بسم الله الرحمن الرحيم

کتاب امام شناسي / جلد هفتم / قسمت نهم: حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه، معانی مولی

پایگاه علوم و معارف اسلام، حاوي مجموعه تاليفات حضرت علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسيني طهراني قدس‌سره

 

 

صفحه اول پایگاه فهرست کتابها فهرست موضوعی جستجو

صفحه قبل

درس صد و دوم تا صد و پنجم

در تفسير و مفاد من كنت مولاه فعلى مولاه


ص 223

بسم الله الرحمن الرحيم

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين

و لعنة الله على اعدآئهم اجمعين، من الآن الى قيام يوم الدين

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم

قال الله الحكيم فى كتابه الكريم:

اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا.[282]

«امروز نااميد شده‏اند آنان كه كافر شده‏اند از دين شما! بنابراين از آنها نترسيد، و از من بترسيد! امروز من دين شما را براى شما كامل كردم، و نعمت‏خودم را بر شما تمام نمودم، و راضى شدم كه دين اسلام دين شما باشد»!

ما كه بحمد الله تعالى از بحث در سند حديث ولايت در روز عيد غدير: من كنت مولاه فعلى مولاه فارغ شديم، اينك در معناى مولى و مفاد متن اين حديث، و وجوب اطاعت امت از حضرت مولى الموحدين - عليه صلوات الله و صلوات ملائكته المقربين و انبيائه المرسلين - مى‏پردازيم.

در «مناقب‏» ابن شهر آشوب از ابو الحسن مدائنى روايت كرده است كه معاويه در نامه‏اى به آنحضرت نوشت:

يا أبا الحسن ! إنّ لی فضائل کثیراً : کان أبی سيّداً فی الجاهلية و صرت ملکاً فی الاسلام ، و أنا صهر رسول الله و خال المؤ منین ، و کاتب الوحی !

«اى ابو الحسن! من داراى فضيلت‏هاى بسيارى هستم: پدر من در زمان‏


ص 224

جاهليت‏بزرگ قوم بود، و خود من در زمان اسلام پادشاه شده‏ام، و من رابطه خويشاوندى سببى و دامادى رسول الله را با خود دارم، و من دائى مؤمنان هستم،[283] و من نويسنده وحى رسول خدا مى‏باشم.

بازگشت به فهرست

أشعار غديريّة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ در نامة‌ مكتوب‌ به‌ معاويه‌

فلمّا قرا امير المؤمنين الكتاب، قال: ا بالفضائل يفخر علينا ابن آكلة الاكباد؟ اكتب يا غلام:

محمد النبى اخى و صنوى         و حمزة سيد الشهداء عمى 1

و جعفر الذى يضحى و يمسى         يطير مع الملائكة ابن امى 2

و بنت محمد سكنى و عرسى         منوط لحمها بدمى و لحمى 3

و سبطا احمد ولداى منها         فايكم له سهم كسهمى 4

سبقتكم الى الاسلام طرا         على ما كان من فهمى و علمى[284] 5

فاوجب ولايته عليكم         رسول الله يوم غدير خم 6

فويل ثم ويل ثم ويل         لمن يلقى الاله غدا بظلمى 7

«چون حضرت امير المؤمنين عليه السلام نامه را خواندند، گفتند: اين پسر خورنده جگرها (هند مادرش كه در روز احد، جگر حضرت حمزه سيد الشهداء با ساير اجزاء مثله‏اش را گردن‏بند كرده، و به گردنش آويخت، و جگر آنحضرت را جويد و خورد) با فضائل مى‏خواهد بر ما افتخار كند؟

اى جوان بنويس براى او:

1- محمد پيامبر برادر من است، و نسبت من با او همچون نسبت دو ساقى است كه از يك ريشه روئيده شده باشد، و حمزه سيد و سالار شهيدان عموى من است.


ص 225

2- و جعفر طيار كه پيوسته با فرشتگان در حال طيران و پرواز، روز مى‏كند و شب مى‏كند پسر مادر من است.

3- و دختر محمد مايه آرامش و انس من، و حليله و زوجه من است، كه گوشت او با خون و گوشت من آميخته شده است.

4- و دو نواده دخترى پيامبر، دو پسر من هستند، پس كدام يك از شما سهميه‏اى مانند سهميه من دارد؟!

5- من در اسلام آوردن از همه شما امت، گوى سبقت را ربودم، با مراتب فهم و علمى كه در همان زمان كودكى داشتم.

6- پس ولايت‏خود را رسول خدا در روز غدير خم براى من بر شما واجب و لازم كرد.

7- پس اى واى، سپس واى، پس از آن واى بر كسى كه فرداى قيامت‏خداوند را با ستم نمودن به من ملاقات كند»!

چون معاويه اين نامه را خواند، گفت: اى غلام آنرا پاره كن! براى آنكه اهل شام آنرا نخوانند و به على بن ابيطالب گرايش پيدا نكنند![285]

در اين ابيات مى‏بينيم حضرت امير المؤمنين عليه السلام استشهاد به حديث غدير كرده‏اند، و وجوب ولايت‏خود را بر امت، از لفظ من كنت مولاه فعلى مولاه استخراج كرده‏اند، پس ولايت آنحضرت بر همه امت واجب است كه موجب امامت و امارت و استخلاف مى‏باشد.

امّت اسلام اين اشعار را از آنحضرت تلقى به قبول كرده‏اند، و همگى بر روايت آن، از آنحضرت تسالم دارند.مطلبى كه هست هر عالمى چند بيتى از آنرا


ص 226

در بحثى كه مورد استشهاد و نظر او بوده آورده است، بعضى از جهت صهريت و بعضى در نسب، و بعضى در سبقت اسلام، و بعضى در ولايت غدير خم.

از علماى معاريف شيعه كسانى كه در كتب خود آورده‏اند، عبارتند از: شيخ مفيد، و كراجكى، و فتال نيشابورى، و ابو منصور طبرسى، و ابن شهر آشوب، و اربلى، و ابن سنجر نخجوانى، و على بياضى، و مجلسى دوم، و سيد عليخان مدنى، و ابوالحسن شريف. و از علماى عامه، بيهقى همه آنرا آورده و گفته است: حفظ اين اشعار براى هر كس كه ولايت على را دارد واجب است، براى آنكه مفاخر على را در اسلام بداند.

و ديگر حافظ زيد بن حسن كندى حنفى، و ياقوت حموى، و محمد بن طلحه شافعى، و يوسف بن محمد مالكى معروف به ابن الشيخ، و سبط ابن جوزى، و ابن ابى الحديد، و محمد بن يوسف كنجى شافعى، و سعيد الدين فرغانى، و شيخ الاسلام حموئى، و ابو الفداء، و محمد بن يوسف زرندى، و ابن كثير شامى، و خواجه پارسا، و ابن صباغ مالكى، و خواندمير، و ابن حجر هيتمى، و متقى هندى، و اسحاقى، و حلبى شافعى، و شبراوى شافعى، و سيد احمد قادين خوانى، و سيد محمود آلوسى، و قندوزى، و سيد احمد زينى دحلان، و محمد حبيب الله شنقيطى مالكى.[286]

بازگشت به فهرست

استفادة‌ امامت‌ از اشعار حسَّان‌ و كُميت‌

و در اشعار حسان بن ثابت ديديم كه چگونه ولايت را به معناى امامت و رهبرى و پيشوائى گرفته است.و بعد از آنكه مى‏گويد:

فقال له قم يا على فاننى         رضيتك من بعدى اماما و هاديا

به دنبال آن متفرع مى‏كند:

فمن كنت مولاه فهذا وليه         فكونوا له اتباع صدق مواليا

يعنى لازمه ولايت، بودن امامت و هدايت مردم است، و اين دو معنى متلازمان مى‏باشند.

و حسّان بن ثابت از اعراب محض بوده،[287] و در شناسائى لغت و تفسير قرآن،


ص 227

اهل ادبيت در تفاسير و كتب نحويه و بلاغت‏به اشعار او استناد مى‏كنند.آنگاه چگونه متصور است كه اين تفريع را بر غير معناى لغوى و متفاهم عرفى كرده باشد؟ با آنكه قول او حجت و استشهاد به اشعار او، در نزد اهل ادب قاطع عذر است.

و در اشعار كميت نيز ديديم كه از حديث ولايت در روز غدير استفاده رياست و حكومت و امامت كرده است، آنجا كه گويد:

و يوم الدوح دوح غدير خم         ابان له الولاية لو اطيعا

چون اين وجوب اطاعت مبتنى بر ولايت، از حديث رسول الله: من كنت مولاه فعلى مولاه استخراج شده است، پس معناى ولايت، و يا به عبارت بهتر لازمه ولايت، وجوب اطاعت است كه مبنى بر رياست و امارت و امامت است.

كميت از شعراى عرب و اصلا عرب و در عربيت اصالت دارد[288]، و همانند حسان در لغت و عربيت و فهم معانى و آيات قرآن و اشعار و خطبه‏هاى عرب، از كلام او استفاده مى‏كنند، و به عنوان استشهاد دليل مى‏گيرند.

آنگاه چگونه متصور است كه چنين شخصى كه حاق عربيت است، با جلالت و عظمت او در لغت و عربيت عبارتى و يا كلمه‏اى را در جاى خود استعمال نكند، و در جائى ديگر استعمال كند كه هيچوقت استعمال نشده است و


ص 228

قبل از او استعمال نكرده‏اند؟ و اگر بنا بشود استعمال كلمه‏اى در غير معناى حاق و اصلى خود صحيح باشد، براى همه صحيح است، و هر خطيب و شاعرى مى‏تواند بدون نصب قرينه الفاظ را در غير معانى حقيقى خود به كار برد، و در اينصورت لغت و شعر و ادبيت‏به كلى ضايع و فاسد خواهد شد، و ديگر ما براى فهم معانى الفاظ از كلام بلغآء و فصحآء، هيچ راهى نداريم.

بازگشت به فهرست

أشعار قيس‌ بن‌ سعد بن‌ عبادة‌ در حديث‌ غدير

و از جمله اشعارى كه از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در حديث غدير، و دلالت آن بر امامت آنحضرت و وجوب اطاعت امت از آنحضرت دارد، ابيات صحابى معروف و عظيم القدر و جليل المنزلة، و يار با وفاى امير المؤمنين عليه السلام در همه مواطن، و خطيب و بليغ و بزرگ عرب از طائفه خزرج انصار مدينه: قيس بن سعد بن عبادة مى‏باشد، كه شرح احوال و زندگى، و عقل متين، و رويه استوار و گرايش او از بدو امر به اهل بيت عليهم السلام نياز به بحث تاريخى مفصل دارد.

او در هنگامى كه از جنگ جمل مراجعت مى‏كرد، در برابر امير المؤمنين عليه السلام اين اشعار را انشاد كرد:

قلت لما بغى العدو علينا         حسبنا الله و نعم الوكيل 1

حسبنا ربنا الذى فتق البصـ         رة بالامس و الحديث طويل 2

و على امامنا و امام     لسوانا اتى به التنزيل 3

يوم قال النبى: من كنت مولا         ه فهذا مولاه خطب جليل 4

انما قاله النبى على الامة         حتما ما فيه قال و قيل[289] 5

1- «چون دشمن بر ما تعدى و ستم كرد، من گفتم: خدا ما را كافى است، و چه خوب وكيلى است.

2- خداوند كه پروردگار ماست، براى ما كافى است، آن پروردگارى كه ديروز شهر بصره را گشود، و اين داستان شرح طويلى دارد.

3- و على امام ماست، و امام غير ما (همه امت) است، و به اين امامت، قرآن


ص 229

‏نازل شده است.

4- در روزى كه پيغمبر گفت: من كنت مولاه فهذا مولاه، و شان اين حادثه بزرگ بود.

5- اين گفتار را پيغمبر براى امت از روى جد و حتم گفت، به طورى كه جاى گفتگو و بحث در آن نبود».

در اين ابيات مى‏بينيم كه اين صحابى بزرگوار كه اصلا عرب و بزرگ و سيد و سالار، و فرزند بزرگ و سيد و سالار خزرج: سعد بن عبادة است چگونه على را امام خود و امام ما سواى خود مى‏داند، و آنرا از آيه وارده در قرآن:

يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته كه در پى‏آمد آن رسول خدا فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه استنتاج كرده است.

و عليهذا حتما بايد ولايت‏به معناى امامت، و يا به طور حتم لازمه‏اش امامت‏باشد كه بتوان چنين نتيجه‏اى را گرفت.و بنابراين در حاق لغت عرب، ولايت‏به معناى امامت و پيشوائى، و يا لازمه‏اش آن است.

بازگشت به فهرست

أشعار حميري‌ در غدير خم‌ و استفادة‌ امامت‌

قصائد و اشعار سيد اسماعيل حميرى در باب ولايت امير المؤمنين بسيار است، و به طور كلى ديوان او را مدائح اهل بيت و مطاعن مخالفان ايشان تشكيل مى‏دهد، و ما براى شاهد چند فقره از ابيات او را در اينجا مى‏آوريم:

و بخم اذ قال الاله بعزمة         قم يا محمد فى البرية فاخطب 1

و انصب ابا حسن لقومك انه         هاد و ما بلغت ان لم تنصب 2

فدعاه ثم دعاهم فاقامه         لهم فبين مصدق و مكذب 3

جعل الولاية بعده لمهذب         ما كان يجعلها لغير مهذب[290]4

1- «و در غدير خم در وقتى كه خداوند از روى وجوب و عزيمت گفت: اى محمد برخيز در ميان جماعت مردم و خطبه بخوان!

2- و ابو الحسن (على بن ابيطالب) را به عنوان هدايت‏براى قوم خودت نصب


ص 230

كن، و اگر او را نصب نكنى تبليغ رسالت مرا نكرده‏اى!

3- و به دنبال اين امر خداوندى، پيغمبر على را طلب كرد، و قوم را نيز طلب كرد، و على را به عنوان هدايت‏بر آنها نصب كرد، در اين حال مردم دو دسته شدند يك عده تصديق رسول خدا كردند، و يك عده تكذيب آنحضرت را.

4- پيامبر ولايت‏بر مردم را بعد از خود براى وارسته و ستوده اخلاقى قرار داد كه اين چنين نبود كه ولايت را براى غير وارسته و ستوده اخلاق قرار دهد».

در اين ابيات مى‏بينيم كه حميرى امر به تبليغ ولايت را از طرف خدا به لفظ نصب آورده است.و لفظ نصب كردن فقط مناسبتش با خلافت و امامت است، نه با محبت و نصرت.مى‏گويند: فلان كس را به خلافت و يا به امارت نصب كرد، و نمى‏گويند: به محبت و يا نصرت براى مردم نصب كرد.

اين از جهتى، و از جهت ديگر در بيت چهارم مى‏گويد: ولايت را بعد از خود براى مهذبى جعل كرد.و معلوم است كه اگر ولايت‏به معناى محبت و يا نصرت بود، اختصاص به بعد از او نداشت، بلكه هم در زمان حيات رسول خدا، و هم بعد از او، امت‏بايد على را دوست داشته باشند، و يارى كنند، و ليكن امامت است كه قرارداد آن، بعد از رحلت رسول الله مى‏باشد.

و نيز حميرى گويد:

لقد سمعوا مقالته بخم         غداة يضمهم و هو الغدير 1

فمن اولى بكم منكم فقالوا         مقالة واحد و هم الكثير 2

جميعا: انت مولانا و اولى         بنا منا و انت لنا نذير 3

فان وليكم بعدى على         و مولاكم هو الهادى الوزير 4

وزيرى فى الحياة و عند موتى         و من بعدى الخليفة و الامير 5

فوالى الله من والاه منكم         و قابله لدى الموت السرور 6

و عاد الله من عاداه منكم         و حل به لدى الموت النشور[291] 7

1- هر آينه حقا آنها گفتار رسول خدا را در خمى كه همان غدير بود،


ص 231

در صبحگاهى كه همه را مجتمع مى‏نمود شنيدند.

2- كه فرمود: چه كسى از شما به خود شما اولويتش بيشتر است؟ همه آنها با آنكه بسيار بودند با گفتار واحدى گفتند:

3- تو مولاى ما هستى، و اولويتت‏به ما از ما بيشتر است! و تو هستى كه پيامبر ترساننده از جانب خدا هستى!

4- رسول خدا فرمود: ولى و مولاى شما بعد از من على است، و اوست كه رهبر و راهنماى شما و وزير من است.

5- وزير من است در حيات من و وقت مرگ من، و بعد از من او خليفه من بر شما، و امير شماست!

6- پس پروردگار ولايت آنرا داشته باشد از شما كه ولايت او را دارد، و هنگام مرگ با سرور و شادمانى مواجه شود.

7- و دشمن بدارد خداوند هر كدام از شما را كه او را دشمن بدارد! و در وقت مرگ به او هلاكت‏برسد».

در اين ابيات، حميرى از گفتار رسول خدا كه من اولى بكم و ا ز من كنت مولاه استفاده خلافت و امارت نموده است.زيرا پس از آنكه رسول خدا از مردم اقرار به اولويت‏خود گرفت و بر آن ولايت على را همانند ولايت‏خود متفرع نمود، از اين تفريع، هدايت و رهبرى و وزارت را در حال حيات و تا وقت رحلت، و خلافت و امارت را بعد از رحلت مترتب ساخت.و معلوم است كه اين معانى و مفاهيم از ولايت فهميده مى‏شود، وگرنه استنتاج و تفرع و ترتب صحيح نبود.

و نيز حميرى گويد:

نفسى فدآء رسول الله يوم اتى         جبريل يامر بالتبليغ اعلانا 1

ان لم تبلغ فما بلغت فانتصب         النبى ممتثلا امرا لمن دانا 2

و قال للناس: من مولاكم قبلا         يوم الغدير؟ فقالوا: انت مولانا 3

انت الرسول و نحن الشاهدون على         ان قد نصحت و قد بينت تبيانا 4

هذا وليكم بعدى امرت به         حتما فكونوا له حزبا و اعوانا 5

هذا ابركم برا و اكثركم         علما و اولكم بالله ايمانا 6


ص 232

هذا له قربة منى و منزلة         كانت لهارون من موسى بن عمرانا[292] 7

1- «جان به فداى رسول خدا بايد، در آن روزى كه جبرائيل آمد و او را امر كرد كه در تبليغ اعلان و اعلام كند.

2- كه اگر تبليغ نكنى رسالت را تبليغ نكرده‏اى، و بنابراين پيامبر براى امتثال امر خداوندى كه او را بنده خود قرار داده است‏به پا ايستاد.

3- و به مردم در روز غدير در حالى كه مواجه و روبروى آنها بود گفت: كيست مولاى شما؟! و آنها گفتند: تو هستى مولاى ما!

4- و تو پيامبرى، و ما همگى شهادت مى‏دهيم بر آنكه نصيحت امت نمودى، و بطور واضح و آشكارا شريعت‏خداوندى را بيان كردى!

5- پيامبر فرمود: اين (على) است، ولى و صاحب اختيار شما پس از من! و من مامور شدم كه به طور حتم و جد، ولايت او را ابلاغ كنم.و بنابراين بايد شما از حزب و جمعيت و در خط مشى او باشيد، و از ياران و كمك كاران او!

6- اين على، احسان و فيضان رحمتش از همه شما بيشتر است، و علم و دانشش افزون‏تر، و ايمان به خدايش زودتر و پيشتر!

7- اين على، نسبت‏به من قرب و منزلتى دارد، همانند قرب و منزلت هارون نسبت‏به موسى بن عمران‏».

در اينجا نيز حميرى بعد از عبارت من مولاكم و گفتار ايشان كه: انت مولانا جمله و عبارت: اينست ولى شما بعد از من، و عبارت: نسبت همانندى برادرى هارون به موسى بن عمران را براى آنحضرت متفرع مى‏كند، و معلوم است هم ولايت‏بعد از موت، و هم خلافت و وصايت از معانى مستفاده از ولايت‏به معناى امارت و امامت است، نه به معناى محبت و نصرت.

و قاضى تنوخى گفته است:[293]


ص 233

وزير النبى المصطفى و وصيه         و مشبهه فى شيمة و ضرائب 1

و من قال فى يوم الغدير محمد         و من خاف من غدر العداة النواصب 2

اما اننى اولى بكم من نفوسكم         فقالوا بلى ريب المريب الموارب 3

فقال لهم: من كنت مولاه منكم         فهذا اخى مولاه بعدى و صاحبى 4

اطيعوه طرا فهو منى بمنزل         كهارون من موسى الكليم المخاطب[294] 5

1- «على بن ابيطالب وزير پيامبر مصطفى و وصى اوست، و در سجاياى اخلاقى و صفات طبيعى شبيه و مانند اوست.

2- و همان كسى است كه در روز غدير، محمد آن كسى كه از مكر و حيله دشمنان فتنه انگيز بيم داشت درباره او گفت:

3- آيا حقا من نسبت‏به نفوس شما اولويتم به شما بيشتر از خود شما نيست؟! ايشان گفتند: آرى! همانند گول زدن شخص گرفتار به انديشه فاسد و گمان خطا كه مى‏خواهد طرف خود را به شك و پندار بكشاند.

4- و بنابراين پيامبر گفت: هر كدام از شما كه من مولاى او هستم پس اين برادر من و مصاحب من، بعد از من مولاى اوست!

5- تمام يكايك شما جميعا از او اطاعت كنيد، زيرا كه نسبت او با من همانند نسبت هارون با موساى كليم و مخاطب به خطاب خداست‏».

و اصل عربيت: قاضى تنوخى كه نسب او نيز به يعرب بن قَحطان مى‏رسد[295]


ص 234

در اين ابيات مى‏بينيم كه: بعد از حديث جعل لايت‏به قول رسول خدا: من كنت مولاه، وجوب اطاعت را همانند وجوب اطاعت هارون متفرع كرده است، و اين بدون معنى و مفاد امارت و امامت معنى ندارد.

بازگشت به فهرست

أشعار سيّد مرتضي‌ علم‌ الهدي‌ دربارة‌ غدير و استفادة‌ امامت‌

و سيد مرتضى شريف علم الهدى گويد:

اما الرسول فقد ابان ولاءه         لو كان ينفع جائرا ان ينذرا 1

امضى مقالا لم يقله معرضا         و اشاد ذكرا لم يشده مغدرا 2

و سنى اليه رقابهم و اقامه         علما على باب النجاة مشهرا 3

و لقد شفى يوم الغدير معاشرا         ثلجت نفوسهم، و ادوى معشرا 4

قلقت‏بهم احقادهم فمرجع         نفسا و مانع انه ان تجهرا 5

يا راكبا رقصت‏به مهرية         اشبت‏بساحته الهموم فاصحرا 6

عج‏بالغرى فان فيه ثاويا         جبلا تطاطا فاطمان به الثرى 7

و اقر السلام عليه من كلف به         كشفت له حجب الصباح فابصرا 8

فلو استطعت جعلت دار اقامتى         تلك القبور الزهر حتى اقبرا[296] 9

1- «اما رسول خدا ولايت على بن ابيطالب را آشكار ساخت، اگر بيم دادن و ترسانيدن از مخالفت آن براى شخص متعدى و ستم‏پيشه ثمرى داشته باشد.

2- رسول خدا گفتارى را انفاذ فرمود كه آن را صريحا و بى‏پرده بدون تعريض و اشاره بيان كرد، و ذكر و نام كسى را به مدح و ثنا با صداى بلند به ميان آورد، كه اين اعلان عالى و بلند از روى خدعه و ايقاع در مهلكه نبود.

3- و رسول خدا گردن‏هاى آن قوم را به سوى على منعطف كرد، و او را به عنوان علم هدايت‏بر در خانه پيروزى و نجات و رستگارى برافراخت و بالا برد و مشهور كرد.

4- و حقا كه روز غدير جماعتى را خوشحال و مسرور كرده، دل آنها را خنك و تازه نمود، و جماعتى را به مرض و درد مبتلا كرد.

5- كه حقدها و كينه‏هاى ديرينه ايشان، آنها را به اضطراب افكند، بطوريكه


ص 235

‏نفس‏هاى خود را در گلو و سينه فرو مى‏بردند، و مانع مى‏شدند كه دردها و ناله‏هاى ايشان ظاهر شود.

6- اى ناقه سوارى كه به ناقه مهريه[297] سوار شده‏اى، و آن ناقه او را مضطربا به حركت درآورده است، و هموم و غموم از اطراف و جوانب به او احاطه كرده است، و بدين جهت‏سر به بيابان گذارده و راه صحرا پيموده است،

7- مرورى بر زمين نجف كن، و در آنجا اقامت كن، چون در آنجا كوهى قرار گرفته است كه بسيط خاك در برابر او سر خضوع فرود آورده، و ساكن و آرام شده است.

8- و به او سلام برسان از ناحيه اين عاشقى كه مدهوش اوست، و پرده‏هاى تاريك ظلمت‏شب از برابر چشم او برداشته شده و صبح تابان بر او نمايان شده و اينك خوب مى‏بيند.

9- و بنابراين اگر من مى‏توانستم محل اقامت‏خود را در اين دنيا در محل آن قبرهاى روشن و تابناك قرار مى‏دادم تا زمان زندگى سپرى شود و در آنجا مقبور و مدفون شوم‏».

در اين ابيات مى‏بينيم كه فرزند همين خاندان: سيد مرتضى در عين آنكه عشق و بيتابى خود را نسبت‏به ساحت مقدس امير المؤمنين عليه السلام ابراز مى‏دارد، و شكرانه تشيع خود را به بصيرت و بينائى در سپيده صبح و پاره شدن حجاب‏هاى تاريك جهل و جور و تعدى و مرضى كه مانع قبول حق مى‏شود تشبيه مى‏كند، مى‏گويد: آن اظهار و ابراز ولاء رسول خدا، در صورتى كه به شخص جائر و ستم پيشه نفعى داشته باشد، و نيز مى‏گويد: پيامبر با تعريض و در پرده‏گوئى سخن نگفت، و نيز قصد شخصى و خدعه نداشت، و على را به عنوان باب نجات آفتابى كرد، و طائفه‏اى كه كينه‏جو بودند از شدت حقد و حسد، نفس‏ها در سينه‏شان حبس شد، و نتوانستند جهارا ناله سردهند.اينها تمام آثار و خصوصيات نصب امامت است كه از خطبه رسول الله من كنت مولاه فعلى مولاه استفاده مى‏شده است، وگرنه سفارش رسول الله به محبت و يا نصرت آنحضرت كه اين همه پى‏آمد


ص 236

ندارد.

بازگشت به فهرست

قدرت‌ سيّد مرتضي‌ در عربيّت‌

سيد مرتضى در عربيت و ادبيات عرب و در لغت آنقدر قوى بود كه گويند: او اصل عربيت است‏به معناى اينكه اعراب كه زبان مادرى آنها عربى است، بايد عربيت را از او ياد بگيرند.

احوالات سيد مرتضى و مجالس او با ابوالعلاء معرى و بحث‏هاى ادبى در كتب تراجم از جمله «روضات الجنات‏» مذكور است.از شيخ عز الدين احمد بن مقبل وارد است كه او گفته است: اگر شخصى سوگند ياد كند كه سيد مرتضى از خود عرب داناتر است‏به علوم عربيت، در نزد من گناه نكرده و سوگند بيجا نخورده است.و از يكى از شيوخ مصر نقل شده است كه او گفته است: سوگند به خدا من از كتاب «غرر و درر» سيد مرتضى بهره‏هائى بردم، و به مسائلى برخورد كردم كه از «كتاب سيبويه‏» و غير آن از كتب نحويه بهره نبردم.و خواجه نصيرالدين طوسى هر وقت نام سيد مرتضى در ضمن درس برده مى‏شد، مى‏گفت: صلوات الله عليه، و به قضاة و مدرسين رو مى‏كرد و مى‏گفت: چگونه من بر سيد مرتضى صلوات نفرستم؟!

و ابن فتال نيشابورى از شيخ اديب: على بن احمد فنجكردى آورده است:

لا تنكرن غدير خم انه         كالشمس فى اشراقها بل اظهر 1

ما كان معروفا باسناد الى         خير البرايا احمد لا ينكر 2

فيه امامة حيدر و جماله         و جلاله حتى القيامة يذكر 3

اولى الانام بان يوالى المرتضى         من ياخذ الاحكام منه و ياثر[298] 4

1- «مبادا حديث غدير خم را انكار كنى! چون اين واقعه مانند خورشيد در اشراق و لمعان است، بلكه ظاهرتر از آن.


ص 237

2- داستانى است كه استناد آن به بهترين مردم جهان: احمد، شناخته شده و قابل انكار نيست.

3- در آن حديث غدير، امامت‏حضرت حيدر و جمال او و جلال او بيان شده، و تا روز قيامت ذكر خواهد شد.

4- سزاوارترين مردم به اينكه ولايت‏حضرت مرتضى را داشته باشد، آن كسى است كه احكام دين را از او بگيرد و براى ديگران نقل كند».

اين مرد مطلع خبير و اديب و عالم متضلع كه هم عصر با ابن فتال نيشابورى بوده است، نيز در اشعار خود از لفظ مولى، استفاده معناى امامت و مرجعيت در احكام دين را نموده است.

بارى، اين اشعارى كه از بزرگان ادب در اينجا شاهد براى معناى مولى آورديم نمونه‏اى بود از اشعار و قصائد بى‏شمارى كه در طول مدت چهارده قرن، ادبا و فضلاى عربيت درباره غدير و در معناى مستفاد از ولايت‏سروده‏اند.و در اين مقدار نمونه‏اى كه ذكر كرديم ان شاء الله براى اهل فهم و درايت، كفايت است.

بازگشت به فهرست

معناي‌ حقيقي‌ مولي‌ و ولايت‌ در لغت ‌؛ و موارد استعمال‌ آنها

اينك بپردازيم به شواهدى كه در قصه غدير وجود داشته، و دلالت‏بر معناى امامت از لفظ ولايت دارد.

اول شاهد و دليل، خود لفظ مولى است كه در حديث آمده است.و مولى از مصدر ولايت است.و ولايت همان جنبه يگانگى بين دو چيز، و از بين رفتن حجاب و مانع و رادعى است كه مانع از اتحاد بين دو چيز مى‏شود.و ما در جلد پنجم از همين مباحث «امام شناسى‏» آورده‏ايم كه: تمام معانيى را كه براى ولايت و مولى نموده‏اند، همگى به يك معنى برمى‏گردد و لفظ ولايت‏براى آن معناى بدون پيرايه و اضافه، وضع شده است.

و راغب اصفهانى در «مفردات‏» خود در ماده ولى گويد: الولاء و التوالى ان يحصل شيئان فصاعدا حصولا ليس بينهما ما ليس منهما.[299]


ص 238

«ولاء و توالى معنايش آنست كه: دو چيز يا بيشتر از دو چيز طورى بشوند كه: بين آن دو چيز غير از حقيقت‏خود آن دو چيز موجود نباشد.يعنى هر چه بين آن دو چيز فاصله باشد بايد از جنس خود آن دو چيز باشد، يا اصلا فاصله نباشد، و آن دو چيز بتمام معنى الكلمة متحد گردند و چيز واحد شوند، و يا اگر هنوز وحدت صورت نداده است‏بايد فاصله از جنس خود آن دو چيز باشد، نه از چيز ديگرى.

اينست معناى ولايت و ولاء و توالى.و جميع مشتقات اين ماده از ولى و مولى و اولى و والى و غيرها داراى همين معناست.و در جميع تصاريف ابواب فعل، نيز همين معنى را دارد.

آنگاه چون لازمه اين حال و اين كيفيت‏حاصله بين دو چيز، نزديكى و قرب است فلهذا در لغت آنرا به معناى قرب معنى كرده‏اند.و چون قرب معنوى همچون قرب حسى داراى مزايا و خواص قرب است‏بنابراين از قرب معنوى نيز به لفظ ولايت تعبير نموده‏اند.و ولآء و توالى را براى قرب نسبى، و قرب دينى، و قرب صداقت و دوستى، و قرب نصرت و يارى، و قرب اعتقادى، و ما شابهها استعاره آورده‏اند.

آنگاه در هر جائى كه معناى ولاى واقعى و رفع حجاب و مانع از جهتى از جهات بين دو چيز موجود بوده است و آنجا مصداق براى تحقق معناى ولآء بوده است، اين كلمه را استعمال كرده‏اند.مثلا در نسبت و قربى كه بين مالك و مملوك است، و آن نسبت‏يك نحوه اتحاد و يگانگى بين آن دو به وجود آورده است كلمه ولايت را به كار برده‏اند و به هر يك از آن دو مولى گفته‏اند، و همچنين در نسبت‏بين آقا و بنده و غلام او استعمال همين كلمه را به همين عنايت نموده‏اند، و در نسبت‏بين منعم و منعم عليه (نعمت دهنده، و نعمت داده شده) و در نسبت‏بين معتق و معتق (آقاى آزادكننده غلام، و غلام آزاد شده به دست آقا) و در نسبت‏بين دو نفر حليف (هم سوگند) و دو نفر عقيد (هم‏پيمان) و بين حبيب و محبوب و بين ناصر و منصور (يارى‏كننده و يارى‏شده) و بين دو نفر ابن عم (پسر عمو) و بين دو نفر جار (همسايه) و بين متصرف در امر و تصرف شده در آن امر، و بين متولى و صاحب اختيار كسى و آن فرد در تحت ولايت اين صاحب اختيار قرار گرفته، و بسيارى از موارد ديگرى بر همين نهج استعمال لفظ مولى را نموده‏اند،


ص 239

وبه هر طرف از اين نسبت مولى مى‏گويند.و از اين بيان به دست مى‏آوريم كه:

اولا استعمال لفظ مولى به هر يك از اين دو نفرى كه در مقابل يكديگر قرار دارند، از باب استعمال كلمه‏اى در دو معناى متضاد نيست و به اصطلاح از اضداد نيست، زيرا مثلا گرچه آزادكننده و آزاد شده، از جهت فاعليت و مفعوليت، در دو جهت تضاد واقع شده‏اند ليكن استعمال كلمه مولى در اين دو معنى به عنايت اين خصوصيات متضاده نبوده است، بلكه به ملاحظه همان نفس ارتباط و اتحادى كه بين ناصر و منصور - به عنايت معناى نصرت كه اين دو را به هم پيوند مى‏دهد - موجود است، مى‏باشد.و اين ربط نصرتى، معناى واحدى است كه مفهوم ناصر را با مفهوم منصور ربط داده است.

و ثانيا استعمال لفظ ولى و مولى و ولايت و مشتقات آنها، در اين همه معانى متعدده كه بعضى به بيست و هفت مورد رسانيده‏اند، از باب استعمال لفظ، در معانى متعدده نيست، بلكه استعمال لفظ در معناى واحد اصلى و حقيقى خود آنست و در اين مصاديق مختلفه از باب تطبيق و انطباق استعمال شده است، بدون لحاظ خصوصيت مورد انطباق.فعليهذا لفظ مولى و ولى و ولايت و ما شابهها كه در اين معانى عديده استعمال مى‏شود از باب اشتراك معنوى است، نه اشتراك لفظى.[300]

تفتازانى در «شرح مقاصد»[301] و قوشجى در «شرح تجريد»[302] و مير سيد شريف جرجانى در «شرح مواقف‏» قاضى ايجى در ص 611 گفته‏اند كه مولى برای


ص 240

‏هفت معنى آمده است: معتِق و معتَق (آزادكننده و آزادشده) و حَليف (هم سوگند) و جار (همسايه) و ابن عم (پسر عمو) و ناصر (يارى‏كننده) و اولى به تصرف (اولى در تصرف نمودن در چيزى).

و سجستانى عزيزى در كتاب «غريب القرآن‏»[303] و انبارى در «مشكل القرآن‏»[304] براى مولى، هشت معنى ذكر كرده‏اند: عبد (بنده) و سيّد (آقا) و صهر (داماد) و ولى (صاحب اختيار) و ابن عم، و جار و حليف و اولى بالشى‏ء (اولى به چيزى).

بازگشت به فهرست

بيان‌ أبوالفتوح‌ رازيّ در معاني‌ مَولَي‌

و شيخ ابو الفتوح رازى در تفسير خود براى مولى يازده معنى ذكر كرده و براى هر يك از اين معانى شواهدى آورده است و ما عين عبارت او را به جهت اهميت آن در اينجا مى‏آوريم:

«بدانكه مولى در لغت منقسم بود بر يازده قسمت:

مولى آيد به معناى اولى، و او اصل است، و مرجع ديگر اقسام مولى به اوست چنانكه گفته شود.و از شواهد او قوله تعالى:

ماواكم النار هى مولاكم.[305] كافران را گفت: ماواى شما دوزخ است، و دوزخ مولاى شما، يعنى به شما اولى -‌تر است.و جز اين معنى احتمال نكند.و از شواهد او در شعر، قول لبيد است:

فغدت كلا الفرجين تحسب انه         مولى المخافة خلفها و امامها[306]

يعنى اولى بالمخافة.و از ميان اهل لغت در اين خلاف نيست.

دگر به معنى مالك رق باشد، خداوندى كه بنده دارد به ملكيت.و شاهد او قوله تعالى:

ضرب الله مثلا عبدا مملوكا لا يقدر على شى‏ء - الى قوله: و هو كل على


ص 241

مولاه[307] يعنى على مالكه.

و سوم به معناى معتق و چهارم به معناى معتق.و معتق را كه آزادكننده باشد، مولى من فوق خوانند، و آن را كه آزاد كرده بود مولى من تحت‏خوانند.

و همچنين خداوند و بنده را مولى خوانند قبل العتق و اين قسمت دگر باشد.و اين را به شواهد حاجت نيست از معروفى.اين پنج قسم است.

و آنچه به شواهد معتق باشد، شايد قوله تعالى:

ادعوهم لآبائهم هو اقسط عند الله فان لم تعلموا آبائهم فاخوانكم فى الدين و مواليكم.[308]

و ششم به معناى پسر عم باشد چنانكه شاعر گفت‏شعر:

مهلا بنى عمنا مهلا موالينا         لا تنبشوا ميتنا ما كان مدفونا[309]

هفتم به معناى ناصر باشد.قال الله تعالى:

ذلك بان الله مولى الذين آمنوا و ان الكافرين لا مولى لهم[310] اى لا ناصر لهم.

هشتم مولاى ضمان جريره باشد چنانكه مردى بنده آزاد كند، و از ضمان جريره و از ولاى او بيزار شود، گويد: از خير و شر او بيزارم.او را سائبة خوانند.او برود به كسى تولا كند، آنكس ضمان جريره او بكند، ولاء ميراث، او را باشد، آنكس را مولى خوانند.

نهم به معناى حليف و هم سوگند باشد، چنانكه شاعر گويد:

موالى حلف لا موالى قرابة         و لكن قطينا ياخذون الاتاويا[311]


ص 242

و ديگرى گفت:

مواليكم مولى الولاية منكم         و مولى اليمين حابس قد تقسما[312]

دهم به معناى همسايه چنانكه شاعر گفت:

هم خلطونى بالنفوس و الجموا         الى اصل مولاهم مسومة جردا[313]

يازدهم به معناى سيد مطاع و رئيس و امام و آنچه در اين سلك رود.

اين جمله اقسام چون تامل كنند همه را معنى راجع به اولى بود، براى آنكه خداوند به بنده، و بنده به خداوند، و آزادكننده به آزادكرده، و آزادكرده به آزادكننده، و همسايه به همسايه، و هم سوگند به هم سوگند، و ناصر به منصور، و پسر عم به پسر عم، و ضامن جريره، و جمله اقسام اينان اولى‏تر باشند به اصحابشان از ديگران كه آن ولايت نباشد، پس درست‏شد كه معنى جمله راجع است‏به اولى و معناى اولى لائق است در اينجا».[314]

بازگشت به فهرست

بيان‌ سِبط‌ ابن‌ جوزي‌ در معاني‌ مَولَي‌

سبط ابن جوزى غير از معناى مالك و بنده قبل از عتق، بقيه اين معانى را كه از ابو الفتوح ذكر كرديم آورده است و مجموعا معانى مولى را ده تا قرار داده و دهمين آنرا اولى گرفته است، و براى هر يك از آنها از آيات قرآن و يا اشعار عرب شواهدى آورده است، و سپس گفته است: «در حديث ولايت غدير از اين معانى عشره هيچكدام صحيح نيست مگر همين معناى دهم كه اولى بوده باشد[315]، و معناى آن اينست كه من كنت اولى به من نفسه فعلى اولى به «هر كس كه من از او


ص 243

به خود او سزاوارترم پس على به او از خود او سزاوارتر است‏».و به اين معنى حافظ ابو الفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى در كتاب خود مسمى به «مرج البحرين‏» تصريح كرده است، چون او اين حديث را به مشايخ خود اسناد داده است و در آن گفته است: رسول خدا صلى الله عليه (و آله) و سلم دست على عليه السلام را گرفت و گفت: من كنت وليه و اولى به من نفسه فعلى وليه.پس معلوم مى‏شود كه همه معانى راجع به وجه دهم است. و ديگر از شواهد اين معنى قول رسول خداست كه فرمود: الست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ و اين نص صريح است در اثبات امامت او، و لزوم طاعت از او.و همچنين گفتار رسول خدا صلى الله عليه (و آله) و سلم كه: و ادر الحق معه حيثما دار و كيفما دار! «خدايا حق را با على به حركت و گردش در آور هر جا كه على مى‏گردد و حركت مى‏كند، و به هر كيفيتى كه على حركت مى‏كند»! و اين گفتار از رسول خدا به اجماع امت است.آيا تو نمى‏بينى كه علماء اسلام استنباط احكام طاغيان و متعديان را در واقعه جمل و واقعه صفين از همين حديث نموده‏اند»[316]