|
|
|
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم بِـسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَـنِ الـرَّحـيم الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ و الصَّلَوةُ و السَّلامُ عَلَی سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ و ءَالِهِ الطّاهِرينَ و لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الآنَ إلَی قيامِ يَوْمِ الدّينِ و لا حَوْلَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيم [1] قال اللهُ الحكيمُ في كتابِه الكريم: هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا أَن تَأْتِيَهُمُ الْمَلَائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِیَ بَعْضُ ءَايَـٰتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتِی بَعْضُ ءَايَـٰتِ رَبِّكَ لَا يَنفَعُ نَفْسًا إِيمَـٰنُهَا لَمْ تَكُنْ ءَامَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِی إِيمَـٰنِهَا خَيْرًا قُلِ انتَظِرُوا إِنَّا مُنتَظِرُونَ [2]. از ميان تمام موجوداتي كه خداوند تبارك و تعالی آفريده است ـ از موجودات عِلْوي و سِفْلي، از گروه فرشتگان مقرّب و سائر موجوداتي كه إيجاد فرموده، از موجودات عالم طبع و مادّه مانند حيوانات ـ فقط إنسان داراي يك خاصّهايست مختصّ به خود، و آن ص 4 اينكه: در تحت غرائز و صفات متضادّه بوده و داراي اختيار و عقل است و بدينوسيله به هر سو بخواهد ميگرايد. و بر همين اصل از جانب خدا مكلّف به تكليف است[3]. فرشتگان سماوي را خدا ايجاد كرده و به هر يك از آنها قدرت و علم و مأموريّت خاصّي داده است كه از آن مأموريّت نميتوانند تجاوز كنند؛ و لذا ترقّي و تكامل در آنها نيست. و سائر موجودات نيز از همين قبيلاند. ولي انسان، مكلّف به تكليف است، و داراي اراده و اختيار و داراي مقام قابليّت و استعداد؛ لذا بواسطه قرار گرفتن در تحت تربيت صحيح ميتواند به ادب حقيقي مؤدَّب گردد و مقام كمال را طيّ كند؛ و به علّت عدم تربيت، آن جوهره و استعداد را ضايع نموده، و در نقصان متحجرّ ميگردد و مُهر ميخورَد. ايمان در حال سَكَرات و رفع حجاب غيبي بيفائده استاصل وجود انسان، قابليّت حركت بسوي سعادت و يا وقوف در ويرانه شقاوت است. و بنابر اين اصل، بهشت و جهنّمي كه خداوند آفريده است، براي انساني است كه داراي اراده و اختيار باشد و بتواند استعداد خود را براي وصول به كمال خود به فعليّت درآورد؛ يا به اختيار خود آنرا خراب و ضايع نموده و در مرداب شهوات و أوهام فرو برده و متعفّن گرداند. ص 5 بنابراين، تا زمانيكه انسان اختيار دارد، راه توبه و بازگشت دارد و ايمان او مؤثّر است و أعمال او صحيح است؛ ولي همينكه راه اختيار بسته شد و انسان خود را در انتخاب يك طرف مضطرّ ديد، ديگر در آنوقت تكليف ساقط ميگردد، و ايماني كه ميآورد مُنتج نتيجه نبوده و براي كمال نفس انسان اثر مثبتي ندارد و نقشي را ايفاء نمينمايد. انسان در تمام طول مدّت عمر خود، اختيار دارد ايمان بياورد يا نياورد، اعمال صالح انجام دهد يا ندهد، درجاتي را طيّ كند و بسوي فعليّت نيكو و بهشت گام بردارد يا در دركات جهل خود را محبوس و در غرائز و صفات بهيميّه متوقّف و در جهنّم مخلّد بماند. ولي در ساعت آخر عمر كه در سكرات مرگ غوطه ميخورد، و آن ساعت آخرين ساعت از ساعتهاي دنيا و اوّلين ساعت از ساعتهاي آخرت است، و در آنوقت كه پرده از جلوي چشمان او برداشته شده و حقائق را با ديدگان ملكوتي خود ميفهمد؛ اختيار از انسان سلب شده و ديگر ايمان او به خدا و پيمبران و روز پاداش، مفيد فائده و مثمر ثمر نخواهد بود؛ چون ايمان اضطراري است و از تحت اختيار خارج، و توبه و بازگشت به خدا نيز قابل قبول نيست. در اين آيه شريفهاي كه در مطلع گفتار قرائت شد، و يكصد و پنجاه و هشتمين آيه از سورۀ أنعام (ششمين سورۀ قرآن كريم) است ميفرمايد: چرا مردم ايمان نميآورند و چرا عمل صالح انجام نميدهند؟ ص 6 با اينكه الآن داراي اختيار و اراده هستند. آنها در انتظارند كه فرشتگان از آسمان بيايند تا ايمان بياورند، يا آنكه خداي تو بسوي آنان بيايد، يا اينكه بعضي از آيات غضب و علامات قهر خدا بر آنها ظاهر شود و سپس ايمان بياورند؟! در آن روزي كه بعضي از آيات قهر و عذاب خدا از عالم غيب پديدار گردد، ديگر ايمان آوردن براي كسانيكه سابقاً ايمان نياوردهاند يا با ايمان خود عمل خيري انجام ندادهاند، مفيد فائده نخواهد بود. زيرا آن ايمان صوري و اضطراري بوده، آن ايمان بعد از درنَورديدن دنيا و بقاء اختيار است، آن ايمان بعد از خراب بدن و درهم كوبيده شدن غرائز و فقدان اراده است. آري، اين مردم ايمان نميآورند تا از عالم غيب چيزي را مشاهده نمايند؛ و در آنوقت كه مشاهده كنند آن ايمان فائده ندارد؛ قُلِ انتَظِرُوا إِنَّا مُنتَظِرُونَ. اي پيمبر به آنها بگو: شما منتظر باشيد، ما هم منتظر خواهيم بود. شما ايمان نياوريد و عمل صالح بجاي نياوريد، و منتظر باشيد كه از عالم غيب چيزهائي را ببينيد. ما هم در انتظاريم كه در آنوقتي كه شما از عالم غيب چيزي را ميبينيد، ببينيم كه شما خواهيد فهميد آن ايمان بدرد نميخورد و دستي از شما نميگيرد. امّتها با اتّكا بر سرمايه و دانش باطلشان از تسليم در برابر حقّ امتناع ميورزنددر سورۀ غافر ـ كه همان سورۀ مؤمن است ـ در أواخر سوره خداوند حال امّتهاي گذشته را بيان ميفرمايد كه به دعوت پيامبران ص 7 خود گوش نميدادند. انبياء هرچه آنها را تبليغ مينمودند و به خدا گرايش ميدادند و به اعمال پسنديده دعوت ميكردند، آنها ميگفتند: اين حرفها بدرد ما نميخورد، ما بايد چيزيرا با چشم ببينيم تا ايمان آوريم، آنهم چيز غيبي بايد با چشم ديده شود. بايد عذاب را مثلاً ببينيم بايد فرشته را ببينيم بايد خدا را ببينيم وگرنه هيچگاه ايمان نميآوريم. و از علم ما بدور است كه چيزيرا نديده باور كنيم و بر اساس گفته پيغمبري عقائد خود را استوار نمائيم. و هرچه پيغمبران با منطق و برهان براي آنها اثبات ميكردند كه راه از اين قبيل نيست؛ خداوند عزَّ شأنُه به شما وجدان و فطرت داده و عقل و درايت عنايت فرموده است، گفتار ما و دعوت ما را با اين ميزانهاي خدادادي سنجش كنيد و صحّت كلام ما را خودتان تشخيص دهيد؛ أبداً بگوش آنان اثر نميكرد. تا اينكه عذاب خدا ميرسيد و در سرحدّ كفر و انكار كار آنها را يكسره مينمود. امّتها پيغمبران را أذيّت و آزار ميكردند، حبس ميكردند، از شهر بيرون مينمودند، شكنجه و عذاب ميدادند، ميكشتند، در ميان درختها ارّه ميكردند، به كوه و بيابان فراري ميدادند، به انواع و اقسام آزارها آنها را آزار ميكردند و ابداً حاضر براي تسليم در مقابل امر حقّ نبودند و به تفكّر و تأمّل و سنجيدن سخنان آنان در ترازوي عقل، تنازل نمينمودند. ص 8 پيغمبران دعا ميكردند كه خدايا ما از دست اين طاغيان و گردنكشان خسته شده و به ستوه آمديم؛ خودت هرچه ميخواهي دربارۀ آنان اراده فرما. در آن هنگام خداوند عذاب جاري ميفرمود؛ به باد، به طوفان، به مرض، به مرگ، به زلزلههاي شديد، به خَسف و فرو رفتن زمين و شكافتن زمين، و به غرق شدن و مَسخ شدن و سائر انواع عذابهائي كه در قرآن كريم ذكر شده است. فقط از ميان امّتها، از امّت پيغمبر ما عذاب برداشته شده است، و به بركت وجود مقدّس آن حضرت از عذابهاي آسماني و زميني آنها را مصون داشته است؛ در قرآن كريم وارد است: وَ مَا كَانَ اللَهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنتَ فِيهِمْ وَ مَا كَانَ اللَهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ. [4] «اي پيغمبر! تا هنگاميكه تو در ميان اين مردم هستي خداوند آنها را البتّه دستخوش عذاب نميكند، و همچنين تا وقتيكه آنان استغفار را شعار خود قرار دهند، خداوند عذاب كنندۀ آنها نخواهد بود.» باري، دائماً انبياء با امّتهاي خود در كشمكش بودند، پيغمبران به عالم غيب و حقّ دعوت ميكردند. و امّتها متّكي بهمال و سرمايه و قدرت و دانشهاي غرور و باطل خود بوده، و با تكيه زدن به آنها از تسليم و انقياد در برابر حقّ امتناع ميورزيدند. ص 9 فَلَمَّا جَآءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَـٰتِ فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِنَ الْعِلْمِ وَ حَاقَ بِهِم مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ * فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا ءَامَنَّا بِاللَهِ وَحْدَهُ و وَ كَفَرْنَا بِمَا كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ * فَلَمْ يَكُ يَنفَعُهُمْ إِيمَـٰنُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا سُنَّتَ اللَهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِي عِبَادِهِ وَ خَسِرَ هُنَالِكَ الْكَـٰفِرُونَ. [5] ميفرمايد: زمانيكه بأس و شدّت ما به اين امّتها رسيد و خود را در چنگال قهر و عذاب ما مشاهده كردند، گفتند: حالا ايمان ميآوريم به خداوندي كه شريكي براي او نيست، و به آن شركي كه سابقاً داشتيم و موجودي را در مقابل خدا مؤثّر قرار ميداديم، فعلاً كافريم. در حاليكه وقتي اختيار داشتند و اراده داشتند و پيمبران بسوي آنها ميرفتند و با زبان نرم و ليّن آنها را نصيحت ميكردند و پند و اندرز ميدادند، أبداً حاضر براي استماع نبودند و متّكي به علم و دانش خود بودند؛ فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِنَ الْعِلْمِ. به پيغمبران ميگفتند: گفتار شما بدرد نميخورد؛ ميگوئيد: ما از عالم غيب خبر داريم، از خدا خبر داريم؛ عالم غيب كجاست؟ خدا كيست؟ ما خودمان داراي علم هستيم، مكتب داريم، دانشگاه ديدهايم، متخصّص فنّ شدهايم، تخصّص گرفتهايم، ما اتم را شكافتهايم، ما تمام امراض را بررسي كردهايم، ما حقيقت ميكرب را ص 10 دريافت كردهايم، ما معادله درجۀ سوّم را حلّ كردهايم، ما به تمام توانها و دانشهائي كه داريم متّكي هستيم. اينان چنان به علوم خود مغرور بودند و حال خوش و سرور در مقابل اين دانشها داشتند كه ماوراي آن را تصوّر نميكردند؛ و آن غرور و استكبار به آنان اجازه نميداد كه بفهمند علوم عاليتري موجود است و آن علم پيامبران است. اين مسكينان ادراك نميكردند كه علوم آنها در برابر علوم حضوري و شهودي پيامبران قطرهاي است در برابر دريا، تمام اين دانشها را بايد در مقابل دانش پيامبران صفر دانست در مقابل عدد بينهايت. اساس دستورات دين بر تعبّد استبايد تسليم حقّ شد، بايد تسليم علوم پيامبر شد، بايد در مقام عبوديّت قدم نهاد. اين دانشها علوم ظاهري و طبيعي و مادّي است كه بشر از راه چشم و گوش و از راه استعدادهاي ذهني و فكري خود بدست آورده و به آن اتّكاء دارد، علومي كه انبياء ميآورند از عالم غيب است، از عالم سرّ است؛ و آن علوم مجرّده حكومت دارد بر علوم طبيعيّه، و أفعالي كه پيمبران انجام ميدهند قابل مقايسه با افعال دگران نيست. بشر بايد در مقابل پيغمبران خاضع و خاشع باشد، نه اينكه بگويد: اين آیه قرآن مجيد فلسفهاش چيست؟ اگر من بدانم قبول ميكنم، اگر ندانم قبول ندارم؛ اين حرف غلط است. اگر شما فلسفه آنرا بداني و قبول كني، آيه را قبول نكردهاي، ص 11 كلام رسول خدا را نپذيرفتهاي؛ بلكه فهم خود را قبول كردهاي و اتّكاء به نفس و فهم خود داشتهاي. بنابراين، از سرّ پيغمبر و قلب پيغمبر نيرو نگرفتهاي و از بوي عطر علوم باطنيّه چيزي بمشام جان تو نرسيده است. امّا كسي كه از پيغمبر پيروي ميكند و معتقد است كه آن رجل الهي كه دلش به عالم بالا ارتباط دارد، هرچه ميگويد راست و عين واقع است، بفهمم يا نفهمم؛ او پيشرفت ميكند و از باطن پيامبر الهام ميگيرد. و لذا اساس دستورات دين بر تعبّد است؛ حتّی اگر آن مطالبي كه انسان فلسفه و حكمتش را هم ميداند اگر آنها را از پيامبران بعنوان تعبّد بگيرد و بپذيرد، براي او بهتر است. اصولاً مكتب پيامبران مكتب گرايش بسوي حقائق و استفاضه از عالم باطن و غيب، و دعوت بسوي واقعيّات است. و بر اساس بيرون شدن از خودي و نفس و پيوستن و گرويدن به خدا و حقّ است. و اگر قرار بشود كه تمام علوم انبياء را انسان با علوم و فكر و سليقه خود اندازهگيري كند و آنچه را كه ميپسندد قبول كند و آنچه را كه نميپسندد قبول نكند، واويلا. تمام افراد بشر به تعداد خود داراي سليقه و روش و انگيزه و فكر هستند؛ بنابراين بايد به اندازۀ تعداد افكار آنها كه به اندازۀ تعداد افراد آنهاست، فلسفههائي مختلف كه با أفهام هر يك يك از آنها موافقت داشته باشد در دسترس آنها قرار داد؛ و اين محال است. ص 12 خلاصه، تمام كسانيكه خواستند دستورات خدا را با فكر خود بسنجند و با علم و دانش خود اندازهگيري كنند، آنها در همين عالم غرور و استكبار مخلَّد ماندند و در اين جهنّم عاجل به آتش آراء باطله خود سوختند. و آن دستهاي كه دستورات پيامبران را به نورانيّت شناختند و تسليم و تابع محض شدند و به دنبال آنان حركت كردند، حقائق بر آنها مكشوف افتاد و ادراك أسرار احكام و فلسفه و حكمت آنرا از مبدأ عالم نمودند. كلام ملاّصدرا دربارۀ تعبّدي بودن احكام شرعيّهمرحوم صدر المتألّهين دربارۀ آنكه احكام شرعيّه تعبّدي است و بيچون و چرا و بدون فهميدن فلسفه و سبب آنها بايد آنها را پذيرفت، در مقدّمه «أسفار» مطلب جالبي فرموده است و آن اينست: وَ إنّي لَاسْتَغْفِرُ اللَهَ كَثيرًا مِمّا ضَيَّعْتُ شَطْرًا مِنْ عُمْري في تَتَبُّعِ ءَارآءِ الْمُتَفَلْسِفَةِ وَ الْمُجادِلينَ مِنْ أهْلِ الْكَلامِ وَ تَدْقيقاتِهِمْ وَ تَعَلُّمِ جُرْبُزَتِهِمْ في الْقَوْلِ وَ تَفَنُّنِهِمْ في الْبَحْثِ، حَتَّی تَبَيَّنَ لي ءَاخِرَ الامْرِ بِنورِ الإيْمانِ وَ تَأْييدِ اللَهِ الْمَنّانِ أنَّ قياسَهُمْ عَقيمٌ وَ صِراطَهُمْ غَيْرُ مُسْتَقيمٍ. فَألْقَيْنا زِمامَ أمْرِنا إلَيْهِ وَ إلَی رَسولِهِ النَّذيرِ الْمُنْذَرِ؛ فَكُلُّ ما بَلَغَنا مِنْهُ ءَامَنّا بِهِ وَ صَدَّقْناهُ وَ لَمْ نَحْتَلْ أنْ نُخَيِّلَ لَهُ وَجْهًا عَقْليًّا وَ مَسْلَكًا بَحْثيًّا بَلِ اقْتَدَيْنا بِهُداهُ وَ انْتَهَيْنا بِنَهْيِهِ، امْتِثالاً لِقَوْلِهِ تَعالَی: مَآ ءَاتَیـٰكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَیـٰكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا. حَتَّی فَتَحَ اللَهُ ص 13 عَلَی قَلْبِنا ما فَتَحَ فَأفْلَحَ بِبَرَكَةِ مُتابَعَتِهِ وَ أنْجَحَ..[6] كلام علاّمۀ طباطبائي (ره) دربارۀ لزوم اطاعت فرمان خداو نيز علاّمه طباطبائي مُدّ ظلُّه در ذيل آیه شريفه در سورۀ أعراف: قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَارٍ وَ خَلَقْتَهُو مِن طِينٍ [7] فرمودهاند: وَ بِالْجُمْلَةِ هُوَ سُبْحانَهُ اللَهُ الَّذي مِنْهُ يُبْتَدَی كُلُّ شَيْءٍ وَ إلَيْهِ يَرْجِعُ كُلُّ شَيْءٍ، فَإذا خَلَقَ شَيْئًا وَ حَكَمَ عَلَيْهِ بِالْفَضْلِ كانَ لَهُ ص 14 الْفَضْلُ وَ الشَّرَفُ واقِعًا وَ بِحَسَبِ الْوُجودِ الْخارِجيّ؛ وَ إذا خَلَقَ شَيْئًا ثانيًا وَ أمَرَهُ بِالْخُضوعِ لِلاوَّلِ كانَ وُجودُهُ ناقِصًا مَفْضولاً بِالنِّسْبَةِ إلَی ذَلِكَ الاوَّلِ فَإنَّ الْمَفْروضَ أنَّ أمْرَهُ إمّا نَفْسُ التَّكْوينِ الْحَقِّ أوْ يَنْتَهي إلَی التَّكْوينِ. فَقَوْلُهُ الْحَقُّ وَ الْواجِبُ في امْتِثالِ أمْرِهِ أنْ يُمْتَثَلَ لاِنَّهُ أمْرُهُ لا لاِنَّهُ مُشْتَمِلٌ عَلَی مَصْلَحَةٍ أوْ جَهَةٍ مِنْ جِهاتِ الْخَيْرِ وَ النَّفْعِ حَتَّی يُعْزَلَ عَنْ رُبوبيَّتِهِ وَ مَوْلَويَّتِهِ، وَ يَعودَ زِمامُ الامْرِ وَ التَّأْثيرِ إلَی الْمَصالِحِ وَ الْجِهاتِ وَ هِيَ الَّتي تَنْتَهي إلَی خَلْقِهِ وَ جَعْلِهِ كَسآئِرِ الاشْيآءِ مِنْ غَيْرِ فَرْقٍ ـ انتهي.[8]. ص 15 بالجمله، امّتهاي گذشته نيز به انبياء خود همينطور ميگفتند؛ ميگفتند: ما داراي علم و دانش هستيم و به آن اتّكاء داريم و به آن خوشحال و فرحناكيم، ديگر به شما چه نيازي داريم. و پيمبران را بر آنچه آورده بودند مورد مسخره قرار ميدادند و پيروي از آراء و افكار مرتبط به عالم غيب آنانرا، افكار كودكانه و جاهلانه ميپنداشتند. وَ حَاقَ بِهِم مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ؛ و احاطه كرد و فرا گرفت آنها را همان وعيدهائي كه بر آنها لبخند زده و مورد سُخريّۀ خود قرار ميدادند، و عكسالعمل اعمال و افكار خود، آنها را در پرّه گرفت و مورد سَخَط و عذاب خدا واقع شدند. عذاب خدا آمد؛ خدا گفت: بيائيد اين عذابها را با علم خود و با غرور ملّي خود برداريد، و خود را از آن برهانيد. چگونه ميتوانيد برهانيد؟ اين عذابهائي كه آمده و گريبان همه را گرفته، آن بادي كه از جانب پروردگار وزيد و مأمور شد قوم عاد را ـ كه بر پيامبر خود حضرت هود علی نبيِّنا و آله و عليه الصّلوة و السّلام انكار داشتند ـ هلاك كند. سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَ ثَمَـٰنِيَةَ أَيَّامٍ حُسُومًا فَتَری الْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَی' كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ * فَهَلْ تَرَی' لَهُم مِن بَاقِيَة[9]ٍ. «گماشت آن باد را خداوند بر قوم عاد هفت شب و هشت روز، براي قلع و قمع كردن آنها و از بيخ و بن برآوردن. آن باد وزيد و تمام مردم را مانند تنههاي درخت خرماي خشك شده از ريشه بيرون ص 16 آورده بروي زمين ريخت، بطوريكه همه هلاك شدند و از آنها كسي باقي نماند.» اين مردم چگونه ميتوانند با علمشان، از آن باد مسموم و هلاك كننده كه پيدرپي ميوزد و چون به بدن برخورد كند هلاك ميكند، خود را بر حذر دارند؛ آن بادي كه از طرف خدا مأموريّت دارد بر قوم عاد بوزد نه بر غير آنها. چگونه ميتوانند مبارزه كنند؟ با اتّكاء به قدرت و دانش خود چه قسم ميتوانند خود را در مصونيّت و حفظ درآورند؟ داستان قارون كه به علم خود مغرور بودقارون از قوم حضرت موسی علی نبيِّنا و آله و عليه الصّلوة والسّلام بود. و آنقدر حضرت پروردگار سبحانه به او از اموال و ذخائر عنايت كرده بود كه كليدهاي گنجهاي او را نميتوانستند جماعتهاي قوي هيكل حمل كنند. ولي اين مرد بر قوم خود ستم ميكرد، و هرچه از افراد قوم او به او نصيحت كردند كه از باد غرور و خودپسندي دست بردار و با مردم نيكي كن و در حقّ آنان احسان روا دار و در روي زمين در صدد فساد نباش و به ضعفاء و فقراء و يتيمان و نيازمندان طريق ملاطفت و انفاق پيش دار، در پاسخ ميگفت: من اين اموال را از روي دانش و به نيروي علم و قدرت خود تهيّه كردهام؛ قَالَ إِنَّمَآ أُوتِيتُهُو عَلَی' عِلْمٍ عِندِي. [10] ديگر نميدانست كه خداوند بدين علم و قدرت اعتنائي ص 17 نميكند و مستكبران را دستخوش بَوار و هلاك ميسازد. أَوَلَمْ يَعْلَمْ أَنَّ اللَهَ قَدْ أَهْلَكَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَكْثَرُ جَمْعًا وَ لَا يُسْـَلُ عَن ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ[11]. «آيا او نميدانست كه خداوند از امّتهاي قبل از او چه بسيار افرادي را كه از نقطه نظر قدرت و أعوان و اموال بيشتر بوده و مجرم شدند و در مقابل امر خدا خودپسندي و بلندمنشي كردند، همه را دستخوش هلاك ساخت؟ و گناهكاران و مجرمان از گناه خود سؤال نخواهند شد تا آنكه مهلت عذر تراشي و يا اظهار تذلّل پيدا نمايند.» تا به سرحديّ از تكبّر و ناز و نعمت و قدرت رسيد كه مورد غِبطه و حسد قوم خود واقع شده، و مردم عامّي از جاه و جلال او در شگفت و بر مقام و عظمت او رشك ميبردند. كه ناگهان عذاب خدا او را گرفت و خود با تمام سرمايه و زندگي و خانه و قصر در ميان زمين شكافته شده فرو رفت؛ و نه علمي و نه قدرتي و نه يار و اعواني نتوانستند او را ياري نموده و از كام زمين بيرون كشند. فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الارْضَ فَمَا كَانَ لَهُو مِن فِئَةٍ يَنصُرُونَهُو مِن دُونِ اللَهِ وَ مَا كَانَ مِنَ الْمُنْتَصِرِينَ [12]. و هلاكت و بدبختي بطوري گريبانش را گرفت كه افرادي كه ديروز بر او حسد ميبردند، امروز گفتند: الحمد للّه كه ما بجاي قارون نبوديم. ص 18 بيفائده بودن توبه در حال نزول عذابفرعون به دنبال حضرت موسی و ياران او حركت كرد و او را تعقيب نمود و گفت: آب نيل كه بر او و امّتش شكافته شده او و يارانش عبور كردند، بر من و لشكريانم نيز شكافته شده و من هم از رود نيل ميگذرم و موسی و قومش را هلاك ميكنم. نميدانست كه آب مأموريّت داشت بر حضرت موسی و پيروان او باز شود، نه بر فرعون و لشكريانش؛ بلكه مأموريّت آب دربارۀ او بسته شدن و بهم آمدن است. آب او را و لشكريان او را در كام خود گرفت و همه را دستخوش غرق ساخت. باري، فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا ءَامَنَّا بِاللَهِ وَحْدَهُ. هنگامي كه عذاب و بأس و شدّت از جانب خدا ميرسيد و راه فرار بر آنها بسته ميشد، راه فقط يك طرفه ميشد، بكنم يا نكنم نبود، طاعت يا معصيت نبود، كفر يا ايمان نبود؛ بلكه فقط خود را مضطرّ ميديدند در قبول، ميگفتند: ءَامَنَّا بِاللَهِ وَحْدَهُ؛ ما به خداي لاشريك له ايمان آورديم. وَ كَفَرْنَا بِمَا كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ؛ و به آنچه را كه از نيروي خود و علم و قدرت خود در مقابل خدا مؤثّر ميديديم به همه آنها پشت پا زديم، به همه آنها كافر شديم. اين ايمان سودي ندارد. فَلَمْ يَكُ يَنفَعُهُمْ إِيمَـٰنُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا. هنگاميكه عذاب رسيد و كار يكسره شد، ايمان فائدهاي براي آنها نخواهد داشت؛ زيرا كه غير از ايمان مفرّي ندارد، كار ديگر از او ساخته نيست. ص 19 وقتي تمام راهها بسوي انسان بسته شد و انسان خود را بيچاره و مضطرّ ديد، آن ايمان اضطراري انسان را به بهشت نميبرد، انسان را خداشناس نميكند، نيروهاي وجودي انسان را معتدل نميسازد و او را در مدينه فاضله وارد نميكند؛ در اينحال عذاب خدا كه جزاي عمل اوست در ميرسد و او را دستخوش بوار و نيستي ميسازد. سُنَّتَ اللَهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبَادِهِ وَ خَسِرَ هُنَالِكَ الْـكَـٰفِرُونَ. «اين آئين و سنّت خداست دربارۀ تمام امّتهائي كه روي زمين آمدهاند و رفتهاند، و در اين هنگام زيان و خسران اختصاص به كافران و منكران دارد.» در ساعات آخر زندگي انسان كه ديگر اختيار از او سلب ميشود و ارادهاي از خود ندارد و پرده برداشته ميشود، ايمان از روي درماندگي و بيچارگي بدرد نميخورد. ايمان در حال رفع حجاب غيبيونزول عذاب فائدهاي ندارددرآنوقتي كه پرده پس رفته و انسان نتيجه اعمال خود را ملاحظه ميكند، آن وقت، وقتِ فعليّت است و به پايان رسيدن دوران استعداد و قابليّت؛ آن، لحظه ابتداي ظهور و بروز است و انتهاي دوران خفاء و كتمان. در آن لحظه بر انسان اعمالش مجسّم ميگردد؛ ميبيند كه چه جنايتهائي انجام داده، چه جرائمي از او سرزده، چه قبائحي از او به ظهور رسيده، چه مخالفتها و ستيزگيهائي با پيغمبر كرده، چه ستمها و ناعدالتيهائي كرده؛ و الآن نتيجه آنها غوطه خوردن در ص 20 تاريكيها و فرو رفتن در سياهچالها و پيمودن كوره راهها و عَقَبات و گردنههاي وخيم و وحشتزاست. ملائكه غضب نيز حاضر و آمادهاند كه او را به سختترين وجهي قبض روح كنند، و به بدترين موضعي با خود ببرند غريب و تنها با دست كوتاه. در اين لحظه انسانِ مجرم مختاري كه هرچه در دنيا به او ميگفتند سودي نداشت، خود را در مشت قدرت پروردگار ميبيند و در قبضۀ قهر و ظهور مقام جلال مييابد؛ ميگويد: ايمان آوردم، بهخداي ايمان آوردم و شهادت ميدهم كه هيچ اَنباز و شريكي ندارد؛ و بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلَی كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. ملائكه گماشته و مراقب با گرز آتشين بر سرش ميكوبند و ميگويند: جنايت آنجا، ايمان اينجا؟ خيانت آنجا، ايمان اينجا؟ كفر و شرك و زَنْدَقه آنجا، ايمان اينجا؟! آنوقتي كه آلت داشتي، افزار و اثاثيّه داشتي، بدن داشتي، علم و قدرت داشتي، سلامت مزاج داشتي، أمنيّت و فراغت داشتي، ايمان نياوردي؛ حالا كه آلت از كار افتاده، بدن مانند چوب خشك شده، نسيان و خمود بجاي دانش نشسته، توان به ناتواني مبدّل گشته، امراض گوناگون از هر سو سراپايت را گرفته و خود را در مقابل قهر ميبيني ايمان ميآوري؟ اين ايمان فائده ندارد، گرهاي نميگشايد، مختصر اثري در رفع عذاب و رهائي از عواقب وخيمِ سوء كردار ندارد. تا ز دستت ميرسد كاري بكن پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار ص 21 هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا أَن تَأْتِيَهُمُ الْمَلَائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِیَ بَعْضُ ءَايَـٰتِ رَبّـِكَ يَوْمَ يَأْتِی بَعْضُ ءَايَـٰتِ رَبِّكَ لَا يَنفَعُ نَفْسًا إِيمَـٰنُهَا لَمْ تَكُنْ ءَامَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِی إِيمَـٰنِهَا خَيْرًا [13]. در وقتيكه فرعون و لشكريانش بدنبال حضرت موسی و پيروانش حركت ميكردند كه آنها را دريابند و همه را از دم تيغ كين بگذرانند، حضرت موسی به كنار رود نيل رسيد، راه فرار هم ندارد؛ زيرا از اطراف لشكريان او را احاطه ميكنند، فقط به جلو راه دارد آنهم رودخانه است. آب به امر خدا كنار رفت حضرت موسی و پيروان، خود را به آب زدند، آب شكافته شد، نيمي از آب اين طرف و نيمي آن طرف بالا آمد و گِلهاي كف رودخانه خشك شد. حضرت موسی و تمام پيروان او وارد رود نيل شدند كه فرعون و لشكريانش در رسيدند، ديدند كه موسی و يارانش در ميان رودخانه و در حال عبورند؛ گفتند: عجيب نيست ما هم ميرويم و آنها را درمييابيم. همينكه وارد رودخانه شدند آب بسته شد. حَتَّی' إِذَآ أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قَالَ ءَامَنتُ أَنَّهُ و لآ إِلَـٰهَ إِلَّا الَّذِی ءَامَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرَ'ءِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ [14]. آنوقت مسلمان شد، وقتي كه در چنگال غرقاب غوطه ص 22 ميخورد گفت: ايمان آوردم كه خدائي نيست جز همان كسيكه بنيإسرائيل به او ايمان آوردهاند و من از مسلمانانم. جبرائيل مقداري از لجن ته دريا برداشت و بر دهان او زد و گفت: ءَآلْـَـٰنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ [15]. «حالا ايمان ميآوري، در حاليكه گناهان را قبلاً بجا آوردي و در روي زمين از زُمرۀ مفسدان بودي؟» فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ ءَايَةً وَ إِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ عَنْ ءَايَـٰتِنَا لَغَـٰفِلُونَ. [16] امروز ما نفس تو را ميربائيم و با خود ميبريم؛ ميبريم به آنجا كه محلّ و مقرّ فعليّت و نتيجه اعمال پيش فرستادۀ توست، و ببين بر سر تو چه خواهد آمد؟ وليكن بدنت را از آب بيرون مياندازيم و در كنار ساحل قرار ميدهيم تا مردم بيايند و ببينند كه بدن متعفِّن و گنديدۀ تو چگونه به ذلّت و پستي دچار شده است، و نگويند كه از ميان دريا فرعون جزء رجال الغَيب شده و يا به آسمان رفته است. خداوند دربارۀ كيفيّت قبض روح مردم ستمگر در قرآن مجيد ميفرمايد: إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّیٰهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الارْضِ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَهِ وَ'سِعَةً ص 23 فَتُهَاجِرُوا فِيهَا فَأُولَـٰئِكَ مَأْوَيٰهُمْ جَهَنَّمُ وَ سَآءَتْ مَصِيرًا. [17] آن كسانيكه به خود ستم روا داشتند، چون ملائكه قبض روح بخواهند جان آنها را بگيرند به آنها ميگويند: شما كجا بودهايد در چه حال بودهايد؟ آنان در پاسخ گويند: ما مردم ضعيف شمرده شده در روي زمين بوديم كه مورد قهر و غلبه طاغيان زمان بوده و از خود اختيار و ارادهاي نداشتيم تا دنبال معارف إلهيّه و علوم حقّه برويم و به دانشهاي حقيقي دست يابيم، تا بدينوسيله دست از ستم به نفس خود يا تجاوز به ديگران برداريم. ملائكه قبض روح در پاسخ ميگويند: آيا مگر زمين خدا آنقدر گشايش و وسعت نداشت كه شما از محلّ خود ـ كه در تحت سيطره و ستم ستمگران بوديد ـ هجرت نموده و در اماكن و منازل مطلوب كه از دستبرد آنها خالي باشد سكونت گزيده و به معارف الهيّه و عبادت و سير مدارج و معارج روحي خود اشتغال ورزيد؟ چرا از شهر و ديار بيرون نرفته و به محلّي كه بتوانيد در آن دين خود را حفظ كنيد مهاجرت نكرديد؟ چون در پاسخ جوابي ندارند و در مقابل منطق فرشتگان محكوم شدهاند، بنابراين منزل و مأواي آنان دوزخ بوده و بد منزل و بازگشتي است جهنّم. بر مستضعفين عذاب نيستبلي، آن دسته از مستضعفيني كه راهي براي فرار ندارند و حيلهاي براي استخلاص خود نمييابند، خواه مرد باشند يا زن ص 24 باشند يا كودك؛ عذر آنها مقبول است و اميد است مورد عفو و غفران خداي خود واقع گردند؛ و البتّه خداوند پوشاننده و آمرزنده است. إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَآءِ وَ الْوِلْدَ'نِ لَايَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لَا يَهْتَدُونَ سَبِيلاً * فَأُولَـٰئِكَ عَسَی اللَهُ أَن يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كَانَ اللَهُ عَفُوًّا غَفُورًا. [18] مگر مردمان مستضعفي كه واقعاً قوّۀادراك ندارند، نميدانند كجا بروند يا نميتوانند بروند و از تحت سيطرۀ پدر و مادر سرپيچي كنند؛ از تحت تعليم استاد و سير محيط و قواي حاكمه قدرت تخلّف ندارند. يا زناني و اطفالي هستند در تحت تسلّط شوهرها و مربّيان، هرچه آنها بخواهند به اينها ميآموزند، و اينان آنقدر عقل و درايت ندارند كه صحيح را از ناصحيح تشخيص دهند و از زير بار تقليدِ غلط شانه خالي كنند؛ چون احتمال نادرستي روش خود را نميدهند تا در صدد رفع آن برآمده و بدنبال راه درست بگردند. اين افراد در منطق قرآن مستضعفند و اميد است مورد عفو و آمرزش خدا واقع شده و از گناهان آنها ـ چنانچه بر خلاف عقل نباشد و از قبيل ظلم و ستم و جنايات و خيانتهائي كه به غير كردهاند نباشد ـ صرف نظر شود. و البتّه خداوند بسيار عفو كننده و آمرزنده ميباشد. اينها كساني هستند كه خود قدرت تفحّص در دين حقّ را ندارند. و از مطالعه كتب حقّه چيزي دستگيرشان نميشود، و با علماي ربّاني و صافي ضمير، و پارسايان واقعي و از هواي نفس ص 25 گذشتگان حقيقي برخورد نكردهاند تا طرز سلوك و معاشرت و روح عالي آنان به اينها تكاني داده، و بدينطريق در صراط مستقيم قدم گذارند و به مقصود اصلي فائز گردند. امّا آن كسانيكه پيدا كردن راه راست و مستوي، و برخورد بهعالِم ربّاني و مربّي الهي، و مطالعه و تدبّر در قرآن كريم و سنّت نبويّه و روش و منهاج ائمّه طاهرين، و خروج از يوغ طاعت و بندگي طواغيتِ زمان و جائران دوران، و گسيختن عنان تقليد كوركورانه، و پيوستن به مقام دانش واقعي يا تبعيّت و تقليد از عالم و معلّم الهي؛ در خور استعداد و قابليّت آنها بوده، وليكن غرور و غفلت و ميل شهوت و مادّيّت آنها را از عالم معني دور كرده و بدين واسطه راه ضلال پيمودهاند؛ آنها از مستضعفين نيستند، آنها از ستمكارانند، آنها اهل جهنّم و مورد مؤاخذه بوده؛ و به كيفر عقائد باطله و صفات رذيله و كردار ظالمانه و ناپسنديدۀ خود خواهند رسيد. و فرشتگان قبض روح عذر آنانرا كه خود را ميخواهند در صفّ مستضعفين جا زنند نميپذيرند و آنانرا به جهنّم ميبرند. و بدنبال اين آيات ميفرمايد: وَ مَن يُهَاجِرْ فِی سَبِيلِ اللَهِ يَجِدْ فِی الارْضِ مُر'غَمًا كَثِيرًا وَ سَعَةً وَ مَن يَخْرُجْ مِن بَيْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَی اللَهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُو عَلَی اللَهِ وَ كَانَ اللَهُ غَفُورًا رَّحِيمًا [19]. «كسيكه براي خدا و در راه خدا از منزل و آشيانۀ خود بيرون ص 26 آيد و طريق مهاجرت پيش گيرد، در روي زمين براي زندگاني امن و امان و بدون ترس و وحشت، كه بتواند به منظور خود كامياب گردد، و علی رغم مقاصد حاكمان و جائران زمانش زيست كند؛ جاهاي بسيار وسيع خواهد يافت. و كسيكه براي مهاجرت از خانه خود خارج شده و در نيّت دارد كه خود را به خدا و رسول خدا برساند ولي مقصودش لباس تحقّق در بر نكرده و در بين راه مرگ او را در گرفت، اجر و مزد او برعهدۀ خداست و البتّه خداوند غفور و رحيم است.» عدم پذيرش عذر كسانيكه قادر بر هجرت بودهاندكسي نبايد بگويد محلّ زندگي من، زادگاه من است و نميتوانم از آنجا هجرت كنم، چون قوم و عشيره و ياران و كسب و كار و منزل و باغ و تجارت و زراعت و زن و فرزند و سائر شؤون من در آنجاست، و در آنجا، كه محلّ فحشاء و منكرات و تبليغات سوء بوده و احكام ظالمانه و جائرانه جاري و ساري است، اقامت من در حكم ضرورت است؛ و بنابراين از عهدۀ من خارج و مسؤول تخلّف از احكام الهي نيستم. اين منطق غلط است. انسان متعهّد و مسؤول، انسان هشيار و بيدار كه سعادت خود را در كمال روحي و ارتقاء به أعلی درجۀ مقام انسانيّت ميبيند، بايد با ارادۀ متين و عزم راستين خود مشكلات بدوي را طيّ نموده و خود را در محلّ مناسب ـ كه امكان سير روحي و اقتناء كمال معنوي و حفظ و حراست خود و بستگان و فرزندان او از فساد و خرابي را دارد ـ وارد كند، و از موانع و صوارف بيم و هراس در ص 27 خود راه ندهد. و اگر چنين عزمي در او پديد آيد، خداوند جاهاي بسيار مناسب را به او نشان ميدهد و از تحيّر او را بيرون ميآورد. و اگر هم فرضاً به مقصود نرسد براي او همينقدر كافي است كه از منزل خود براي خدا برون شده، از نفس خود خارج گرديده و در مسير و حركت و در تكاپو و جستجو است، در راه تعلّم و فراگيري است، در بوته شوق و محبّت وصول است؛ اين مطالب را فرشتگان قبض روح به افراد ستمگر ميگويند و سپس آنها را ميميرانند، با چه كيفيّتي؟ سختي قبض روح براي كفّار و آساني آن براي مؤمنيندر روايت است در «عُيون أخبار الرّضا» از حضرت إمام عسكري عليه السّلام و آن حضرت از پدران خود از حضرت صادق عليه السّلام روايت ميكند كه قبض روح براي كفّار: كَلَسْعِ الافاعِي وَ لَدْغِ الْعَقَارِبِ أَوْ أَشَدَّ. قِيلَ: فَإنَّ قَوْمًا يَقُولُونَ: إنَّهُ أَشَدُّ مِنْ نَشْرٍ بِالْمَنَاشِيرِ، وَ قَرْضٍ بِالْمَقَارِيضِ، وَ رَضْخٍ بالاحْجَارِ، وَ تَدْوِيرِ قُطْبِ الارْحِيَةِ عَلَی الاحْدَاقِ. قَالَ: كَذَلِكَ هُوَ عَلَی بَعْضِ الْكَافِرِينَ وَ الْفَاجِرِينَ، أَلَا تَرَوْنَ مِنْهُمْ مَنْ يُعَاينُ[20] تِلْكَ الشَّدَآئِدَ؛ فَذَلِكُمُ الَّذِي هُوَ أَشَدُّ مِنْ هَذَا لَا مِنْ عَذَابِ ا لآخِرَةِ فَإنَّهُ أَشَدُّ مِنْ عَذَابِ الدُّنْيَا ـ الحديث .[21]
ص 28 «مانند گزيدن افعيها، و نيش زدن عقربهاست يا از آن شديدتر. به حضرت صادق عليه السّلام عرض شد: بعضي از گروه مردمان ميگويند: براي كفّار جان دادن سختتر است از بريدن با ارّهها، و قيچي كردن با قيچيها، و خورد كردن با قطعه سنگها، و گرداندن ميله آسياها بر كاسه چشمها. حضرت فرمودند: بله همينطور است ولي نه براي همه كافران؛ بلكه براي بعضي از آنها و بعضي از فاجرها. آيا نميبينيد كه بعضي از كافران و فاجران چه شدائدي را در سكرات مرگ ميبينند؛ آن عذابهائي را كه فرشتگان مرگ به آنها ميكنند از اين شدائدِ سكرات سختتر است، نه از عذابهاي آخرت كه به آنها خواهد رسيد بلكه شدائدِ سكرات جزء عذابهاي دنيوي محسوب ميگردد و براي بعضي از آنها از اين عذابها دشوارتر است.» باري، اين قسم عذابها در سكرات مرگ اختصاص به ستمگران و حاكمان جائر و كفّار بيرحم و بيانصاف دارد. تأمّل پروردگار در قبض روح بندۀ مؤمن و نهايت لطف پروردگار به اوامّا افراد مؤمن كه دل به خدا داده و تسليم امر او هستند و عالَم وجدان و آخرت را براي خود آباد كردهاند و از دائرۀ انصاف قدمي بيرون نگذاردهاند و به حقوق غير تعدّي و تجاوز ننمودهاند و براي إعلاء كلمه مقدّسه حقّ و توحيد به اندازۀ قدرت خود كوشيدهاند و از ص 29 زمرۀ محبّان خدا شده و در صفّ پاكان و مخلصان قرار گرفتهاند، قبض روح آنان به قدري آسان است كه از آسان هم آسانتر است. در كتاب «أمالي» شيخ طوسي روايت ميكند از شيخ مفيد از عَمْرو بن محمّد الصّيرفيّ از محمّد بن هَمّام از فزاريّ از سعيد بن عُمَر از حسن بن ضَوء از حضرت إمام جعفر صادق عليه السّلام كه: قَالَ: قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ زَيْنُ الْعَابِدِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: قَالَ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ: مَا مِنْ شَيْءٍ أَتَرَدَّدُ عَنْهُ تَرَدُّدِي عَنْ قَبْضِ رُوحِ الْمُؤْمِنِ يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَنَا أَكْرَهُ مَسَآءَتَهُ؛ فَإذَا حَضَرَهُ أَجَلُهُ الَّذِي لَا يُؤَخَّرُ فِيهِ، بَعَثْتُ إلَيْهِ بِرَيْحَانَتَيْنِ مِنَ الْجَنَّةِ تُسَمَّی إحْدَاهُمَا الْمُسْخِيَةَ وَالاخْرَی الْمُنْسِيَةَ؛ فَأَمَّا الْمُسْخِيَةُ فَتُسْخِيهِ عَنْ مَالِهِ وَ أَمَّا الْمُنْسِيَةُ فَتُنْسِيهِ أَمْرَ الدُّنْيَا [22]. «فرمودند: حضرت عليّ بن الحسين إمام زين العابدين عليهالسّلام فرمودند كه: خداوند عزّوجلّ ميفرمايد: من در هيچ امري تردّد و درنگ نكردم مانند درنگ كردن و تردّدي كه در قبض روح مؤمن كردم؛ چون آن مؤمن از مرگ كراهت داشت و من هم كراهت داشتم به او ناراحتي برسانم. پس زماني كه اجل محتوم آن مؤمن رسيد، من دو شاخه گُل معطّر از بهشت براي او فرستادم، يكي از آنها مُسْخيه نام داشت و ص 30 ديگري مُنْسيه. امّا مُسْخيه، پس او را نسبت به مالَش بياعتنا نموده از همه آنها ميگذرد؛ و امّا مُنْسيه، پس او را از تمام امور و شؤون دنيا به فراموشي و نسيان مياندازد.» متن اين روايت را در كتاب «كافي» و كتاب «معاني الاخبار» با إسناد متّصل خود از حضرت صادق عليه السّلام روايت ميكند از رسول خدا صلّی الله عليه و آله و سلّم كه: قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ: لَوْ أَنَّ مُؤْمِنًا أَقْسَمَ عَلَی رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ أَنْ لَا يُمِيتَهُ، مَا أَمَاتَهُ أَبَدًا؛ وَلَكِنْ إذَا حَضَرَ أَجَلُهُ بَعَثَ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ رِيحَيْنِ إلَيْهِ ـ الحديث [23]. باري، در اين روايت مراد از ترديد و درنگ، ترديد خداست در مراتب أسماء جزئيّه، و الاّ ترديد در ذات مقدّس او جلَّ و عزَّ معقول نيست؛ و ترديد در اسماء جزئيّه درنگ نمودن در مقام عمل كردن و به فعليّت درآوردنست. خلاصه اين مؤمن ميخواهد از دنيا برود ولي ميل ندارد، خدا هم ميل ندارد بدون اختيار و رضايت او، او را قبض روح كند. خدا ميفرمايد: من دو شاخه ريحان از بهشت ميفرستم بهدست ملك الموت، اسم يكي از آندو مُسْخِيه است از مادّۀ «سخاء» و بنابراين مسخيه يعني به سخاوت درآورنده؛ و چون مؤمن ص 31 او را در دست ميگيرد بوي عطر او چنان مشام جان ا |