|
|
|
دلالت آيات قرآن بر وجود عالم برزخسوّم آنكه در دنبال آيه ميفرمايد: وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوٓا ءَالَ فِرْعَوْنَ أَشَّدَ الْعَذَابِ. پس از آنكه هر صبح و شب بر آتش عرضه ميشوند، اين معني ادامه دارد تا وقتيكه ساعت قيامت ميرسد، در آن هنگام به ملائكۀ عذاب خطاب ميشود كه: در حال، آل فرعون را در شديدترين عذابي وارد كنيد. پس معلوم ميشود كه قبل از قيامت، آنها در عذابي بودهاند كه آن عذاب در درجۀ نهايت نبوده است و اينك آن عذاب غائي و نهائي به آنها ميرسد. آن محلّ و عالمي كه آل فرعون معذّبند ـ نه به عذاب نهائي ـ آن را عالم برزخ گويند. امّا علّت آنكه آيۀ: لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهَا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا اختصاص به برزخ دارد، آنستكه صبح و شب و تدريج زمان، از حركت شمس و قمر و زمين يا فلك الافلاك و نسبتهاي خاصّه بين آنها پيدا ميشود، و يا از امتداد حركت جوهريّه كه در باطن و ذات موجودات است پديد ميآيد؛ و در قيامت كه آسمان و زمين نيست و أصلاً حركتي نيست، بنابراين نسبت بين آنها نيز كه از آن انتزاع زمان ميشود وجود ندارد: مُتَّكِـِينَ فِيهَا عَلَي الارَآءِكِ لَا يَرَوْنَ فِيهَا شَمْسًا وَ لَا زَمْهَرِيرًا. [204] ص 247 «در آنجا شمس نيست كه ديده شود و زمهريري نيست تا سرماي آن ابرار را در آزار و اذيّت قرار دهد.» و نيز ميتوان براي اثبات و وجود عالم برزخ، به اين آيه تمسّك جست: إِذِ الاغْلَـٰلُ فِيٓ أَعْنَـٰقِهِمْ وَ السَّلَـٰسِلُ يُسْحَبُونَ * فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ. [205] «آن كسانيكه در آيات خدا مجادله ميكنند و تكذيب كتاب خدا را مينمايند و به آنچه خداوند به پيامبرانش ارسال داشته است تكذيب ميكنند، پس بزودي خواهند دانست، در زماني كه غلّها و سلسلهها در گردنهاي آنان آويخته شود و بسوي حميم كشانده گردند و سپس در آتش، آتش زده شوند.» حَميم چيز گرم را گويند چون آب گرم، هواي گرم و امثال آن، و سَحْب به معناي كشاندن است، و سَجْر بمعناي آتش زدن است؛ سَجَرَ التَّنور يعني تنور را آتش زد. و ثُمَّ همانطور كه ذكر كرديم بمعناي تراخي و انفصال است، يعني پس از مدّت و زماني؛ و بنابراين معناي آيه اينطور ميشود: «اين افراد جدال كننده و تكذيب كننده، اوّل در هواي گرم و يا آب گرم كشانيده ميشوند، و سپس در آتش افكنده و در آنجا آتش زده ميشوند.» معلوم است كه مراد از سَحْبِ در حَميم، عالم برزخ است كه از ص 248 گرماي آنجا ناراحتند، و مراد از سَجْر در نار، عالم قيامت است كه در آنجا بتمام مَعنيالكلمه ميسوزند و به كيفر نهائي ميرسند. و نيز ميتوان به اين آيه استدلال نمود: حَتَّي'ٓ إِذَا جَآءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَ هُمْ لَا يُفَرِّطُونَ * ثُمَّ رُدُّوٓا إِلَي اللَهِ مَوْلَن'هُمُ الْحَقِّ أَلَا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحَـٰسِبِينَ.[206] «تا چون زماني كه مرگ يكي از شما فرا رسد، جان او را فرشتگان قبض ارواح ما اخذ نموده و در اين عمل هيچ كوتاهي نميكنند، و سپس باز گردانيده شوند بسوي خداوند كه مولاي حقّ آنان است؛ آگاه باشيد كه منحصراً حكم بدست خداست و او با سرعتترين حسابگران است.» ثُمَّ بمعناي فاصله است، اين فاصله همان برزخ است. چون قيام مردم در مقام عَرْض در نزد پروردگار در عالم برزخ نيست، برزخ مانند دنياست با تجرّدي بيشتر، كه همان تجرّد از مادّه باشد؛ و قيام انسان در نزد حقّ و عالَم سؤال و ميزان و حساب و مقام عَرْض، در عالم قيامت است كه مقام قيامِ حقيقت نفس است به ذات خود و واقع خود، نه تنها به صورت و مثال خود. و لذا تعبير به ثُمَّ فرموده است: ثُمَّ رُدُّوا. و نفرموده است: فَرُدّوا. يعني بين قبض روح فرشتگان و قيامت كبري فاصلهايست كه پس از طيّ آن فاصله بايد بسوي خدا كه مولاي حقّ است باز گردند. ص249 در برزخ، سؤال با باطن انسان است و امكان دروغ نيستباري آيهاي كه در مطلع گفتار ذكر شد: يَوْمَ يَأْتِ لَا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ. دلالت دارد بر آنكه در عالم برزخ هيچكس نميتواند بدون اذن و اجازۀ حضرت پروردگار سخن گويد؛ و از ابتداي شروع عالم برزخ كه انتهاي عالم دنيا و نقطۀ مرگ است ـ كه حائل و فاصلۀ بين دو نشأۀ دنيا و برزخ است ـ اختيار از انسان سلب ميگردد و ديگر دروغ پردازي و مصلحت انديشيهائي كه در اين دنيا براي رسيدن به منافع تخيّلي بكار ميبرد، در آنجا بدرد نميخورد. ملائكۀ قبض روح و نيز فرشتگاني كه پس از آن با انسان ملاقات و برخورد دارند، گفتگو با باطن و حقيقت او دارند و با روح ملكوتي او و با صورت مثالي او، نه با زبان ظاهري و افكارِ مُموِّهه و مُشوِّهه. فرشتگان مرگ، جان او را ستانده و بدن او را بازماندگان بسوي مَكْفَن و مَغْسَل و مصلّي و مَدْفَن ميبرند، و روح كه با بدن فيالجمله علاقه و ربطي دارد بدنبال بدن حركت نموده و ناظر بر اوست. شب اوّل قبر است؛ ملائكه با قالب مثالي و صورت ملكوتي گفت و شنود دارند، نه با بدن مادّي. باري، انسان در اين عالم دنيا هم كه صحبت و تكلّم ميكند، راه ميرود و حركت مينمايد، با همان صورت مثالي اين كارها را انجام ميدهد، غاية الامر چون بدن با آن صورت مثالي يك نوع اتّحادي دارد، انسان تصوّر ميكند اين سخن گفتن و راه رفتن و حركت نمودن به اراده و سيطرۀ بدن بوده است. ص250 پس از آنكه انسان از اين عالم كوچ كرد و وارد عالم برزخ شد و صورت مثالي از بدن فاصله گرفت و انسان حقيقت و موجوديّت خود را در قالب و صورت مثالي ديد، آن وقت ميفهمد كه هر چه ميكرده و در عالم دنيا انجام ميداده است، با صورت مثالي و قالب ملكوتي بوده است. فرشتگان در عالم مثال با آن صورت ملكوتي گفتگو دارند؛ آنجا عالم پندار و مصلحت انديشي نيست، آنجا عالم اعتبار و ترتيب مقدّمات تخيّليّه براي اخذ نتائج موهومه نيست؛ آن عالم، عالَمِ حقيقت و عالَم حقّ است. دروغ، متعلّق به اين عالم دنياست كه حقّ و باطل، شهوت و وهم و غضب و عقل، و سعادت و شقاوت با هم آميختهاند؛ آنجا عالم، عالمِ حقّ است و كار يكسره است؛ اين از يك نقطۀ نظر. از نقطه نظر ديگر، ملائكه در آنجا با باطن انسان گفتگو دارند و انسان با باطن و واقعيّت خود پاسخ ميدهد، بنابراين نميتواند به دروغپردازي مطلب را بر فرشتگان مشتبه كند. اگر كسي در اين دنيا دروغ بگويد، واقعيّت و وجدان او از چيزي حكايت ميكنند و زبان از چيز دگري؛ اين اختلاف زاويه بين حقيقت و زبان، مولودش دروغ است. دروغ، عدم مقارنه بين محتواي قلبي و گفتار زباني است. امّا آنجا كه ديدگان به واقع باز شده و راه سرپيچي كه همان غرائز مختلفه است گرفته شده و واقعيّت محض است، تكلّم ملائكه با ص251 باطن و حقيقت انسان است، يعني روي سخن فقط با دل انسان است. آنجا عالم ريا و خدعه و مكر و حيله و مصلحت بيني موهومي و اعتبار پردازي نيست تا انسان بخواهد بدين وسائل متشبّث گردد و كار خود را با حقّ تطبيق دهد، و به نحوي افعال سابق خود را به لباسي از تَمْويه و تَشْويه ملبّس نموده و به صورت حقّ جا زند. ممكن است انسان نه به جهت رضاي خدا و تطبيق كردار خود با واقع، بلكه به جهت جهات ديگري در اين دنيا گناه نكند؛ دروغ نگويد بخاطر اينكه رفيقش ميفهمد كه دروغ گفته است؛ دزد ي نكند به جهت آنكه دزديش معلوم ميشود و رسوا ميگردد؛ خيانت نكند، ستم نكند، به علّت آنكه موقعيّت و شخصيّت او در اجتماع فروميريزد. ولي چنين فردي مسلّماً اگر در موضع و موقعيّتي قرار گيرد كه صد در صد يقين داشته باشد كه از دروغ و اختلاس و ظلم و خيانت او احدي اطّلاع پيدا نميكند و آبرويش نميرود، ديگر رادع و مانعي از ارتكاب اين جرائم ندارد. اين اختلاف روشها براي اختلاف ظاهر و باطني است كه در اين دنيا، انسان خود را مواجه با آن ميبيند. إلَه يعني كسي كه قلب انسان متوجّه اوستدر عالم برزخ اختلاف ظاهر و باطن نيست، باطن انسان هر چه هست همان جلوه دارد. خوب است، خوب؛ بد است، بد جلوه ميكند. قلب انسان هر چه را بيان ميكند و اعتقاد و إذعان دارد زبان ملكوتي او نيز همانرا صحّه ميگذارد و بر آن شهادت ص252 ميدهد. در آنجا به انسان ميگويند: مَنْ رَبُّكَ؟ پروردگارت كيست؟ انسان همان را كه در دنيا ربّ و مقصود خود داشته و به او توسّل ميجسته است بيان ميكند و در پاسخ ذكر مينمايد. إلَه، يعني كسي كه قلب انسان متوجّه اوست، هميشه با اوست، طواف دور حرم او ميكند، و در مواقع خلوت و جلوت دل را پر كرده و انسان هميشه در انديشۀ او و در خاطرۀ اوست؛ اين مقصود و معبود انسان است، اين مَألوه و معبود انسان است. يكي معبود و مقصودش زن اوست، هر چه تكاپو دارد براي اوست. يكي خدايش فرزند اوست، يعني خداي آسمان و زمين و پيامبر و قرآن، همه را در قبال محبّت فرزند، ناچيز ميداند و تنها يكپارچه به فرزندش عشق ميورزد و عشق به او را در خواستهايش از ذكر خدا و پيامبر و قرآن مقدّم ميدارد. يكي معبودش تجارت اوست، يكي معبودش ثروت اوست، يكي معبودش آقائي و شخصيّت اوست، يكي معبودش علم و دانش اوست، يكي معبودش ايمان و دين اوست، يكي معبودش نفس و جان اوست. اينها خداياني هستند كه بطور متفرّق و متشتّت در دنيا، بعنوان مقصود و معبود براي بني نوع آدم جلوه نموده و هر آدمي يكي از آنها را انتخاب و طبق ذوق و سليقۀ خود، براي معبوديّت اختصاص داده است.
ص253 حضرت يوسف علي نبيِّنا وآله و عليه الصّلوة و السّلام به دو رفيق زنداني خود گفت: يَـٰصَـٰحِبَيِ السِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ. [207] ارباب متفرّقون، يعني صاحبان ولايت بر دل انسان كه بر اساس عالم كثرت و اعتبار و تفرّق، حكومت تخيّليّۀ خود را پايهگذاري كردهاند. ارباب متفرّقون، يعني همين حكّام ظالم و رؤساي ستمگر و طواغيت زمان كه انسان را به طاعت و عبوديّت خود ميخوانند. انسان ممكن است نماز بخواند و روزه هم بگيرد و مسجد هم بسازد، ولي وقتي اينها قيمت دارد كه دلالت بر ربط با خدا كند؛ يعني وقتي هم كه در منزل تنهاست، غسل جنابت را بكند و نمازش ترك نشود. وقتي هم كه پشت ترازو ميايستد و در موقع فروش جنس بر مشتري جاهل و دهاتي كه هيچ حساب هم سرش نميشود إجحاف نكند و از او زيادتر نستاند و كمتر ندهد؛ چون خدا هست، نيمه شب هم در رختخواب خدا هست، از خواب كه بر ميخيزد خدا هست. علاقۀ به زن و فرزند و ثروت و آبرو، بايد در طول علاقه و محبّت به خدا باشد نه در عرض آن. در اين صورت چون از او بپرسند: مَنْ رَبُّكَ؟ «خدايت كيست؟» در پاسخ گويد: اللَهُ جَلَّ جَلالُهُ رَبّي. فرشتگان ميگويند: خوش ص254 آمدي! قَدِمْتَ خَيْرَ قُدومٍ، نَزَلْتَ خَيْرَ مَقامٍ، أهْلاً وَ سَهْلاً. و امّا آن كساني كه در ظاهر ميگويند خداي ما خداي آسمانها و زمين است، وليكن در عمل اعتقادي به او ندارند و شهادت آنها فقط لقلقۀ لسان است؛ پيوسته دَم از ايمان و شرافت و تقوي و عدالت ميزنند امّا در مقام عمل همۀ اين امور را به يك پول سياه ميفروشند، خدايشان و خداوندانشان در ترازوي واقع و سنجش حقيقت، درهم و دينار و طلا و نقره و شكم آنهاست؛ همانطور كه رسول اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم از مردم آخرالزّمان خبر ميدهد كه: ءَالِهَتُهُمْ بُطُونُهُمْ وَ نِسَآؤُهُمْ قِبْلَتُهُمْ وَ شَرَفُهُمُ الدَّرَاهِمُ وَالدَّنَانِيرُ.[208] «معبودهاي آنان شكمهاي آنانست، و زنهاي آنها قبلهگاه آنانند، و شرف آنان منوط به داشتن درهم و دينار است.» در جوابهائي كه افراد به سؤال مَنْ رَبُّكَ ميدهنددر عالم برزخ چون از خدايشان پرسش كنند: من رَبُّكَ؟ در پاسخ، حقيقت امر را بيان ميكند. ميگويد: بَطْني، بَطْني؛ شكمم، شكمم. ميگويند: واي بر تو اينك به خداي خود متوسّل، و از شكمت حاجت بخواه تا از عذاب ما نجات يابي! ص255 به ديگري ميگويند: مَنْ رَبُّكَ؟ در پاسخ ميگويد: زن من. ميگويند: اينك از زنت بخواه كه از تو دستگيري كند! به ديگري ميگويند: مَنْ رَبُّكَ؟ پاسخ ميدهد: پسرم؛ من پيرمرد بودم زحمت كشيدم پول تهيّه كردم به پسرم دادم به خارج رفت كه مهندس و دكتر شود ولي بيانصاف ايمان خود را از دست داد و به آثار كفّار در آمد، هر چه كرديم ديگر از روش غلط خود بازنگشت؛ و در لفّافه ميگويد: كشور، دكتر و مهندس ميخواهد و براي خدمت به جامعه لازم است، ولي دروغ ميگويد. دكتر و مهندس نه براي خدمت به اجتماع است، بلكه براي خالي نمودن جيب مستمندان و ضعفاء و اندوختن ثروتهاي بيكران. ميگويند: اينك برو آقازادۀ دكتر و مهندست را بياور تا تو را از چنگال أفكار پريشان ـ كه در اين عالم بصورت فرشتگان عذاب تجلّي نمودهاند ـ رهائي بخشد! بعضي در پاسخ مَنْ رَبُّكَ؟ ميگويند: تجارت من، چك من، سفتۀ من، عنوان و اعتبار من، جاه و رياست من، غرور علم و دانش من. اينها همه خدايانند. عجيب است عالم طلوع حقائق و بروز سرائر؛ خداوند روزي فرمايد ببينيم، امّا خود از عهدۀ سؤال، خوب برآئيم. الآن هم همينطور است منتهي نفس طلوع نكرده و مخفيّات آن ظاهر نشده است؛ در آن هنگام ظهور و بروز پيدا ميكند: ص256 وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْوَ'حِدِ الْقَهَّارِ. [209] يَوْمَ هُمْ بَـٰرِزُونَ لَا يَخْفَي' عَلَي اللَهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ لِّمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْوَ'حِدِ الْقَهَّارِ. [210] به آن كسي كه از عهدۀ جواب خوب برآيد و بگويد: خداي من خداوند واحد أحد صمد است كه خالقُ السَّمَواتِ وَ الارَضين است، ميگويند: نَمْ نَوْمَةَ الْعَرُوسِ، قَريرَ الْعَيْنِ. [211] «بخواب، خواب راحت چون خواب عروس، با بهترين استراحت، با چشمان خوش و تازه.» در احوالات مؤمن و كافر پس از مرگشيخ صدوق، محمّد بن عليّ بن بابَوَيْه قمّي، در كتاب «أمالي» با إسناد متّصل خود حديث ميكند از حضرت صادق عليه السّلام كه: چون مؤمن وفات كند هفتاد هزار فرشته او را تا محلّ قبرش تشييع كنند، و چون در قبرش گذارند منكر و نكير كه دو فرشته سؤالند نزد او ميآيند و او را مينشانند و به او ميگويند: مَنْ رَبُّكَ؟ وَ مَا دِينُكَ؟ وَ مَنْ نَبِيُّكَ؟ مؤمن در پاسخ ميگويد: پروردگار من الله است و پيغمبر من محمّد است و دين من اسلام است. آن دو فرشته به اندازهاي كه شعاع مدّ بَصَر يعني كشش نور چشم ص257 اين مؤمن است، قبر او را گشاد ميكنند و از بهشت براي او طعام ميآورند و روح و ريحان را براي او وارد ميكنند؛ و اين است مفاد گفتار خداوند عزّوجلّ كه ميفرمايد: فَأَمَّآ إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ * فَرَوْحٌ وَ رَيْحَانٌ، يعني در قبرش، وَ جَنَّتُ نَعِيمٍ [212] يعني در آخرت و قيامت. پس حضرت فرمود: و اگر كافري وفات كند او را هفتاد هزار ملك زبانيّه كه از جهنّم هستند تشييع كنند تا كنار قبرش. و آن شخص تازه گذشته، تشييع كنندگان و حاملان جنازۀ خود را سوگند ميدهد به صدائي كه تمام موجودات غير از جنّ و انس ميشنوند و ميگويد: اي كاش براي من يك بار بازگشت به دنيا بود تا من از جملۀ ايمان آورندگان بودم! و ميگويد: ارْجِعُونِي لَعَلِّي أَعْمَلُ فِيمَا تَرَكْتُ. [213] «مرا به دنيا بر گردانيد اميد است كه من با أعمال صالحهاي كه انجام دهم آنچه از من ترك شدهاست تدارك نمايم.» آن ملائكۀ زبانيه او را پاسخ دهند كه: كَلَّا إنَّهَا كَلِمَةٌ أَنْتَ قَآئِلُهَا. [214] «ابداً ابداً هيهات! بازگشتن به دنيا امري محال است، اين ص258 كلمهاي است كه تو اكنون ميگوئي، و عمل نميكردي، حالا هم اگر بازگردي عمل نخواهي كرد!» و در اين حال فرشتهاي ندا كند كه: لَوْ رُدَّ لَعَادَ لِمَا نُهِيَ عَنْهُ. «اگر او به دنيا باز گردانيده شود هر آينه به همان اعمال زشتي كه از آن نهي شده بود عود خواهد نمود.» و چون او را در ميان قبر قرار دهند و مردم از دور او كنار روند و مفارقت نمايند، نكير و منكر در وحشتناكترين صورتي به نزد او آيند و او را بنشانند و سپس از او بپرسند: مَنْ رَبُّكَ؟ وَ مَا دِينُكَ؟ وَ مَنْ نَبِيُّكَ؟ زبانش در ادا كردن پاسخ سنگين شود و قدرت بر جواب نياورد؛ آن دو فرشته چنان ضربهاي بر او زنند از عذاب خدا، كه تمام اشياء از آن ضربه به دهشت افتند. دو باره از او پرسند: مَنْ رَبُّكَ؟ وَ مَا دِينُكَ؟ وَ مَنْ نَبِيُّكَ؟ فَيَقُولُ: لَا أَدْرِي «پس گويد كه نميدانم.» و به او ميگويند: لَا دَرَيْتَ وَ لَا هُدِيْتَ وَ لَا أَفْلَحْتَ. «نفهميدي و راه نيافتي و رستگار نشدي.» [215] و پس از آن دري از آتش به روي او بگشايند و از حَميمِ دوزخ براي او فرود آورند؛ و اين است گفتار خداوند: وَ أَمَّآ إِن كَانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّآلِّينَ * فَنُزُلٌ مِّنْ حَمِيمٍ، يعني در قبر وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ، [216] يعني در آخرت و قيامت. [217] ص259 مرحوم علاّمۀ مجلسي رضوان الله عليه از كتاب «كشف اليقين» علاّمۀ حلّي رحمة الله عليه از تفسير حافظ محمّد بن مؤمن شيرازي به إسناد خود مرفوعاً روايت كرده است كه: صَخر بن حَرب ـ كه همان أبوسفيان است ـ به سمت رسول الله صلّي الله عليه وآله وسلّم آمده و در نزد آن حضرت نشست و گفت: اي محمّد! اين امر ولايت بعد از تو براي ماست يا براي شخص ديگريست؟ حضرت فرمود: اي صَخر! امر ولايت امّت پس از من براي آن كسي است كه نسبت او با من مانند نسبت هرون است با موسي؛ در اين وقت خداوند تعالي اين آيه را فرستاد: عَمَّ يَتَسَآءَلُونَ.[218] يعني اهل مكّه از تو دربارۀ خلافت عليّ بن أبيطالب پرسش ميكنند؟ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ * الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ. [219] بعضي از آنها ولايت و خلافت او را تصديق دارند و بعضي تكذيب ميكنند. كَلَّا رد بر ايشان است سَيَعلَمُونَ [220]بزودي خواهند دانست كه خلافت او پس از تو حقّي است كه خواهد بود. ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ، [221] بزودي خواهند دانست كه خلافت و ولايت او حقّ است در آنوقتي كه از آنها در قبرهايشان از اين مسأله سؤال شود. پس هيچ مردهاي باقي نخواهد ماند نه در مشرق عالم و نه در ص260 مغرب عالم و نه در خشكي و نه در دريا، مگر آنكه منكر و نكير از او بعد از مرگش دربارۀ ولايت أميرالمؤمنين پرسش كنند؛ به مرده ميگويند: مَنْ رَبُّكَ؟ وَ مَا دِينُكَ؟ وَ مَنْ نَبِيُّكَ؟ وَ مَنْ إمَامُكَ؟ «پروردگارت كيست؟ دينت چيست؟ پيغمبرت كيست؟ امامت كيست.» [222] سختي قبض روح كافر را حيوانات احساس ميكننددر روايتي كه ما در مجلس يازدهم (ص 180 تا ص 184 ) از چهار كتاب، راجع به سؤال در عالم قبر و بازپرسي منكر و نكير نقل كرديم، بنا به روايت «عيّاشي» و «كافي» كه آن را با سند متّصل خود از جابر نقل ميكند در ذيل آن تتمّهاي داشت كه آنرا در ص 188 و 189 نقل كرديم و اكنون بالمناسبه آن را در اينجا مجدّداً ميآوريم: جابر ميگويد: حضرت أبوجعفر امام محمّد باقر عليه السّلام گفتند كه: رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم گفتهاند: عادت من چنين بود كه من به شتران و گوسفندان نظاره ميكردم در وقتي كه آنها را ميچرانيدم ـ و هيچ پيامبري از طرف خدا مبعوث نشده است مگر آنكه گوسفند چراني نموده است ـ و من در زمان قبل از نبوّت كه به آنها نظاره مينمودم و آنها در جايگاه خود مستقرّ و متمكّن بودند و هيچ چيز در اطراف آنها نبود كه آنها را تهييج كند و آنها را بترساند، ناگهان ميديدم كه آنها يكباره از جاي خود حركت كرده و به هوا جستن ميكنند. ص261 با خود ميگفتم: اين چه داستاني است؟ و بسيار در شگفت ميماندم. تا آنكه جبرئيل عليه السّلام براي من چنين گفت: چون كافر بميرد چنان ضربهاي بر او زنند كه تمام مخلوقاتي كه خدا آفريده است از آن ضربه به دهشت درآيند، مگر دو طائفۀ جنّ و انس. آنگاه با خود گفتم: اين وحشت و هراس شتران و گوسفندان در اثر همان ضربهايست كه به كافر خورده است، پس پناه ميبريم بهخداوند از عذاب قبر.. در بعضي اوقات ميبينيد سگها يكمرتبه به صدا در ميآيند، مرغان غوغا ميكنند، خروسها فغان ميكنند، اسبها شيهه ميكشند؛ چون ارتباط آنان با عالم صورت و مثال زياد است. با صورت واقعي انسان كه مقام تجلّي نفس و روح باشد ارتباط ندارند، ولي ارتباط آنان با انسان در عالم خيال است. فرشتگان ميگويند: خدا ترا در دنيا آورد، ماه و خورشيد و شب و روز را مسخّر تو گردانيد و آنچه روي زمين است براي تو آفريد؛ يك عمر گذراندي با خود چه آوردهاي؟ با فطرت الهي وارد دنيا شدي، چرا كور خارج شدي؟ اين زندگي دشوار فعلي تو نتيجۀ كدام غفلت است؟ معيشت ضنك، در قرآن، همان عذاب عالم برزخ استوَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ و مَعِيشَةً ضَنكًا وَ نَحْشُرُهُ و يَوْمَالْقِيَـٰمَةِ أَعْمَي'.[223] در بعضي از روايات وارد شده است كه مراد از معيشت ضنك ص262 عذاب عالم برزخ است. مجلسي رضوان الله عليه در ذيل خبر مرويّ از حضرت سجّاد عليه السّلام كه دربارۀ عذاب قبر بيان فرمودهاند و از جملۀ عذابها معيشت ضنك را شمردهاند، گويد: و اين خبر دلالت دارد بر آنكه مراد از معيشت ضنك در آيۀ مباركه، همان عذاب قبر است و مؤيّد اين معني آنستكه قيامت را بعد از آن در آيه ذكر كرده است و بسياري از مفسّرين اين چنين تفسير نمودهاند؛ و نميتوان گفت كه مراد از معيشت ضنك بدي حال است در دنيا، چون ميبينيم بسياري از كافران در دنيا معيشت راحت و طيّب و گوارا دارند؛ و بسياري از مؤمنان به خلاف آنانند.[224] و در «مَجمعُ البيان» نيز گفته است كه: گفته شده است كه مراد از معيشت ضنك عذاب قبر است و اين معني از ابن مسعود و أبوسعيد خُدَْري و سُدّي روايت شده، و أبوهريره مرفوعاً روايت نموده است. [225] در «أمالي» شيخ طوسي نامهاي را كه أميرالمؤمنين عليه السّلام به اهل مصر مينويسند و با محمّد بن أبي بكر ارسال ميدارند ذكر ميكند. اين نامه بسيار مفصّل و حاوي مطالب آموزنده و بيداركنندهاي است. در آن نامه مفصّلاً از مرگ و عواقب آن سخن به ميان آمده تا آنكه حضرت مينويسند: ص263 وَ إنَّ الْمَعِيشَةَ الضَّنْكَ الَّتِي حَذَّرَ اللَهُ مِنْهَا عَدُوَّهُ، عَذَابُ الْقَبرِ. [226] باري، آن كسي ميتواند از پاسخ راست و حقيقت امر تجنّب ورزد و به كذب و دروغ گرايد كه جهات مختلفه از قواي طبيعي و اختيار در او باقي بوده و بر اساس مصلحت انديشي، براي فرار از عقوبت يا رسوائي دست به دامان دروغ زند؛ ولي شخص مرده كه اين جهات را به علّت مرگ از دست داده و اختيار او يكسره شده است، تخلّف از ارائۀ متن واقع براي او ميسور نيست و اضطراراً و جِبلاّ راست ميگويد. بعضي در حال مستي راست ميگويند و حقائق امور واقعه را بدون كم و بيش بيان ميكنند؛ و چون فطرتشان پاك و عقيدهشان استوار است، در حال مستي هم تعريف از خدا و پيامبر و امام و اسلام ميكنند. و اگر عقيدۀشان كج و ضمائرشان خراب باشد، در حال مستي به خدا و كائنات و امام و پيغمبر بد ميگويند و ناسزا ميدهند؛ با آنكه اين هر دو صنف از مستها در حال هوشياري، بهجهت مراعات ظاهر، در يك صفّ قرار گرفته و بر يك منوال سخن ميرانند، ليكن اين اختلاف زاويه در اثر مستي و از دست دادن اختيار و بروز حقائق پديد آمده است. و همچنين در عالم خواب غالباً انسان طبق خواستههاي باطني خود عمل ميكند با آنكه در بيداري چنين نميكند. و لذا حضرت باقر عليه السّلام فرمود: خواب و مرگ از يك ص264 مقوله هستند. [227] گفتارهائي كه فرشتگان با شخص متوفّي دارند در حال مردن و در حال تشييع و تكفين و تغسيل و دفن و در شب اوّل قبر و در طول برزخ، همه با روح ملكوتي آن متوفّي است؛ و بنابراين ديگران كه چشمشان به ملكوت باز نشده است از آن خبري ندارند و آن گفت و شنودها را ادراك نميكنند. داستان مرحوم سيّد جمال الدّين گلپايگاني در وادي السّلام نجفمرحوم جمالُ الحقّ و آية الله العظمي آقا سيّد جمال الدّين گلپايگاني رحمةُ الله عليه كه يكي از اساتيد ما در علم اخلاق بود، ميفرمود: روزي براي زيارت اهل قبور در نجف اشرف به واديالسّلام رفتم، هوا بسيار گرم بود. پس از اداي فريضۀ ظهر بود. از شدّت گرما در ميان وادي در زير يك چهار طاقي نشستم؛ آنجا سايه بود. (مرحوم آقا سيّد جمال الدّين بسيار به وادي السّلام ميرفت و مينشست و معطّل ميشد، و ما چنين ميپنداشتيم كه او با ارواح طيّبه سر و كاري دارد، و ردّ و بدلهائي بين آنان بوقوع ميپيوندد.) فرمود: همينكه نشستم و شَطَب (چپق كوچك) را روشن كردم كه قدري استراحت كنم، ديدم دستهاي از ارواح آمدند بسوي من به بدترين وضعي، لباسهاي پاره و كثيف و آلوده؛ و التماس داشتند كه آقا بيا و به فرياد ما برس و ما را شفاعت كن! اين ارواح متعلّق به قبوري بودند كه من در ميان آن قبور نشسته بودم و همه از شيوخ و بزرگان عرب بودند و در دنيا داراي نخوت و ص265 تكبّر و جاه و اعتبار. در التماس خود مصرّانه إلحاح مينمودند و التجا داشتند. من هم اوقاتم تلخ شد، همه را ردّ كردم و گفتم: اي بيانصافها شما در دنيا زندگي كرديد و مال مردم را خورديد و جنايت كرديد، حقّ ضعيف و يتيم و هر بيپناهي را ربوديد و ما هرچه فرياد كشيديم گوش نداديد حالا آمدهايد ميگوئيد شفاعت كن؟ برويد گم شويد. همه را ردّ كردم و پراكنده شدند. امّا بعضيها را شفاعت ميكنند بعد از اينكه در برزخ گوشمالي شدند، اگر واقعاً اهل ايمان باشند و عذاب برزخ آنان را تصفيه ننموده باشد. مواعظ مرحوم قاضي به مرحوم آملي و درنگ در وادي السّلاماز مرحوم آية الحقّ آية الله العظمي حاج ميرزا عليّ آقا قاضي رضوان الله عليه، افراد بسياري از تلامذۀ ايشان نقل كردند كه ايشان بسيار در وادي السّلام نجف براي زيارت اهل قبور ميرفت و زيارتش دو و سه و چهار ساعت به طول ميانجاميد و در گوشهاي مينشست به حال سكوت؛ شاگردها خسته ميشده و برميگشتند و با خود ميگفتند: استاد چه عوالمي دارد كه اينطور به حال سكوت ميماند و خسته نميشود. عالِمي بود در طهران، بسيار بزرگوار و متّقي و حقّاً مرد خوبي بود؛ مرحوم آية الله حاج شيخ محمّد تقيّ آملي رحمة الله عليه، ايشان از شاگردان سلسلۀ اوّل مرحوم قاضي در قسمت اخلاق و عرفان بودهاند. ص266 از قول ايشان نقل شد كه: من مدّتها ميديدم كه مرحوم قاضي دو سه ساعت در وادي السّلام مينشينند. با خود ميگفتم: انسان بايد زيارت كند و برگردد و به قرائت فاتحهاي روح مردگان را شاد كند؛ كارهاي لازمتر هم هست كه بايد به آنها پرداخت. اين إشكال در دل من بود امّا به أحدي ابراز نكردم، حتّي به صميميترين رفيق خود از شاگردان استاد. مدّتها گذشت و من هر روز براي استفاده از محضر استاد بهخدمتش ميرفتم، تا آنكه از نجف اشرف عازم بر مراجعت به ايران شدم وليكن در مصلحت بودن اين سفر ترديد داشتم؛ اين نيّت هم در ذهن من بود و كسي از آن مطّلع نبود. شبي بود ميخواستم بخوابم؛ در آن اطاقي كه بودم در طاقچۀ پائين پاي من كتاب بود، كتابهاي علمي و ديني؛ در وقت خواب طبعاً پاي من بسوي كتابها كشيده ميشد. با خود گفتم برخيزم و جاي خواب خود را تغيير دهم، يا نه لازم نيست؛ چون كتابها درست مقابل پاي من نيست و بالاتر قرار گرفته، اين هتك احترام به كتاب نيست. در اين ترديد و گفتگوي با خود بالاخره بنا بر آن گذاشتم كه هتك نيست و خوابيدم. صبح كه به محضر استاد مرحوم قاضي رفتم و سلام كردم، فرمود: عليكم السّلام صلاح نيست شما به ايران برويد، و پا دراز كردن بسوي كتابها هم هتك احترام است. بياختيار هول زده گفتم: آقا شما از كجا فهميدهايد، از كجا ص267 فهميدهايد. فرمود: از وادي السّلام فهميدهام. گفتار حضرت سجّاد دربارۀ سخن گفتن مردهدر كتاب «كافي»، مرحوم كليني روايت كرده است از عليّ بن إبراهيم از محمّد بن عيسي از يونس از عَمْرو بن شمر از جابر كه گفت: حضرت عليّ بن الحسين امام سجّاد عليه السّلام گفتند: ما نميدانيم با مردم چگونه رفتار كنيم؛ اگر آنچه از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم به ما رسيده است براي آنها بگوئيم ميخندند؛ و اگر ساكت بمانيم طاقت نميآوريم. ضَمرَة بن معبد (سعيد ـ خل) گفت: براي ما بگو آنچه را كه به تو رسيده است. حضرت فرمود: آيا ميدانيد در وقتيكه دشمن خدا را روي سرير به سمت قبرستان، براي دفن ميبرند چه ميگويد؟ جابر ميگويد: ما گفتيم: نه نميدانيم. حضرت فرمود: دشمن خدا به حمل كنندگان جنازهاش ميگويد: آيا نميشنويد شكايتي را كه من اكنون به شما ميكنم از شيطان؟ دشمن خدا مرا گول زد و در مهالك و مخاطر وارد كرد و ديگر دست مرا نگرفت و بيرون نياورد؛ و شكايتي به شما دارم از برادرانيكه من با آنها بر اساس قواعد اخوّت و برادري رفتار كردم وليكن آنها مرا مخذول و بيياور گذاردند؛ و شكايتي به شما دارم از فرزنداني كه من از آنها حمايت كرده و پشتيبان و مدافع ايشان بودم وليكن آنها مرا بيياور و مخذول گذاردند. ص268 و ديگر شكايتي كه من به شما دارم از خانهاي كه تمام اموال خود را دادم و آن را تهيّه كردم و اينك مسكن غير من شده است؛ پس قدري شما با من مدارا كنيد و اينطور با عجله مرا نبريد! ضمره گفت: اي أبوالحسن! اگر مردهاي را كه حمل ميكنند (چنان جان دارد كه بتواند) اين سخن را بگويد، ممكن است بپرد بر گردن حاملين خود و به آنان حملهور شود. حضرت سجّاد عليه السّلام به مقام مقدّس الهي عرضه داشتند: بار پروردگارا! اگر ضمره اين سخن را از روي استهزاء و تمسخر بهحديث رسول الله صلّي الله عليه وآله وسلّم گفت، او را به دست غضب اسفبار خود بگير. جابر گويد: چهل روز در دنيا درنگ كرد و سپس مرد. يكي از غلامان او كه در تجهيزش حضور داشت پس از انجام دفن خدمت حضرت سجّاد عليه السّلام رسيد و در حضور آن حضرت نشست. حضرت فرمود: اي فلان از كجا آمدهاي؟ گفت: از جنازۀ ضمره؛ همينكه قبر را انباشتند و تسويه نمودند، من صورت خود را روي قبر گذاشتم و سوگند به خدا صدايش را شنيدم؛ به همان لهجه و لحني كه در دنيا داشت، و من در حال حياتش او را بدان صدا ميشناختم، و چنين ميگفت: اي واي بر تو اي ضمرة بن معبد! امروز تمام دوستان، تو را رها كردند و تنها گذاردند و عاقبت مصير تو بسوي جهنّم شد؛ آنجا مسكن و خوابگاه شب و استراحتگاه روز تو خواهد بود. ص269 جابر گويد: حضرت عليّ بن الحسين عليه السّلام فرمود: ما از خداوند طلب عافيت ميكنيم؛ اين است پاداش كسي كه حديث رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم را مسخره كند.[228] رحلت فاطمۀ بنت أسد، و تشييع و تكفين رسول الله او رامحمّد بن حسن صفّار در «بصآئر الدّرجات» [229] ـ كه از كتب نفيس شيعه و از اصول معتمدۀ مؤلّفين است، و مؤلّف آن از نقطه نظر زمان بر كليني و صدوق تقدّم دارد و از مشايخ اجازۀ صدوق است و زمان حضرت امام حسن عسكري عليه السّلام را ادراك كرده و از آن حضرت روايت نموده، و در سنۀ دويست و نود هجري وفات يافته است ـ با سند متّصل خود از إبراهيم بن هاشم از عليّ بن أسباط از بكربن جناح از مرد ديگري از حضرت صادق عليه السّلام روايت ميكند كه: چون فاطمۀ بنت أسد، مادر أميرالمؤمنين وفات كرد أميرالمؤمنين عليه السّلام به نزد رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم آمد. رسول خدا فرمود: اي أباالحسن! چه شده است؟ أميرالمؤمنين عرض كرد: مادرم مرده است. رسول خدا فرمود: و مادر من هم بوده است، و شروع كرد به ص270 گريستن و ميگفت: وَا اُمَّاهُ! سپس فرمود: اي عليّ اين پيراهن مرا بگير و او را در آن كفن كن، و اين رداي مرا بگير و او را در آن كفن كن، و زمانيكه از كفن فارغ شديد مرا خبر دهيد! چون كفن نموده و جنازه را بيرون آوردند رسول خدا چنان نمازي بر او گذارد كه مانند آن بر هيچكس، نه قبل از آن و نه بعد از آن، نگذاردند و پس از آن در قبر رفته و بر زمين قبر به پشت خوابيدند. و چون فاطمه را در قبر گذاردند، رسول خدا فرمود: يَا فَاطِمَةُ! فاطمه گفت: لَبَّيْكَ يَا رَسُولَ اللَهِ. رسول خدا فرمود: آنچه را كه پروردگارت به تو وعده داد، آيا ديدي كه حقّ است؟ فاطمه گفت: آري، اي رسول خدا! خدايت تو را جزا دهد. و گفتگو و مناجات رسول الله در درون قبر بطول انجاميد. چون رسول خدا خارج شد، عرضه داشتند: شما با فاطمه امروز كاري كرديد كه با هيچكس نكرديد؛ اوّلاً در لباسهاي خودتان او را كفن نموديد. ثانياً در قبر او داخل شديد. ثالثاً اين گفتگو و مناجات طويلي را كه نموديد و اين نماز مفصّلي كه بر او گذارديد، هيچ ما بخاطر نداريم كه با شخص ديگري نموده باشيد! رسول الله فرمود: امّا كفن نمودن او را در لباس خود، به جهت آن بود كه چون من روزي گفتم: مردم در روز قيامت در عالم حشر براي مقامِ عرض از قبرهاي خود عريان محشور ميشوند، فاطمه صيحهاي زد و گفت: وَا سَوْأَتاهُ! «اي واي از رسوائي كشف قبائح!» ص271 پس من لباس خود را بدو دادم و از خداوند در نمازي كه بر فاطمه گزاردم خواستم كه آن كفن را كهنه نگرداند تا زماني كه فاطمه در بهشت وارد شود؛ و خداوند دعاي مرا مستجاب نمود. و امّا داخل شدن من در قبرش، به جهت آن بود كه من روزي گفتم: چون ميّت را داخل قبر گذارند و مردم از كنار قبر برگردند، دو مَلَك منكر و نكير ميآيند و از او سؤال ميكنند؛ فاطمه گفت: وَاغَوْثَاهُ بِاللَهِ! «اي پناه به خدا!» صدقات رسول الله براي فاطمه بنت اسد و خديجه بنت خويلدمن مكرّراً در قبر از پروردگار خود مسألت نمودم تا آنكه روضه و دري از قبر او به بهشت گشود، پس قبر او باغي از باغهاي بهشت شد. [230] و علاّمۀ مجلسي رضوان الله عليه اين روايت را در «بحار» آورده،[231] و نيز بطور مفصّل مضمون آنرا از دو كتاب «فضائل» شاذان و كتاب «روضه» كه در فضائل اهل بيت است روايت نموده است. [232] فاطمۀ بنت أسد از زنان بزرگ اسلام بود، به رسول الله بسيار علاقمند بود؛ اوّلين زني كه از مكّه به مدينه به دنبال پيغمبر هجرت كرد فاطمه بود. با كمال سختي و مشقّت وارد مدينه شد و هنوز رسول خدا در مسجد قبا بودند. پاهاي فاطمه تمام آبله زده و زخم شده بود و آماس كرده بود ص272 رسول خدا دستور دادند استراحت كند، و زنان مدينه براي معالجۀ پاهاي او آمدند. قبر فاطمه در بقيع و در جلوي قبر چهار امام عليهم السّلام قرار دارد؛ آنجا حتماً بايد دعا كرد و متوسّل شد كه مادر أميرالمؤمنين در نزد خدا بسيار قيمت دارد. رسول خدا براي فاطمۀ بنت أسد دعا ميكردند و طلب مغفرت مينمودند و صدقه ميدادند. براي خديجه هم رسول خدا بعد از اينكه از دار دنيا رفت صدقات ميدادند و گوسفند ذبح نموده و به فقرا اطعام مينمودند، با آنكه سنّ رسول خدا از خديجه پانزده سال كمتر بود. و عائشه به رسول خدا ايراد ميكرد كه چرا براي زني از قريش كه از دنيا رفته و سالها گذشته ذَبيحه ميدهي و آنقدر ياد او ميكني؟ پيامبر ميفرمود: آيا ميداني چه زني بود؟ من كجا ميتوانم او را فراموش كنم؛ ياري كرد مرا در وقتيكه تمام مردم از من روي گردانيدند، و ايمان آورد به من در وقتيكه همۀ مردم مشرك بودند و دعوت مرا نپذيرفتند، و در مشكلات قدم به قدم با من همراه بود. حضرت أبوطالب عليه السّلام در سال دهم از بعثت در اواخر ماه رجب از دنيا رفت، و پس از سه روز يا سي و پنج روز حضرت خديجه رحلت كرد؛ پيامبر اكرم در آن سال غصّهدار بودند و از منزل بيرون نميآمدند و آن سال را عامُ الحُزن گويند، كه حقّاً بر رسول خدا گران گذشت. ص273 اخبار غيبيّۀ حضرت فاطمه و كساني كه بر او نماز خواندند |