|
|
| صفحه قبلنقد كلام مغنيه و امثال او درعلم غيب امامانكلامي را كه مَغنيّه از أعلام نقل كرده است و خودش نيز بياني در پيرامون آن ص 270 دارد بعضي از آنها صحيح و بعضي نادرست است. زيرا اوّلاً گرچه علم امامان از پدرانشان اخذ شده است تا برسد به رسول اكرم صلی الله علیه و آله و ايشان داراي علم اكتسابي بودهاند، ولي بدون شكّ اين علم با علم وجداني و دروني و لَدُنِّي و ذاتي ايشان توأم بوده است، و تا آن علم نوري باطني در دل ندرخشد علم كسبي تنها به جائي نميرساند. آنان بشرند، و در غرائز و طبايع بشرند، ولي بشريّت جلوگير نميشود از بروز استعدادهاي ذاتي و علم واقعي كه از درون بجوشد؛ و ايشان را از روي اختيار-نه اضطرار و اجبار- داراي ملكاتي و علومي بنمايد كه از دسترس عامّۀ بشر خارج است و آن عبارت است از اطّلاع بر مغيبات و كشف اسرار و علم بر ضماير و نيّات و وقوع حوادث و امثال ذلك. وقتي ما بالوجدان اين گونه علوم را در ميان علماي بالله و بأمرالله كه در ميان ما هستند، مشاهده كردهايم و ميكنيم، آيا سزاوار است كه دربارۀ ايشان انكار كنيم، فقط به جرم آنكه از اهل بيت ميباشند و علوم خود را از يكديگر اخذ نمودهاند؟! اخذ هر امامي علوم خود را از امام پيشين امري است مسلّم؛ ولي معنايش آن نيست كه: يكايك از فروع جزئيّه را از اوّل كتاب طهارت تا آخر كتاب ديات، امام قبل براي بعدي بيان نمايد، و جزئيّات علوم عقليّه و معارف الهيّه را به شمار آورد. معني آن اين است كه: امام پيشين به امام بعد از خود كلِّيَّات و اصول را ميدهد. تفرّع فروع، و شرح و بسط و گسترش آن طبق حالات مختلفۀ خودشان و طبق استعداد و لياقت محيط و اُمَّتشان و طبق مقتضيات زمان و مكان راجع به انشاء خود آنهاست. بنابراين وصول به جزئيّات از كلّيّاتِ كتاب و سنّت براي آنان مستلزم اعمال قوّۀ عقليّه و ادراك قلبيّه است كه از آن تعبير به مشاهدات غيبيّه ميگردد، و اختصاص به ص 271 آنان دارد.[1] ص 272 ما نميگوئيم: اين براي ساير افراد بشر محال است، وليكن ميگوئيم: غالب بلكه اكثريّت افراد اين راه را نميپيمايند و استعدادات قلبيۀ ايشان براي كشف غيب مختفي ميماند، وليكن ايشان اين راه را پيمودهاند و در رأس قرار گرفتهاند و داراي مقام صدارت و پيشوائي و امامت گشتهاند. افراد ديگر هم اگر بخواهند راه را طي كنند راه خدا بسته نيست، و به همان محلّ و منزلي ميرسند كه آنان رسيدهاند، گرچه مقام امامت و جلوداري مختصّ به ايشان است و قابل زوال نيست و قابل تغيير و تبديل نميباشد. ثانياً شما دربارۀ اماماني كه در سنّ كودكي به امامت رسيدهاند و روزها و شبهاي درازي را در طول عمر خود با پدر أمْجدشان صرف ننمودهاند چه ميگوئيد؟! دربارۀ امام زمان طفل چهار ساله كه پدر خود را از دست داد چه ميگوئيد؟! آيا ميگوئيد: در هر لحظه از بَدْوِ تولّد او تا زمان رحلت خويشتن دائماً در گوش او ميگفت: قال أبِي عَنْ جَدِّي ... عَنْ رَسُول الله كذا؟! اگر امام دويست سال هم عمر كند و فرزندش حيات داشته باشد اين مسائل جزئيّه كه پايان ندارد و خاتمه پيدا نميكند. شما دربارۀ حضرت امام محمّد تقي علیه السّلام چه ميگوئيد؟! آن امام در وقت ص 273 ارتحال پدر أمْجَدش هفت ساله يانه ساله بود، و اضافه كنيد كه: حدود دو سال هم كه حضرت امام رضا علیه السّلام در سفر بودند و رابطۀ ظاهري در ميان نبود؛ بنابراين حضرت جواد الائمّه علیه السّلام فقط پنج سال يا هفت سال پدر را ادراك كرده است. شما در جواب اين مهم ميگوئيد: علوم آنان علوم لَدُنِّيّه ميباشد. امام حضور و غيبت ندارد، همان كودك چهار ساله و يا كودك پنج يا هفت ساله به واسطۀ انكشاف حقايق توحيد و معرفت در دل او ميتواند امام امّت گردد، و پيشوا و مقتداي پيرمردان هشتاد و نود سالهاي شود كه مسلَّماً فاقد اين درجۀ از توحيد و معرفت وسعه و إحاطۀ كلّيّه ميباشند، و إلاّ تقدّم مفضول بر أفضل صورت ميگيرد و اشكال شما به ابْن أبِي الْحَديد كه: اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي قَدَّمَ الْمَفْضُولَ عَلَي الافْضَل بيرنگ خواهد شد. اين جواب اختصاص به امامزمان و حضرتجواد- عليهما افضل الصّلوة والسّلام- ندارد، دربارۀ جميع امامان از اين قرار است. پس امامان داراي علم كَسْبي و داراي علم لَدُنِّي و غير اكتسابي ميباشند. ثالثاً آيات قرآن كه علم غيب را منحصر در خدا ميداند بجاي خود محفوظ است، وليكن مقصود استقلال است، ولي اگر خدا به غير خود از جهت ظهور و مظهريّت عطا كند و استقلالي در ميان نباشد چه اشكالي را در برخواهد داشت؟! رابعاً دأب شيعه و امامان شيعه اين بوده است كه: آيات قرآن همه را با هم مينگريستند و عامّ و خاصّ آنها را ملاحظه مينمودند. آيات حصر علم غيب در خدا عموميّت دارد، ولي آيۀ: عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَايُظْهِرُ عَلَي غَيْبِهِ أحَداً إلَّا مَنِ ارْتَضَي مِنْ رَسُولٍ فَإنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً. لِيَعْلَمَ أنْ قَدْ أبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَ أحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَ أحْصَي كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً[2] خاصّ است و عموم آنها را تخصيص ميزند، و مُفاد و نتيجهاش اين ص 274 ميشود كه: خداوند عالم غيب است و بر غيب خود كسي را مطّلع نميگرداند مگر آن رسول مورد پسند خود را كه از غيب خود به وي خبر ميدهد. و چون اين آيه در مورد هر رسولي و هر نبيّي تخصيص خورد و شما هم ميگوييد: تمام صفات انبياء و علوم مرسلين براي أئمّۀ دوازدهگانۀ شيعه ثابت است و فقط عنوان نبوّت در ميان نيست، در حديث مُجْمَعٌ عَلَيه بين فريقين: أنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَرُونَ مِنْ مُوسَي إلَّا أنَّه لَا نَبِيَّ بَعْدِي «اي علي نسبت تو با من مانند منزلۀ هارون است با موسي مگر درجۀ نبوّت كه پس از من پيغمبري نميباشد» در اين صورت تمام مقامات و درجات پيامبران بجز خصوص عنوان مَنْصَب نبوّت براي اميرالمومنين علیه السّلام ثابت است، و به اتّفاق و اجماع علماي شيعه جميع مزايا و علوم و درجات و منزلههاي اميرالمومنين علیه السّلام براي جميع ائمّۀ طاهرين علیهم السلام ثابت است، و از مهمترين منازل و درجات، علم به غيب و كشف اسرار الهيّه و اطلاع بر مخفيّات و علوم ربوبي توحيدي است كه ساير مكاشفات مثاليّه را زير نگين دارد. ما در جلد يازدهم و دوازدهم «امام شناسي» از دورۀ علوم و معارف اسلام، فقط در علم اميرالمومنين علیه السّلام بحث نمودهايم و علوم غيبيّۀ آن حضرت بيشتر مجلّد دوازدهم را استيعاب كرده است؛ و از اوّل كتاب تا صفحۀ 147 كه درس 166 تا 170 را شامل ميگردد، فقط در پيرامون تفسير همين آيۀ مباركه: عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَايُظْهِرُ عَلَي غَيْبِهِ أحَداً إلَّا مَنِ ارْتَضَي مِنْ رَسُولٍ مطالب غير قابل انكاري را دربارۀ علوم غيبيّۀ مولانا اميرالمومنين- عليه أفضل صلوات المَصلّين- ص 275 ذكر نمودهايم. اين راجع به علوم امام و علم اميرالمومنين علیه السّلام به طور كلّي. و اما راجع به خصوص علم جفر كه ايشان به پيروي صاحب «اعيان الشِّيعة» آن را در علم حلال و حرام و مصالح دنيوي و امور اخروي منحصر كردهاند، و اكتشافات غيبيّه را از آن زدودهاند، اين هم بدون وجه است. و در پاسخ از مطالب صاحب «اعيان الشيعة» و ايشان كه عباراتشان مفصّلاً ذكر شد بايد گفت: چرا ما علم جفر را به معني اكتشاف از حوادث و وقايع آينده و اطلاع از مغيبات از راه بسط حروف به طريقي كه رسول خدا صلی الله علیه و آله به حضرت اميرالمومنين علیه السّلام آموخته باشند انكار كنيم؟! و آن را علمي مستقل و كامل- نه مانند جفري كه امروزه مشهور است- ندانيم؟! امّا در مقام ثبوت، قاعدۀ امكان عقلي آن، به قانونِ كُلُّ مَا قَرَعَ سَمْعَكَ مِنَ الغرائبِ فَذَرْهُ فِي بُقْعَةِ الإمْكَانِ مَا لَمْيَذُدْكَ عَنْهُ قَائمُ الْبُرْهَانِ. [3] «هر چه از غرائب به گوش تو خورد تا وقتي كه برهان قاطع، تو را از امكان آن منع ننمايد، آن را (در بوتۀ امتناع قرار مَده بلكه) در محلّ امكان باقي گذار.» و اما در مقام اثبات، آيا اين همه دليل نقلي كافي نيست؟! اثبات علم غيب از طريق جفر در گفتار ايجي و مير سيد شريفكلام إيجي كه از محقّقين متكلّمين عامّه است در كتاب «مواقف» و كلام محقّق ص 276 عاليقدر ميرسيّدشريف جرجاني در «شرح مواقف» كه صريحاً اذعان ميدارد كه: جفر و جامعه دو كتاب علي علیه السّلام بودهاند و در آنها بر طريقۀ علم حروف، حوادث جهان تا انقراض عالم ذكر شده بود، و امامان معروف و مشهور از اولاد علي آن دو را ميشناختهاند و بدان حكم مينمودند- و اين مرد بزرگ از متكلّمين عامّه بوده و در تتّبع و اطلاعات و ادبيّات عرب داراي بهترين حاشيه بر كتاب «مطوّل» تفتازاني است- آيا شهادت چنين مردي كافي نيست؟! شهادت كسي كه خواجه حافظ شيرازي شيعۀ ما كه افتخار جهان اسلام و تشيّع است شاگرد او بوده، و مرتّباً به درس وي حضور مييافته است. [4] ص 277 آيا شهادت ابن صَبَّاغ مالكي در كتاب نفيس و ارزشمند «الفُصُول المُهِمَّة» كه تا به حال يكي از مصادر مهمّۀ منقولات علماي بزرگ شيعه ميباشد كافي نيست؟! آيا دلالت نيمي از اخبار كثيره كه در اين باره وارد شده است، و ما از «بصائر الدَّرجات» صَفّار به نقل مجلسي ذكر نموديم، و در آنجا حضرت امام رضا علیه السّلام صريحاً مينويسند كه: «جَفْر و جامعه دلالت دارند بر عدم تماميّت و به سر نگرفتن ولايت عهد» كافي نيست؟! آيا كلام مفصّل «كشف الظّنون» از يك مرد سنّي مذهب كه آن را بتمامه نقل نموديم كافي نيست؟! آيا كلام محمّد بن طَلْحة شافعي در كتاب «مَطَالِبُ السَّوول» كه از اعاظم علماي اهل سنّت است و كلام وي را حتّي علماي شيعه مورد استدلال و شاهد قرار ميدهند؛ و از اين كتاب ارزشمند در مصنّفات شيعه مطالبي عالي و گرانقدر به چشم ميخورد، كافي نيست؟! آيا كلام ابن خلدون در مقدّمۀ خود كه آن را به طور تفصيل بيان كرديم و در آن ميگويد: حضرت صادق علیه السّلام بعضي از أقرباي خود را مانند يحيي بن زيد از خروج منع نمودند و مصرع و مقتلش را به وي معرّفي كردند و او نشنيد و عصيان نمود و خروج كرد و در جوزجان به قتل رسيد؛ و گفتار مفصّلي كه در شرح وقايع نظير اين ذكر ميكند و ميگويد: اين مطالب از اهل بيت جاي شكّ و ترديد نيست، كافي نيست؟! اينها همه از مصادر مهم و مُتقن و معروف و مشهور اهل سنّت است كه كلامشان براي مورّخين واهل سير و متكلّمين حجّت است، تا چه رسد به صدها كتابي كه از شيعيان به دست علماي ايشان تصنيف شده و در آن نام جفر را برده و در انتسابش به اميرالمومنين علیه السّلام ترديد نكردهاند. ص 278 كلام أبُوالْعَلايِ مَعَرِّي را ضمن دوبيتياش ديديم كه: به عنوان دفاع از اهل بيت و رفع تعجّب مُشكّكين چگونه مطلب را مبيّن و مدلّل ميسازد؛ با آنكه همه ميدانيم: أبوالعلا مردي است در بحث سرسخت، و به زودي زير بار گفتار بدون برهان و دليل نميرود. و چقدر ابن خلدون خوب مسأله را بدين چند كلمه مدلّل ساخته بود كه: وقتي ما ميبينيم نظير اين اخبار از اقارب و ذراري و مُنْتسبين به امامان شيعه و حضرت صادق واقع شده و تحقّق آن مشهود گرديده است؛ چرا دربارۀ خود آنها كه عين خاندان رسالت و حقيقت اهل بيت ميباشند ترديد نمائيم؟! مشكلبودن باور بسيارياز مسائلغيبيه براي علمائي كه راهعرفان نپيمودهانددر اين صورت به صاحب «اعيان الشّيعة» وَ مَنْ يَحْذُو حَذْوَهُ بايد گفت: استبعاد شما بيمورد است و اگر شما هم مانند بعضي از تلامذۀ مرحوم آخوند ملاّ حسينقلي همداني آن عارف بزرگ در نجف به درس او ميرفتيد، باور كردن اين امور و نظير آن براي شما سهل ميگشت. امّا نه تنها شما بلكه هر يك از علمائي كه از آن مَشْرب إشراب نشدهاند، و به فقه و اصول و حديث و تفسير تنها قناعت ورزيدهاند، و دلشان از انوار ملكوتي إشراب نگرديده، و عوالم غيب را خود شهوداً لَمْس و مَسّ نكردهاند بدين درد مبتلا ميباشند. مگر آنكه گرفتار بحث و نوشتار بعضي از علماي سنّي مذهب بشويد، و آنها طبق اين گفتارتان از باب جدل بگويند: دليل بر حقّانيت ما اين است كه: در ميان ما عرفاي بزرگ كه داراي شهود وجداني و علوم غيبيّه بودهاند بسيار ديده شده و نامشان و سيرشان و منهاجشان در كتب مسطور، و مكتبشان نيز امروز موجود است. و امّا شما دربارۀ امامان معصوم و پيشواياني كه آنها را خليفۀ إلهيّۀ رسول اكرم ميدانيد، قائل به انكشافات باطني و علوم شهودي نميباشيد، بنابراين علماي ما كه راه عرفان را سير نمودهاند از امامان شما برتر و راقيتر ميباشند. در اينجاست كه دست پاچه شده و با هزار و يك دليل اثبات علوم غيبيّه حتّي علم جفر را براي آنان مينمائيد تا از قافله عقب نمانيد! باري اين گونه استدلالها مشام جان را معطّر ص 279 نميسازد و تا براي شناخت امام علیه السّلام خود مومن شيعه دست به سلوك عملي نزند و در راه سير ايشان وارد نگردد مطلب براي او مبهم ميماند. مرحوم سيّد محسن امين به درس آخوند حاضر نشده است، و خود از اين محروميّت اظهار تأسّف ميكند. او در كتاب «مَعادِن الجَواهر» جلد چهارم ص 77 ميگويد: «سپس خانهاي در محلّۀ حُوَيْش نجف اجاره كرديم و بدان انتقال يافتيم و شروع به درس و تدريس نموديم، و همسايۀ ما شيخ ملاّ حسينقُلي همداني فقيه و عارف و اخلاقي مشهور بود. من دو روز به درس أخلاق او رفتم، و پس از آن ترك گفتم و بر دروس فقه و اصول يكسره روي آوردم و سپس پشيمان شدم از آنكه تا آخر زمان حيات وي در درس اخلاقي او حاضر نگشتم. او رحلت كرد و ما در نجف اشرف بوديم، و جُلّ تلاميذ او عرفاء صالحين بودند و در ميانشان به عكس آنان در اخلاق نيز يافت ميشدند؛ چون حكمت مانند آب باران است چون ببارد بر درختي كه ميوهاش تلخ است ميوه تلختر ميگردد؛ و چون ببارد بر درختي كه ميوهاش شيرين است شيرينتر ميشود.» منظور آن نيست كه شاگردان آخوند، داراي جفر بودهاند و مغيبات را با آن كشف مينمودند؛ نه! بلكه شاگردان ممتاز او كه بر عالم مثال و عقل احاطه پيدا كرده بودند همۀ امور در هر لحظه در دلشان حاضر بود و در برابر ديدگان بصيرتشان مشهود. اين مقامي است كه جفر و رَمْل به گرد آن نميرسد. منظور آن است كه: با وجود إحاطۀ مثاليّه و إحاطۀ عقليّه براي سالك راه خدا، ديگر براي او باور كردن أمثال جفر كاري است آسان و او أبداً دنبال دليل متقن و دندان شكن نميرود. در مراحل اوليّه ثبوتش براي وي حلّ گرديده است و براي اثباتش همين قدر دلائل نقلي كافي است. ص 280 إخبار آية الله بهجت از ضمير مولَّفطرفه آنكه در همين ايّام يكي از اعاظم علماء[5] به ديدن حقير در شهر مقدّس مشهد آمدند، و در ضمن سخن مطلبي ابراز نمودند كه جز اطّلاع بر سرائر و امور غيبيّۀ مثاليّه براي آن محملي وجود نداشت. توضيح آنكه: حقير در شهر شوّال 1413 هجريّه قمريّه مبتلا به سكتۀ قلبي شدم و چهار شب در بخش سي سي يو و نه شب در بخش عمومي بيمارستان قائم مشهد بستري بودم تا بحمدالله مرخّص كردند و به منزل آمدم و فعلاً كم و بيش به كارهاي علمي دست به كار گرديدهام. روزي يكي از علماء بزرگ به ديدن حقير آمدند فقط با يك نفر از طلاّب كه همراهشان بود، و در بنده منزل هم غير از خود حقير و بنده زادۀ بزرگ: حاج سيد محمّد صادق كسي نبود. قبل از ابتلاي به بيماري خداوند توفيق داده بود كه: شبها به تهجّد و قيام ليل اشتغال داشتم؛ در بيماري اين توفيق نبود؛ و پس از رجعت به منزل، با وجود بيداري قهري ساعات متوالي در شبها، گويا به واسطۀ عدم همّت و نقصان اهتمام، اين امر مهمّ مدّتي طبعاً ترك شده بود. جناب معظّمله كه به ديدن حقير آمدند پس از مدّتي احوالپرسي و تعارفات معموله بدون مقدّمه فرمودند: ص 281 در «بحارالانوار» ديدهام كه: از امام روايت است كه: قِيَامُ اللَّيْلِ يا صَلَوةُ اللَّيْلِ (فرمودند: من ترديد دارم و اينك درست به خاطر ندارم) مَطِيَّةُ اللَّيْلِ. «قيام در شبها-يا نماز در شبها- مركب راهوار شب براي حركت و وصول به مقصود است. »[6] بنده سكوت كردم و فقط گوش ميدادم، و گويا اين را ارشاد براي خود نگرفتم و تصميمي براي ادامۀ نماز شب براي من پيدا نشد. و چون باز از اين طرف و آن طرف سخن به ميان آمد فرمودند: در «بحارالانوار» ديدهام كه: قِيَامُ اللَّيْلِ يا صَلَوةُ اللَّيْلِ مَطِيَّةُ اللَّيْلِ. و خداوند هم در قرآن ميفرمايد: إنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أشَدُّ وَطْأً وَ أقْوَمُ قِيلاً. [7] «تحقيقاً شب زندهداري، گامي استوارتر و گفتاري محكمتر را براي تو اي پيغمبر بهوجود ميآورد!» و چون حقير ميدانستم كه: بنده زاده اهل تهجّد است، اين مطالب ايشان بدون مقدّمه و سخن قبلي كه ابتداءً انشاء كردند براي تنبّه و بيداري حقير است كه حتّي در حال مرض و كسالت هم نبايد از اين امر مهمّ دست برداشت و آن را با ديدۀ سُست و كم أهمّيتي نظر نمود. آيا در صورتي كه ما بالوجدان با چشم خود اين امر و نظير اين امور را مينگريم، از غيب و اطلاع بر سرائر و مخفيّات نسبت به پيشوايان دين و أئمّۀ طاهرين آنهم مانند جفر كه امري است معلوم، دچار شك ميگرديم؟! گفتار مستشار عبدالحليم دربارۀ جفرباري در اينجا كه ميخواهيم بحث خود را پيرامون كتاب جفر اميرالمومنين-عليه أفضل صلوات المصلّين- خاتمه دهيم سزاوار است گفتار مُسْتشار ص 282 عَبدالحَليم جُنْدي را در اين باره ذكر نمائيم: وي ميگويد: «امّا كتاب جفر منسوب به امام صادق- دربارۀ آن ابنخلدون (متولّد در سنۀ 732 هجري و 1332 ميلادي و متوفّي در سنۀ 806 هجري و 1406 ميلادي) ميگويد: و بدانكه: كتاب جفر، اصل آن بدين طريق بوده است كه پيشواي زَيْدِيَّه: هارون ابن سعيد بَجَلي، داراي كتابي بوده است كه آن را از جعفر الصادق روايت ميكرده است، و در آن علم وقايع مستقبل براي اهل البيت به طور عموم، و براي بعضي از ايشان به طور خصوص ذكر شده است. آن إخبارها براي جعفر و نظاير وي از رجالات ايشان بر نهج كرامت و كشفي بوده است كه براي امثال آنان واقع ميگردد. آن كتاب به صورت مكتوبي نزد جعفر در پوست گوسالهاي بوده است كه هارون بَجَلي آنرا از او روايت كرده و نوشته، و نام آن را جَفْر گذارده است به اسم پوستي كه بر آن نوشته شده بوده است. زيرا كه جفر در لغت به معني صغير است (و چون روي پوست گاو كوچك نوشته شده بود به آن جفر گفتند). و اين نام نزد ايشان عَلَم براي آن كتاب شد. و در آن كتاب تفسير قرآن است، و معاني باطن قرآن از غرائب معاني كه مروي از جعفر صادق ميباشد. و اين كتاب فعلاً روايتش متّصل نيست، و خودش مشاهده نشده است. فقط بعضي از مطالب نادره و شاذّهاي از آن به ظهور رسيده است كه دليلْ آن را تأييد نميكند. و اگر هر آينه سندش به جعفر الصادق منتهي ميشد و به صحّت ميپيوست، مستند خوبي بود. چه خود جعفر، و چه رجال از قوم جعفر، چرا كه ايشان اهل كرامات ميباشند. و به روايت صحيحه به ما رسيده است كه: وي بعضي از أقرباء خود را از ورود در وقايعي بر حذر ميداشت كه در آنها اقدام ننمايند. و امر چنان شد كه گفته بود. و ص 283 روايات بسيار است كه جفر غير از جامعه ميباشد؛ و بعضي گفتهاند: جفر از مولَّفات علي است كه نبي بر او إملاء نموده است. و جفر بر دو نوع بوده است: جفر أبيض و آن عبارت بوده است از ظرفي از پوست كه در آن علم انبياء و وصيّين بوده است؛ و نيز كساني از علماء بنياسرائيل كه گذشتهاند. و جفر أحْمَر و آن عبارت بوده است از علم حوادث و جنگها. [8] البتّه اين مولّف محترم، كتاب جفر را از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام ميداند و نسبت آن را به اميرالمومنين علیه السّلام به قول خاصّي داده است. ولي همان طور كه ديديم: از اميرالمومنين به آن حضرت به ارث رسيده است مانند بقيّۀ مواريث. صحيفۀ اساميشيعيان نزد امامصادق عليهالسلام غير از جفر بودهاستبايد دانست كه: صحيفۀ جفر غير از صحيفهاي است كه نزد حضرت امام صادق علیه السّلام بوده و در آن اسامي شيعيان همگي موجود بوده است همان طور كه در «سفينة البحار» به آن اشاره نموده. [9] و در «بحارالانوار» از كتاب «اختصاص» مفيد از محمّد بن علي، از ابن متوكّل، از عليّ بن ابراهيم، از يقطيني، از ابواحمد أزْدي، از عبدالله بن فضل هاشمي روايت كرده است كه گفت: من حضور امام صادق جعفر بن محمّد علیهما سلام بودم كه مُفَضَّل بن عُمَر داخل شد. چون چشم حضرت بدو افتاد خنديد و گفت: بيا به نزد من إي مُفَضَّل! فَوَرَبِّي إنِّي لاُحِبُّكَ وَ اُحِبُّ مَنْ يُحِبُّكَ! يَا مُفَضَّلُ، لَوْ عَرَفَ جَمِيعُ أصْحَابِي مَا تَعْرِفُ مَا اخْتَلَفَ اثْنَانِ! «سوگند به پروردگارم كه تحقيقاً من تو را دوست دارم، و دوست دارم كسي را كه تو را دوست دارد!اي مفضل! اگر تمامي اصحاب من ميدانستند آنچه را كه تو ميداني، دو نفر با يكديگر اختلاف نميكردند.» مفضّل به آنحضرت گفت: يَابْنَ رَسُولِ اللهِ! لَقَدْ حَسِبْتُ أنْ أكُونَ قَدْ أُنْزِلْتُ فَوْقَ مَنْزِلَتِي. «هر آينه واقعاً من پنداشتم كه: من در درجهاي برتر از درجۀ خودم قرار ص 284 گرفتهام!» حضرت فرمود: بَلْ أُنْزِلْتَ الْمَنْزِلَةَ الّتي أنْزَلَكَ اللهُ بِهَا. «بلكه تو در منزلهاي قرار داري كه خداوند تو را در آن منزله قرار داده است!» مفضّل گفت: يَابْنَ رَسُولِ اللهِ! فَمَا مَنْزِلَةُ جَابِربْنِ يَزِيدَ مِنْكُمْ؟! «اي پسر رسول خدا! منزلۀ جابر بن يزيد نسبت به شما كدام منزله ميباشد؟!» حضرت فرمود: مَنْزِلَةُ سَلْمَانَ مِنْ رَسُولِ اللهِ صلّي الله عليه وءاله «منزلۀ سلمان نسبت به حضرت رسول الله.» مُفَضَّل گفت: فَمَا مَنْزِلَةُ دَاوُدَ بْنِ- كَثِيرٍ الرَّقِّيِّ مِنْكُمْ؟! «منزلۀ داود بن كثير رقّي نسبت به شما چيست؟!» حضرت فرمود: مَنْزِلَةُ الْمِقْدَادِ مِنْ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله . «منزلۀ مقداد به رسول خدا!» قَالَ: ثُمَّ أقْبَلَ عَلَيَّ! فَقَالَ: يَا عَبْدَاللهِ بْنَ الْفَضْلِ! إنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي خَلَقَنَا مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ، وَ صَنَعَنَا بِرَحْمَتِهِ، وَ خَلَقَ أرْوَاحَكُمْ مِنَّا. فَنَحْنُ نَحِنُّ إلَيْكُمْ وَ أنْتُمْ تَحِنُّونَ إلَيْنَا! «عبدالله بن فضل گفت: سپس حضرت رو به من كرد و فرمود: اي عبدالله بن فضل! حقّاً خداوند تبارك و تعالي ما را از نور عظمت خود خلق كرده، و به رحمت خود ما را ساخته است، و أرواح شما را از ما خلق نموده است. پس ما با لطف و رحمت به سوي شما ميگرائيم، و شما با لطف و رحمت به سوي ما گرايش داريد!» وَاللهِ لَوْ جَهَدَ أهْلُ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ أنْ يَزِيدُوا فِي شِيعَتِنَا رَجُلاً وَ يَنْقُصُوا مِنْهُمْ رَجُلاً مَا قَدَرُوا عَلَي ذَلِكَ، وَ إنَّهُمْ لَمَكْتُوبُونَ عِنْدَنَا بِأسْمَائهِمْ وَ أسْمَاءِ آبَائهِمْ وَ عَشَائِرِهِمْ وَ أنْسَابِهِمْ. يَا عَبْداللهِ بْنَ الْفَضْلِ! لَوْ شِئْتَ لارَيْتُكَاسْمَكَ فِي صَحِيفَتِنَا؟! «قسم به خدا اگر اهل شرق و غرب عالم كوشش و جهد نمايند تا در ميان شيعيان ما يك مرد را بيفزايند، و از ايشان يك مرد را كم كنند، قدرت بر چنان عملي ندارند. شيعيان ما با خصوصيّت أسمائشان، و أسماء پدرانشان، و عشايرشان، و نسبهايشان حقّاً در نزد ما نوشته شده و مضبوط هستند. اي عبدالله بن فضل! اگر ميل داري من نام تو را در صحيفۀ خودمان به تو نشان بدهم؟!» ص 285 قَالَ: ثُمَّ دَعَا بِصَحِيفَةٍ فَنَشَرَهَا فَوَجَدْتُهُا بَيْضَاءَ لَيْسَ فِيهَا أثَرُ الْكِتَابَةِ! فَقُلْتُ: يَابْنَ رَسُولِ اللهِ! مَا أريَ فِيها أثَرَ الْكِتَابَةِ! «گفت: سپس حضرت صحيفهاي را طلبيدند و آن را گستردند، و من چون بدان نگريستم آن را سفيد يافتم و اثري از نوشته در آن نبود. در اين حال گفتم: اي پسر رسول خدا! من در آن اثري از كتابت نميبينم!» قَالَ: فَمَسَحَ يَدَهُ عَلَيْهَا فَوجَدْتُهَا مَكْتُوبَةً وَ وَجَدْتُ فِي أسْفَلِهَا اسْمِي؛ فَسَجَدْتُ لِلّهِ شُكْراً. [10] «گفت: حضرت در اين حال دست خود را بر آن ماليد، و من آن را نوشته يافتم، و نام خودم را در ذيل آن يافتم. پس سجدۀ شكر خدا بجاي آوردم.» 3- كتاب دِيات يا صحيفۀ دِيات يكي از كتب مولَّفۀ حضرت اميرالمومنين علیه السّلام كتابي بوده است كه پيوسته به شمشير آن حضرت آويزان بوده است و در آن راجع به مقدار ديههاي مختلف براي جرائم متفاوت تذكر داده شده بوده است. اين كتاب طبق گفتار آنحضرت در موارد عديده، به املاء رسول الله و خطّ وي-عليهماالصّلوة و السّلام- تهيّه گرديده بوده است؛ و از حضرت در موارد گوناگون كه ميپرسند: بر شما آيا وحي نازل شده است؟! در پاسخ ميفرمايد: نه! ما غير از مُصْحف الهي و اين صحيفهاي كه به ذُوابۀ سيف (تعليقه بر دستۀ شمشير) آويزان است چيزي نداريم، مگر اينكه خداوند به بندهاش فهم كتابش را عنايت بفرمايد. معرفی کتاب ديات از سيد حسن صدرسيّد حسن صدر در كتاب «تأسيس الشّيعة لعلوم الإسلام» ميگويد: و براي آن حضرت كتابي بوده است كه خودش آن را «صحيفه» ناميد، و در باب ديات بود، و ص 286 پيوسته عادتش اين بود كه: آن را به شمشيرش آويزان مينمود. و نزد من نسخهاي از آن وجود دارد. و بخاري در صحيحش در باب «كتابت علم» و در باب «إثْمُ مَنْ تَبَرَّأ مِنْ مَوَالِيهِ» (گناه كسي كه از موالي خود تبرّي جويد) از آن روايت كرده است. [11] معرفی كتاب ديات از خطيب بغداديخطيب بغدادي گويد: ذِكْرُ الرِّوَايَةِ عَنْ أميرِالْمُومِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أبِيطَالِبٍ فِي ذَلِكَ (يعني در لزوم كتابت و تقييد علم). آنگاه با سند خود روايت ميكند از ابراهيم از پدرش كه گفت: خَطَبَنَا عَلِيٌّ فَقَالَ: مَنْ زَعَمَ أنَّ عِنْدَنَا شَيْئاً نَقْرَأُهُ لَيْسَ فِي كِتَابِ اللهِ تَعَالَي وَ هَذِهِ الصَّحِيفَةِ- قَالَ: صَحِيفَةٌ مُعَلَّقَةٌ فِي سَيْفِهِ فِيهَا أسْنَانُ الإبلِ وَشَيْءٌ مِنَ الْجرَاحَاتِ- [12] فَقَدَ كَذَبَ. وفيها: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ ] وَءَالِه [ : الْمَدِينةُ حَرَمٌ مَابَيْنَ عَيْرٍ إلَي ثَوْرٍ، فَمَنْ أحْدَثَ فِيهَا حَدَثاً، أوْآوَي مُحْدِثاً [13] فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَالْمَل'ئكَةِ وَالنَّاسِأجمعينَ، لَا يَقْبَلُاللهُ مِنْهُ صَرْفاً وَلَا عَدْلاً. [14] وَ مَنِ ادَّعَي إلَي غَيْرِ أبيهِ، أوِانْتَمَي إلَي غَيْرِ مَوَالِيهِ[15] فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَ الْمَل'ئكَةِ وَالنَّاسِ أجْمَعِينَ، لَا يَقْبَلُ اللهُ مِنْهُ صَرْفاً وَ لَا عَدْلاً. وَ ذِمَّةُ الْمُسْلِمينَ وَاحِدَةٌ، يَسْعَي بِهَا أدْنَاهُمْ. فَمَنْ أخْفَرَ مُسْلِماً فَعَليْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَ الْمَل'ئكَةِ وَالنَّاسِ أجْمَعِينَ، لَا يَقْبَلُ اللهُ مِنْهُ صَرْفاً وَ لَا عَدْلاً. [16] ص 287 «عليّ بن ابيطالب اميرالمومنين علیه السّلام براي ما خطبه خواند و در آن گفت: كسي كه گمان كند در نزد ما چيزي است كه آن را ميخوانيم غير از كتاب الله تعالي واين صحيفه- راوي گفت: صحيفهاي بود كه به شمشيرش آويزان بود، و در آن سنهاي مختلف شتر براي مقدار ديههاي مختلف و كفّارات معيّن شده بود، و ديگر مقداري از ديۀ جراحات و زخمها- پس چنين گمان برندهاي حقّاً دروغ گفته است. و در اين خطبه نيز فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: شهر مدينه از دو جانب آن كه مابين عَيْر (زمين مسطّح و برآمده) تا ثَوْر (زمين سنگلاخ) باشد حرم است. هر كس در اين زمين حَدَثي و بدعتي ايجاد نمايد، و يا بر پادارندۀ حدثي و بدعتي را مأوي دهد، بر او باد لعنت خدا و فرشتگان و مردمان همگي! خداوند از وي قبول نكند انفاق مالي را، و نه فديه و بازخريدي را! و كسي كه در نسب، خود را به غير پدرش منتسب سازد، يا به غير مواليانش ببندد، بر او باد لعنت خداوند و فرشتگان و مردمان همگي! خداوند از وي قبول نكند انفاق مالي را، و نه فديه و بازخريدي را! ذمّه و عهدهداري جميع مسلمانان، حائز درجۀ واحدي از اهميّت است؛ براي برآوردن آن پستترين آنان سعي و دنبال ميكند. پس كسي كه نقض عهد با مسلماني كند و به وي غدر ورزد، بر او باد لعنت خداوند و فرشتگان و مردمان همگي! خداوند از وي قبول نكند انفاق مالي را، و نه فديه و بازخريدي را!» و همچنين خطيب با سند خود از طارق روايت مينمايد كه گفت: ديدم علي علیه السّلام را بر فراز منبر كه ميگفت: «مَا عِنْدَنَا كِتَابٌ نَقْرَأهُ عَلَيْكُمْ إلَّا كِتَابُ اللهِ عَزَّوَجَلَّ وَ هَذِهِ الصَّحِيفَةُ» وَ صَحِيفَةٌ مُعَلَّقَةٌ فِي سَيْفٍ، عَلَيْهِ حَلْقَةُ حَدِيدٍ، وَ بَكَرَاتُهُ حَدِيدٌ، فِيهَا فَرَائضُ الصَّدَقَةِ[17] قَدْ أخَذَهَا مِنْ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله . [18] «نزد ما كتابي نميباشد كه آن را ص 288 براي شما بخوانيم مگر كتاب الله عزّوجلّ و اين صحيفه.- و صحيفهاي معلّق بر شمشيري بود كه بر آن حلقهاي بود از آهن، و قرقرههايش از آهن بود. در آن واجبات مقدار پرداخت صدقات بود، كه آن را حضرت از رسول خدا صلی الله علیه و آله اخذ نموده بود.» شيخ محمود أبُورَيَّه از اين كتاب بحث مفصّلي تحت عنوان: «حَدِيثُ صَحِيفَةِ عَلِيٍّ رضی الله عنه » نموده است. وي ميگويد: اين حديث را جماعت: احمد و شيخين و اصحاب سُنَن به الفاظ مختلفه نقل نمودهاند. روايات بخاري در صحيفۀ دياتامّا بخاري آن را از أبُوجُحَيْفَه در كتاب علم بدين لفظ روايت نموده است كه: قُلْتُ لِعَلِيٍّ: هَلْ عِنْدَكُمْ كِتَابٌ؟! قَالَ: لَا إلَّا كِتَابُ اللهِ، أوْ فَهْماً أعْطَاهُ رَجُلاً مُسْلِماً، أوْمَا فِي هَذِهِ الصَّحِيفَةِ! قُلْتُ: وَ مَا فِي هَذِهِ الصَّحِيفَةِ؟! قَالَ: الْعَقْلُ، وَ فِكَاكُ الاسِيرِ، وَ لَا يُقْتَلُ مُسْلِمٌ بِكَافِرٍ! [19] «من به علي علیه السّلام گفتم: آيا نزد شما كتابي وجود دارد؟! گفت: نه! مگر كتاب خدا يا فهمي كه خداوند بر مرد مسلماني عطا فرمايد، يا آنچه در اين صحيفه ميباشد! گفتم: در اين صحيفه چيست؟! گفت: عقل (شتري كه صاحبان خون در كنار خانه ميبندند به عنوان ديه تا آن را از اقوام پدري قاتل به عنوان ديۀ خون خطائي از ص 289 ايشان أخذ نمايند) و آزاد ساختن اسير، و اينكه مسلمان را در برابر كافر نميتوان كشت (خون مسلمان هم ارزش با خون كافر نيست)». و در روايت كَشْميهَني «و أنْ لَا يُقْتَلَ » آمده است تا آخر روايت. و در كتاب جهاد بدين لفظ آمده است كه: قُلْتُ لِعَليٍّ: هَلْ عِنْدَكُمْ شَيْءٌ مِنَ الْوَحْيِ إلَّا مَا فِي كِتَابِ اللهِ؟! قَالَ: لَا وَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ، وَ بَرَأ النَّسَمَةَ، مَا أعْلَمُهُ إلاّ فَهْماً يُعْطِيهِ اللهُ رَجُلاً فِي الْقُرْآنِ وَ مَا فِي هَذِهِ الصَّحِيفَةِ؟! قُلْتُ: وَ مَا فِي هَذِهِ الصَّحِيفَةِ؟! قَالَ: الْعَقْلُ، وَ فِكَاكُ الاسِيرِ، وَ أنْ لَايُقْتَلَ مُسْلِمٌ بِكَافرٍ.! «به علي علیه السّلام گفتم: غير از آنچه در كتاب الله ميباشد، آيا در نزد شما از وحي آسماني چيزي هست؟! فرمود: نه! قسم به آن كه دانه را شكافت، و روح را دميد، من چيزي را كه نزد ما است از وحي نميدانم، مگر آن فهم و درايتي كه خداوند به مردي عطا كند دربارۀ قرآن نازل شده، و آنچه در اين صحيفه موجود است! گفتم: در اين صحيفه چه ميباشد؟! فرمود: عقل، و آزاد شدن اسير، و اينكه مُسْلِمي نبايد در مقابل كافري به قتل برسد!» و در باب ديات بدين عبارت است: سَألْتُ عَلِيًّا رضی الله عنه : هَلْ عِنْدَكُمْ شَيْءٌ مِمَّا لَيْسَ فِي الْقُرْآنِ؟! فَقَالَ: وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأ النَّسَمَةَ، مَا عِنْدَنَا إلَّامَا فِي الْقُرْآنِ، إلَّا فَهْماً يُعْطَي رَجُلٌ فِي كِتَابِهِ، وَ مَا فِي هَذِهِ الصَّحِيفَةِ! قُلْتُ: وَ مَا فِي هَذِه الصَّحِيفَةِ؟! قَالَ: الْعَقْلُ، وَ فِكَاكُ الاسِيرِ. الخ. و در باب حرم مدينه از كتاب حجّ از ابراهيم تَيْمي از پدرش بدين عبارت است: مَا عِنْدَنَا شَيْءٌ إلَّا كِتَابُ اللهِ وَ هَذِهِ الصَّحِيفَةُ عَنِ النَّبيِّ صلّي الله عليه ] وءاله [ وسلّم : ص 290 «الْمَدِينَةُ حَرَمٌ مَا بَيْنَ عَائرٍ إلَي كَذَا. مَنْ أحْدَثَ فِيهَا حَدَثاً، أوْ آوَي مُحْدِثاً، فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَالْمَل'ئكَةِ وَالنَّاسِ أجْمَعِينَ؛ لَا يُقْبَلُ مِنْهُ صَرْفٌ وَ لَا عَدْلٌ.» وَ قَالَ: «ذِمَّةُ الْمُسْلِمِينَ وَاحِدَةٌ؛ فَمَنْ أخْفَرَ مُسْلِماً فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَالْمَل'ئكَةِ وَالنَّاسِ أجْمَعِينَ، لَا يُقْبَلُ مِنْهُ صَرْفٌ وَ لَا عَدْلٌ. وَ مَنْ تَوَلَّي بِغَيْرِ إذْنِ مَوَالِيهِ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَ الْمَل'ئِكَةِ وَ النَّاسِ أجْمَعِينَ، لَا يُقْبَلُ مِنْهُ صَرْفٌ وَ لَا عَدْلٌ.» و در باب ذمّةالمسلمين از كتاب جزيه بدين عبارت است: خَطَبَنَا عَلِيٌّ فَقَالَ: مَا عِنْدَنَا كِتَابٌ نَقْرَأهُ إلاّ كِتَابُ اللهِ وَ مَا فِي هَذِهِ الصَّحِيفَةِ. قَالُوا: وَ مَا فِي هَذِهِ الصَّحِيفَةِ؟ فَقَالَ: فِيهَا الْجِرَاحَاتُ، وَ أسْنَانُ الاءبِلِ، وَ الْمَدِينَةُ حَرَامٌ مَا بَيْنَ عَيْرٍ إلَي كَذَا. فَمَنْ أحْدَثَ فِيهَا حَدَثاً أوْ آوَي فِيهَا مُحْدِثاً فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَالْمَل'ئكَةِ وَ النَّاسِ أجْمَعِينَ، لَا يُقْبَلُ مِنْهٌ صَرْفٌ وَ لَا عَدْلٌ. وَ مَنْ تَوَلَّي غَيْرَ مَوَالِيهِ فَعَلَيْهِ مِثْلُ ذَلِكَ. وَ ذِمَّةُ الْمُسْلِمِينَ وَاحِدَةٌ؛ فَمَنْ أخْفَرَ مُسْلِماً فَعَلَيْهِ مِثْلُ ذَلِكَ. و در باب «إثْمُ مَنْ عَاهَدَثُمَّ غَدَرَ » (گناه كسي كه معاهده ببندد و پس از آن غدر كند) بدين عبارت است: عَنْ عَلِيٍّ قَالَ: مَا كَتَبْنَا عَنِ النَّبِيِّ صلی الله علیه و آله و سلّم إلَّا الْقُرْآنَ وَ مَا فِي هَذِهِ الصَّحِيفَةِ: قَالَ النَّبِيُّ صلی الله علیه و آله و سلّم :«الْمَدِينَةُ حَرَامٌ مَا بَيْنَ عَائِرٍ إلَي كَذَا، فَمَنْ أحْدَثَ حَدَثاً أوْ آوَي مُحْدِثاً فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَ الْمَل'ئكَةِ وَالنَّاسِ أجْمَعِينَ، لَايُقْبَلُ مِنْهُ صَرْفٌ وَ لَا عَدْلٌ. وَ ذِمَّةُ الْمُسْلِمينَ وَاحِدَةٌ يَسْعَي بِهَا أدْنَاهُمْ. فَمَنْ أخْفَرَ مُسْلِماً فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَالْمَل'ئكَةِ وَالنَّاسِ أجْمَعِينَ، لَايُقْبَلُ مِنْهُ صَرْفٌ وَ لَاعَدْلٌ. وَ مَنْ وَالَي قَوْماً بِغَيْرِ إذْنِ مَوَالِيهِ، فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَ الْمَل'ئكَةِ وَالنَّاسِ أجْمَعِينَ، لَا يُقْبَلُ مِنْهُ صَرْفٌ وَ لَا عَدْلٌ. و در باب «إثْم مَنْ تَبَرَّأَ مِنْ مَوَالِيهِ» (گناه كسي كه از مواليان خود تبرّي جويد) بدين عبارت است: مَا عِنْدَنَا كِتَابٌ نَقْرَأُهُ إلَّا كِتَابُ اللهِ وَ غَيْرُ هَذِهِ الصَّحِيفَةِ؛ وَ أخْرَجَهَا فَإذَا فِيهَا أشْيَاءُ مِنَ الْجِراحَاتِ وَ أسْنَانِ الإبِلِ وَ فِيهَا: الْمَدِينَةُ حَرَامٌ- إلخ، و مسألۀ ولاء و به دنبالش مسألۀ ذمّه را مانند آنچه گذشت ذكر كرده است. و در باب كراهت تعمّق و تنازع و غلوّ در دين از كتاب اعتصام بدين عبارت ص 291 است: خَطَبَنَا عَلِيٌّ علي مِنْبَرٍ مِنْ آجُرٍ فَقَالَ: وَاللهِ مَا عِنْدَنَا مِنْ كِتَابٍ يُقْرَأُ إلاّ كِتَابُ اللهِ وَ مَا فِي هَذِهِ الصَّحِيفَةِ، فَنَشَرَهَا فَإذَا فِيهَا: أسْنَانُ الإبِلِ؛ وَ إذَا فِيهَا الْمَدِينَةُ حَرَمٌ مِنْ عَيْرٍ إلَي كَذَا، فَمَنْ أحْدَثَ فِيهَا حَدَثاً فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللهِ .... وَ ذِمَّةُ الْمُسْلِمينَ وَاحِدَةٌ يَسْعَي بِهَا أدْنَاهُمْ فَمَنْ أخْفَرَ فَعَلَيْهِ ... وَ إذَا فِيهَا: مَنْ وَالَي قَوْماً بِغَيْرِ إذْنِ مَوَالِيهِ فَعَلَيْهِ ... (إلَّا أنَّهُ قَالَ): لَا يَقْبَلُ اللهُ مِنْهُ صَرْفاً وَ لَا عَدْلاً.اينها مجموعۀ احاديثي بود كه بخاري صاحب «صحيح» در اين مورد روايت نموده است؛ و چون مضامين آنها با همديگر متشابه و مُفادشان قريب است لهذا ما از ذكر ترجمۀ بسياري از آنها خودداري نموديم؛ زيرا معاني آنها از همان روايات اوّلين كه نظاير و أشباه اينها بودند معلوم ميگردد.گفتار ابوريّه دربارۀ صحيفۀ دياتسپس شيخ محمود أبُورَيّه ميگويد: و روايات مسلم و صاحبان سُنَن به معني روايات بخاري است. و مسلم تصريح كرده است به آنكه: دو حدِّ مدينه عَيْر و ثَوْر (نام دو كوه) ميباشند. و حافظ ابنحَجَر در ضمن گفتاري بر حديث عَلي رضی الله عنه از طريق ابراهيم تَيْمي از پدرش گفته است: آن صحيفه تحقيقاً مشتمل بوده است بر جميع آنچه وارد شده است. به معني آنكه هر شخص راوي از آن چيزي را روايت كرده است؛ يا به جهت آنكه حال او اقتضاي ذكر آن را داشته است نه غير آن را، و يا به جهت آنكه بعضي از راويان تمام آنچه را كه در آن بوده است به خاطر نسپرده و حفظ ننمودهاند، و يا به جهت آنكه نشنيدهاند؛ و بدون شكّ منقولات ايشان در اين مورد نقل به معني است بدون التزام به لفظ، و بدين سبب است كه در ألفاظشان اختلاف است؛ و راويان نگفتهاند كه: حضرت اين صحيفه را به تمامي برايشان قرائت نموده، يا از روي آن نوشتهاند؛ بلكه (عباراتشان دلالت دارد) بر آنكه راوي آنچه را كه در آن بوده است، يا بعضي از آن را از حفظ ذكر نموده است. و كسي كه همۀ آن را يا بعضي از آن را ص 292 برايشان قرائت نموده است، آنان آن را ننوشتهاند؛ بلكه از حفظ آن را روايت نمودهاند. و بعضي از آن عبارت پيغمبر صلی الله علیه و آله است، و بعضي اجمال معني است مثل قوله: «الْعَقْلُ، وَ فِكَاكُ الاسِيرِ» زيرا كه مراد از عقل، ديۀ قتل است و آن را به عقل اسمگذاري كردهاند به جهت آنكه اصل در آن شتري بوده است كه آن را عَقْل مينمودهاند يعني با عِقال و پابند، آن را در فضاي سرباز خانۀ مقتول يا عصبۀ او كه مستحق ديه بودهاند ميبستهاند. و أسْنَانُ الإبِلِ كه در بعضي از روايات وارد شده است، معنيش آن چيزي است كه براي سنّهاي مختلف شتر ديه يا صدقه شرط ميگردد- الخ. و محصّل كلام آن است كه: ما احدي را سراغ نداريم كه آنچه را در نصّ آن صحيفه آمده است بتمامه نوشته باشد و آن را از اميرالمومنين أخذ نموده باشد؛ و نه آنكه حضرت آن را به امر پيغمبر صلی الله علیه و آله نوشته باشد؛ به علّت آنكه در روايت قتاده از أبِيحَسَّان وارد است كه: حضرت چيزي شنيدند و نوشتند. وَ إذَا كان لنا مِن كلمةٍ نُعَلِّق بها عَلي أمرِ هذه الصَّحيفة المنسوبة إلي عَلي رضی الله عنه با ملاحظۀ آنچه پيرامون آن روايات مختلفي در كتب حديث وارد است آن است كه بگوئيم: ما اطمينان به رواياتي كه در اين باره وارد است |