هُوَ الْحُبُّ
| هُوَ الْحُبُّ فَاسْلَمْ بِالْحَشا ما الْهَوَي سَهْلُ | فَما اخْتارَهُ مُضْنًي بِهِ، وَ لَهُ عَقْلُ ( 1 ) |
| وَ عِشْ خالِيًا، فَالْحُبُّ راحَتُهُ عَنا | وَ أوَّلُهُ سُقْمٌ، وَ ءَاخِرُهُ قَتْلُ ( 2 ) |
ص 337
| وَ لَكِنْ لَدَيَّ الْمَوْتُ فيهِ صَبابَةً | حَيَوةٌ لِمَنْ أهْوَي، عَلَيَّ بِها الْفَضْلُ ( 3 ) |
| نَصَحْتُكَ عِلْمًا بِالْهَوَي وَ الَّذي أرَي | مُخالَفَتي، فَاخْتَرْ لِنَفْسِكَ ما يَحْلو ( 4 ) |
| فَإنْ شِئْتَ أنْ تَحْيا سَعيدًا، فَمُتْ بِهِ | شَهيدًا وَ إلاّ فَالْغَرامُ لَهُ أهْلُ ( 5 ) |
| فَمَنْ لَمْ يَمُتْ في حُبِّهِ لَمْ يَعِشْ بِهِ | وَ دونَ اجْتِنآءِ النَّحْلِ ما جَنَتِ النَّحْلُ ( 6 ) |
| تَمَسَّكْ بأذْيالِ الْهَوَي، وَ اخْلَعِ الْحَيا | وَ خَلِّ سَبيلَ النّاسِكينَ، وَ إنْ جَلّوا ( 7 ) |
| وَ قُلْ لِقَتيلِ الْحُبِّ: وَفَّيْتَ حَقَّهُ وَ لِلْمُدَّعي: | هَيْهاتَ ما الْكَحِلُ الْكَحَلُ[11] ( 8 ) |
1 ـ وه چه عظيم است محبّت! بنابراين موافق باش با همراهي دلت براي پذيرش آن! هواي نفس امّاره چيز سهلي نيست. پس اختيار نميكند آن محبّت را كسي كه حبّ زده شده و به مرض خطير و مزمن آن گرفتار آمده است با وجود آنكه داراي عقل ميباشد.
2 ـ زندگي خودت را بدون محبّت قرار بده! زيرا كه راحتي آن عين سختي است، و ابتداي آن مرض، و انتهاي آن كشته شدن ميباشد.
3 ـ وليكن در نزد من ، از جهت عشقي كه به محبوبم دارم، موت من عين حيات است. و بدين سبب او بر من تفضّل نموده كه در راه خودش ميرانيده است.
ص 338
4 ـ من تو را پند و اندرز دادم بواسطه علمي كه به عواقب وخيم هواي نفس داشتم ، و اما آنچه را كه نظريّه من است آنستكه تو در اين نصيحت با من مخالفت خواهي كرد. هان اينك اختيار كن براي خودت از دو طريق ، آنچه را كه برايت شيرين است!
5 ـ پس اگر حيات با سعادت را ميطلبي در راه او بمير كه شهيد خواهي بود؛ و اگر نه، براي عشق سوزان و جانگداز وي افرادي هستند كه آنرا دنبال كنند!
6 ـ بنابراين كسيكه در محبّت او نميرد، زندگي و حيات به او نمييابد. و قبل از رسيدن به كانون عسل زنبور عسل حتماً بايد تحمّل نيش آنرا بنمائي!
7 ـ چنگ بر دامان عشق زن! و پرده حيا را رها كن! و از راه مقدّس مآبان بركنار رو، گرچه همه آنها بزرگ و زياد بوده باشند!
8 ـ تو به كشته راه عشق بگو: حقّش را أدا نمودي! و به مدّعي عشق بگو: هيهات! هيچگاه با سياهي، مرد سرمه بر چشم كشيده، مانند چشم سياه طبيعي نخواهد بود!
| تَعَرَّضَ قَوْمٌ لِلْغَرامِ وَ أعْرَضوا | بِجانِبِهِمْ عَنْ صِحَّتي فيهِ وَ اعْتَلّوا ( 9 ) |
| رَضوا بِالاماني، وَ ابْتُلوا بِحُظُوظِهِمْ | وَ خاضوا بِحارَ الْحَبِّ دَعْوًي فَما ابْتَلّوا (0 1 ) |
| فَهُمْ في السُّرَي لَمْ يَبْرَحوا مِنْ مَكانِهِمْ | وَ ما ظَعَنوا في السَّيْرِ، عَنْهُ وَ قَدْ كَلّوا ( 11 ) |
| وَ عَنْ مَذْهَبي، لَمّا اسْتَحَبّوا الْعَمَي عَلَي الْـ | ـهُدَي حَسَدًا مِنْ عِنْدِ أنْفُسِهِمْ ضَلّوا ( 12 ) |
9 ـ گروهي به عشق سوزان خود را منتسب كردند، وليكن از استقامت من
ص 339
در راه سر پيچيدند. و براي اعراض خودشان از سير، علّت تراشي نمودند.
10 ـ ايشان به آرزوها خرسند شدند، و به حظوظ نفسانيّه مورد آزمايش قرار گرفتند، و در درياهاي محبّت از روي ادّعا فرو رفتند امّا بدنشان ،تر هم نشد.
11 ـ ايشان در سير شبانه ظلماني نفسشان از جاي خود پيش نرفتند، و در سير از كاروان بازماندند، و از حركت خسته و افتاده و زار بماندند.
12 ـ و ايشان از راه و روش من گمراه شدند؛ چون كوري باطن را بر هدايت برگزيدند ، از روي حسدي كه در نفوسشان ابراز ميداشتند.
| أحِبَّةَ قَلْبي، وَ الْمَحَبَّةُ شافِعي | لَدَيْكُمْ، إذا شِئْتُمْ بِها اتَّصَلَ الْحَبْلُ ( 13 ) |
| عَسَي عَطْفَةٌ مِنْكُمْ عَلَيَّ بِنَظْرَةٍ | فَقَدْ تَعِبَتْ بَيْني وَ بَيْنَكُمُ الرُّسْلُ ( 14 ) |
| أحِبّايَ أنْتُمْ ، أحْسَنَ الدَّهْرُ أمْ أسا | فَكونوا كَما شِئْتُمْ، أنَا ذَلِكَ الْخِلُّ ( 15 ) |
| إذا كانَ حَظّي الْهَجْرُ مِنْكُمْ وَ لَمْ يَكُنْ | بِعادٌ فَذاكَ الْهَجْرُ عِنْدي هُوَ الْوَصْلُ ( 16 ) |
| وَ ما الصَّدُّ إلاّ الْوُدُّ ما لَمْ يَكُنْ قِلًي | وَ أصْعَبُ شَيْءٍ غَيْرَ إعْراضِكُمْ سَهْلُ ( 17 ) |
| وَ تَعْذيبُكُمْ عَذْبٌ لَدَيَّ وَ جَوْرُكُمْ | عَلَيَّ بِما يَقْضي الْهَوَي لَكُمُ عَدْلُ ( 18 ) |
| وَ صَبْرِيَ صَبْرٌ عَنْكُمُ، وَ عَلَيْكُمُ | أرَي أبَدًا عِنْدي مَرارَتُهُ تَحْلو ( 19 ) |
13 ـ اي محبوبان دل من! محبّت من شفيع ميباشد در نزد شما در زمانيكه شما ميخواهيد حبل مودّت متّصل باشد!
ص 340
14 ـ شايد از ناحيه شما با يك نظر ، عطف توجّهي شود! زيرا تحقيقاً رسولان و وسائط ميان من و شما خسته شدهاند!
15 ـ شما هميشه محبوبان من هستيد ، خواه روزگار نيكي كند خواه بدي! بنابراين شما همانطور باشيد كه ميخواهيد؛ من همان دوست با وفاي قديمي ميباشم!
16 ـ زمانيكه حظّ و بهره من از شما دوري از شما باشد، و آن دوري طرد نباشد؛ پس آن دوري در نزد من وصل ميباشد!
17 ـ و بريدن و منع نمودن از شما چيزي نيست مگر مودّت در صورتيكه از روي بغض نباشد؛ و غير از اعراض شما از من ، مشكلترين چيزها براي من آسان ميباشد!
18 ـ و عذاب كردن شما در نزد من گواراست؛ و جور و ستم شما بر من كه بر اساس سنّت عشق و محبّت روا ميداريد، عين عدل و داد ميباشد!
19 ـ و شكيبائي من از فراق شما تلخ است ، و امّا شكيبائي من بر اساس خواستههاي شما و در راه مقاصد شما، پيوسته مرارت و تلخياش شيرين ميباشد!
| أخَذْتُمْ فُوادي وَ هْوَ بَعْضي فَما الَّذي | يَضُرُّكُمُ لَوْ كانَ عِنْدَكُمُ الْكُلُّ (0 2 ) |
| نَأَيْتُمْ فَغَيْرَ الدَّمْعِ لَمْ أرَ وافيًا | سِوَي زَفْرَةٍ مِنْ حَرِّ نارِ الْجَوَي تَغْلو ( 21 ) |
| فَسُهْدِيَ حَيٌّ في جُفوني مُخَلَّدٌ | وَ نَوْمي بِها مَيْتٌ وَ دَمْعي لَهُ غُسْلُ ( 22 ) |
| هَوًي طَلَّ ما بَيْنَ الطُّلولِ دَمي فَمِنْ | جُفوني جَرَي بِالسَّفْحِ مِنْ سَفْحِهِ وَبْلُ ( 23 ) |
ص 341
0 2 ـ شما دل مرا ربوديد در حاليكه دل من برخي از من است؛ چه ضرر داشت براي شما كه تمام وجود من را ميگرفتيد و آن در نزد شما بود؟!
21 ـ شما از من دور شديد، فلذا من غير از اشكهايم وافي براي هجران نميبينم غير از شعلهاي كه از حرارت آتش عشق به غليان در ميآيد!
22 ـ بنابراين، بيداري من در پلكهايم زندهاي جاودان، و خواب من در پلكهايم مردهاي است؛ و سرشكم در آن پلكها غسلي است كه به آن مرده غسل داده ميشود!
23 ـ عشق شما در ما بين تَلها ، خون مرا ريخت، واز پلكهايم بر روي دامنه آن تلها جاري گشت؛ و از سرازير شدن آن خون چشم، بارانهاي تند و شديد باريد!
| تَبالَهَ قَوْمي، إذْ رَأَوْني مُتَيَّمًا | وَ قالوا: بِمَنْ هَذا الْفَتَي مَسَّهُ الْخَبْلُ ؟ ( 24 ) |
| وَ ماذا عَسَي عَنّي يُقالُ سِوَي: غَدا | بِنُعْمٍ لَهُ شُغْلٌ ، نَعَمْ لي بِها شُغْلُ ( 25 ) |
| وَ قالَ نِسآءُ الْحَيِّ: عَنّا بِذِكْرِ مَنْ | جَفانا، وَ بَعْدَ الْعِزِّ لَذَّ لَهُ الذُّلُّ ( 26 ) |
| إذا أنْعَمَتْ نُعْمٌ عَلَيَّ بِنَظْرَةٍ | فَلا أسْعَدَتْ سُعْدَي وَ لا أجْمَلَتْ جُمْلُ ( 27 ) |
| وَ قَدْ صَدِئَتْ عَيْني بِرُوْيَةِ غَيْرِها | وَ لَثْمُ جُفوني تُرْبَها لِلصَّدا يَجْلو ( 28 ) |
| وَ قَدْ عَلِموا أنّي قَتيلُ لِحاظِها | فَإنَّ لَها في كُلِّ جارِحَةٍ نَصْلُ ( 29 ) |
24 ـ اقوام و خويشاوندان من خود را به سفاهت زدهاند در وقتيكه مرا
ص 342
عاشق دلباخته يافتهاند ، و گفتهاند: اين جنون و ديوانگي به اين جوان از ناحيه چه كسي رسيده است؟!
25 ـ ايشان چه ميتوانند درباره من بگويند غير از آنكه: او دلباخته و شيداي محبوبه نُعم (كنايه از حضرت اسمائيّه الهيّه) شده است. آري من انكار اين امر را ندارم؛ و من شيفته و شيداي محبوبه (نُعم) شدهام!
26 ـ و زنان قبيله چون ديدند من عشق در غير قبيله ورزيدم گفتند: نام اين كس را كه به ما جفا كرده است نزد ما نبريد! و پس از عزّت ، اينگونه ذلّت براي او لذيد باشد!
27 ـ آري ! هنگاميكه «نُعم» بر من نظر رحمت مياندازد ، بگذار نه «سُعدَي» مرا ياري دهد؛ و نه «جُمْل» (كه دو محبوبه مشهورند) با من نيكي نمايد!
28 ـ تحقيقاً و مسلّماً ديدگان من از رويت غير نُعم زنگار گرفته است، و بوسيدن خاك كويش با پلكهاي چشمانم موجب جلاي آن زنگار ميگردد!
29 ـ اين مردمان و خويشاوندان من از قديم الايّام ميدانستهاند كه من كشته نگاه زير چشمان او ميباشم ، زيرا كه او در هر يك از اعضاء و جوارح من شمشيري و دشنهاي فرو برده است.
| حَديثي قَديمٌ في هَواها وَ ما لَهُ | كَما عَلِمَتْ بَعْدٌ، وَ لَيْسَ لَهُ قَبْلُ (0 3 ) |
| وَ ما لِيَ مِثْلٌ في غَرامي بِها، كَما | غَدَتْ فِتْنَةً في حُسْنِها ما لَها مِثْلُ ( 31 ) |
| حَرامٌ شِفا سُقْمي لَدَيْها رَضيتُ ما | بِهِ قَسَمَتْ لي في الْهَوَي وَ دَمي حِلُّ ( 32 ) |
| فَحالي وَ إنْ سآءَتْ فَقَدْ حَسُنَتْ بِها | وَ ما حَطَّ قَدْري في هَواها بِهِ أعْلو ( 33 ) |
ص 343
| وَ عِنْوانُ ما فيها لَقيتُ وَ ما بِهِ | شَقيتُ وَ في قَوْلي اخْتَصَرْتُ وَ لَمْ أغْلُ ( 34 ) |
| خَفيتُ ضَنًي حَتَّي لَقَدْ ضَلَّ عَآئِدي | وَ كَيْفَ تَرَي الْعُوّادُ مَنْ لَا لَهُ ظِلُّ ( 35 ) |
| وَ ما عَثَرَتْ عَيْنٌ عَلَي أثَري وَ لَمْ | تَدَعْ لِيَ رَسْمًا في الْهَوَي الاعْيُنُ النُّجْلُ ( 36 ) |
| وَ لي هِمَّةٌ تَعْلو إذا ما ذَكَرْتُها | وَ روحٌ بِذِكْراها إذا رَخُصَتْ تَغْلو ( 37 ) |
| جَرَي حُبُّها مَجْرَي دَمي في مَفاصِلي | فَأصْبَحَ لي عَنْ كُلِّ شُغْلٍ بِها شُغْلُ ( 38 ) |
0 3 ـ گفتار من در عشقورزي با وي از زمان عالم ذَرّ و قديم ميباشد، و عشق به او همانطور كه خودش ميداند قبل و بعدي ندارد.
31 ـ همانند من در عشق گدازان به او يافت نميشود؛ همانطور كه او در نهايت زيبائيش فتنهاي گشته است كه مثل و نظير ندارد.
32 ـ شفاي مرض من در نزد وي غيرقابل امكان است؛ من راضي شدهام به آنچه را كه او براي من در عشق خود مقدّر نموده است، و خون من بر او حلال ميباشد.
33 ـ عليهذا حال من اگرچه بد است وليكن بواسطه او نيكو است؛ و آن مقدار كه در راه عشق او از منزلتم كاسته شده است ، بواسطه او ترفيع و بلندي مقام مييابم.
34 ـ و عنوان و خلاصه برداشت من از او در آنچه را كه به آن رسيدهام و آنچه را كه بدان گرفتار آمدهام ؛ و با وجود آنكه در سخنم طريق اختصار را ميپيمايم و غلوّ نميكنم،
ص 345
35 ـ آن ميباشد كه: من از شدّت مرض جانكاه او پنهان شدهام ، بطوريكه عيادت كننده از من مرا نميشناسد؛ و چگونه تصوّر دارد كه عيادت كنندگان ببينند كسي را كه سايه ندارد!
36 ـ و اثري از من باقي نمانده است تا مورد چشم زخم قرار گيرم؛ و آن چشمان درشت و سياه احباب آنقدر به من افتاده است كه در راه عشق و هواي ايشان براي من رسم و وجود عيني خارجي نگذارده است بماند.
37 ـ و براي من همّتي است پايين و پست كه با ذكر او بالا ميرود. و براي من روحي است ضعيف و ارزان؛ و چون ياد او را مينمايم قويّ و گرانقيمت ميگردد.
38 ـ محبّت او به مانند جريان خون من در مفاصل اعضاي من جاري گشته است، و بنابراين اينطور شده است كه مرا از هر شغلي بازداشته و فقط به خودش مشغول ساخته است.
| فَنافِسْ بِبَذْلِ النَّفْسِ فيها أخا الْهَوَي | فَإنْ قَبِلَتْها مِنْكَ يا حَبَّذا الْبَذْلُ ( 39 ) |
| فَمَنْ لَمْ يَجُدْ في حُبِّ نُعْمٍ بِنَفْسِهِ | وَ لَوْ جادَ بِالدُّنْيا إلَيْهِ انْتَهَي الْبُخْلُ (0 4 ) |
| وَ لَوْلا مُراعاةُ الصِّيانَةِ غَيْرَةً | وَ لَوْ كَثُروا أهْلُ الصَّبابَةِ أوْ قَلّوا ( 41 ) |
| لَقُلْتُ لِعُشّاقِ الْمَلاحَةِ أقْبِلوا | إلَيْها عَلَي رَأْيي وَ عَنْ غَيْرِها وَلّوا ( 42 ) |
| وَ إنْ ذُكِرَتْ يَوْمًا فَخِرّوا لِذِكْرِها | سُجودًا وَ إنْ لاحَتْ ، إلَي وَجْهِها صَلّوا ( 43 ) |
39 ـ پس اي برادر همكيش عشقي من! در راه محبوبه نُعم در بذل نفست
ص 345
از ديگران پيشي بگير! پس اگر وي اين را از تو قبول نمايد ، به به از اين بذل!
0 4 ـ پس كسيكه جان خود را در راه محبّت محبوبه نُعم بخشش نكند، اگر تمام دنيا را هم ببخشد، عنوان بخل و امساك بدو منتهي خواهد گشت.
41 ـ و اگر لزوم مراعات سرّ داري از جهت غيرت بر محبوبه نُعم نبود، و اگر چه اهل عشق زياد بودند و يا كم بودند؛
42 ـ تحقيقاً من به عاشقان ملاحت ميگفتم: روي بياوريد به سوي وي طبق رأي و نظريّه من ، و از غير او روي برگردانيد!
43 ـ و اگر روزي نام وي برده شد به پاس ياد او همگي به سجده به روي زمين درافتيد؛ و اگر پيدا و نمايان شود ، به سوي صورتش نماز بخوانيد!
| وَ في حُبِّها بِعْتُ السَّعادَةَ بِالشَّقا | ضَلالاً وَ عَقْلي عَنْ هُدايَ بِهِ عَقْلُ ( 44 ) |
| وَ قُلْتُ لِرُشْدي وَ التَّنَسُّكِ و التُّقَي | تَخَلَّوْا ، وَ ما بَيْني وَ بَيْنَ الْهَوَي خَلّوا ( 45 ) |
| وَ فَرَّغْتُ قَلْبي عَنْ وُجوديَ مُخْلِصًا | لَعَلِّيَ في شُغْلي بِها مَعَها أخْلو ( 46 ) |
| وَ مِنْ أجْلِها أسْعَي لِمَنْ بَيْنَنا سَعَي | وَ أعْدو، وَ لا أغْدو لِمَنْ دَأْبُهُ الْعَذْلُ ( 47 ) |
| فَأرْتاحُ لِلْواشينَ بَيْني وَ بَيْنَها | لِتَعْلَمَ ما ألْقَي وَ ما عِنْدَها جَهْلُ ( 48 ) |
| وَ أصْبو إلَي الْعُذّالِ حُبًّا لِذِكْرِها | كَأنَّهُمُ ما بَيْنَنا في الْهَوَي رُسْلُ ( 49 ) |
| فَإنْ حَدَّثوا عَنْها فَكُلّي مَسامِعٌ | وَ كُلِّيَ إنْ حَدَّثْتُهُمْ ، ألْسُنٌ تَتْلو (0 5 ) |
ص 346
44 ـ و راجع به محبّت او بود كه من سعادت را به شقاوت از روي گمراهي فروختم. و عقل از هدايت من عقال خورده است.
45 ـ من به ترقّيات عقلاني خودم و به عبادت و تقواي ملازم با وجود خودم گفتم: مرا رها كنيد! و ما بين من و عشق من به محبوبهام را باز بگذاريد!
46 ـ و من دلم را از سراسر وجودم از روي اخلاص فارغ ساختم، به اميد آنكه من در اشتغالم ، با خصوص محبوبهام خلوت داشته باشم.
47 ـ و از جهت وي بود كه من در ميان كسانيكه فيمابين ما سعايت مينمودند ميشتافتم و ميدويدم ، و امّا با كسيكه عادت او سرزنش و ملامت درباره او بود نميرفتم و برخورد نمينمودم.
48 ـ بنابراين من با سخن چينان فيمابين من و او آرامش و راحت داشتم ، براي آنكه وي بداند چه به من رسيده است ؛ در حاليكه او اصلاً جاهل نميباشد.
49 ـ و از جهت محبّت به ذكر او و ياد او ، به سوي ملامت كنندگان ميل پيدا مينمودم، بطوريكه گويا آنان در ميان ما در راه عشق و محبّت رسولاني ميباشند.
0 5 ـ لهذا اگر آنها از وي ياد كرده و سخن ميگفتند تمام وجود من گوش بود؛ و اگر من با ايشان سخن ميگفتم تمام وجود من زبان بود كه تكلّم مينمود.
| تَخالَفَتِ الاقْوالُ فينا تَبايُنًا | بِرَجْمِ ظُنونٍ بَيْنَنا ما لَها أصْلُ ( 51 ) |
| فَشَنَّعَ قَوْمٌ بِالْوِصالِ وَ لَمْ تَصِلْ | وَ أرْجَفَ بِالسِّلْوانِ قَوْمٌ وَ لَمْ أسْلُ ( 52 ) |
| فَما صَدَقَ التَّشْنيعُ عَنْها لِشِقْوَتي | وَ قَدْ كَذَبَتْ عَنّي الاراجيفُ وَ النَّقْلُ ( 53 ) |
ص 347
| وَ كَيْفَ اُرَجّي وَصْلَ مَنْ لَوْ تَصَوَّرَتْ | حِماها الْمُنَي وَهْمًا ، لَضاقَتْ بِهِ السُّبْلُ ( 54 ) |
| وَ إنْ وَعَدَتْ لَمْ يَلْحَقِ الْفِعْلُ قَوْلَها | وَ إنْ أوْعَدَتْ فَالْقَوْلُ يَسْبِقُهُ الْفِعْلُ ( 55 ) |
| عِديني بِوَصْلٍ وَ امْطُلي بِنَجازِهِ | فَعِنْدي إذا صَحَّ الْهَوَي حَسُنَ الْمَطْلُ ( 56 ) |
51 ـ اقوال و آرائي كه درباره ما ردّ و بدل ميگشت تخالف داشت ، و براساس گمان و پنداري رَمي ميشد كه ابداً اصلي نداشت.
52 ـ گروهي مرا به وصال او تشنيع نمودند ، در حاليكه وصال با وي امتناع دارد؛ و گروهي مرا به آرامش بيپايه و اساس رمي كردند در حاليكه من آرامش نداشتم.
53 ـ بر اساس بدبختي من ، تشنيع به وصال درست درنيامد؛ و اراجيف و نقل در تسلّي و آرامش هم معلوم شد دروغ است.
54 ـ آخر چگونه من اميد وصال كسي را داشته باشم كه اگر آرزوهاي پنداري و خيالي ، تصوّر غرقگاه منزل او را كند، راههاي به سوي او بسته و تنگ ميگردد.
55 ـ آن محبوبه نُعم (حضرت اسماء إلهيّه) طوري است كه اگر وعدهاي بدهد هيچگاه وفاي به آن عملاً در دنبال گفتارش نميآيد، و اگر بيمي بدهد گفتارش ميماند و كردارش بر آن گفتار پيشي ميگيرد.
56 ـ اي محبوبه من! تو مرا وعده وصال بده امّا عمل به آن وعده را تأخير بينداز! چرا كه نزد من در راه عشق راستين، مماطله و تأخير نيكو ميباشد.
| وَ حُرْمَةِ عَهْدٍ بَيْنَنا عَنْهُ لَمْ أحُلْ | وَ عَقْدٍ بِأَيْدٍ بَيْنَنا ما لَهُ حَلُّ ( 57 ) |
ص 348
| لَانْتِ عَلَي غَيْظِ النَّوَي وَ رِضَي الْهَوَي | لَدَيَّ وَ قَلْبي ساعَةً مِنْكِ ما يَخْلو ( 58 ) |
| تُرَي مُقْلَتي يَوْمًا تَرَي مَنْ اُحِبُّهُمْ | وَ يُعْتِبُني دَهْري وَ يَجْتَمِعُ الشَّمْلُ ( 59 ) |
| وَ ما بَرِحوا مَعْنًي أراهُمْ مَعي فَإنْ | نَأوْا صورَةً في الذِّهْنِ قامَ لَهُمْ شَكْلُ (0 6 ) |
| فَهُمْ نُصْبُ عَيْني ظاهِرًا حَيْثُما سَرَوْا | وَ هُمْ في فُوادي باطِنًا أيْنَما حَلّوا ( 61 ) |
| لَهُمْ أبَدًا مِنّي حُنُوٌّ وَ إنْ جَفَوْا | وَ لي أبَدًا مَيْلٌ إلَيْهِمْ وَ إنْ مَلّوا ( 62 )[12] |
57 ـ و سوگند به حرمت عهدي كه ميان ما بسته شده است و من از آن برنميگردم، و سوگند به عقد و پيماني كه با شدّت و قوّت در ميان ما استوار شده است كه قابل باز شدن نميباشد.
58 ـ هر آينه تحقيقاً تو در حالت غيظ و دشمني عيادت كنندگان بواسطه دوري از تو ، و خرسندي دوستان بواسطه نزديكي به تو ؛ در هر دو حالت نزد من هستي ، و قلب من يك ساعت هم از تو فارغ نميباشد!
59 ـ آيا امكان دارد كه چشم من بدينگونه ديده شود و جلوه كند روزي ،
ص 349
در حالتيكه ببيند كساني را كه من آنها را دوست دارم؛ و روزگار من با من سر سازش داشته باشد ، و جمعيّت ما اجتماع پيدا نمايند؟!
0 6 ـ و پيوسته آنان با من هستند؛ از جهت معني آنها را ميبينم. پس اگر از ناحيه صورت و چهره دور شوند ، براي ايشان در ذهن من شكلي بر پا خواهد شد .
61 ـ پس آنها در ظاهر در برابر ديدگان من ميباشند هرجا كه بروند. و آنها در باطن در دل من ميباشند هركجا كه وارد شوند.
62 ـ از جانب من نسبت بديشان هميشه و بطور دوام مهرباني و عطوفت است اگر چه آنان جفا نمايند؛ واز براي من ميل و گرايش است به سوي آنان گرچه ملالت پيدا كنند.
| فتوي پير مغان دارم و قولي است قديم | كه حرام است مي آنجا كه نه يارست نديم |
| چاك خواهم زدن اين دلق ريائي چكنم | روح را صحبت ناجنس عذابي است اليم |
| تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من | سالها شد كه منم بر در ميخانه مقيم |
| مگرش خدمت ديرين من از ياد برفت | اي نسيم سحري ياد دهش عهد قديم |
| بعد صد سال اگر بر سر خاكم گذري |