و در آيات قبل و بعد از اين آيه ميفرمايد:
![]()
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسَـٰنَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُو وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ * إِذْ يَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمَالِ قَعِيدٌ * مَّا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ * وَ جَآءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَ'لِكَ مَا كُنتَ مِنْهُ تَحِيدُ * وَ نُفِخُ فِی الصُّورِ ذَ'لِكَ يَوْمُ الْوَعِيدِ * وَ جَآءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَّعَهَا سَآئِقٌ وَ شَهِيدٌ * لَّقَدْ كُنتَ فِي غَفْلَةٍ مِّنْ هَـٰذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ [66].
«و سوگند كه حقّاً ما انسان را آفريديم و از انديشههاي او و وساوس نفس او (كه پيوسته با او وسوسه ميكند) باخبريم، و ما نسبت به او از رگ گردن او به او، نزديكتريم. در آن هنگاميكه دو فرشتۀ بزرگوار ما كه از طرف راست و چپ نشسته و بر اعمال خير و شرّ او اطّلاع دارند، هر فعلي كه از نيك و بد انجام دهد تلقّي نموده و بگيرند و ضبط كنند. هيچ گفتاري از او سر نزند مگر آنكه آن دو فرشتۀ رقيب و عتيد مراقب و حاضر بوده و در ضبط آن دريغ ننمايند. و سكرات مرگ به حقّ و واقعيّت خود خواهد رسيد، و اين همانست كه از او دوري ميگزيدي. و در صور دميده خواهد شد، و اعلان احضار خلائق در پيشگاه مقدّس خدا زده خواهد شد؛ و اين همان ميعاد روز معهود و موعود است. و هر صاحب نفسي و انساني در پيشگاه خدا و محضر عدل او بيايد در حاليكه با او يك راهنما و يك
ص 88
گواه خواهد بود. سوگند كه حقّاً تو از اين مسأله غافل بودي و ما پردۀ غفلت را از برابر ديدگان تو برداشتيم و حجاب بصيرت را كنار زديم، و امروز ديدگان تو بسيار تيزبين و حسّاس شده (و بصيرت تو تمام عوالم و منازل و مراحل بعد از مرگ را ادراك ميكند و به حقيقت آنها پي ميبرد).»
بنابراين از كياست و فطانت است كه انسان ادراك معني و مفهوم واقعي مرگ را بنمايد و خود را مستعدّ آن بنمايد.
مجلسي رحمة الله عليه در كتاب العدل و المعاد، از دو كتاب حسين بن سعيد كه از بزرگان محدّثين است مسنداً از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده است كه قَالَ: سُئِلَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: أَيُّ الْمُؤْمِنِينَ أَكْيَسُ ؟ قَالَ: أَكْثَرُهُمْ ذِكْرًا لِلْمَوْتِ وَ أَشَدُّهُمْ اسْتِعْدَادًا لَهُ.[67]
«از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم سؤال نمودند كداميك از مؤمنين با كياستتر و با فراستترند ؟ حضرت فرمودند: آن كسي كه بيشتر ياد مرگ كند و خود را براي آن بهتر مستعدّ و آماده سازد.»
و نيز از كتاب «روضة الواعظين» از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم [68] و از «أمالي» شيخ صدوق از حضرت صادق عليه السّلام از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم [69] روايت كرده است كه
ص 89
فرمود: أَكْيَسُ النَّاسِ مَنْ كَانَ أَشَدَّ ذِكْرًا لِلْمَوْتِ. «زيركترين و بافطانتترين افراد بشر كسي است كه ياد نمودن او از مرگ قويتر و شديدتر باشد.»
موت اگر بمعناي همين امر معلوم و مشهود، از خراب بدن و قطع سلسلۀ فعّاليّت باشد، براي أحدي از جميع اصناف و طبقات مردم قابل ترديد نيست و از أوضح واضحات و بديهيّات است.
پس كدام موت است كه ذكرش مؤثّر و استعداد و آمادگياش مفيد و يقين به آن از فضائل و كمالات انسان و بالاخصّ گروندگان به خدا و عدالت است ؟
معلوم است كه مراد همان منازل و مراحلي است كه انسان پس از مرگ طيّ ميكند و در آنجا عكسالعمل كردار انسان به انسان ميرسد. اينستكه موجب شكّ و ترديد ميگردد و براي آن، انبياء و أولياء دچار تكاليف سخت و ابلاغات دشوار ميشوند و حكماء و فلاسفۀ الهيّه براي اثبات تجرّد و بقاء نفس براهين و ادلّه اقامه ميكنند و بمرحلۀ اثبات و قطع ميرسانند.
و علّت اين شكّ و ترديد اينستكه انسان ميخواهد تمام آن منازل و مراحل و واكنش اعمال خود را در اين دنيا حسّ كند و با اعضاء و قواي مادّي حسّي حقيقت آنها را دريابد، و چون اين امري است محال لذا شكّ و ترديد پيش ميآيد.
امّا محاليّت آن بدين جهت است كه طبق فرض، آن منازل و مراحل بايد بعد از مرگ پيش آيد نه قبل از آن، و الاّ معاد نبوده و
ص 90
منازل بعد از مرگ تحقّق پيدا نكرده؛ بلكه منزلي بوده است از منازل دنيا مانند سائر امور روزمرّه كه در تاريخ و حوادث زندگي براي انسان پيش ميآيد.
و ديگر آنكه طبق ادلّۀ متقنۀ تجرّد و بقاء نفس ناطقه، آنچه را كه انسان پس از مردن ادراك ميكند، با حواسّ ظاهريّه و قواي مادّيّه كه در دنيا و عالم بدن بكار ميبندد نيست بلكه با قواي مجرّدۀ پس از خراب بدن و بقاء نفس است. آنوقت چطور ممكن است تصوّر شود كه آنچه بايد با قواي مجرّدۀ فعليّۀ بعد از مردن و خراب بدن ادراك شود، آنها را با حواسّ ظاهريّه و قواي مادّيّه ادراك كرد و آنها را بطور ملموس و مشهود وجدان نمود.
بنابراين بَشَر ميكوشد كه اسرار پس از مرگ (يعني اسراري كه بايد حقيقتش بعد از مردن يافت شود) را در زمان زندگي و حيات (يعني قبل از مرگ) بفهمد، و نخواهد فهميد.
كما آنكه بشر كه در ذات مقدّس حضرت احديّت جلَّ و عزَّ شكّ و ترديد پيدا ميكند، بعلّت آنستكه ميخواهد آن وجود اعلي و ارفع را با حسّ ادراك كند؛ و مفروضِ مسأله آنستكه آن وجود مقدّس موجود محسوس نيست پس چگونه با حسّ لمس شود و مشهود گردد ؟
يا ميخواهد آن را با قواي متخيّله و متفكّره بيابد، و مفروض مسأله آنستكه آن وجود سبحان، خالق ازليّ سرمدي و غير متناهي است پس چگونه تصوّر ميشود كه در ذهن بگنجد يا قواي مفكّرۀ
ص 91
بشر او را تسخير نموده و زنجير كند ؟ اين خلاف فرض مسأله است.
و همانطور كه بايد اجمالاً معتقد بوجود خدا بود وليكن حقيقت معرفت به ساحت اقدسش حاصل نميشود مگر بعد از مرحلۀ فناء و نيستي در ذات او، همينطور بايد اجمالاً معتقد به وجود عوالم پس از مرگ كه قلب و وجدان شهادت ميدهد بوده، و حقيقت معرفت و علم به خصوصيّات و كيفيّاتش را به معرفت و علم پس از مرگ حواله نمود و غير از اين چارهاي نيست.
چون معني مرگ عبور از عالم طبيعت است به عالم تجرّد كه مافوق طبيعت و مادّه است، و اين معني حاصل نميشود مگر با زوال حركت و خاموش شدن حواسّ ظاهريّه و باطنيّه، بنابراين با چشم مادّي و حركات مادّيّه ادراك نميشود؛ و ما ميخواهيم مرگ را با اين چشم ببينيم و ورود در عالم ديگر را با اين چشم ادراك كنيم، با بدن مادّي و فكر مادّي ادراك كنيم! لذا چون اين معني غير قابل قبول و تحقّق است، افراد بشر دچار شكّ و ترديدند كه پس از مرگ چه خواهد شد ؟ و آيا بعد از مرگ حسابي است، كتابي است ؟ يا اينكه انسان همين مجموعۀ مادّي است و با پديد آمدن مرگ متلاشي ميشود؛ روحي هم ندارد، نفس هم در بين نيست؛ معدوم ميشود كَأنْ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكورًا ؟
شيخ صدوق در كتاب «خصال» از پدرش از سعد بن عبدالله از أحمد بن محمّد بَرقي از ابن أبي عُمَير از حمزة بن حَمران از حضرت صادق عليه السّلام روايت ميكند كه آن حضرت فرمود:
ص 92
لَمْ يَخْلُقِ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ يَقِينًا لَا شَكَّ فِيهِ أَشْبَهَ بِشَكٍّ لَا يَقِينَ فِيهِ مِنَ الْمَوْتِ. [70]
«خداوند نيافريده است امر مسلّم و واقعي و يقينياي را كه هيچ شكّي در آن نيست، شبيهتر به امر مشكوكي كه گوئي هيچ يقين در آن نيست، مانند مرگ.»
و نظير اين مفاد از روايت را با شرح بيشتري مرحوم سيّد ابن طاووس در كتاب «فلاح السآئل» از كتاب «أشعثيّات» محمّد بن محمّد ابن أشعث با إسناد خود از أميرالمؤمنين عليه السّلام روايت نموده است. [71]
مردن امري است حق ويقين ، هيچ شبهه واشكال درآن
ص 93
نيست؛ ولي به اندازهاي شبيه به امر مشكوك است كه بسياري از افراد بشر بر موازين امور مشكوكه و مشتبهه با آن رفتار ميكنند كه گوئي اصلاً اساس يقين و ريشۀ واقعيّتي ندارد.
هيچ موجودي مانند مرگ نيست. با آنكه تمام افراد بشر مرگ برادران و خواهران و پدران و مادران و فرزندان و ارحام و دوستان و افراد همسبك و همقطار و همطراز خود را در مقابل چشمان خود به رأي العين ميبينند كه چگونه تمام زحمات و رنجهائي كه براي دنيا كشيدهاند براي آنها كوچكترين اثري نگذاشته و همه را از دست داده و خود تنها به درون خاك خفتهاند، در عين حال اينها هم در اعمال و كردار به عين اعمال آنها بوده و سپس مانند آنها به همان ديار رهسپار خواهند شد؛ ولي مثل آنكه خداوند مرگ را براي اينها ننوشته، مرگ براي همان افرادي بوده است كه مردهاند.
براي زندگان گوئي مرگ نيست. و آنها هم كه مردهاند در زندگي خود خيال همين فرضيّه را مينمودند و ميگفتهاند مرگ براي كساني است كه مردهاند. ولي براي آنان اين حكم صورت نبست، براي زندگان فعلي نيز چنين خواهد بود.
اين يقيني است كه به شكّ بسيار شبيه است؛ به اندازهاي شبيه است كه گوئي اصلاً در عالم، مرگ يقيني واقع نشده و همۀ افرادي كه مردهاند مرگشان مشكوك بوده است.
در حاليكه چنين نيست و مطلب صد در صد بعكس است؛ تمام مردنها يقيني بوده و فردي از افراد را مرگ مشكوك نبوده است. و در
ص 94
مثل گويند: اين شتري است كه در آستانۀ هر خانه خواهد خوابيد.
حال بايد ديد به چه علّت قضيّۀ مرگ در اذهان بعكس جلوه نموده و يقين و شكّ در آن جاي خود را با هم عوض نمودهاند.
زندگي دنيا يك رويهاي دارد و يك آستري، كه از آن در لسان علم و قرآن، به ظاهر و باطن تعبير ميشود.
رويه و ظاهرش، طراوت و زيبائي و دل بدان بستن و در لذّات و شهوات غرق شدن گرچه توأم با صحّت و سلامت باشد؛ امّا باطنش، اخلاق، وجدان، نيّت پاك و چشم پاك و گفتار پاك، خدمت، ايثار، عبوديّت خدا و علم و تقوي و معرفت اسرار است.
كسانيكه در دنيا زندگي ميكنند و دل به ظاهر دنيا ميدهند و ابداً با باطن كاري نداشته و از وجدان خود كه در حقيقت مربوط با خداست نيرو نميگيرند، و حواسّ خود را جمع نميكنند بلكه سرسري و بدون حساب و مسؤوليّت و بدون تعهّد زندگي مينمايند، پيوسته در دل آنان محبّت دنيا و آثار آن رو به فزوني ميرود تا به جائيكه گوئي هيچ محبوبي و مقصودي غير از آن نميپندارند.
مردن براي اين افراد بسيار سخت است. چون يك عمر زندگي كرده، و آن عمر سرمايۀ وجودي او بوده و ساعات عمر را براي بدست آوردن امور دنيويّه از مال و جاه و اعتبار مصرف كرده و براي داخل كردن موقعيّت و هستي وجودي خود در دل مردم فعّاليّت نموده و زحمت كشيده، براي اولاد رنج برده و متحمّل مشكلات شده، سرمايهاي گرد آورده و بدان اعتماد كرده، در سرما و گرما ايّام و
ص 95
ساعات عمر خود را براي بدست آوردن اين امور مصرف نموده است؛ خلاصه تمام دوران عمر خود را كه منطبق است بر قطعات زمان از سالها و ماهها و روزها و ساعتها و دقيقهها و لحظهها، براي بدست آوردن اين چيزها مصرف كرده است.
بنابراين به هر يك از آنها قهراً محبّت پيدا نموده است و هر يك از آنها مانند زنجيري دل و خواست او را به خود ميبندد؛ حالا ميخواهد از دنيا برود، دل خود را متّصل به هزاران زنجير ميبيند كه از هر طرف او را به اين امور دوخته است.
اموال او هر يك دل او را بسوي خود ميكشند، دوستان و احباب به سمت خود ميكشند، اولاد و زن و عشيره به سمت خود ميكشند، آرزوهاي دراز كه در خيال خود پروريده و بر اثر توهّم و تخيّل، موجوديّت تخيّلي و موهومي پيدا كرده به سمت خود ميكشند؛ و اين شخص ميخواهد برود، حركت كند، يعني چه؟ يعني بار سفر آخرت بندد، وداع كند! رجوعي نيست، ديگر حتّي براي يك لحظه روي اين عالم را نميبيند، و تمام اين اندوختهها و محبوبها و مقصودها به خاك نسيان سپرده ميشود.
و حتّی در مقابل ديدگان خود ميبيند كه عشقي كه با بدن خود ميورزيد و براي خراش پوست دستش به طبيب متوسّل ميشد، بايد تمام بدن را در خاك ببيند و طعمۀ ماران و موران زمين كند، و محلّ و مدفن او جاي آمد و شد خزندگان زير زمين گردد. سوراخهاي بدن او محلّ رفت و آمد مارها و عقربها شود، و خاك سنگين بر روي
ص 96
پيكر او انباشته گردد و خود در ميان آن تبديل به خاك و خاكستر شود. همۀ اينها را در مقابل ديدگان خود مجسّم ميبيند.
و از طرفي هم بر اساس وجدان و عقل حركت نكرده، راه آخرت را روشن ننموده، با ناموس خدا آشنائي پيدا نكرده، با علوم باطنيّه و موجبات تجرّد نفس پيوسته در جنگ و جدال و قهر بوده، از راه عدالت منحرف و به حقوق خود و سائر افراد مردم كه در نزد مبدأ اصيل عالم، خداوند عزّوجلّ محترمند تجاوز كرده، و در مقام عبوديّت خدا نبوده، سر به سجدۀ تسليم و خاكساري در مقابل ظاهركنندۀ اين مظاهر عجيب و اين مناظر شگفت عالم نگذارده، ايثار نكرده، دستگيري از بيچارگان و درماندگان ننموده، و با اعمال صالحه جان خود را به حيات آن عالم زنده نكرده، و براي تاريكيها و عقبات و كوره راههاي طبعي چراغي نيفروخته است.
با اين حال و كيفيّت ميخواهد از دنيا برود! با اين مشكلاتي كه از هر سو بدو روي آورده و او را احاطه نموده و درهم پيچيده است؛ حيرت زده، خسران زده و زيانكار، با زيان و ندامت و حسرتي كه از سر تا قدم او ميبارد ميخواهد كوچ كند. بانگ رحيل زده شده و ديگر وقت درنگ و تدارك نيست.
بالاخصّ اگر به اين امور فانيۀ دنيا با رنج و زحمت رسيده باشد و آنها را با مشقّت تحصيل كرده باشد، در اين صورت علاقه بيشتر بوده و بالنّتيجه دل كندن از آنها مشكلتر است. چون به موازات و به نسبت مستقيم، هرچه كوشش و تحمّل زحمت براي بدست آوردن چيزي
ص 97
بيشتر شود به همان ميزان محبّت به آن بيشتر و دلبستگي به آن شديدتر و دل كندن از آن ناهموارتر است.
با اين خصوصيّات اگر به كسي بگويند: يك سال ديگر ميميري يا مثلاً ده سال ديگر ميميري، دنيا در چشم او تاريك ميشود؛ گوئي تمام عذابها را بر او وارد كرده و كوهها را بر سر او خراب مينمايند.
امّا اگر به مؤمن كه ربط با خداي خود پيدا كرده و در اثر تهذيب نفس و تزكيۀ اخلاق به مدينۀ فاضله رسيده، و از ظاهر عالم غرور به باطن دار خلود هجرت كرده، و با موجودات عالم تجرّد و معني بهعلّت عبوديّت خدا مربوط گشته، و در اطاعت فرمان خدا در صيقل زدن نفس امّارۀ بسوء با گذشت و ايثار و انفاق و اطعام و جهاد و صلاة و صيام و انصاف با خلق و احسان و دستگيري از مستمندان و غيره كوتاهي نكرده است؛ اگر بگويند: در يك روز ديگر يا مثلاً در يكساعت ديگر ميميري در پاسخ ميگويد: الحمد للّه، از اينجا رخت بر ميبندم به مُلك خلود، و از غرور به عالم ابديّت، و از سراچۀ حدود به عوالم لايتناهَي، و از خارج حرم به داخل حرم لقاء احرام ميبندم و جان خود را در قدم محبوب ازلي فدا ميكنم.
اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست روزي رخش ببينم و تسليم وي كنم
* * *
روزها حرف من اينست و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
ص 98
از كجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود به كجا ميروم آخر ننمائي وطنم
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك دو سه روزي قفسي ساختهاند از بدنم
خنك آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست به هواي سر كويش پر و بالي بزنم
من به خود نامدم اينجا كه به خود باز روم آنكه آورده مرا باز برد در وطنم [72]
در آنجا عالم فضاي واسع است، عالم عظيم است. غصّه نيست، خستگي نيست، مرض اعصاب نيست، دغدغه نيست، دشمن نيست، تهديد نيست. آنجا عالم حيات است، حيات محض است، مركز نشر حيات به عوالم است، جمال مطلق است، تلالؤ نورانيّت موجودات پاك و مجرّد است، ارواح پاك فرشتگان و انبياء و ائمّه و اولياي خداست. آنجا معدن عظمت و عزّ قدس است، و نورمحض و عرفان خالص است.
لذا مؤمن هيچ نگراني ندارد بلكه ازچنين مرگي استقبال ميكند و پيشواز ميرود.
اگر فرضاً مؤمني در دنيا در نهايت آسايش و اُبَّهت و عظمت زيست كرده و تمام انواع جمال و اقسام لذّات شرعيّه براي او ميسور بوده است به او بگويند ميميري، باز خوشحال ميشود زيرا
ص 99
ميگويد: وَ الآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقَیٰ[73]. «سراي آخرت مورد اختيار است و آن سراي ابديّت و بقاء است.» آن عالم لقاء و عرفان است. آنجا محلّ ادراك حقائق و كشف دقائق بدون پرده و حجاب است. لذا با إخبار به مرگ، زود حركت ميكند و سبك و سبكبار ميرود.
و اگر فرضاً كافري كه رابطۀ خود را با باطن و معني قطع كرده است، تمام اقسام مصائب و بلاها و رنجها و مرضها و فقرها و تنگدستيها به وي رو آورده باشد، به او بگويند ميميري راضي نميشود؛ زيرا ميداند در جائي ميرود از اينجا تنگتر و سختتر و تاريكتر و ناخوشايندهتر؛ چون در آن عوالم غريب است، غريب محض.
باطن مؤمن از ظاهرش بهتر، و باطن كافر از ظاهرش آلودهتر است.
مؤمن آرزوي لقاي خدا را دارد، و راه براي او باز است. زيرا ميبيند نتيجۀ زحمات عمرش در اين راه، در ناموس عالم هستي ضايع و باطل نشده، و اينك كه پا از اين مرحله بيرون گذارَد همه درمقابل ديدگانش مهيّا و آماده است. مزد و ثواب، اجر و پاداش، بهشت و رضوان، لقاء حضرت محبوب، همه و همه حاضرند؛ آنچه در دنيا براي او مخفي بوده در اينجا آشكارا شده است.
و همين پرده و حجاب تن كه تا اندازهاي ولو في الجمله مانع از رسيدن به اقصي مراتب تجرّد بود از بين ميرود و با مرگ، خود را در
ص 100
آغوش خوشبختي و كاميابي از جمال حضرت ازلي ميبيند، و در آن لقاء و وصل ممتدّ و سرمد بسر ميبرد، لذا همانند شب زفاف و عروسي و لَيلۀ وصال است. حافظ گويد:
روز هجران و شب فُرقت يار آخر شد زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن همه ناز و تنعّم كه خزان ميفرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
صبح امّيد كه شد معتكف پردۀ غيب گو برون آي كه كار شب تار آخر شد
شكر ايزد كه به اقبال كُلَه گوشۀ گل نخوت باد دي و شوكت خار آخر شد[74]
دوستي داشتم از اهل شيراز بنام حاج مؤمن كه قريب پانزده سال است به رحمت ايزدي واصل شده است. بسيار مرد صافي ضمير و روشن دل و با ايمان و تقوي بود، و اين حقير با او عقد اخوّت بسته بودم و از دعاهاي او و استشفاع از او اميدها دارم.
ميگفت: خدمت حضرت حجّة بن الحسن العسكريّ عجّل الله فرجَه الشّريف مكرّر رسيدهام. و بسياري از مطالب را نقل ميكرد و از بعضي هم إبا مينمود.
از جمله ميگفت: يكي از ائمّۀ جماعت شيراز روزي به من گفت: بيا با هم برويم به زيارت حضرت عليّ بن موسي الرّضا
ص 101
عليهالسّلام، و يك ماشين دربست اجاره كرد و چند نفر از تجّار در معيّت او بودند. حركت نموده به شهر قم رسيديم و در آنجا يكي دو شب براي زيارت حضرت معصومه عليها السّلام توقّف كرديم. و براي من حالات عجيبي پيدا ميشد و ادراك بسياري از حقائق را مينمودم. يك روز عصر در صحن مطهّر آن حضرت به يك شخص بزرگي برخورد كردم و وعدههائي به من داد.
حركت كرديم به طرف طهران و سپس به طرف مشهد مقدّس. از نيشابور كه گذشتيم ديديم يك مردي به صورت عامي در كنار جادّه به طرف مشهد ميرود و با او يك كوله پشتي بود كه با خود داشت. اهل ماشين گفتند اين مرد را سوار كنيم ثواب دارد، ماشين هم جا داشت.
ماشين توقّف كرده چند نفر پياده شدند و از جملۀ آنان من بودم، و آن مرد را به درون ماشين دعوت كرديم. قبول نميكرد، تا بالاخره پس از اصرار زياد حاضر شد سوار شود به شرط آنكه پهلوي من بنشيند و هرچه بگويد من مخالفت نكنم.
سوار شد و پهلوي من نشست، و در تمام راه براي من صحبت ميكرد و از بسياري از وقايع خبر ميداد و حالات مرا يكايك تا آخر عمر گفت. و من از اندرزهاي او بسيار لذّت ميبردم و برخورد به چنين شخصي را از مواهب عَليّۀ پروردگار و ضيافت حضرت رضا عليهالسّلام دانستم. تا كمكم رسيديم به قدمگاه و به موضعي كه شاگرد شوفرها از مسافرين «گنبدنما» ميگرفتند.
همه پياده شديم. موقع غذا بود، من خواستم بروم و با رفقاي
ص 102
خود كه از شيراز آمدهايم و تا بحال سر يك سفره بوديم غذا بخورم. گفت: آنجا مرو! بيا با هم غذا بخوريم. من خجالت كشيدم كه دست از رفقاي شيرازي كه تا بحال مرتّباً با آنها غذا ميخورديم بردارم و اين باره ترك رفاقت نمايم، ولي چون ملتزم شده بودم كه از حرفهاي او سرپيچي نكنم لذا بناچار موافقت نموده، با آن مرد در گوشهاي رفتيم و نشستيم.
از خرجين خود دستمالي بيرون آورد، باز كرده گويا نان تازه در آن بود با كشمش سبز كه در آن دستمال بود، شروع به خوردن كرديم و سير شديم؛ بسيار لذّت بخش و گوارا بود.
در اينحال گفت: حالا اگر ميخواهي به رفقاي خود سري بزني و تفقّدي بنمائي عيب ندارد. من برخاستم و به سراغ آنها رفتم و ديدم در كاسهاي كه مشتركاً از آن ميخورند خون است و كثافات، و اينها لقمه بر ميدارند و ميخورند و دست و دهان آنها نيز آلوده شده و خود اصلاً نميدانند چه ميكنند؛ و با چه مزهاي غذا ميخورند. هيچ نگفتم، چون مأمور به سكوت در همۀ احوال بودم.
به نزد آن مرد بازگشتم. گفت: بنشين، ديدي رفقايت چه ميخوردند ؟ تو هم از شيراز تا اينجا غذايت از همين چيزها بود و نميدانستي؛ غذاي حرام و مشتبه چنين است. از غذاهاي قهوهخانهها مخور؛ غذاي بازار كراهت دارد.
گفتم: إن شاء الله تعالي، پناه ميبرم به خدا.
گفت: حاج مؤمن! وقت مرگ من رسيده، من از اين تپّه ميروم
ص 103
بالا و آنجا ميميرم. اين دستمال بسته را بگير، در آن پول است، صرف غسل و كفن و دفن من كن. و هر جا را كه آقاي سيّد هاشم صلاح بداند همانجا دفن كنيد.(آقاي سيّد هاشم همان امام جماعت شيرازي بود كه در معيّت او به مشهد آمده بودند.)
گفتم: اي واي! تو ميخواهي بميري ؟! گفت: ساكت باش! من ميميرم و اين را به كسي مگو.
سپس رو به مرقد مطهّر حضرت ايستاد و سلام عرض كرد و گريۀ بسيار كرد و گفت: تا اينجا به پابوس آمدم ولي سعادت بيش از اين نبود كه به كنار مرقد مطهّرت مشرّف شوم.
از تپّه بالا رفت و من حيرت زده و مدهوش بودم، گوئي زنجير فكر و اختيار از كفم بيرون رفته بود.
به بالاي تپّه رفتم، ديدم به پشت خوابيده و پا رو به قبله دراز كرده و با لبخند جان داده است؛ گوئي هزار سال است كه مرده است.
از تپّه پائين آمدم و به سراغ حضرت آقا سيّد هاشم و سائر رفقا رفتم و داستان را گفتم. خيلي تأسّف خوردند و از من مؤاخذه كردند چرا به ما نگفتي و از اين وقايع ما را مطّلع ننمودي ؟
گفتم: خودش دستور داده بود، و اگر ميدانستم كه بعد از مردنش نيز راضي نيست، حالا هم نميگفتم.
رانندۀ ماشين و شاگرد و حضرت آقا و سائر همراهان همهتأسّف خوردند، و همه با هم به بالاي تپّه آمديم و جنازۀ او را پائين آورده و در داخل ماشين قرار داديم و به سمت مشهد رهسپار شديم.
ص 104
حضرت آقا ميفرمود: حقّاً اين مرد يكي از اولياي خدا بود كه خدا شرف صحبتش را نصيب تو كرد، و بايد جنازهاش به احترام دفن شود.
وارد مشهد مقدّس شديم. حضرت آقا يكسره به نزد يكي از علماي آنجا رفت و او را از اين واقعه مطّلع كرد. او با جماعت بسياري آمدند براي تجهيز و تكفين؛ غسل داده و كفن نموده و بر او نماز خواندند و در گوشهاي از صحن مطهّر دفن كردند، و من مخارج را از دستمال ميدادم. چون از دفن فارغ شديم، پول دستمال نيز تمام شد نه يك شاهي كم و نه زياد، و مجموع پول آن دستمال دوازده تومان بود.
مرحوم شيخ محمّد حكيم هيدجي از علماي طهران بود كه تا آخر عمر حجرهاي در مدرسه منيريّه متّصل به قبر امامزاده سيّدناصرالدّين داشت، و فعلاً آن مدرسه به واسطۀ توسعه خيابان خراب شده است.
مردي حكيم و عارف و منزّه از رويّۀ اهل غرور، و مراقب بوده، ضميري صاف و دلي روشن و فكري عالي داشته است.
حكيم هيدجي تا آخر عمر به تدريس اشتغال داشت. هر كس از طلاّب علوم دينيّه هر درسي ميخواست او ميگفت؛ «شرح منظومة» سبزواري، «أسفار» ملاّ صدرا، «شفا»، «إشارات» و حتّي دروس مقدّماتي عربيّت مانند «جامع المقدّمات» را ميفرمود. هيچ دريغ نداشت و براي دروس دينيّه همه را ميپذيرفت.
ص 105
عالم متّقي آقاي آخوند ملاّ علي همداني كه فعلاً از علماي برجستۀ همدان هستند، شاگرد مرحوم هيدجي بوده و حكمت را نزد او تتلمذ نمودهاند.
ميگويند مرحوم هيدجي منكر مرگ اختياري بوده است و خلع و لبس اختياري را محال ميدانسته، و اين درجه و كمال را براي مردم ممتنع ميپنداشته است، و در بحث با شاگردان خود جدّاً انكار مينموده و ردّ ميكرده است.
يك شب در حجرۀ خود بعد از بجا آوردن فريضۀ عشاء رو به قبله مشغول تعقيب بوده است كه ناگهان پيرمردي دهاتي وارد شده، سلام كرد و عصايش را در گوشهاي نهاد و گفت: جناب آخوند! تو چكار داري به اين كارها ؟ هيدجي گفت: چه كارها ؟ پيرمرد گفت: مرگ اختياري و انكار آن؛ اين حرفها به شما چه مربوط است ؟
هيدجي گفت: اين وظيفۀ ماست، بحث و نقد و تحليل كار ماست. درس ميدهيم، مطالعات داريم، روي اين كارها زحمت كشيدهايم؛ سر خود نميگوئيم!
پيرمرد گفت: مرگ اختياري را قبول نداري ؟! هيدجي گفت: نه.
پيرمرد در مقابل ديدگان او پاي خود را به قبله كشيده و به پشت خوابيد و گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَيْهِ رَ'جِعُونَ و از دنيا رحلت كرد، و گوئي هزار سال است كه مرده است.
حكيم هيدجي مضطرب شد. خدايا اين بلا بود كه امشب بر ما وارد شد؟ حكومت ما را چه ميكند ؟ ميگويند مردي را در حجره
ص 106
برديد، غريب بود و او را كشتيد و سمّ داديد يا خفه كرديد.
بيخودانه دويدم و طلاّب را خبر كردم، آنها به حجره آمدند و همه متحيّر و از اين حادثه نگران شدند. بالاخره بنا شد خادم مدرسه تابوتي بياورد و شبانه او را به فضاي شبستان مدرسه ببرند تا فردا براي تجهيزات او و استشهادات آماده شويم، كه ناگاه پيرمرد از جا برخاست و نشست و گفت: بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ، و سپس رو به هيدجي كرده و لبخندي زد و گفت: حالا باور كردي ؟ هيدجي گفت: آري باور كردم، به خدا باور كردم؛ امّا تو امشب پدر مرا درآوردي، جان مرا گرفتي!
پيرمرد گفت: آقاجان! تنها به درس خواندن نيست؛ عبادت نيمه شب هم لازم دارد، تعبّد هم ميخواهد، چه ميخواهد، چه ميخواهد... فقط تنها بخوانيد و بنويسيد و بگوئيد و بس، مطلب به اين تمام ميشود ؟!
از همان شب حكيم هيدجي رويّۀ خود را تغيير ميدهد، نيمي از ساعات خود را براي مطالعه كردن و نوشتن و تدريس كردن قرار ميدهد و نيمي را براي تفكّر و ذكر و عبادت خداي جلّ و عزّ. شبها از بستر خواب پهلو تهي ميكند و خلاصۀ امر به جائي ميرسد كه بايد برسد. دلش به نور خدا منوّر و سِرّش از غير او منزّه، و در هر حال انس و الفت با خداي خود داشته است. و از ديوان شعر فارسي و تركي او ميتوان حالات او را دريافت. حاشيهاي بر شرح منظومۀ سبزواري دارد كه بسيار مفيد است.
ص 107
در آخر ديوانش وصيّتنامۀ او را طبع نمودهاند. بسيار شيرين و جالب است. پس از حمد خدا و شهادت و تقسيم اثاثيّه و كتابهاي خود ميگويد: «از رفقا تقاضا دارم وقتي مُردم عمامۀ مرا روي عماري نگذارند، هاي و هوي لازم نيست، و براي مجلس ختم من موي دماغ كسي نشوند زيرا كه عمر من ختم شده است و عمل من خاتمه يافته است. دوستان من خوش باشند زيرا من از زندان طبيعت خلاص و به سوي مطلوب خود ميروم و عمر جاودان مييابم. و اگر دوستان از مفارقت ناراحتند إن شاء الله خواهند آمد و همديگر را در آنجا زيارت ميكنيم. دوست داشتم پولي داشتم و به رفقا ميدادم كه در شب رحلت من مجلس سوري تهيّه كرده و سروري فراهم آورند، زيرا كه آن شب، شب وصال من است.
مرحوم رفيق شفيق آقاي سيّد مهدي رحمة الله عليه به من وعدۀ ميهماني و ضيافت داده إن شاء الله به وعدۀ خود وفا خواهد نمود.»
تمام طلاّب مدرسۀ منيريّه ميگفتهاند كه: مرحوم هيدجي هنگام شب همۀ طلاّب را جمع كرد و نصيحت و اندرز ميداد و به اخلاق دعوت مينمود، و بسيار شوخي و خنده مينمود، و ما در تعجّب بوديم كه اين مرد كه شبها پيوسته در عبادت بود چرا امشب اين قدر مزاح ميكند و به عبارات نصيحت ما را مشغول ميدارد؛ و ابداً از حقيقت امر خبر نداشتيم.
هيدجي نماز صبح خود را در اوّل فجر صادق خواند و سپس در
ص 108
حجرۀ خود آرميد. پس از ساعتي حجره را باز كردند ديدند رو به قبله خوابيده و رحلت نموده است. رحمة الله عليه.
دوستي داشتم صاحب ضمير و روشن دل و متّقي و دلسوخته و حقّاً از عاشقان حسيني بود، بسيار با فهم، به نام حاج هادي خانصنمي ابهري؛ 82 سال عمر كرد و پنج سال است رحلت كرده؛ مدّت رفاقت من با او قريب هجده سال طول كشيد و من با او صيغۀ اخوّت خوانده بودم و به استشفاع از او اميدمندم. نقل ميكرد:
در يك سفر كه به عتبات عاليات مشرّف شدم و چند روزي در نجف اشرف زيارت ميكردم، كسي را نيافتم كه با او بنشينم و درد دل كنم تا براي دل سوختۀ من تسكيني حاصل گردد.
روزي به حرم مطهّر مشرّف شده زيارت كردم و مدّتي هم در حرم نشستم خبري نشد. به حضرت أميرالمؤمنين عليه السّلام عرض كردم: مولي جان! ما مهمان شمائيم، چند روز است من در نجف ميگردم كسي را نيافتم حاشا به كرم شما!
از حرم بيرون آمده و بدون اختيار در بازار حُوَيش وارد شدم و به مدرسۀ مرحوم سيّد محمّد كاظم يزدي درآمدم. و در صحن مدرسه روي سكّوئي كه در مقابل حجرهاي بود نشستم. ظهر شد، ديدم از مقابل من از طبقۀ فوقاني شيخي خارج شد بسيار زيبا و با طراوت و زندهدل، و از همانجا رفت به بام مدرسه و اذان گفت و برگشت. و همينكه خواست داخل حجرهاش برود چشمم به صورتش افتاد، ديدم در اثر اذان دو گونهاش مانند دو حقّۀ نور ميدرخشد.
ص 109
درون حجره رفت و در را بست.
من شروع كردم به گريه كردن و عرض كردم: يا أميرالمؤمنين! پس از چند روز يك مرد يافتم، او هم به من اعتنائي نكرد.
فوراً شيخ در حجره را باز كرد و رو به من نمود و اشاره كرد بيا بالا.
از جا برخاستم و به طبقۀ فوقاني رفته و به حجرهاش وارد شدم. هر دو يكديگر را در آغوش گرفتيم و هر دو مدّتي گريه كرديم، و سپس هر دو به حال سكوت نشسته مدّتي يكديگر را تماشا ميكرديم. و سپس از هم جدا شديم.
اين شيخ روشن ضمير مرحوم شيخ مرتضي طالقاني أعلي الله مقامَه الشّريف بوده است كه داراي ملكات فاضلۀ نفساني بوده است، و تا آخر دوران زندگي در مدرسه زيست نمود و مانند حكيم هيدجي به تدريس اشتغال داشت. و هر فرد از طلاّب هر درسي كه ميخواستند ميگفت؛ «جامع المقدّمات»، «مغني»، «مطوّل»، «شرح لمعه»، «مكاسب» شيخ، «شرح منظومه»، «أسفار». و قاعدهاش اين بود كه طلاّب ميخواندند و او معني ميكرد و شرح ميداد.
طلاّب مدرسۀ سيّد ميگويند: در شب رحلتش مرحوم شيخ مرتضي همه را جمع كرد در حجره، و از شب تا به صبح خوش و خرّم بود و با همه مزاح ميكرد و شوخيهاي قهقههآور مينمود. و هرچه طلاّب مدرسه ميخواستند بروند در حجرههاي خود ميگفت:
ص 110
يك شب است غنيمت است؛ و هيچكدام از آنها خبر از مرگش نداشتند.
هنگام طلوع فجر صادق شيخ بر بام مدرسه رفت و اذان گفت و پائين آمد و به حجرۀ خود رفت، هنوز آفتاب طلوع نكرده بود كه ديدند شيخ در حجره رو به قبله خوابيده و پارچهاي روي خود كشيده و جان تسليم كرده است.
خادم مدرسۀ سيّد ميگويد: در عصر همان روزي كه شيخ فردا صبحش رحلت نمود، شيخ با من در صحن مدرسه در حين عبور برخورد كرد و به من گفت:
أنْتَ تَنامُ اللَيْلَةَ وَ تَقْعُدُ بِالصُّبْحِ وَ تَروحُ إلَي الْخَلْوَةِ وَ تَجيٓءُ يَمَّ الْحَوْضِ تَتَوَضَّأُ يَقولونَ: شَيْخ مُرْتَضَي ماتَ. «تو امشب ميخوابي و صبح از خواب بر ميخيزي و ميروي دست به آب براي ادرار و ميآئي كنار حوض وضو بگيري ميگويند: شيخ مرتضي مرده است.»
چون خادم مدرسه عرب بوده است لذا اين جملات را مرحوم شيخ با او به عربي تكلّم كرده است.
خادم ميگويد: من اصلاً مقصود او را نفهميدم و اين جملات را يك كلام ساده و مقرون به مزاح و سخن فكاهي تلقّي كردم. صبح كه از خواب برخاستم و در كنار حوض مشغول وضوء گرفتن بودم، ديدم طلاّب مدرسه ميگويند: شيخ مرتضي مرده است. رحمةُ الله عليه رحمةً واسعةً.
ص 111
مرگ اگر مرد است گو نزد من آي تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
من ز او جاني ستانم پر بها او ز من دلقي ستاند رنگ رنگ
در كتاب «معاني الاخبار» شيخ صدوق روايت ميكند از محمّد ابن إبراهيم از أحمد بن يونس معاذي از أحمد بن محمّد بن سعيد كوفي از محمّد بن محمّد بن أشعث از موسي بن إسمعيل از پدرش از جدّش از حضرت إمام جعفر صادق عليه السّلام كه: حضرت امام حسن مجتبي عليه السّلام دوستي داشتند كه شوخ و مزّاح بود و چند مدّتي بود كه خدمت آن حضرت نرسيده بود، روزي به محضر آن حضرت مشرّف شد.
حضرت فرمودند: حالت چطور است ؟
عرض كرد: يابن رسول الله! روزگار خود را ميگذرانم به خلاف آنچه خودم ميخواهم و به خلاف آنچه خدا ميخواهد و به خلاف آنچه شيطان ميخواهد!
حضرت امام حسن عليه السّلام خنديدند و فرمودند: چگونه است اين حال ؟
عرض كرد: به جهت آن كه خداوند عزّوجلّ دوست دارد كه اطاعتش بنمايم و ابداً معصيتش را بجا نياورم و من اينطور نيستم. و شيطان دوست دارد كه معصيت خداي را بجاي آورم و ابداً اطاعتش نكنم و من اينطور نيستم. و من خودم دوست دارم كه هرگز نميرم و
ص 112
اينطور نيستم.
در اين حال مردي برخاست و عرض كرد: يابن رسول الله! مَا بَالُنَا نَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ لَا نُحِبُّهُ ؟ «چرا مرگ براي ما ناخوشايند است و ما آن را دوست نداريم؟»
حضرت امام حسن عليه السّلام فرمودند: لاِنَّكُمْ أَخْرَبْتُمْ ءَاخِرَتَكُمْ وَ عَمَّرْتُمْ دُنْيَاكُمْ، وَ أَنْتُمْ تَكْرَهُونَ النَّقْلَةَ مِنَ الْعُمْرَانِ إلَی الْخَرَابِ. [75] «به علّت آنكه شما آخرت خود را خراب و دنياي خود را آباد كرديد، بنابراين ناگوار داريد كه از عمران و آبادي به خرابي منتقل شويد.»
و نيز در كتاب «معاني الاخبار» صدوق روايت ميكند از مفسّر از أحمد بن الحسن الحسيني از حسن بن عليّ النّاصري از پدرش از حضرت أبيجعفر جواد از پدرانش عليهم السّلام از حضرت عليّ بن الحسين عليهما السّلام كه:
لَمَّا اشْتَدَّ الامْرُ بِالْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِيطَالِبٍ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ نَظَرَ إلَيْهِ مَنْ كَانَ مَعَهُ، فَإذًا هُوَ بِخِلَافِهِمْ؛ لاِنَّهُمْ كُلَّمَا اشْتَدَّ الامْرُ تَغَيَّرَتْ أَلْوَانُهُمْ وَ ارْتَعَدَتْ فَرَآئِصُهُمْ وَ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ، وَ كَانَ الْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ بَعْضُ مَنْ مَعَهُ مِنْ خَصَآئِصِهِ تُشْرِقُ أَلْوَانُهُمْ وَ تَهْدَأُ جَوارِحُهُمْ وَ تَسْكُنُ نُفُوسُهُمْ. فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: انْظُرُوا! لَا يُبَالِي بِالْمَوْتِ.
فَقَالَ لَهُمُ الْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلَامُ: صَبْرًا بَنِي الْكِرَامِ! فَمَا الْمَوْتُ
ص 113
إلَّا قَنْطَرَةٌ يَعْبُرُ بِكُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرَّآءِ إلَي الْجِنَانِ الْوَاسِعَةِ وَ النَّعِيمِ الدَّآئِمَةِ.
فَأَيُّكُمْ يَكْرَهُ أَنْ يَنْتَقِلَ مِنْ سِجْنٍ إلَي قَصْرٍ ؟ وَ مَا هُوَ لاِعْدَآئِكُمْ إلَّا كَمَنْ يَنْتَقِلُ مِنْ قَصْرٍ إلَي سِجْنٍ وَ عَذَابٍ.
إنَّ أَبِي حَدَّثَنِي عَنْ رَسُولِ اللَهِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ: إنَّ الدُّنْيَا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْكَافِرِ؛ وَ الْمَوْتُ جِسْرُ هَؤُلَآءِ إلَي جَنَّاتِهِمْ وَ جِسْرُ هَؤُلَآءِ إلَي جَحِيمِهِمْ، مَا كَذَبْتُ وَ لَا كُذِبْتُ [76].
«حضرت امام زين العابدين عليه السّلام فرمودند: چون در روز عاشورا كار بر حسين بن عليّ بن أبيطالب عليهما السّلام بسيار سخت شد، بعضي از افرادي كه با آن حضرت بودند، چون بر آن حضرت نظر كردند ديدند آن حضرت در حالات به خلاف آنهاست؛ چون حال آنها چنين بود كه هر چه امر شدّت مييافت رنگها از چهرهها متغيّر ميشد و بندها به لرزش درميآمد و دلها به طپش ميافتاد.
وليكن حال و خصيصۀ سيّد الشّهداء صلوات الله عليه و بعضي از اطرافيان آن حضرت كه با او بودند چنين بود كه رنگهاي صورتهايشان ميدرخشيد و اعضايشان آرام ميگرفت و نفسها در سينهها آرامش بيشتري مييافت.
در اين حال بعضي به يكديگر ميگفتند: ببينيد! گوئي اين مرد ابداً باكي از مرگ ندارد.
ص 114
حضرت سيّد الشّهداء به آنها فرمود: اي فرزندان عزيزان و بزرگواران! قدري آرام بگيريد، صبر و تحمّل پيشه كنيد! چون مرگ نيست مگر پلي كه عبور ميدهد شما را از گرفتاريها و شدائد به سوي بهشتهاي وسيع و نعمتهاي جاوداني.
كداميك از شما مكروه و ناپسند داريد كه از زنداني به قصر مجلّلي انتقال يابيد ؟
آري، مرگ براي دشمنان شما نيست مگر مانند كسيكه از قصري به سوي زندان و شكنجه انتقال يابد.
همانا پدرم براي من روايت كرد از رسول خدا صلّي الله عليه وآله كه: حقّاً دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است؛ و مرگ پلي است كه اينها را به سوي بهشت و آنها را به سوي جهنّمشان ميكشاند، من دروغ نميگويم و به من نيز دروغ گفته نشده است.»
أعوذُ باللَهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم
بِـسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَـنِ الـرَّحـيم
الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ و الصَّلَوةُ و السَّلامُ عَلَي سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ و ءَالِهِ الطّاهِرينَ
و لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الآنَ إلَي قيامِ يَوْمِ الدّينِ
و لا حَوْلَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيم[77]
![]()
![]()
قال اللهُ الحكيمُ في كتابِه الكريم:
وَ مَا كَانَ لِنَفْسٍ أَن تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَهِ كِتَـٰبًا مُّؤَجَّلاً وَ مَن يُرِدْ ثَوَابَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ مَن يُرِدْ ثَوَابَ الآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ سَنَجْزِی الشَّـٰكِرِينَ.[78]
ميفرمايد: «هيچ نفسي نيست كه مرگ او را دريابد مگر آنكه به اذن و امر خدا و در زمان معيّن و وقت مشخّصي ميباشد. و هر كسيكه مزد و بهرۀ دنيائي بخواهد، به او از نتائج دنيائي خواهيم داد؛ و هر كسيكه نتيجۀ آخرتي بخواهد ما به او خواهيم داد، و البتّه جزاي سپاسگزاران را ايفاء خواهيم نمود.»
از اين آيۀ مباركه استفاده ميشود كه دنيا محلّ اختيار است. پروردگار سبحان، انسان را مختار خلق فرموده و غرائز مختلفه
ص 118
از احساسات و عواطف و قواي عقليّه و گرايشهاي طبعي و مادّي و معنوي عنايت فرموده، تا انسان به اختيار خود اين راه را طيّ كند.
اگر مقصودش از زندگي روي زمين شهوتراني و غلبۀ احساسات بر قواي عقليّه باشد و در نتيجه تجاسر و تجاوز به حقوق بنمايد، نتيجهاش همين تمتّعات و لذائذ فانيه و غلبۀ عواطف زائله و موقّته خواهد بود و بس؛ و اگر روش خود را بر اساس منطق عقل معيّن كرده و پيوسته با آن نيروي عظيم و قادر، احساسات خود را معتدل و از هر يك از آنها به قدر لازم و در موقع مقتضي بهرهبرداري كند، نتيجهاش نيز در نزد خداوند محفوظ و طبق همان اصل اصيل خداوند به او پاداش خواهد داد.
در كتاب «جامع الاخبار» روايت ميكند كه مردي از أبوذر غِفاري سؤال كرد: ما لَنا نَكْرَهُ الْمَوْتَ ؟ قالَ: لاِنَّكُمْ عَمَّرْتُمُ الدُّنْيا وَ خَرَّبْتُمُ الآخِرَةَ؛ فَتَكْرَهونَ أنْ تَنْتَقِلوا مِنْ عُمْرانٍ إلی خَرابٍ.
«چرا مردن براي ما ناپسند است ؟ أبوذر در پاسخ گفت: به علّت آنكه شما دنياي خود را آباد نموده و آخرت خود را خراب كردهايد؛ و البتّه بر شما ناگوار خواهد بود كه از محلّ آباد و معمور به محلّ خراب و ويران كوچ كنيد.»