|
|
|
ص 3 أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمبِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحِيمِوَ صَلَّي اللَهُ عَلَي سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبينَ الطَّاهِرينَوَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الآنَ إلَي قِيامِ يَوْمِ الدّينِوَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلَّا بِاللَهِ الْعَلِيِّ الْعَظيمچهار جلد كتاب «نورملكوت قرآن» از دورۀ أنوار الملكوت ، به بحثهاي تفصيلي دربارۀ ابديّت قرآن كريم و جاودان بودن مطالب و مطاوی آن تا روز بازپسين اختصاص يافتهاست .اين مجلَّدات ، در آيات كريمۀ قرآنيّه بحث و از طرز تطبيق و سازش آن با هر زمان و مكان ، چون مرهم شفا بخش جريحهها ، و داروي جانبخش بيماريها ، و آب مَعين و زلال گوارا بر لب تشنگان و تهي كامان و سوخته شدگان بشريّت سخن به ميان آورده است و بطور ملموس و محسوس بعضي از آيات را پياده نموده و راه علاج را از مُفاد و محتوای آن ارائه داده است .جلد دوّم آن ، چنانچه در آغازش آمده است ، مربوط به نقش و موقعيّت قرآن به عنوان يك كتاب آسماني است كه بطور كلّي دربارۀ اصول مسلّمۀ إلهيّه بحث ميكند . و بهمين جهت به نقد و بررسي برخي از كجفهميها از آيات كريمۀ قرآن مجيد ميپردازد .ثلثي از كتاب در رّد كتاب «خلقت انسان» و طبع اوّل كتاب «راه طيّ شده» و تفسير «پرتوي از قرآن» و كتاب «دانش و ارزش» و كتاب «تكامل در قرآن»ص 4 است كه چون در آنها مواردي بر خلاف نظريّات و آراء بلند پايۀ استادنا الأكرم علاّمه آية الله سيّد محمّد حسين طباطبائي تغمّده الله برحمته سخن به ميان آمده است ، در اين قسمت مباحثي به تفصيل بحث ، و تزييف آن مواردِ خلاف ، و اتقان و استحكام نظريّۀ حضرت استاد فقيد علاّمۀ طباطبائي مبيّن گرديده است.در دو ثلث ديگر كتاب از ابطال و درهم كوفتن گفتار دكتر عبدالكريم سروش در مقالۀ خود : «بسط و قبض تئوريك شريعت» سخن به ميان آمده است .مجموع اشكالهاي مهمّ را در مقاله به ده گونه تقسيم و دربارۀ هريك جدا جدا بحث ، و عللِ واهي بودن و تعييب و تحريف را روشن نمودهام .البتّه اين ده اشكال ، اشكالهاي مهمّي است كه در مقاله بيان شدهاست و از بيان سائر اشكالها اغماض گرديده است .اين مقاله در «كيهان فرهنگي» به شمارۀ 50 و 52 انتشار يافت و حقير در همان عهد در مجلّد دوّم از «نور ملكوت قرآن» پاسخش را بطور مشروح مبيّن ساختم ، و پس از انتشار و اطّلاع ، در مدارس و مكاتب علمي اثر نيكوئي بخشيد. در دانشگاه مشهد از طرف متصدّيان خود دانشگاه صفحاتي از نُسَخ كتاب را پليكپي نموده و بر روي در و ديوار و داخل سالونها براي دانشجويان نصب كرده بودند .در اين خلال ، بعضي از احبّه و اعزّۀ از دوستان به تكثير آن تحت عنوان مستقلّ اصرار داشتند ؛ ولي حقير به جهاتي تعلّل ميورزيدم(*) .ص 5 تا چندي قبل ، يكي از برادران معظّم و سروران ارجمند مكرّم قديمي نجفي و گراميمان ، كه از محققّان و فلاسفۀ مشهور جهاني ـ زيد في عمره الشّريف ـ هستند پيامي توسّط همسايۀ ما جناب آقاي حاج سيّد مجتبي بني هاشمي زيد توفيقه فرستادند كه : براي زيارت مرقد مطهّر حضرت ثامن الائمّه عليه أفضل الصّلوة و السّلام و ديدار و ملاقات فلاني به مشهد آمدم و دو سه روز دنبال منزل وي ميگشتم ، و پس از وجدان نيز توفيق ملاقات حاصل نشد .اينك ناچار بر مراجعت ميباشم ؛ به فلاني از جانب من پيام دهيد كه مطالب ايشان در ردّ مقالۀ «بسط و قبض تئوريك شريعت» عالیترين و متقنترين گفتاري است كه در اين زمينه گفته و نوشته شده و يا امكان تحرير داشته است .بنابراين ، فرض و لازم است ايشان قسمتهائی را كه دربارۀ اين مقاله ميباشد از كتاب استخراج نموده و در سطح بسيار وسيعي انتشار دهند تا بدست جميع استادان و دانشجويان و دانشپژوهان برسد و از مطالب آن بهرهبرداری نمايند .پيام كريمانه و حكيمانۀ اين حبيب لبيب در من اثري تمام نهاد ، و آن قسمت را مستقلاّ به نام «نگرشي بر مقالۀ بسط و قبض تئوريك شريعت دكتر عبدالكريم سروش» طبع و به جويندگان راه حقيقت و سبل سلام تقديم ميدارم . وَ ما تَوْفيقي إلاّ بِاللَهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إلَيْهِ اُنيب .بندۀ حقير فقير اميدوار رحمت حضرت ربّ قديرسيّد محمّد حسين حسيني طهرانيدر مشهد مقدّس ، روز سيزدهم محرّم الحرام 1415 هجريّۀ قمريّهص 9
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحيم وَ صَلَّى اللَهُ عَلَى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبينَ الطَّاهِرينَ وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَى أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الآنَ إلَى قِيامِ يَوْمِ الدّينِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلَّا بِاللَهِ الْعَلِىِّ الْعَظيم قالَ اللَهُ الْحَكيمُ فى كِتابِهِ الْكَريمِ : وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَـبَ تِبْيَـنًا لِّكُلِّ شَىْءٍ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً وَ بُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ . (نيمۀ دوّم از آيۀ هشتاد و نهم ، از سورۀ نحل : شانزدهمين سوره از قرآن كريم) «ما اين كتاب را (قرآن را) بر تو به تدريج فرو فرستاديم كه روشن كنندۀ همه چيز است ؛ و هدايت است و رحمت و بشارت براى مسلمانان.» و نيمۀ قبل از آن اينست : وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِى كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا عَلَيْهِم مِّنْ أَنفُسِهِمْ وَ جِئْنَابِكَ شَهِيدًا عَلَى هَـؤُلاَ͠ءِ . «و در روزى كه ما از هر امّتى ، گواه و شاهدى را از ميان خود آنها برمی انگيزيم كه بر آن امّت شهادت دهند ؛ و تو را (اى پيامبر) گواه و شاهد بر آن گواهان مىآوريم.» از ذيل اين آيۀ مباركه استفاده ميشود كه : قرآن مجيد روشن كننده و واضح سازندۀ هر چيزى است ؛ و بطور اطلاق هدايت و رحمت و بشارت ص 10 اخيراً در يكي از مجلاّت، مقالهای تحت عنوان: بسط و قبض تئوريك شريعت انتشار يافته است؛ و با عنوان: نظريّۀ تكامل معرفت ديني ، عطف تفسير شده است. [1] در اين مقاله نادرستيها و اشتباهات بسيار است. و ما به نظر خود مواضع اشتباه را بر ميشمريم:
ص 11
ص 13
اشكال اوّل آنست كه: نويسنده با آنكه در مواضع متعدّد ميگويد: شريعت همچون طبيعت، ثابت و لايتغيّر است و آنچه تغيير ميپذيرد فهم آدمي است از آن دو، و اين تغيّر فهم هم بنا بر ضرورت محيط و پيدايش علوم و كسر و انكسار معلومات قبلي و پديدههاي فعلي، امريست اجتناب ناپذير؛ معذلك در مقام تشريح و بيان چنين نتيجه ميدهد كه: مجموعه دانش آدمي در هر عصر ـ از فهم دانشهاي تازه پديد و اكتشافات و علوم نوخاسته و فلسفههاي عصري ـ بايد ميزان و معيار او در شناخت قرآن و سنّت پيامبر قرار گيرد. و آنچه را كه فقه و فقيهان و تفسير و مفسّران و حديث و محدّثان ميفهميدند و استنباط مينمودند و مبناي كار خود قرار ميدادند بايد به متد امروزه در آيد و با سبك و اُسلوب دنيا پسندانه و مكاتب و مدارسي كه در امروز حاصل و نتيجه علوم و تحقيقات خود را ارائه ميدهند تطبيق نمايد. و حاصل مطلب آنكه: يك عالم و يك مفسّر و يك فقيه هيچگاه نبايد بر أمر تعبّدي تكيه زند، و در علم و تفسير و فتواي خود مراعات احتمال مراحل عاليه و منازل ساميهای را كه خود بدان دست نيافته است بنمايد، و قرآن و سنّت و اسلام را بر محور تعبّديّات بگذارد! هر چه علم روز بدان تكيه زد، بايد ص14 همان را محلّ تكيه و اعتماد دانست؛ و پويائي فقه و علم در همين است و بس. [2] بنا بر روش و ممشاي اين مقاله، از ثبات دين جز اسمي باقي نخواهد ماند بنابر اين روش و مسير، ديگر ما نه قرآني داريم و نه سنّتي، و نه فقهي داريم و نه تفسيري. زيرا كه اگر بنا شود علوم متغيّر بشري را دخالت درغايات (از عقائد و افكار و اخلاق و كردار) دهيم، دين و شريعت هيچگونه ثباتي نخواهد داشت، گرچه بگوئيم: ما دين و شريعت را ثابت و محترم ميدانيم. ولي چون كليد و مفتاح آن را به دست خود داده ايم و هر روز با پيدايش هر قانون و نظريّهای بخواهيم آنها را تفسير كنيم، و مقتضيات زمان را دخالت در ثبات و أصالت مذهب دهيم، يكسره فاتحه نه تنها اسلام بلكه همه شريعتها را خوانده ايم. سرّ اين مطلب آنست كه: علوم بشري به هر قدر كه بالا رود و تا هر ص15 اندازهای كه اوج بگيرد محدود است و مقيّد؛ و قابل آنست كه از آن، علمي بالاتر بيايد، و عاليتر و راقيتر پا بعرصه ميدان بگذارد. شاهد بر اين آنست كه تمام علومي كه يكي پس از ديگري آمده و هر كدام ناسخ و از بين برندۀ علم پيشين بودهاند، در زمان طلوع آن علم كه هنوز كوكب طلوعش در آستانه غروب، زير افق پنهان نشده بود، دارندگان آن علم از آن چيزي را بالاتر و بهتر تصوّر نميكردند و كسي هم نميتوانست آنان را الزام كند، چون خودش به علم برتر دست نيافته بود؛ امّا همانكه آن علم ناسخ ظهور كرد، علم منسوخ جزو كهنه پارهها و مسائل خرافيّه حتّي در نزد طرفداران آن به شمار ميرفت. امروز كه الكترون از بديهيّات علم شيمي و فيزيك به شمار ميآيد، براي ماست فقط؛ آنهم براي امروز ما نه فرداي ما. همين فردا كه در اين باره بشر به كشف دقيق و عميقتري برسد و اصولاً اصل ذرّاتي را بدينگونه انكار كند و با تجربه و آزمايش، عجائب ديگري را از ذرّه براي ما بشكافد آنوقت ما بر فكر ديروز خود لبخند ميزنيم و خود را بر ايقان و اثبات و اصرار ديروز تمسخر ميكنيم. علوم تجربي نميتواند تعبّد را از ميان بردارددين و شريعت حقّۀ إلهيّه از جانب خداست، و داراي أصالت و واقعيّت است، و تحقيقاً تعبّديّات آن هزار برابر أوامر و منهيّات بديهيّۀ آنست. و معناي دين غير از اين چيزي نيست كه: از جانب علم مطلق بر انسان و بشري كه علمش نسبي است و هر روز از درجه قابليّت رو به فعليّت ميرود، نازل شده است. در اينصورت بشر ابداً با تمام علوم و دانشهاي تجربي، از مكانيك و فيزيك و طبيعي، و انسان شناسي و جامعه شناسي، و زمين شناسي و گياهشناسي، و حيوان شناسي و زيست شناسي، و شيمي معدني و شيمي آلي، و هيئت و غيرها ياراي آنرا ندارد كه بتواند دست به عالم ربوبي زند، و در ص 16 اسرار خلقت و پنهانيهاي بيشمار كه گرداگرد او را احاطه كرده است محيط گردد؛ و تعبّد را از ميان بردارد. مگر آنكه بگوئيم: ما به علم مطلق دست يافته ايم؛ و اينهم نادرست است. تمام حكماءِ ديروز و دانشمندان امروز تا دم مرگ در تكاپويند، و در آنوقت اعتراف دارند كه: دستشان از دانش تهي است، و از اقيانوس اسرار و علوم بقدر قطرهای هم دهانشان سيراب نشده است. اوّلين چيزي را كه علوم تجربي امروز انكار ميكند وجود فرشته است، وجود جنّ است. چون نرسيدهاند انكار ميكنند. ميگويند: ما چيزي را كه نديده ايم، نميتوانيم باور كنيم. فردا همين علوم تجربي اگر موفّق شدند ملائكه و شياطين را ببينند آنوقت اقرار ميكنند. حكماي إلهي و رِبّيّونِ مطّلع بر حقائق و اسرار و عارفان به حريم قدس و أمان خداوندي، طبق آيات قرآن كه آورندهاش مطّلع بر غيب و پنهان، و ظاهر و آشكارا بوده است، از وجود فرشتگان و شكل و شمائل آنان و مأموريّت و وظيفۀ ايشان، و از وجود جماعت جنّ و اشكال و اصناف آنها، مانند آفتاب روشن براي ما بيانها دارند. ما مگر ديوانه ايم اين حقائق را ناديده بگيريم آنوقت بگوئيم: چون علم جنّ شناسي هنوز در دانشگاههاي اروپا و آمريكا برقرار نشده است ما هم قبول نداريم؟! توغّل در دانشهاي مادّي بطوريكه مادّه را با تمام آثار و خواصّ شگفت انگيزش أزلي و أبدي بداند، و آنگاه انكار عالم عِلوي و فرشتگان و نور مطلق حضرت خالق عالم حكيم و شاعر و واحدي را كه در تحت نظر و ارادۀ مستقيم و واحد خود عالم را بگرداند، جز مادّه پرستي چيزي نيست. فلاسفه ص17 مادّي داراي همين مكتب بودهاند. طبيعيّون سابق و مادّيّون امروز هم در برابر إلهيّون همين را ميگويند، يعني مكتبشان همين را ميگفت و ميگويد. ايمان به غيب و فرشتگان عالم عِلوي، شرط تقوي و رستگاري استقرآن، كتاب حكيم و محكم و زبان بدون واسطۀ خالق حكيم، شرط يقين و فلاح را ايمان به غيب ميداند. الٓمٓ * ذَ'لِكَ الْكِتَـٰبُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًي لِلْمُتَّقِينَ * الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلَـٰوةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَـهُمْ يُنفِقُونَ * وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ وَ مَآ أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَ بِالاخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ * أُولَـئِك عَلَي هُدًي مِّن رَّبِّهِمْ وَ أُولَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. [3] «ألف لام ميم، آنست اي پيامبر كتاب وحي مُنزل الهي كه لا رَطْبٍ و لايابِسٍ إلاّ فيه؛ در آن كتاب شكّي نيست؛ و هدايت است براي متّقيان. متّقيان آنانند كه ايمان به غيب آورند و نماز را بر پا دارند و از آنچه را كه ما به ايشان روزي داده ايم انفاق كنند. و آنانند كه ايمان آورند به آنچه را كه بر تو نازل شده است و به آنچه را كه بر قبل از تو نازل شده است و به آخرت (سراي ابدي و عالم علوي و بهشت و دوزخ و نتيجۀ أعمال و حضور در موقف قيامت و در پيشگاه حضرت أحديّت و طلوع جمال و جلال حقّ، و فرشتگان و حوريان و ملائكۀ عذاب و...) البتّه و البتّه يقين شديد و أكيد داشته باشند. ايشانند فقط آنانكه هدايتی از سوي پروردگارشان بدانها رسيده است و ايشانند فقط رستگاران.» در اين آيات بطور صريح، شرط سعادت ابدي را ايمان به غيب و عالم علوي و آخرت و تعبّد محض در برابر ما أنزلَ الله ميداند، و بلافاصله غير از اين ص 18 افراد را كافر ميشمرد؛ و بر ختم دلها و گوشها و پرده و حجاب بر روي چشمهايشان حكم مينمايد، و ايعاد به عذاب عظيم ميدهد: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوَآءٌ عَلَيْهِِِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ * خَتَمَ اللَهُ عَلَي قُلُوبِهِمْ وَ عَلَي سَمْعِهِمْ وَ عَلَي أبْصَـرِهِمْ غِشَـوَةٌ وَ لَهُمْ عَذَِابٌ عَظِيمٌ. [4] «حقّاً و تحقيقاً آنانكه بدين گفتار ما (از ايمان به غيب و اقامه نماز و إيتاء زكوة و ايمان به تمام آنچه را كه بر تو و بر پيامبران پيش از تو فرود آمده است، و به آخرت و عالم علوي و فرشتگان) يقين ندارند كساني ميباشند كه كفر ورزيدهاند و براي آنها تفاوتي ندارد كه تو آنها را بترساني و يا نترساني! آنها ايمان نخواهند آورد. خداوند بر دلها و بر گوش آنان مُهر زده است و بر روي ديدگانشان پرده و حائل فرا گرفته، و از براي ايشان عذاب عظيمي است.» قرآن كريم، ايمان به فرشتگان و عالم علوي را كه روز جزاست از بِرّ (نيكي) ميشمرد: لَيْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لَـكِنَّ الْبِرَّ مَنْ ءَامَنَ بِاللَهِ وَ الْيَوْمِ الاخِرِ وَ الْمَلَـئِكَةِ وَ الْكِتَـٰبِ وَ النَّبِيّـينَ.[5] «تنها گرداندن شما چهرههاي خود را به سوي مشرق و مغرب، نيكي و خوبي نيست! وليكن نيكي و خوبي آن كسي است كه: ايمان به خدا و آخرت و فرشتگان و كتاب وحي (قرآن) و حقّانيّت پيامبران بياورد.» اتقان و إحكام كتاب الهي در آنست كه ابدي و جاويد باشد. معاني و مفاهيمش در وزش بادهاي الحاد و كفر و طوفانهاي زندقه و شبهه، استوار بماند. دست تصرّف ملحدان نتواند در آن دگرگوني ايجاد كند؛ و غبار وخيم، و ص 19 غَيم تاريك نفوس شيطاني و وساوس إنسي، بر روي چهره رخشانش گرد نسخ و ابطال را بپاشد. معناي تصرّف در معاني آيات قرآن، و رفع يد از ظهورشان بدون قرينۀ يقينيّۀ نقليّه و يا عقليّه، اجتهاد در اصول دين است؛ نه اجتهاد در فروع دين. [6] اجتهاد در اصول دين غلط است؛ و اجتهاد در فروع دين بايد از موازين شرعيّه كه حاملان آن خصوص فقهاء هستند تخطّي و تجاوز نكند. تصرّف در مفاهيم آيات قرآن بر أساس مِتُد پويائي و رنسانس، كه از مقاله مزبوره دستگير ميشود، نه تنها نسخ قرآن است، بلكه مسخ قرآن است. ص 20 اشكال دوّم آنست كه: صاحب مقاله، فلسفۀ قديم را منزوی و منعزل ديده، و فلسفۀ جديد را ناسخ آن دانسته، و راهگشای سعادت بشر به شاهراه ترقّي و تكامل توصيف كرده است. ما قبل از بحث و ورود در متن مسأله، و غور و بررسی در مواضع خطا و مواقع اشتباه اين عبارات، ناگزيريم بدين نكته توجّه كنيم: استعمال لفظ «قديم» و «جديد» از حربههاي استعمار استلفظ قديم و لفظ جديد را كه بر سر فلسفه و يا هر علمي و يا دينی و مكتبهای و مدرسهای در میآورند، با گام اوّل خواستهاند فاتحه قديم را بخوانند، و شنونده را در اين موطن جديد، هر چه باشد وارد كنند. و اين از مهمترين و رساترين حربههاي استعمار است كه: در وهله اوّل ميخواهد به عنوان قديم و قدمت كه متضمّن معناي كهنگي و پارگي و فرسودگي است، با استعمال اين لغت، آن معني و محتوا را چنان در ذهن شنونده بزند و بكوبد، كه تا أبد آن را فراموش كرده و در زير خاك نسيان دفن كند، و هرگز اشتهاي حتّي رؤيت خارجي و تماشاي منظر ظاهري از آن را هم در سرخود نپرورد. وقتي ميبينيم: مدارس را به قديم و جديد، يعنی به مدارس طلاّب علوم ص 24 دينيّه و معارف اسلاميّه، و به دانشگاههائی با متد و سبك اروپائی نام مينهند و به آنها قديمی و به اينها جديدی ميگويند، با اين عمل خود فاتحه علم و دانش، و مكتب، و حقيقت و شرف و انسانيّت، و رسول و امام و فرشته و حديث و قرآن را خواندهاند؛ و در عوض، مادّيّت و زرق و برق آن را ترويج كرده و مكانيزم بار آوردن نسل را تأييد نمودهاند و بَرده و اسير فرهنگ منحطّ، و اخلاق مشؤوم ملّتهاي يهود و نصاری، از شرق و غرب كردهاند. يعنی همينكه بگويند: اين مدرس جديد است و آن دگر قديم، نصف راه بلكه دو ثلث آنرا براي مقاصد شوم خود طيّ كردهاند. از همۀ قديمیها قديمتر خداست؛ و از همه جديديها جديدتر خداست. او قديم و جديد ندارد، او هميشه هست. هميشه زنده و عالم و محيط است. چون أصالت دارد، در مقابل بیاصالتی و فرونشستگی. پيامبر اسلام، و درس قرآن، و بحث از تاريخ اسلام، و فلسفه و علم اسلام، و حكمت و عرفان اسلام، تا بگيريد: تمام فنون متفرّع از شريعت مقدّسِ آن، از علم تفسير و علم حديث و حتّي علوم مقدّماتي چون منطق و عربيّت و ادبيّت كه روشنگر زبان اين پيغمبر بزرگ و اين آيت اعظم خداوندي هستند؛ همگی جديد وتر و تازه، چون غنچۀ تازه شكفتۀ بوستان گل، معطّر و خوشبو ميباشند. اينها كهنگي بر نميدارند؛ مندرس نميشوند. امّا آن علومی كه أصالةً روی مادّه بحث ميكند و يا بالمآل برای توسعۀ در مادّيّت و فقط خوب خوردن و خوب چريدن است، و از انسانيّت و كمال و حكمت الهي و عرفان خداوندي ابداً خبري نيست، اينها از بقايا و كهنگيهای ملل و اقوام هجمي و بشر جنگلي و حيواني است كه بطرز مدرن در آمده، و وحشيّت و هجميّت كلاسيكي شده، و به نام تمدّن و تكامل، همان وساوس و پندارهاي ابليسي را در كام نوجوانان ميريزند و حلقۀ عبوديّت (عبوديّت نفس) ص 25 را بر گردن آنها مينهند، و در قالب عنوان جديد و به نام جديد، آنان را از همه مزاياي انسانيّت محروم ميكنند. [7] و بنابراين، كلمه قديم كه بر سر فلسفه و يا مدارس آورده شده است بايد به كلمه أصيل بدل شود. علوم و معارف اسلام مندرس نميشودو امّا اشكال و بحث ما بر سر فلسفه كه آن را كهنه وقديمي ومنعزل دانستهاند، اينست كه: علم فلسفه كه به آن حكمت ميگويند و به دارندهاش فيلسوف و حكيم گويند، از ميان جميع علوم، از شريفترين علومي است كه تا بحال در تاريخ بشريّت، انسان بدان دست يافته است. زيرا علمِ انسان سازي است بقدر وسع و اندازه قدرت و توان بشري. آيات وارده در قرآن كريم كه بشر را تشويق به آموختن علم حكمت مينمايددر قرآن مجيد در موارد عديده سخن از حكمت به ميان آمده است، و حضرت باري تعالَي شأنُه العزيز در مقام توصيف و ستايش از پيغمبر مكرّمش وي را بدين صفت ستوده است كه: او به مردم تعليم حكمت مينمود: ص 26 هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي ال۫أُمِّيِّــينَ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ءَايَـتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَـٰبَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلَـٰلٍ مُّبِينٍ. [8] «اوست خداوندي كه در ميان مردمِ درس نخوانده و در دامان مادر پرورش يافته، از خود آنها پيامبري را برانگيخت تا براي ايشان آيات خدا را تلاوت كند، و آنان را رشد و نموّ دهد و كتاب و حكمت را تعليمشان نمايد. و تحقيقاً پيش از اين بعثت، آن مردم در گمراهي و ضلالت آشكاري فرو رفته بودند.» در اينجا ميبينيم كه: تعليم علم حكمت را خداوند، وظيفه پيامبرش به شمار آورده است. و معلوم است كه اين حكمت غير از قرآن است، زيرا قسيم با كلمه كتاب و عطف بر آن قرار گرفته است. و مردمي را كه پيش از بعثت بودهاند، بواسطۀ فقدان علم حكمت و رشد و تكامل انساني، در گمراهي روشن قلمداد ميكند. و همچنين درباره دعاي حضرت ابراهيم و اسمعيل عليهما السّلام، در هنگام بنا كردن كعبه چنين بازگو ميكند كه: رَبَّنَا وَ اجْعَلْنَا مُسلِمَيْنِ لَكَ وَ مِن ذُرِّيَّتِنَآ أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ وَ أَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَ تُبْ عَلَيْنَآ إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ. [9] «بار پروردگارا! ما دو نفر را از تسليم شدگان امر خودت قرار بده و از ذرّيّه و نسل ما جماعتي را كه از تسليم شدگان امر تو باشند قرار بده! و دستورات عبادي را در حجّ و غير آن بما نشان بده! و نظر عطف و توجّه خاصّت را بما معطوف دار، بدرستيكه حقّاً توئي كه نظر عنايت و عطف رحمت داري!» ص 27 و پس از آن، اين پدر و پسر عظيم الشّـأن و بنده مخلَص خداوند اين دعا را ميكنند كه: رَبَّنَا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ءَايَـٰتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَـٰبَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. [10] «بار پروردگارا! برانگيز در ميان ايشان از خودشان، پيامبري را كه آيات تو را بر آنان تلاوت كند و به آنها كتاب و حكمت را بياموزد و آنان را رشد و كمال بخشد؛ حقّاً و حقيقةً توئي اي خداوند كه داراي مقام عزّت و استواري و حكمت ميباشي!»[11] ص 28 در اينجا ميبينيم: آن دو پيامبر بزرگوار، در چنين موقعيّت حسّاس و وضعيّت عظيمي كه به ساختمان كعبه و بالا بردن ديوار قبله مشتاقان كوي حضرت محبوب و عاشقان لقاي معشوق و دلباختگان عبور از مادّه كثيف طبيعت و قدم نهادن در ماوراي آن اشتغال دارند، بهترين دعا و نيازشان به درگاه باري تعالي آنست كه: در ميان اين مردم، پيامبر آخر زمان محمّد بن عبد الله را مبعوث فرما، تا بدانها تعليم كتاب و حكمت كند و بدينوسيله آنان را از زمرۀ بهيميّت بيرون برده و بر أوج كمال انسانيّت نموّ دهد و تكامل بخشد. بنابراين علم حكمت چقدر با ارزش است كه حضرت ابراهيم و اسمعيل يعني بنيادگذاران توحيد و شريعت اقدس اسلام، آنرا براي يگانه ثمرۀ عالم وجود، و ميوۀ دل خود كه عاليترين نمونۀ حيات است؛ درخواست كردند. و بعداً بدون فاصله ميفرمايد: وَ مَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَ'هِـۧـمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ. [12] «و كدام كسي است كه از آئين ابراهيم روي گرداند مگر كسي كه نفس خود ص 29 را در جهالت انداخته باشد؟!» از اين آيه بدست ميآوريم كه اوّلاً: فقط سُفَهاء و فرومايگانند كه از ملّت و آئين و روش إبراهيم اعراض دارند. و ثانياً: به قاعده عكس نقيض يعني: كُلُّ مَنْ لَمْ يَسْفَهْ نَفْسَهُ، يَرْغَبُ في مِلَّةِ إبْراهيم؛ يعني: كُلُّ عاقِلٍ يَرْغَبُ في مِلَّتِه. «هر كس كه نفس خود را به جهالت نيفكنده باشد، به آئين و روش إبراهيم روي ميآورد.» يعني: «هر مرد عاقل به سوي منهاج و روش او روي ميآورد.» بنابراين، حكماء و فلاسفۀ إلهي كه بدين آئين و منهاج گرويدهاند، در منطق قرآن عاقلانند. و كساني كه از حكمت اعراض ميكنند، سفيهان ميباشند. و علاوه بر حضرت رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم، به بسياري از أنبياي الهي، علم حكمت داده شده است؛ مانند حضرت داود[13] و حضرت عيسي بن مريم[14]، و بلكه از آيۀ شريفهاي مستفاد ميشود كه: به جميع أنبياء عليهم السّلام حكمت داده شده است. [15] مضافاً بر آنكه علم حكمت را خداوند به بندگان برگزيده و عباد خجستۀ ص 30 خود كه مورد مشيّت او هستند عنايت كرده است، و آن را خير كثير به شمار آورده است: يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَآءُ وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا. [16] «خداوند حكمت را به هر كس كه بخواهد ميدهد. و كسي كه به وي حكمت داده شده است، تحقيقاً به او خير كثيري داده شده است.» تعريف و تمجيد اسلام از حكماي يونان، و نزول سوره لقمانخداوند نام يكي از حكماي يونان را در قرآن برده است، و سورهاي به نام او نازل فرموده است. و در اين سوره بسياري از كلمات و مواعظ و سخنان حكمت آميز او را به عنوان درس و سرمشق جاوداني براي بشر بازگو ميكند. نام اين مرد بزرگ لُقمان است.[17] و سورۀ قرآن به نام او «لقمان» نامگذاري شده است: وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمَـٰنَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ وَ مَن يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِﮮ ص 31 وَ مَن كَفَرَ فَإِنَّ اللَهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ. [18] «و سوگند بخدا كه ما تحقيقاً به لقمان حكمت داديم: اينكه شكر و سپاس خدا را بجاي آور. پس مطلب اينست و بس: كسي كه شكر خداوند را بجاي آورد براي خودش بجاي آورده است؛ و كسي كه كفر ورزد (و روي احسان و نعمت خداوندي پوششي بنهد) بداند كه خداوند از همه جهانيان مستغني است.» در سورۀ إسراء پس از هفده آيهاي را كه در توحيد و حدّ اعلاي از مراتب مكارم اخلاق، يكايك برميشمرد، به دنبال آن بدون فاصله ميفرمايد: ذَ'لِكَ مِمَّآ أَوْحَٰىٓ إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَهِ إِلَٰـهًا ءَاخَرَ فَتُلْقَٰي فِي جَهَنَّمَ مَلُومًا مَّدْحُورًا. [19] «اينها از آن چيزهائيست كه پروردگارت به سوي تو از حكمت وحي كرده است. و با الله معبود دگري را قرار مده كه در آنصورت بطور ملامت شده و دور افكنده گرديده، در جهنّم فرو خواهي افتاد.» گرچه كلمۀ حكمتي كه در اين آيات و نظائرها بكار رفته است مراد خصوص حكمت يونان نيست، امّا از آنجائي كه اوّلاً: حكمت به معني كلّي و عامّ آن آورده شده است (و آن، به علم انسان شناسي، و موقعيّت انسان با آفرينندهاش، و ربط وي با جهان و جهانيان، و مراتب اتّصال جسم و روحش كه چگونه در هم اثر ميگذارند، و برنامه تأمين سعادت مطلق و خير وي، و به عبارت موجز به علم به حقائق اشياء بقدر قدرت بشر تفسير شده است) و ثانياً: فلسفه و حكمت يونان كه مورد تشويق و ترغيب واقع شده است، متكفّل بيان ص 32 همين مطالب است؛ ميتوان ربط وثيق حقيقت حكمت را با حكمت يونان دانست. در روايات واردۀ از أئمّۀ أهل البيت، از حكماي الهي يونان تمجيد و تحسين به عمل آمده است. و حقّاً ايشان حقّ عظيمي بر جامعۀ بشريّت و عالم انسانيّت و موحّدين و صاحبان فضائل و مكارم دارند كه: در وقتي كه فلسفههاي سَوفَسطائيان غلبه كرده بود و در هر امر بديهي تشكيك ميكرد و بشريّت را به عالم موهومات و بيبند و باري سوق ميداد، و فلسفه كَلْبيان غلبه كرده بود، و دست به نَهْب و غارت أموال و اطعمۀ مردم زده بود، علماي عظيم و صاحب شخصيّت و موحّد يونان قيام كرده، دامن همّت به كمر زدند و با مجاهدات عظيم و تشكيل مكتبها و مدرسهاي توحيدي بر پايه برهان و شهود، شاگردان عظيمي تربيت كردند، و سير مادّيگري را در يونان به عقب راندند؛ گرچه مستلزم اشكالات، و توأم با مرارتها و تحمّل مصائب و دشواريهائي بود كه بر آنها وارد شد. مادّيّون به پيروي أبيقور (اپيكور) فلسفهاي تأليف كرده و گفتند: سعادت انسان در لذّات نفساني اوست؛ و مانع از آن نيست مگر عفّت و حيا و نظائر آنها از اوهامي كه انسان خودش را بدانها مقيّد ساخته، و نام آنها را فضائل نهاده است. بنابراين براي نيل به سعادت لازم است كه انسان اين فضائل را از بين ببرد. فلهذا هر جا سفره و وليمهاي سراغ ميگرفتند، هر جا كه سوري مييافتند بر آن حمله مينمودند و همهاش را ميخوردند و ميبردند. اين امر بر أشراف يونان گران آمد كه در برابر ميهمانان، سفره را چپاول كنند. چاره را در آن دانستند كه درِ منزلهايشان افرادي را بگمارند تا نعلها و كفشهائي كه در دست داشتند بر سر آنها و بر شانههايشان بكوبند. فلاسفۀ ص 33 مادّي، و از جمله خود ابيقور، هر وقت ميديدند كه گرفتار كفشها خواهند شد فرار ميكردند؛ و گرنه حمله ور ميشدند و براي صاحبخانه چيزي باقي نميگذاشتند. و روش كَلْبيّين همان طريقۀ مادّيّۀ محضه و إلحاد صرف است كه هر شخص مُلحِد آنرا ميپسندد و بقدر يك بند انگشت از آن تخطّي ندارد. زيرا بنابر اين فلسفه، اعتقاد به حُسن و قُبح و حلال و حرام معني ندارد، و از آنچه نفس اشتها داشته باشد، هيچ مانع و رادعي ندارد. و اينست فلسفۀ كمونيستها. و اگر انسان ببيند كه: بعضي از ايشان از أفعال پست خودداري ميكنند و يا عبارت حيا و عفّت را بكار ميبرند، يا از روي نفاق و ريا و خودنمائي ميگويند، و يا اينكه ميان اين مرام و بعضي از تعاليم ديني در نفوسشان آميخته شده، و خودشان آگاهي به مقتضاي مرام و روششان ندارند. [20] قيام فلاسفه إلهي يونان، عليه مادّيّونباري سُقراط حكيم و شاگرد ارجمندش: أفلاطون حكيم و شاگرد اين شاگرد: أرسطو يا أرَسْطاطاليس با تدوين علم منطق و حكمت، اساس و بنياد فلسفۀ مادّيّون، و كاركرد آنها را بهم زدند. و بر أساس حقّ و واقعيّت، فلسفۀ الهيّون را مدوّن ساخته، و نياز عالم طبيعت را به خداوند شاعر و حكيم و زنده و ازلي و ابدي و قادر كه مسبّب ألاسباب و علّة العلل است، مستدلّ نمودند. و حكمت خود را بر اساس مكارم اخلاق و فضيلت و عالم وراي مادّه و طبيعت، كه در برهان ارسطوئي و در مشاهدات إشراقيِ افلاطوني مبرهن گرديده بود، بنا كردند. ص 34 ضرر غرب در عدم توجّه به توحيد و معارف و اخلاق، بواسطه ترك فلسفه إلهيتدريس كتب افلاطون و ارسطو در اروپا جاري و ساري بود؛ و از پايان قرون وسطي يعني قرنهاي 13 و 14 و 15 ميلادي، راجر بيكن و در قرن 17 فرانسيس بيكن و پس از او دكارت اساس فلسفۀ ارسطو را بهم ريختند؛ و مقارن اين احوال و از دويست سال پيش كه نيوتُن و أخيراً به دنبالش اَينشتَين در عالم فيزيك ظهور كردند، و توجّه عامّۀ مردم از تو حيد و معارف و اخلاق و فضائل به سوي مادّيگري و زندگاني متجمّل و هوسراني و عدم ادراك شخصيّت انساني بازگشت، آن مكتب هم تعطيل شد. و امروزه در اروپا و آمريكا ديده نميشود كه فيلسوف الهي شاگردان اخلاقي و مكتبي تربيت كند، و كتب افلاطون و ارسطو را درس بدهد. و اين يك ضايعه بلكه فاجعۀ بزرگي است كه بدان ملّتها روي آورده است. و جريان يك فلسفۀ الهي به نام فلسفههاي توميستي و نئوتوميستي در غرب، و نيز وجود دو نفر فيلسوف و مورّخ فلسفه به نام كاپلستون و ژيلسون را در دوران معاصر كه هر دو كشيش و توميست و الهي هستند، نميتوان در برابر صدها مكتب فلسفههاي تجربي و مادّي به حساب آورد. زيرا به حكم النّادرُ كالْمَعدوم، بقدري در مقابل كثرت مكاتب مادّيّين ضعيف است كه قابل ملاحظه نيست. فلهذا بشرِ انسان و طالب شخصيّت، بالْخصوص با تعاليم حيات بخش حضرت مسيح علي نبيّنا و آله و عليه السّلام، چنان چهارنعل به سوي تمدّن ماشيني و علوم مكانيك و طبيعي ميرود كه خود و شخصيّت وانسانيّت و شرف و عزّت را فراموش كرده، و حتّي از دنيا هم متمتّع نميشود؛ و ماشينوار و افزارمانند در دست مكانيك واقع گرديده است. اينست نتيجۀ ترك تدريس حكمت يونانيان در اروپا! گفتار آلكسيس كارل در ضرر بشريّت بواسطه تمدّن و فرهنگ جديددكتر آلِكسيس كارِِل در مقدّمۀ كتاب خود: « انسان موجود ناشناخته » ص 35 ميگويد: ))... زيرا انسان قادر نيست ديگر از تمدّن ماشيني در راهي كه افتاده است پيروي كند؛ براي آنكه بسوي انحطاط ميگرايد. زيبائيهاي علومِ مادّه بيجان چنان او را خيره كرده كه از ياد برده است جسم و جان او از قوانين پيچيدهاي پيروي ميكنند كه مانند قوانين جهان ستارگان تغيير ناپذيرند، و نميتوان بيآنكه خطر و زياني متوجّه شود آنها را پايمال نمود. بنابراين، شناسائي روابطي كه آدمي را ناچار به جهان و به همنوعانش ميپيوندد و آشنائي به روابط بين بافتها و روانش، ضرورت دارد. در حقيقت، مقدّم بر هر چيز بايد به انسان پرداخت. با انحطاط او، زيبائي تمدّن ما و حتّي عظمت جهان ستارگان نيز از ميان ميرود. به خاطر اين دلائل اين كتاب نوشته شده است... [21] ص 36 فِرِدْريك كُودِرْ كه نظر صائبش از وراءِ آمريكا، اروپا را نيز در بر ميگيرد، محرّك تأليف اين كتاب شده است. بلاشكّ بسياري ملل راهي را كه آمريكاي شمالي گشوده است خواهند پيمود. تمام ممالكي كه كوركورانه روح و طرق تمدّن صنعتي را پذيرفتهاند: انگلستان يا روسيه، آلمان يا فرانسه از همان خطراتي تهديد ميشوند كه آمريكا با آنها مواجه است. توجّه انسانيّت بايد از ماشين و مادّه بسوي جسم و روان آدمي، و بروي كيفيّات بدني و معنوي كه بیآنها ماشينها و جهان نيوتن و اينشتَين وجود نخواهد داشت، معطوف گردد... ما كم كم بضعف تمدّن خود پي ميبريم. بسيارند كسانيكه امروز رهائي از قيد بندگي اصول اجتماع امروزي را آرزو ميكنند. اين كتاب بخاطر آنان نگاشته شده است. همچنين بخاطر متفكّرين تندروي كه نه تنها بلزوم تغييراتي در شؤون سياسي و اقتصادي، بلكه به واژگوني اصول تمدّن صنعتي معتقدند و راه ديگري براي پيشرفت انسانيّت آرزو ص 37 ميكنند. (( [22] « مسترفرنكل كه از رجال انگليس است، بر تعطيل شدن فلسفۀ يونان در اروپا تأسّفها ميخورد و ميگويد: متأخّرين از ما گرچه به درجۀ اعلاي از علوم و صنايع رسيده باشند، وليكن به قدر عُشْر آن مقداري را كه يونانيان رسيدهاند، نرسيدهاند. بنابراين اگر آن كتب تا اين زمان باقي بود، و علوم يونان به علوم امروز مردم اضافه و ضميمه ميشد، تحقيقاً اينك دنيا بصورت بهشتي در آمده بود كه: يك وَجَب از آن يافت نميشد مگر آنكه به انواع و اقسام علوم و فضائل معمور و آباد گرديده بود. (( [23] افلاطون پانصد سال قبل از بعثت حضرت عيسي بن مريم علي نبيّنا و آله و عليه السّلام بود. و اين جمله را كه به او نسبت دادهاند كه گفته است: شريعت حضرت عيسي براي ضعفاء العقول است، و من كه به حقيقت پيوستهام، در تحت اين شريعت در نميآيم، كذب محض است. چون همانطور كه گفتيم: وي قبل از بعثت حضرت مسيح بوده است. به علّت آنكه او استاد ارسطو بود، و ارسطو استاد و وزير اسكندر مقدوني بوده است؛ و زمان اسكندر مقدوني در تاريخ مضبوط است. افلاطون داراي حكمت إشراق بود. او سرسلسلۀ رَواقيّين است كه با رياضات و مجاهدات باطني از راه تصفيۀ باطن، كشف حقائق و معارف إلهيّه بر او ميشده است. ص 38 ارسطو شاگرد افلاطون داراي حكمت مَشّاء بوده است، كه ابداً به باطن تكيه ننموده، بلكه فقط از نقطۀ نظر برهان، مسائل حِكميّه را بنا نهاده است. اسكندر پس از فتح مشرق، بندر اسكندريّه را در مصر بنا كرد، و در آنجا مدرسهاي تشكيل داد و شاگردان افلاطون در آنجا به تدريس پرداختند. و مكتبشان چون توأمي از بعضي از قوانين افلاطون و بعضي از ضمائم تازۀ ديگري بوده است به مكتب نو افلاطوني ناميده شد. اين مكتب باقي بود تا زمان اسلام در وقتي كه در حكومت عمر آنجا را فتح كردند، آن مكتب بر افتاد. يكي از بزرگان اين مكتب ثاميطورس است كه اسلام آورد و به نام يحيي نحوي ناميده شد. كتاب اُثولوجيا[24] كه كتاب مختصر و مفيدي است بر اساس حكمت اشراق ـ و بعضي اشتباهاً از ارسطو ميدانند ـ از افلوطين است كه از شاگردان اين مكتب است؛ و نسبتش به ارسطو اشتباه است. كتب يونان را از طبّ و فلسفه و هيئت و هندسه، در زمان حضرت امام رضا و امام جواد عليهما السّلام از يوناني به عربي توسّط حُنَين عبادي ترجمه كردند. ثابت بن قُرَّة، اصول اقليدِس را تحرير كرد؛ و اوّلين كسي است كه آنرا مهذّب نموده و مشكلاتش را توضيح داده است. گرچه اين كتب كه به عربي ترجمه شد، توسّط خلفاي عبّاسي و به امر آنها صورت گرفت، وليكن هيچ دليل و شاهدي در دست نيست كه انگيزهاش ص 39 معارضه و مبارزۀ با أئمّه عليهم السّلام بوده باشد. زيرا طبّ و فلسفه و هندسه و امثالها از علومي است كه نه تنها مخالفتي با مكتب أهل البيت نداشت، بلكه موافق هم بود. برهان و منطق، گفتار راستين پيشوايان دين را بهتر واضح ميكند. آنها مدّعاي خطائي نداشتند، تا از منطق و قياس در هراس باشند. حقّ بزرگ فلاسفه اسلام در پاسداري از توحيد و قرآنجمعي از شاگردان حضرت صادق عليه السّلام همچون محمّدبن نُعمان معروف به أحْوَل و مؤمن الطّاق، و هِشام بن حَكَم اهل برهان و جدل بودهاند؛ بالأخصّ از شرح حالات هشام بن حكم بدست ميآيد كه وي فلسفه ديده و خوانده است. آنان با منطق و برهان قويّ خود، در اشاعه و اثبات مكتب ولايت پافشاريها نمودند. جمع كردن صدر المتأ لّهين بين عقل و شرع و شهودحكمت مَشّاء و كتب ارسطو پيوسته در مدارس و مساجد بحث و تدريس ميشد؛ تا معلّم ثاني: فارابي، و شيخ الرّئيس أبوعلي سينا كتب مستقلّي در فلسفه نوشتند، و جِيلاً بعد جيلٍ و عصراً بعد عصر دانشمنداني نظير ابن فَهد و ابن مِسكَوَيه و ابن رُشد و خواجه نصيرالدّين طوسي[25] و ميرفندرسك ص 40 (ادامه پاورقی)
ص 41
و ميرداماد پيدا شدند، و عالم اسلام و توحيد و نبوّت و امامت و معاد و اخلاق و مكارم از فضائل را به نور معارف خود در تفسير قرآن، و بيان حقائق علمي و فلسفي آن روشن كردند؛ تا نوبت رسيده به أفضل الحكماء و أشرف الفلاسفة الأقدمين من المتقدّمين و المتأخّرين، صاحب مكتب اشراق و داراي معارف مش |