام‌؛ آنچه‌ وارد است‌ همان‌ به‌ عنوان‌ طفل‌ رضيع‌ است‌. اين‌ مطلب‌ در نظر بدوي‌ بود و بعد معلوم‌ گشت‌ كه‌ در بعضي‌ از مقاتل‌ آن‌ طفل‌ را بنام‌ علي‌ ناميده‌اند؛ و از آن‌ جمله‌ است‌: «روضة‌ الشّهدآء» ملاّ حسين‌ كاشفي‌، طبع‌ اسلاميّه‌ (سنۀ 1341 هجريّۀ قمريّه‌) ص‌ 343؛ «كشف‌ الغمّة‌» بنابر نقل‌ «نفَس‌ المهموم‌» ص‌ 338؛ تعليقۀ «مقتل‌ مقرّم‌» به‌ نقل‌ از «مناقب‌» ابن‌شهرآشوب‌ و سيّد در «إقبال‌»؛ «مناقب‌» ابن‌ شهرآشوب‌، طبع‌ حروفي‌ انتشارات‌ علاّمه‌ ـ قم‌، ج‌ 4، ص‌ 9 0 1؛ «مقتل‌ الحسين‌» خوارزمي‌، طبع‌ مطبعة‌ الزّهراء نجف‌ (سنۀ 1367 هجريّۀ قمريّه‌) ج‌ 2، ص‌ 32؛ «تاريخ‌ أعثم‌ كوفي‌» طبع‌ سنگي‌، ص‌ 384 ؛ «منتخب‌ التّواريخ‌» ص‌ 275؛ و نيز در «نهضة‌ الحسين‌» سيّد هبة‌ الله‌ شهرستاني‌، طبع‌ چاپخانه‌ مهر ـ قم‌ (سنۀ 1245 هجريّۀ قمريّه‌) ص‌ 00 1 به‌ نام‌ علي‌ يا عبدالله‌ ذكر كرده‌است‌.

بلي‌ از حضرت‌ سيّد الشهداء عليه‌ السّلام‌ طفلي‌ چهارساله‌ به‌ نام‌ عبدالله‌ كه‌ مادرش‌ ام‌ اسحق‌ دختر طلحة‌ بود؛ در كربلا شهيد شد.

[31] ـ در موسوعة‌ أل‌ النبيّ عليه‌ السّلام‌ كتاب‌ السيّدة‌ زينب‌: بطله‌ كربلاء ص‌ 756 گويد: سيّدۀ زينب‌ در شام‌ روز يكشنبه‌ كه‌ چهارده‌ روز از ماه‌ رجب‌ گذشته‌ بود، در سنۀ 62 هجري‌ علي‌ أرحج‌ الاقوال‌ رحلت‌ نموده‌.

[32] ـ اين‌ گفتار حضرت‌ زين‌ العابدين‌ عليه‌ السّلام‌ است‌ بعد از آنكه‌ زينب‌ سلام‌ الله‌ عليها در خطبه‌اش‌ بطور تفصيل‌ پرده‌ از زشتي‌هاي‌ بنو اميّه‌ و از بي‌عهدي‌ و پيمان‌ شكني‌ كوفيان‌ برداشت‌؛ و خطبۀ خود را بدين‌ جا رسانيد كه‌ اين‌ ابيات‌ را انشاد كرد:

ماذا تقولون‌ إذ قال‌ النبيّ لكم                    ‌ ماذا صنعتم‌ و أنتم‌ آخر الاُمَم‌

بأهل‌ بيتي‌ و أولادي‌ و تكرمني    ‌         منهم‌ أساري‌ و منهم‌ ضرجوا بدم‌

ما كان‌ ذاك‌ جزائي‌ اذ نصحت‌ لكم         ‌ أن‌ تُخلِفوني‌ بسوء في‌ ذَوي‌ رَحِمَ

إنّي‌ لاخشي‌ عليكم‌ أن‌ يحلّ بكم             ‌ مثل‌ العذاب‌ الّذي‌ أودي‌ علي‌ اِرَم‌

درا ينجا حضرت‌ سجّاد او را أمر به‌ سكوت‌ فرموده‌، گفت‌: يا عمّه‌ اسكتي‌ ففي‌ الباقي‌ من‌ الماضي‌ اعتبار؛ و أنتِ بحمدالله‌ عالمةٌ غير معلمة‌، فهيمَةً: انّ البكاء و الحنين‌ لايرّدان‌ من‌ قدأباده‌ الدّهرُ. فسكتت‌، ثمّ نزل‌ عليه‌ السّلام‌ و ضرب‌ فسطاطه‌، و أنزل‌ نسائه‌، و دخل‌ الفسطاط‌ (نفس‌ المهموم‌، ص‌ 247 و ص‌ 248) اين‌ چهار بيت‌ همانطور كه‌ ديديم‌، مرحوم‌ محدّث‌ قمي‌ در نفس‌ المهموم‌ از حضرت‌ زينب‌ كبري‌ سلام‌ الله‌ در خطبه‌ كوفه‌ روايت‌ كرده‌ است‌؛ و مصدر آنرا احتجاج‌ شيخ‌ أبو منصور طبرسي‌ ذكر كرده‌ است‌. و شيخ‌ مفيد در ارشاد، طبع‌ سنگي‌ ص‌ 270 سه‌ بيت‌ اول‌ را به‌ امّ لقمن‌ دختر عقيل‌ در مدينه‌ نسبت‌ داده‌ است‌ مفيد گويد: اُمّ لقمان‌ دختر عقيل‌ بن‌ أبيطالب‌ رحمة‌ الله‌ عليهم‌ چون‌ خبر مرگ‌ حسين‌ عليه‌ السّلام‌ را شنيد، با سر برهنه‌ بيرون‌ دويد (حاسرةً) و با او خواهرانش‌: امّ هاني‌ و أسماء و رملة‌ و زينب‌. دختران‌ عقيل‌ بن‌ أبيطالب‌ بودند. او بر كشته‌ شدگان‌ خود در كربلا مي‌گريست‌ و مي‌گفت‌: ماذا تقولون‌ ان‌ قال‌ النبيّ لكم‌ تا آخر سه‌ بيت‌ و همين‌ روايت‌ مفيد را محدّث‌ قمي‌، در منتهي‌ الآمال‌ ج‌ 1 ص‌ 302 روايت‌ كرده‌ است‌. و طبري‌ در تاريخ‌ خود، ج‌ 5 ص‌ 466 و ص‌ 467 از طبع‌ دوّم‌،دارالمعارف‌ مصر؛ و همچنين‌ ابن‌ اثير در كامل‌، طبع‌ اوّل‌ ج‌ 3 ص‌ 300، و زا طبع‌ دوّم‌ بيروت‌ 1385 هجري‌ ج‌ 4 ص‌ 88 و ص‌ 89 گويند كه‌: چون‌ نداي‌ قتل‌ حسين‌ را در مدينه‌ بشير داد؛ زنان‌ بني‌ هاشم‌ صيحه‌ كشيدند؛ و دختر عقيل‌ بن‌ أبيطالب‌ با زنان‌ همراهش‌ با سر برهنه‌ كه‌ لباسش‌ برگشته‌ بود (حَاسِرَةً تَلَويَّ ثَوبَّها) از منزل‌ بيرون‌ شده‌؛ و اين‌ سه‌ بيت‌ را خواندند. و امّا ابن‌ كثير در البداية‌ و النهاية‌، ج‌ 8، ص‌ 197 و ص‌ 198 از ابوجعفر بن جرير طبري‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌: چون‌ اسراي‌ اهل‌ بيت‌ را به‌ مدينه‌ حمل‌ دادند؛ و آنان‌ داخل‌ مدينه‌ شدند؛ زني‌ از بني‌ عبدالمطّلب‌ با موي‌ پريشان‌ در حاليكه‌ آستين‌ خود را بر سرش‌ نهاده‌ بود؛ گريان‌ اسيران‌ را ملاقات‌ كرد؛ و اين‌ سه‌ بيت‌ را انشاد نمود. و أبو مخنف‌ از سليمان‌ بن‌ أبي‌ راشد از عبدالرحمن‌ بن‌ عبيد أبي الكنود روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌: گويندۀ اين‌ أبيات‌، دختر عقيل‌ بوده‌ است‌. و همچنين‌ زبيربن‌ بكّار روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌: زينب‌ صغري‌ دختر عقيل‌ بن‌ أبيطالب‌ چون‌ آل‌ حسين‌ عليه‌ السّلام‌ را در مدينه‌ نبويّه‌ وارد كردند، اين‌ اشعار را گفت‌. و أبوبكر بن الأنباري‌ با اسناد خود روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌: زينب‌ دختر عليّ بن‌ أبيطالب‌ از فاطمه‌ ـ كه‌ زوجۀ عبدالله‌ بن‌ جعفر، و مادر پسران‌ او بود. شكاف‌ وسط‌ پرده‌ و چادر را در روز عاشورا، همان‌ روزي‌ كه‌ حسين‌ شهيد شد، بالا زده‌، و اين‌ ابيات‌ را سروده‌ فالله‌ أعلم‌.

[33] ـ دكتورة‌ عائشه‌ بنت‌ الشاطي‌ در كتاب‌ السيّدة‌ زينب‌ بطلة‌ كربلاء در ص‌ 753 تا ص‌ 756 از مجموعة‌ موسوعة‌ آل‌ النبيّ صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ آورده‌ است‌ كه‌: زينب‌ مي‌خواست‌ بقيۀ عمرش‌ را د رجوار جدش‌ رسول‌ خدا در مدينه‌ بماند، و ليكن‌ بني‌ اميّه‌ ناخوشايند بودند. سيّدۀ زينب‌ با زنان‌ مدينه‌ از جريان‌ واقعۀ كربلا، و حادثۀ طف‌ بيان‌ مي‌كرد. و چنان‌ بيان‌ وي‌ مؤثّر بود كه‌ كافي‌ بود آتش‌ حزن‌ و اندوه‌ بر شهيدان‌ را شعله‌ور سازد؛ و مردم‌ را بر عليه‌ طاغيان‌، بشوراند. و نزديك‌ شد كه‌ كار بر بنو اميّه‌ فاسد گردد. فلهذا والي‌ آنها، عَمرو بن‌ سَعيد اشْدَق‌ به‌ يزيد نوشت‌: زينب‌ زني‌ است‌ عاقل‌ و با درايت‌ و در گفتار فصيح‌؛ اقامتش‌ در مدينه‌ موجب‌ تهييج‌ افكار و انظار مي‌گردد. او و همراهانش‌ قصد قيام‌ و گرفتن‌ خون‌ حسين‌ را دارند. يزيد به‌ والي‌ مدينه‌ امر كرد تا بقيّه‌ و بازماندگان‌ از اهل‌ بيت‌ را در شهرها و نواحي‌ متفرّقه‌ تبعيد و متفرّق‌ كند. والي‌ پيام‌ داد به‌ سيّدۀ زينب‌ كه‌ از مدينه‌ خارج‌ شود؛ و هر جا مي‌خواهد برود. زينب‌ از روي‌ غضب‌ و خوانخواهي‌ در پاسخ‌ گفت‌: خدا مي‌داند بر سر ما چه‌ آمده‌ است‌؟ سوگند به‌ خدا از مدينه‌ بيرون‌ نمي‌رويم‌ گرچه‌ خون‌هاي‌ ما ريخته‌ گردد. امّا زنان‌ بني‌ هاشم‌ از خشم‌ و غضب‌ يزيد طاغي‌ بر زينب‌؛ رحم‌ آوردند و دور او را گرفتند و با لطافت‌ در كلام‌ و اظهار همدردي‌ او را ترغيب‌ به‌ خروج‌ نمودند. زينب‌ حركت‌ كرد و عازم‌ مصر شد، و در وقت‌ طلوع‌ هلال‌ شهر شعبان‌ سنۀ 61 بود كه‌ زينب‌ وارد زمين‌ نيل‌ شد. و بحركت‌ ادامه‌ داد تا در قريه‌اي‌ نزديكي‌ بلبيس‌ فرود آمد. در آنجا مَسْلَمة‌ بن‌ مخلد انصاري‌ أمير مصر با جماعتي‌ از أعيان‌ مصر و علماء آن‌ به‌ استقبالش‌ آمدند. مَسْلَمة‌ زينب‌ را در خانۀ خود برد و قريب‌ يكسال‌ در آنجا به‌ عبادت‌ و انقطاع‌ به‌ سوي‌ خداوند مشغول‌ بود تا در شب‌ پانزدهم‌ شهر رجب‌ سنۀ 62 رحلت‌ نمود. زينب‌ را در خانۀ مَسلمة‌ بخاك‌ سپردند. و قبر او تا امروز مزار مباركي‌ است‌ كه‌ مسلمانان‌ از راه‌هاي‌ دور به‌ زيارتش‌ مي‌روند.

بازگشت به فهرست

دنباله متن

صفحه اول پایگاه فهرست کتابها فهرست موضوعی جستجو

 

.

معرفي و راهنما

كليه حقوق، محفوظ و متعلق به موسسه ترجمه و نشر دوره علوم و معارف اسلام است.
info@maarefislam.com