|
|
|
أقسام طيّ الارض از جهت كمال و عدم كمال و حقيقت آنتلميذ: آيا طيّ الارض عبارت است از اعدام جسم و بدن در مكان اوّل، و احضار و ايجادش در مكان مقصود؟ آيا طيّ الارض اين نيست؟ بطوريكه صاحب طيّ الارض با ارادۀ الهيّه و ملكوتيّهاي كه به او إفاضه شده است، در آنِ واحد خود را در محلّ منظور احضار و ايجاد كند؟ علاّمه: گويا همينطور باشد. تلميذ: گويا اينطور است، يا واقعاً چنين است؟ علاّمه: واقعاً اينطور است. تلميذ: بنابراين، چند مسأله مطرح ميگردد: 1 ـ بايد طيّ الارض اختصاص به نفوس قدسيّۀ الهيّه داشته باشد؛ و تا افراد به معرفت نفس كه ملازم معرف ربّ باشد، نرسيده باشند و تصرّف در موادّ كائنات ننمايند، نتوانند طيّ الارض كنند. پس بنابراين طيّ الارضي كه از افراد غير كامل أحياناً نقل شده است چه ص 378 محملي دارد؟ علاّمه: از افراد غير كامل نقل نشده است؛ و حتماً مباشرين آن از وارستگان و واصلانند.[258] تلميذ: 2 ـ چه بسا ديده شده است ـ چنانچه در روايات آمده است و شواهد تاريخي نيز حاكيست ـ بعضي از وارستگان و واصلان، ديگران را نيز با معيّت خود بطرف مقصود با طيّ الارض بردهاند. در اينصورت بايد گفت كه: نفس ملكوتي و خلاّقۀ آنان، قادر بر ايجاد اجسامي غير از خود نيز در محلّ منظور ميباشند. علاّمه: همينطور است. تلميذ: 3 ـ افرادي كه طيّ الارض آنها قدري طول ميكشد مثلاً پنج دقيقه يا ده دقيقه يا بيشتر ميباشد، چگونه طيّ الارض آنها انجام ميگيرد؟ علاّمه: چون كاملاً بمقام كمال نرسيدهاند، طيّ الارض آنها ناقص است؛ و براي خلاّقيّت ابدان در محلّ منظور، احتياج به صرف وقت و إعمال قوّۀ بيشتري دارند؛ مانند طيّ الارض أجانين كه معمولاً طول ميكشد، و راجع به آوردن تخت بلقيس در قرآن كريم وارد است: قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا ءَاتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ.[259] ص 379 و اين البتّه مستلزم زماني است؛ گر چه قليل باشد. تلميذ: براي طيّ الارض، بنابراين فرضيّه، ديگر چه نيازي بالتزام ترتيب سلسلۀ عِلَل و معلولات طبيعي مانند اعجاز انبياء و خوارق عادات است؟ بلكه ميتوان گفت: با يك ارادۀ الهيّۀ كُنْ، يَكونُ ميگردد (بدون پيمودن ذرّات جسم با حركت جوهري سريع، سلسلۀ مراتب لازمۀ خود را) و جسم اوّل در آن زمان و در آن مكان و با آن مشخّصات، جسم ثاني ميگردد در زمان ديگر و مكان ديگر و مشخّصات ديگر؛ و همينطور در داستان معجزات و خوارق عادات. علاّمه: بلي، اينطور ميشود گفت. * * * در معني: لِيُهْنِئَنَّكُمُ الاِسْمُ: وَ إِنَّ مِن شِيعَتِهِ لإبْرَ'هِيمَتلميذ: در ج 12، ص 29، از «بحار الانوار» طبع حروفي، از «تفسير عليّ ابن إبراهيم» با إسناد خود از حضرت أبيجعفر عليه السّلام روايت ميكند كه فرمودهاند: لِيُهْنِئَنَّكُمُ الاِسْمُ! قُلْتُ: مَا هُوَ جُعِلْتُ فِدَاكَ؟ قَالَ: قَوْلُهُ: وَ إِنَّ مِن شِيعَتِهِ لإبْرَ'هِيمَ، وَ قَوْلُهُ: فَاسْتَغَـٰثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَي الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ؛ فَلْيُهْنِئَنَّكُمُ الاسْمُ.[260] معني اين روايت چيست؟ زيرا كه مراد از شِيعَتِهِ در آيۀ اوّل، شيعۀ نوح و ص 380 مراد از شِيعَتِهِ در آيۀ دوّم، شيعۀ حضرت موسي علَي نبيِّنا وآله و عَليهِما السَّلام است. علاّمه: ظاهراً مراد اينست كه: چون لفظ شيعه در قرآن كريم استعمال شده است و نسبت تشيّع را به شيعۀ نوح و موسي داده است؛ بنابراين، اين اسم، اسم مباركي است كه شما شيعيان نيز خود را شيعه ميناميد. بنابراين فقط از نقطۀ نظر شباهت اسمي كه شما شيعيان عليّ بن أبيطالب و شيعيان آن دو پيامبر داريد، و مبارك بودن اين لقب، اميد كرامت و فلاح و فوز براي شماست؛ و اين از نقطۀ نظر تشريف است. * * * راجع به گفتار شيخ حرّ عاملي به اينكه علم پيغمبر از انبياء سابقين استتلميذ: شيخ حرّ عاملي در مقدّمۀ كتاب «إثبات الهُداة» ص 23سطر 4 گويد: وَ أيْضًا فَإنَّهُ قَدْ تَواتَرَ أنَّ عِلْمَ النَّبيِّ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ أوْ بَعْضَهُ أوْ أكْثَرَهُ، وَصَلَ إلَيْهِ مِنَ الانْبيآءِ وَ الاوْصيآءِ السّابِقينَ. «و أيضاً پس به تحقيق كه بطور تواتر ثابت شده است كه علم رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم، يا مقداري از علمش و يا بيشتر از علمش، از پيغمبران سابق و يا از اوصياي آنها به آنحضرت رسيده است.» آيا اين گفتار وجهي دارد؟ چون رسول خدا در ظاهر با هيچيك از انبياء و اوصياء سابقين بواسطۀ پرسش و گفتگو از آنها و ملاقات و برخورد آنها، استفادهاي ننموده است. علاّمه: ظاهراً وجهي ندارد؛ بعلّت عدم ملاقات رسول خدا با آنها. آري، در عالم باطن، اين معني متصوّر است كه بعضي از علوم خود را از سابقين بواسطۀ پرسش و گفتگوي از آنها اخذ نموده باشد. و شاهد بر اين معني آيۀ 45، از سورۀ 43: الزّخرف است: وَ سْـئَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رُّسُلِنَآ أَ جَعَلْنَا مِن دُونِ الرَّحْمَـٰن ص 381 ءَالِهَةً يُعْبَدُونَ.[261] از اين آيه استفاده ميشود كه راه مكالمه و مسألۀ رسول الله با انبياء عليهمالسّلام در عالم ملكوت باز بوده است. * * * عموميّت دعوت انبياي أولوا العزم براي تمام جهانتلميذ: راجع به عموميّت دعوت حضرت رسول اكرم محمّد بن عبدالله صلّي الله عليه و آله و سلّم نسبت به تمام أفراد تا روز قيامت، آياتي در قرآن مجيد وارد است؛ مانند: وَ مَآ أَرْسَلْنَـٰكَ إِلَّا كَآفَّةً لِّلنَّاسِ بَشِيرًا وَ نَذِيرًا وَلَـٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ.[262] و مانند: وَ مَآ أَرْسَلْنَـٰكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَـٰلَمِينَ.[263] و مانند: يَـٰٓأَيـُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا الَّذِي لَهُ و مُلْكُ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضِ لآ إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ يُحْيِ وَ يُمِيتُ فَـَامِنُوا بِاللَهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الامِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللَهِ وَ كَلِمَـٰتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ.[264] ص 382 و مانند: فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِن كُلِّ أُمَّةِ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنَا بِكَ عَلَي' هَـٰٓؤُلآءِ شَهِيدًا.[265] و همچنين از روش رسول الله صلّي الله عليه وآله وسلّم و دعوت تمام افراد بشر را بدين اسلام، و نوشتن نامه براي مَلِك روم و ايران و حَبشه و سائر نقاط از هر طائفه و ملّت، وضوح اين معني كالشَّمسِ في رابعةِ النَّهار است. البتّه در قبال اين آيات، آياتي ديگر هم هست كه موهِم اختصاص دعوت باشد؛ مانند: هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الامِّيِّــنَ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ءَايَـٰتِهِ.[266] و مانند: وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولٌ فَإِذَا جَآءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُم بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لَا يُظْلَمُونَ.[267] و مانند: وَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللَهُ مَن يَشَآءُ وَ يَهْدِي مَن يَشَآءُ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.[268] وليكن با نصوصيّت عموميّت دعوت رسول الله از آيات فوق، إيهام اين آيات به اختصاص دعوت، مردود است. ص 383 ارسال حضرت موسي بسوي فرعون با آنكه از بني اسرائيل نبوده استو امّا راجع بحضرت موسي و عيسي علَي نبيّنا و آلِه و علَيهما السَّلام، آياتي در قرآن مجيد وارد است كه ظاهر در اختصاص دعوت آنها به بني إسرائيل است؛ مانند آيۀ 5، از سورۀ 14: إبراهيم: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَي' بِـَايَـٰتِنَآ أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَي النُّورِ وَ ذَكِّرْهُم بِأَيَّیـٰمِ اللَهِ إِنَّ فِي ذَ'لِكَ لَا يَـٰتٍ لِّكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ.[269] و مانند آيۀ 5 و 6، از سورۀ 61: الصّفّ: وَ إِذْ قَالَ مُوسَي' لِقَوْمِهِ يَـٰقَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِي وَ قَد تَّعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللَهِ إِلَيْكُمْ فَلَمَّا زَاغُوٓا أَزَاغَ اللَهُ قُلُوبَهُمْ وَاللَهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَـٰسِقِينَ * وَ إِذْ قَالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ يَـٰبَنِيٓ إِسْرَ 'ٓ ٓءِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَهِ إِلَيْكُمْ ـ الآية.[270] و صريحتر از اين آيه، گفتار مادرش حضرت مريم است؛ چنانكه در سورۀ 3: ءَال عمران، آيات 47 و 48 و صدر 49، آمده است: قَالَتْ رَبِّ أَنَّي' يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ قَالَ كَذَ'لِكِ اللَهُ يَخْلُقُ مَا يَشَآءُ إِذَا قَضَي'ٓ أَمْرًا فَإِنـَّمَا يَقُولُ لَهُو كُن فَيَكُونُ * وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتَـٰبَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْرَیٰةَ وَالْإِنجِيلَ * وَ رَسُولاً إِلَي' بَنِيٓإِسْرَ'ٓءِيلَ.[271] ص 384 و ديگر آنكه در آيات قرآنيّه، خطابات حضرت موسي با بني إسرائيل است. و همچنين در شريعت حضرت موسي و عيسي، حجّ تشريع نشده است، و در صورتيكه شريعت آنها جهاني بود بايد بدنبال دعوت و شريعت حضرت إبراهيم عليه السّلام كه جهاني است، و حجّ در آن تشريع شده است، بوده باشد. و اگر كسي در شريعت آن دو پيامبر بزرگ مطالعه كند مييابد كه در عين دعوت به توحيد خداوند سبحانه و تعالَي، احكام خاصّهاي دارند كه هيچ مناسبت با شريعت اسلام و شريعت حضرت إبراهيم ندارد. علاّمه: در قبال مطالب و بياناتي كه نموديد و همه در موطن خود صحيح است! آيات و رواياتي داريم، و نيز از سيره و روش رسول اكرم ظاهر ميشود كه دعوت آن دو پيامبر بزرگ عمومي بوده است. از جمله آنكه در قرآن كريم داريم: إِذْهَبَآ إِلَي' فِرْعَوْنَ إِنـَّهُو طَغَي'.[272] حضرت موسي، فرعون و قبطيان را كه ساكن مصر بودند، دعوت به شريعت خود نمود؛ و حال آنكه مسلّماً آنها از بني إسرائيل نبودند (كه سبطيان هستند) بلكه اصولاً قبطيان در صفّ مقابل سبطيان و بني إسرائيل ميباشند. و از جمله آنكه رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم آئين يهود و نصاري را كه در بلاد عرب بودند و از اعراب در مكّه و مدينه و حَبَشه و سائر نقاط بودند، ص 385 و مسلّماً از بني إسرائيل نبودند؛ آئين رسمي ميشناخت، و با آنها معاملۀ اهل كتاب مينمود؛ در صورتيكه اگر شريعت حضرت موسي و عيسي اختصاص به بني اسرائيل داشت، بايد تديّن اعراب قبل از اسلام بدين يهود و نصاري غلط باشد؛ و مورد امضاي رسول الله قرار نگيرد. و از جمله آنكه رسول أكرم با نصاراي نجران آمادۀ مباهله شدند؛ و اعلان مبارزۀ عرفاني نمودند؛ و نصاراي نجران تماماً عرب بودند. و امّا آئين حجّ گرچه از سنّتهاي حضرت إبراهيم عليه السّلام است، ولي حضرت إبراهيم آنرا فقط براي خصوص اعراب تشريع فرمود؛ نه براي همۀ اقطار و قلمرو نبوّت خود. و براي ساكنين فلسطين تشريع نفرمود، و گرنه اين سنّت الهيّه را قطعاً حضرت إسحق و يعقوب و پيامبران ديگر از بني إسرائيل انجام ميدادند. و امّا در بين حضرت إسمعيل و اولادش اين سنّت باقي ماند كه در ناحيۀ عرب زمين سكني داشتند. و ما نه ثبوتاً و نه إثباتاً دليلي براي لزوم تشريع عموميّت حجّ در زمان حضرت إبراهيم نداريم. و از آن آيات كه استدلال نموديد ميتوان جواب داد كه: فرستاده شدن بسوي بني إسرائيل غير از اختصاص دعوت به آنانست؛ و آيۀ مباركۀ: وَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ بيشتر از اين دلالت ندارد كه هر پيغمبري كه برانگيخته ميشود، با زبان قوم خود تكلّم ميكند؛ و امّا دعوتش اختصاص بقوم خود داشته باشد، از كجا استفاده ميشود؟ * * * استناد افعال به حقّ تعالي، و معني لِيَعْلَمَ اللَهُ مَن يَنصُرُهُو وَ رُسُلَهُو بِالْغَيْبِتلميذ: آياتي در قرآن كريم داريم كه استناد أفعال را بذات مقدّس حضرت احديّت ميدهد. بعضي از اين آيات بسيار عجيب است؛ مانند آية ص 386 115، از سورۀ 4: النّسآء: وَ مَن يُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَي' وَ يَتَّبِـعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّي' وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ سَآءَتْ مَصِيرًا.[273] در اين آيۀ كريمه، ذات مقدّس حقّ، بازگشت كساني را كه با رسول خدا مخاصمه ميكنند و از راه مؤمنين پيروي نميكنند بخود نسبت داده است؛ و ميفرمايد: آن بازگشتي را كه او نموده است، ما او را برگردانيديم؛ و نفس بازگشت او مستند به بازگردانيدن ما بوده است. و نيز در آيۀ كريمۀ 144، از سورۀ 4: النّسآء، ميفرمايد: يَـٰٓأَيـُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْكَـٰفِرِينَ أَوْلِيَآءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَتُرِيدُونَ أَن تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطَـٰنًا مُّبِينًا.[274] و راستي هر وقت اين ناچيز، متذكّر مفاد اين آيۀ شريفه ميشوم، شگفتم زياد ميگردد؛ كه تا چه اندازه معناي رشيق و محتواي لطيف و بُعد معني و گستردگي مفاد را دارد؟ چگونه خداوند سبحانه و تعالَي مؤمنين را نهي فرموده است از اينكه با كفّار طرح مودّت و آشنائي بريزند؟ و بالاخره آنان را سرپرست و صاحب اختيار خود قرار دهند و مؤمنين را رها كنند؟ و سپس آن قدرت و سلطنتي كه كفّار بدين دسته از مردم پيدا ميكنند، در اثر اين عمل ناشايسته؛ آن را قدرت و سلطنت و ص 387 قهّاريّتي از براي خدا عليه آنان بشمار ميآورد. يعني غلبه و سلطنت كفّار بر مسلمانان، غلبۀ الهي بر آنانست؛ پس شما اي مسلمانان! چنين نكنيد تا خدا چنان نكند. و در اينجا نفس قدرت و سلطنت كفّار را نفس قدرت و سلطنت خدا نسبت به مسلمانان قرار داده است. علاّمه: منطق قرآن دربارۀ توحيد افعالي و استناد جميع أفعال بحضرت حقّ متعال بسيار عالي است. در سورۀ 18: الكهف، آيۀ 12 ميفرمايد: ثُمَّ بَعَثْنَـٰهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَي' لِمَا لَبِثُوٓا أَمَدًا.[275] زيرا كه معلوم است مراد از علم در اينجا علم فعلي است، و آن عبارت است از وجود اشياء و ظهور آنها با وجود خاصّ خود در نزد حضرت پروردگار متعال. و اين قسم استعمال از علم كه مراد نفس افعال موجودات باشد در قرآن مجيد بسيار آمده است؛ چون آيۀ شريفۀ: لِيَعْلَمَ اللَهُ مَن يَنصُرُهُ و وَ رُسُلَهُ و بِالْغَيْبِ،[276] و آيۀ: لِيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَـٰلَـٰتِ رَبِّهِمْ.[277] و اين علم را در اينجا بعضي معني خوبي كردهاند و گفتهاند كه: معنيش اينست: «لِيُظْهِرَ مَعْلومَنا عَلَي ما عَلَّمْناهُ.»[278] و همچنين آيۀ: وَ لَا تَقُولَنَّ لِشَايْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَ'لِكَ غَدًا * إِلآ ص 388 أَن يَشَآءَ اللَهُ[279] دلالت دارد بر آنكه نفس فعلي كه انسان بجاي ميآورد، مورد مشيّت و ارادۀ الهي است. و مانند آيۀ: وَ لَوْ جَعَلْنَـٰهُ مَلَكًا لَّجَعَلْنَـٰهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنَا عَلَيْهِم مَّا يَلْبِسُونَ.[280] تمام افعال منوط به اذن و مشيّت حضرت حقّ متعال استو بطور كلّي آنچه قرآن مجيد بما تعليم ميدهد اينست كه: آنچه در عالم وجود است چه ذات و چه فعل و اثَر، همه مملوك خداست؛ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ، و از براي خداست آنچه را كه بخواهد در اين مماليك خود انجام دهد. و از براي غير خدا بهيچ وجه اختياري و قدرتي نيست، مگر به همان مقداري كه خداوند به او تمليك نموده و او را بر آن، قدرت داده است. و خداوند مالك مطلق است نسبت بهمۀ موجودات، و نسبت به انسان و نسبت به مملوكات انسان. و آيات قرآن كه دلالت بر اين حقيقت ميكند جدّاً بسيار است. آنچه در عالم تكوين مشاهده ميشود از موجوداتيكه داراي فعل و يا اثري هستند (همانهائي را كه ما آنها را عِلل و اسباب ميدانيم) در سببيّت خود استقلال ندارند، و از فعل و تأثير خداوند متعال بينياز نيستند. اين موجودات نه ميتوانند كاري انجام دهند و نه ميتوانند أثري داشته باشند، مگر آنچه را كه خدا بخواهد بجاي آرد يا اثري گذارد. يعني خداوند قدرت فعل و اثر را به آن ميدهد؛ و ارادۀ خلاف آنرا نميكند تا بالنّتيجه قدرت از آن موجود سلب گردد. ص 389 و بعبارت ديگر: تمام سلسله علل و اسبابي كه در عالم تكوين هستند، از نزد خود و به اقتضاي ذات خود داراي اثري نيستند؛ بلكه بواسطۀ قدرت دادن خدا بر فعل و اثري كه دارند، انجام ميگيرد؛ و خداوند إرادۀ خلاف آنرا نميكند. و به تعبير ديگر: خداوند راه وصول به آن معلول و اثر را آسان ميكند و اذن ميدهد؛ اذن خدا همان قدرت دادن خدا و رفع مانع نمودن است. آيات و روايات بطور استفاضه و تواتر وارد است بر اينكه عمل هر عاملي بستگي به اذن خدا دارد؛ و هيچ كاري از هيچ كارداري سر نميزند، مگر آنكه اذن خدا در آنست.[281] خداوند ميفرمايد: مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَهِ.[282] وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُو بِإِذْنِ رَبِّهِ.[283] ص 390 وَ مَا كَانَ لِنَفْسٍ أَن تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَهِ.[284] مَا قَطَعْتُم مِّن لِّينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَآئِِمَةً عَلَي'ٓ أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَهِ.[285] وَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَهِ.[286] بنابراين بر عهدۀ هر كس كه معرفت بخداي خود داشته باشد اينست كه خود را در فعل صادر از خود، مستقلّ نبيند؛ و مستغني از خدا نداند، بلكه خود را مالك فعل بتمليك الهي بداند؛ و قادر بر انجام آن با قدرت حقّ ببيند. خداوند ميفرمايد: أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا.[287] هر مؤمني، چون ميخواهد دست بكاري زند بايد با توكّل و اعتماد بخدا اقدام كند، و بر او متّكي باشد: فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَي اللَهِ.[288] و چون ميخواهد وعدهاي دهد، يا خبري از آينده دهد كه چنين ميكنم، آنرا مقيّد به اذن و مشيّت خدا كند. ص 391 خداوند افعال را به مردم نسبت ميدهد ليكن استقلال آنرا انكار ميكندآري، با آنكه عمل انسان مسلّماً براي انسان است، و خداوند در بسياري از مواضع قرآن، أفعال را به پيغمبر و به افراد مردم نسبت ميدهد، و ميگويد: فَقُل لِّي عَمَلِي وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ.[289] و يا آنكه ميفرمايد: لَنَآ أَعْمَـٰلُنَا وَ لَكُمْ أَعْمَـٰلُكُمْ.[290] ليكن در عين حال، استقلال نسبت را به انسان انكار ميكند، و مستغني بودن از اذن و مشيّت خدا را باطل ميشمرد. و از آنچه گفته شد استفاده ميشود كه در آيۀ: وَ لَا تَقُولَنَّ لِشَايْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَ'لِكَ غَدًا * إِلآ أَن يَشَآءَ اللَهُ استثناء مفرّغ است، و تقدير مستثنَيمنه تمام احوال و يا تمام زمانها ميباشد، و يك باء ملابسه را بايد در جملۀ مستثني در تقدير بگيريم؛ و معني چنين ميشود: «وَ لا تَقولَنَّ لِشَيْءٍ: إنّي فاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا، في زَمانٍ مِنَ الازْمِنَةِ أوْ في حالٍ مِنَ الاحْوالِ إلاّ أنْ يُلابِسَ قَوْلَكَ بِأنْ تَقولَ: إنْ شآءَ اللَهُ.» يعني: «البتّه چون بخواهي كاري را فردا انجام دهي، نگو: من فردا انجام ميدهم؛ در هيچ حالي از حالات و هيچ زماني از زمانها، مگر در حاليكه يا در زمانيكه گفتارت همراه و مُلابس گفتار ديگرت باشد كه: اگر خدا بخواهد و اراده كند.» ص 393 ص 395
بسم الله الرّحمن الرّحيم وقوع نسخ در قرآن كريم و عدم استحالۀ نسخ شرعاً و عقلاًتلميذ: بعضي معتقدند كه در قرآن كريم نسخ نداريم؛ يعني آيات ناسخه و منسوخه نيست، در حاليكه بعضي از آيات را بروشني ميبينيم كه نسبت به بعضي از آيات ديگر عنوان نسخ دارند؛ مثل آيۀ شريفۀ: أُولُوا الاَْرْحَامِ؛ و اُصولاً چه اصرار و ابرامي در عدم نسخ بايد داشته باشيم؟ و آيا عنوان نسخ محذوري دارد، كه معتقد به عدم نسخ شدهاند؟ علاّمه: بلي بعضيها اعتقاد دارند كه نسخ در قرآن نيست؛ و ظاهر كلامشان اينست كه آيات ناسخه و منسوخه نيست. ولي بعضي از قسمتهاي آيات مثل اينكه قابل انكار نيست كه ناسخ و منسوخ هستند؛ مثل صدقۀ در نجوي كه خيلي روشن است، دربارۀ حكمي است كه به نبيّ أكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم رسيده است كه بعد از اين، هر يك از اصحاب بخواهند با شما بطور نجوي سخني گويند، بايد مقدّمةً صدقهاي داده باشند، و اين صدقه را تنها أميرالمؤمنين سلام الله عليه بجاي آورده، و ديگران أصلاً كسي حول و حوش اين مطلب نگشت. يَـٰٓأَيـُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوٓا إِذَا نَـٰجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَنـٰكُمْ صَدَقَةً ذَ'لِكَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.[291] ص 396 و يا راجع به ارث و نزول آيۀ أُولُوا الارْحَامِ؛ چون در بدو اسلام، مؤمنان از نقطۀ نظر روابط ديني از يكديگر ارث ميبردند؛ و روي اساس اُخوّتي كه رسول الله بين اصحاب قرار داده بودند احكام ارث جاري بود، تا اينكه آيۀ أُولُوا الارْحَامِ چون نازل گشت آن حكم را نسخ نمود؛ و بنا شد بر اساس قرابت رَحِميّت، افراد از يكديگر ارث ببرند، نه از جهت اخوّت ديني. وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا مِن بَعْدُ وَ هَاجَرُوا وَ جَـٰهَدُوا مَعَكُمْ فَأُولَـٰئِكَ مِنكُمْ وَ أُولُوا الارْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَي' بِبَعْضٍ فِي كِتَـٰبِ اللَهِ إِنَّ اللَهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.[292] اين آيه ميرساند كه: آناني كه ارث ميبرند بايد صاحب رَحِم باشند؛ و اين آيه ناسخ آن حكم اوّل واقع شد. و آيۀ مباركۀ: مَا نَنسَخْ مِنْ ءَايَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَآ أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَهَ عَلَي' كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.[293] بخوبي دلالت دارد بر وقوع نسخ، بدون هيچ محذوري. و شايد از آن هم روشنتر باشد اين آيهاي كه ميگويد: چون آيهاي را بجاي آيهاي تبديل كنيم، ميگويند: اين پيغمبر افترا زده است، و به خدا نسبت دروغ داده است: وَ إِذَا بَدَّلْنَآ ءَايَةً مَّكَانَ ءَايَةٍ وَ اللَهُ أَعْلَمُ بِمَا يُنَزِّلُ قَالُوٓا إِنَّمَآ أَنتَ مُفْتَر ص 397 بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ * قُلْ نَزَّلَهُ و رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ هُدًي وَ بُشْرَي' لِلْمُسْلِمِينَ.[294] در اين آيه بخوبي نشان ميدهد كه آيات نسخ ميشوند؛ و جاي يكديگر را عوض ميكنند؛ و تبديل و تبدّل در آن صورت ميگيرد. و معلوم است كه مراد، آيات قرآن كريم است؛ و چون معاندين ميگويند: اين تبديل و تغيير از جانب محمّد است نه از جانب خدا، و او افترا زده است، در آيۀ بعد ميفرمايد: بگو اين آيات را، چه ناسخ و چه منسوخ، جبرائيل كه روح القدس است فرو فرستاده است، تا موجب دلگرمي دلهاي مؤمنان و موجب هدايت و بشارت براي مسلمان باشد. و مرجع نسخ، به تحديد زمان و أمَد مدّت حكم منسوخ است. يعني مدّت حكم سابق دائمي نبوده و تا زمان ورود حكم ناسخ بوده است، و أبداً اشكال ندارد بلكه حتماً بايد نسخ در شرايع و احكام الهيّه بوده باشد، زيرا كه چه بسا أحكامي بعنوان دوام تشريع نميشوند؛ و مصلحت و ملاك آنها در بُرههاي از زمان است، و نيز مصلحت نيست كه بعنوان موقّت بيان شود، يعني بيان توقيت، خلاف مصلحت است؛ در اين صورت حكم را بطور مطلق تشريع ميكنند و پس از استيفاي مصالح و ملاكات مندرجۀ تحت آن حكم، آن حكم را نسخ ميكنند. پس بازگشت نسخ اينست كه: بواسطۀ آيۀ ناسخ بيان ميشود كه آيۀ ص 398 منسوخ در امد خودش بيشتر حكم ندارد، و نميتواند بيشتر از امد و زمان خودش حكم داشته باشد؛ و اين مسألۀ تناقض و تضادّ نيست، بلكه بيان حكم است؛ و حكمها جور به جور است. و اگر دو حكم در ظاهر هم بصورت تضادّ باشند معلوم است كه تضادّ حقيقي نيست؛ به اقتضاي مصلحت حكمي آمده است و بعد حكم دگري آمده است؛ موطن و مقتضيات عوض شده و حكم نيز تغيير كرده است. و علّت اينكه بعضي اصرار بر عدم نسخ در قرآن كريم دارند اينست كه چنين ميپندارند كه اين مسألۀ نسخ، موجب مسألۀ تضادّ ميگردد؛ و در احكام نبايستي تضادّ وجود داشته باشد. و چون معلوم شد كه مرجع نسخ به آنستكه إحدَي الآيَتَين امد و مدّت آيۀ ديگر را بيان ميكند، كه وقتش و زمان عملش چه اندازه بوده است، ديگر مسألۀ تضادّ معني ندارد؛ تضادّ كجا، مسألۀ نسخ كجا؟ راجع به آنكه اسلام ناسخ اديان استتلميذ: دليل بر اينكه قرآن كريم ناسخ تورات و إنجيل ميباشد چيست؟ علاّمه: آياتي در قرآن كريم وارد است كه دلالت دارد بر اينكه شريعت اسلام شريعت جديدي است، و تشريع آن بتشريع جديد بوده است؛ مثل آيۀ شريفۀ: شَرَعَ لَكُم مِّنَ الدِّينِ مَا وَصَّي' بِهِ نُوحًا وَ الَّذِيٓ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ وَ مَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَ'هِيمَ وَ مُوسَي' وَ عِيسَي'ٓ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَي الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَهُ يَجْتَبِيٓ إِلَيْهِ مَن يَشَآءُ وَ يَهْدِيٓ إِلَيْهِ مَن يُنِيبُ.[295] ص 399 اين آيه بخوبي روشن است كه آنچه بنوح وصيّت كرده بوديم، و آنچه را كه بتو وحي فرستاديم، و آنچه را كه به إبراهيم و موسي و عيسي وصيّت كرديم، يعني شرايع نوح و إبراهيم و موسي و عيسي و آنچه را كه به تو وحي كرديم، تمام اينها را براي تو شريعت قرار داديم؛ اين قرار دادن شريعت گرچه همان شرايع سابقه باشد نسخ است؛ يعني ناديده گرفتن حكم سابق، و إنشاء نمودن حكم جديدي به انشاء و تشريع جديد. و بنابراين ميتوان گفت: هر شريعت لاحقه نسبت به شريعت سابقه ناسخ است؛ چون بعنوان تشريع جديد است. تلميذ: چرا يهود، نسخ را جائز نميشمرند؟ علاّمه: ظاهراً مستند به اين است كه نميخواهند بعد از نزول تورات كه كتاب آسمانيست، كتاب آسماني ديگري را بپذيرند، و حكم آسماني ديگري داشته باشند. ميگويند: هر چه هست با تورات ختم شده است، و ديگر بعد از تورات حكم آسماني نيست. و آيۀ نسخ، همين معني را ابطال ميكند، كه هيچ گونه قدرتي نميتواند پروردگار را محصور و مقيّد كند بر التزام بعدم تغيير حكم؛ و او دأبش اينست كه نسخ ميكند و يا إنساء مينمايد (بفراموشي مياندازد) و بر هر چيز تواناست. مَا نَنسَخْ مِنْ ءَايَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيرٍ مِّنْهَآ أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَهَ عَلَي' كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ * أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَهَ لَهُ و مُلْكُ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضِ وَ مَا ص 400 لَكُم مِّن دُونِ اللَهِ مِن وَلِيٍّ وَ لَا نَصِيرٍ.[296] ولي يهود ميگويند: ديگر خداوند بعد از نزول حكمي نميتواند آنرا نسخ كند، و نسخ از شؤون قدرت الهي و مقتضاي علم الهي نيست؛ و بنابراين دست خدا بسته است از اينگونه امور. وَ قَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهَ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَآءُ.[297] آنها اينطور ميدانند كه خداوند در شش روز اوّل خلقت آسمانها و زمين، احكام را جعل فرمود و ديگر كار بسته و تمام شد؛ نه تغييري و نه تبديلي صورت نخواهد گرفت، و البتّه مفاد اين مرام همان بسته بودن و غلّ شدن دست خداست؛ مَعاذَ اللَه، بلكه دستهاي او باز است، و دو دست او باز است و در عالم آفرينش به هر گونه كه بخواهد تغيير و تبديل ميدهد و احكام نوين، طبق مصالح تازه ميآفريند. * * * كتّاب وحي و كيفيّت كتابت آنان در زمان نزول وحيتلميذ: راجع به كُتّاب وحي الهي قرآن مجيد: چه قسم بودهاند؟ آيا وقتيكه وحي نازل ميشده است، بعداً رسول خدا ميفرستادند در پي كاتب ص 401 وحي كه بيايد و بنويسد؟ مثلاً بعضي از كُتّاب وحي، وجود مقدّس حضرت أميرالمؤمنين عليه السّلام بودهاند، و معلوم است كه آنحضرت پيوسته با رسولالله نبودند؛ بلكه رسول الله چه بسا آنحضرت را بجنگ ميفرستادهاند و يا براي مأموريّتهاي ديگري گسيل ميداشتند. عبدالله بن مسعود و اُبَيّ بن كَعْب و زَيد بن ثابت، وضع و طريقهشان چگونه بوده است؟ اين قرائات و اختلاف آنها از كجا پيدا شد؟ علاّمه: بنده نديدهام در روايتي كه چون وحي نازل ميشد، حضرت رسول الله بفرستند بدنبال يكي از صحابه و يا يكي از كُتّاب وحي كه بيا و وحي را بنويس! و امّا اين مطلب هست كه اينها مينوشتند وحي رسول خدا را صلّيالله عليه و آله و سلّم. افراديكه مينوشتند، أميرالمؤمنين صلوات الله عليه بودند و عبدالله بن مسعود و اُبَيّ بن كعب و زيد بن ثابت و بعضي ديگر. زيد بن ثابت بعداً در تأليف اوّل قرآن كه توسّط أبوبكر صورت گرفت تصدّي داشت. و همچنين در تأليف دوّم قرآن كه توسّط عثمان و در زمان او صورت گرفت نيز دست اندركار بود. زيد بن ثابت قرآن را تأليف نموده و جمعآوري كرد. و امّا اختلاف قرائتها را استناد ميدهند به روايت؛ يعني قُرّاء اينطور از رسول الله روايت كردهاند. و همينطور است قرائت عاصِم كه قرائت دائر قرآنست؛ او نيز از أميرالمؤمنين عليه السّلام بيك واسطه روايت ميكند. اين قرّاء هر يك قرآن را بطرزي خاصّ قرائت ميكرده است، و قرّاء در كيفيّت قرائت با يكديگر مختلفند؛ مثلاً قرائت اُبيّ بن كعب غير از قرائت عاصم است. ص 402 اختلاف قراءات قرآن مستند به روايت از رسول الله است قضيّۀ اختلاف قرائات در تاريخ قرآن، خود يك مسألهايست؛ خود يك مرحله ايست. باري، آنچه بدست ميآيد اينطور نيست كه قرّاء از خود رسول الله كه ميشنوند، عين آنرا روايت ميكنند، و قرائت ميكنند؛ اينطور بنظر نميآيد، يعني اينطور بدست نميآيد. بلكه اينطور دستگير ميشود كه در زمان رسول اكرم عدّۀ بسياري، در حدود هفتاد هشتاد نفر يا بيشتر بودند كه اينها حاملين قرآن بودند، و قرآن را تلاوت ميكردند و ياد ميگرفتند و سپس آنرا در ميان مردم إشاعه ميدادند. و اگر در يك جا اشكالي داشتند، از پيغمبر اكرم سؤال ميكردند و ايشان جواب ميدادند. اينطور بدست ميآيد. خلاصه: اين قرائات توسّط قرّاء طوري نيست كه خود نفس قرائت را از رسول خدا بشنوند و آنرا قرائت كنند؛ و نيز از نزد خودشان اين قرائات ابداع نشده است. بلكه چون مسلمين ديدند كه حاملان قرآن در قرائتهايشان اينجور ميخوانند، و آنان هم از رسول اكرم اخذ كردهاند، در نتيجه اين بدست ميآيد كه اين قرائات كه از فلان قاري يا از فلان صحابي بدست آمده است اين قرائتي است مستند به پيغمبر اكرم. و بقول اهل تاريخ چون خود رسول اكرم دو قسم يا بيشتر قرآن را قرائت ميكردند، پس اختلاف قرائات راجع به اختلاف كيفيّت قرائت خود رسول الله ميشود. جبرائيل سالي يكبار خدمت رسول الله ميآمد و آنچه از قرآن، از اوّل وحي تا آنوقت نازل شده بود به پيغمبر دوباره ميخواند، و وحيش را تجديد ميكرد؛ و پيغمبر هم به همان طريقي كه أخيراً جبرائيل خوانده است به كُتّاب ص 403 وحي ميخواندهاند؛ و از آنها بهمين گونه بمردم انتشار مييافت؛ و در نتيجه اين وحي با وحي سابق اختلاف پيدا ميكرد. و بنابراين، علّت اختلاف قرائات مستند به اصل اختلاف قرائت جبرائيل در سنوات عديده ميشود. تلميذ: آيا هر سالي كه جبرائيل نازل ميشد و همۀ قرآن را براي رسولالله تلاوت ميكرد، رسول الله در يك سال همۀ قرآن را براي أميرالمؤمنين عليه السّلام، و در سال ديگر فقط براي اُبَيّ، و در سال ديگر فقط براي زيد بن ثابت، و همچنين هر سالي فقط براي يكي ديگر از كاتبين قرآن ميخواندند؟ زيرا ما ميبينيم اين كاتبين در قرائت با هم اختلاف دارند، و اگر آنچه جبرائيل در هر سال ميآورده است، حضرت رسول الله براي همه ميخواندهاند، ديگر نبايد با هم اختلاف داشته باشند، بلكه بايد در هر سال همۀ كاتبين يك قسم بخوانند؛ و خود كُتّاب وحي قرائتشان در هر سال با قرائت سَنَوات قبل تفاوت كند. علاّمه: بالاخره اين همه رواياتشان متعدّد است و همه جور دارند. فقط در سال رحلت رسول اكرم دارند كه رسول اكرم فرمود: من عمرم تمام شده است، و شاهدش اينست كه در امسال دوبار جبرائيل بر من نازل شده است و قرآن را براي من دوبار تلاوت كرده است؛ از اوّل قرآن تا آخر، و اين دليل بر رحلت من است؛ و البتّه معلومست كه دو مرتبه تلاوت كرده است، يعني به دو كيفيّت. در اين قسمتها كتاب «إتقان» سيوطي بد نيست؛ در آن اين مطالب تا حدّي كشف ميشود. سيوطي إنصافاً ملاّي زبردستي بوده؛ در تتبّع و نقل اقوال و روايات بسيار تسلّط دارد، و در اين امور خيلي مسلّط بوده و صاحب نظر هم نبوده است، بلكه مسلّط در نقل بوده است. ص 404 |